تبليغاتX
یادداشت های مهرپویا همت پور

خیبر خیبر یا صهیون جیش محمد قادمون

درباره وبلاگ
بازديد كننده گرامي.
از اينكه به اين وبلاگ ابراز لطف نموده ايد سپاسگذارم. اين وبلاگ متعلق به اينجانب مهرپويا همت پور مي باشد . اخباري كه از سايت هاي ديگري اقتباس گرديده اند صرفا جهت بهره برداري قانوني و شرعي شما مي باشد.كليه حقوق يادداشت ها و مقالات و اخباري نيز كه با نام بنده در اين وبلاگ قرار دارند نيز منحصرا متعلق اينجانب بوده و هر گونه استفاده بدون اجازه از آنها غيرقانوني و قابل پيگرد مي باشد.
نظرات سازنده شما پله موفقيت اين وبلاگ است. لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب نظرات و انتقادات خود را در وبلاگ اعلام فرماييد.
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
لزومي ندارد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي صادر كنيم

در گفت و گوي پارتيزان(سهیل کریمی) با «انيس نقاش» مطرح شد:

لزومي ندارد انقلاب‌مان را فقط به كشورهاي اسلامي صادر كنيم

*بخش نخست

Anis

اشاره: ديگر امروز كم‌تر كسي را مي‌توان يافت كه دستي بر تنور سياست داشته و «انيس نقاش» را نشناسد. مبارزي كه نام‌ش با آرمان آزادي فلسطين عجين شده و يادش روزهاي داغ مبارزه با اسراييل را در ذهن نسل اولي‌هاي انقلاب و آنان كه به هر قيمتي خود را به جنوب لبنان مي‌رساندند تا راه و رسم پارتيزاني جنگيدن با مجهزترين ارتش‌هاي جهان را تجربه كنند، زنده مي‌كند. نام «انيس» فراتر از ذهن انقلابيوني است كه امروز هم‌چنان بر اصول اسلامي گذشته‌ي خود (حداقل در ظاهر) باقي مانده‌اند. وي را بزرگ‌ترين سياست‌مداران غرب هم مي‌شناسند. آنان كه در دهه‌ي شصت و هفتاد و هشتاد ميلادي با معضلي به اسم ارتش‌هاي آزادي بخش جهان دست به گريبان بودند هم هميشه تصوير يك جوان مو بور چشم آبي را در ليست سياه خود نگه مي‌داشتند. همو كه در مقطعي، ملحوظ داشتن‌ش، شرط بسياري از گفت و گوهاي دنياي غرب و جنبش بيداري اسلامي به ره‌بري ايران بود. با همه‌ي اين وجود، نسل امروز ايران، كم‌تر با نام «انيس نقاش» آشناست. يك عرب مقيم ايران كه در گوشه‌اي از اين شهر سر به البرز كشيده، مشغول دل‌مشغولي‌هاي خود است. ولي دل‌مشغولي‌هايي كه بر مدار آرمان‌هاي پنجاه سال گذشته‌ي وي مي‌چرخد. آرام و با مقار است. دفتر بزرگ و مرتبي دارد كه گوشي‌هاي تلفن‌ش از اقصا نقاط دنيا به صدا در مي‌آيد. تا يخ‌ ارتباط‌ش با نگارنده‌ي اين سطور باز شود ساعتي طول مي‌كشد ولي وقتي هم كه بر روي غلطك مي‌افتد مثل خيلي‌ها پسرخاله نمي‌شود! با حوصله به سؤال‌ها گوش مي‌سپارد و تشريحي پرسش‌ها را جواب مي‌دهد و پس از چهل سال مراوده‌ي مستقيم با ايرانيان و بيش از بيست سال زنده‌گي در ايران، فرانسه را به‌تر از فارسي حرف مي‌زند. علي‌ايّ‌حال «انيس نقاش» است و هزار و يك آرزوي تلخ و شيرين آرماني! 

تنظيم و پست‌گذاري اين گفت و گوي دو ساعته چندين ماه طول كشيد كه آن را نه به حساب تنبلي گرداننده‌ي اين وب‌نامه كه به حساب دست و پنجه نرم كردن با دست‌اندازهاي دنيوي بايد گذاشت! به هر روي، قسمت نخست اين گفت و گو را در اين‌جا و قسمت بعد را پس از بلبشوي انتخابات از منظر روشن‌تان بگذرانيد.

يا علي… 


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
تقدیم به سردار سرلشگر پاسدار جاویدالاثر علی هاشمی گمنام ترین مظلوم جنگ

مقدمه:حجم مطالبی که تاکنون درباره سردار سرلشکر پاسدار علی هاشمی فرمانده جاویدالاثر قرارگاه نصرت منتشر شده، بسیار اندک است. نظر به کمبود منابع پژوهشی درباره این شهید گرانقدر، خانواده و همرزمان شهید از دکتر محسن رضایی خواستند که بخشی از خاطرات خود را در ارتباط با قرارگاه نصرت و راز و رمز فرماندهی سردار علی هاشمی بیان کند. دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفتگو با ماهنامه تخصصی راست قامتان به این مهم پرداخته است که با عنوان «شهید به روایت فرمانده؛ سپه سالار اسلام شهید علی هاشمی فرمانده پر رمز و راز ترین قرارگاه جنگ» به چاپ رسیده است. متن کامل این گفتگو تقدیم شما کاربران ارجمند می گردد.

شرح تصویر: از راست به چپ: سردار محمدعلی عزیز جعفری (فرمانده فعلی کل سپاه)،
سرداراحمد غلامپور، سردار غلامعلی رشید، سردار شهید علی هاشمی، سردار حسین علایی.

ادامه مطلب
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
گلچين خاطرات رهبر معظم انقلاب از دوران دفاع مقدس

خاطرات مقام معظم رهبري شرح مكرر حماسه، دليري، صبوري، مقاومت و ايمان غيورمردان عرصه پيكار و جهاد است.

دوران هشت ساله دفاع مقدس سرشار از خاطره است، هنوز دلهاي مشتاق بسياري منتظر شنيدن گفته‌ها و ناگفته‌هاي دوره حماسه و ايثار هستند. شرح مجدد دلاوري و مقاومت و شتاب در عرصه رادمردي گرچه مكرر است اما تكرار دوباره حماسه‌ها، ملالي بر خاطر مخاطبان نمي‌نشاند.
 بخشي كه از نظر خوانندگان خواهد گذشت، گوشه‌اي از خاطرات مقام معظم رهبري به عنوان بالاترين مقام اجرايي كشور در دوران دفاع مقدس است.


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
مخملباف؛ از «توبه نصوح» تا «سکس و فلسفه»

«توبه نصوح» اولین ساخته محسن مخملباف کارگردان مشهور کشورمان است که در زمانی که وی در حال و هوای امروزی نبوده، ساخته شده است.

«توبه نصوح» داستان مردی به نام  لطفعلی خان کارمند قدیمی بانک است که سکته می کند. در هنگام تدفین او اطرافیانش متوجه می شوند که زنده است. رو به رو شدن با مرگ، لطفعلی خان را به خود می آورد و از کردار قبلی پشیمان می سازد. او تصمیم به توبه می گیرد در جمع اطرافیان و اهالی محله حاضر  می شود و با خوشنود کردن آنان حلال بود می طلبد. او به مرور در برخورد با مردم در می یابد که پذیرفته شدن توبه خالص و حقیقی به آن آسانی که تصور می کرده، نیست.


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
مشکل اسراييل با شيعه چيست؟

حضرت امام خميني (ره) روز قـدس‎ را روز اسـلام و فلسفه‎ انتظار دانستند. اما روز قدس چه ارتباطي با فلسفه انتظار دارد؟‌ انتظار موعود جهاني كه حكومت جهاني عدل را نمي گستراند، چگونه مي‌تواند به مردم مظلوم فلسطين ياري رساند؟
در حال حاضر دو انديشه با تکيه بر باورهاي مذهبي خود ادعاي حاکميت جهاني را در سر دارند؛ صهيونيسم و تشيع.
ريشه تلاش صهيونيست‌ها براي رسيدن به حاکميت بر سراسر جهان چيست؟

با مراجعه به تاريخ قوم بني اسرائيل، مأموريت آنان پس از رهايي از دست فرعون، آن است كه حكومتي تشكيل دهند تا پايه‌گذار حكومت جهاني شوند. «يا بني اسرائيل‏ اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم و اني فضلتكم علي العالمين». اينها كه چيزي نمي‌دانستند، بايد آموزش مي‌ديدند. بنابراين موسي(ع) بني‌اسرائيل را در پاي كوه طور مستقر كرد و اردوگاهي آموزشي ايجاد كرد. اين اردوگاه آموزشي پانزده سال بر پا بوده و آنان در اين مدت آموزش مي‌ديدند.


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
قدمگاه پیامبر مکرم اسلام زیر تازیانه های گروهی نژادپرست

نویسنده : مصطفی ملکی

منبع : sinagency.com  1 / 6 / 85

بخوان سبحان‌الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی الذی بارکنا حوله

سلام بر معراج پیامبر (ص) در شب تاریخی و جاودانه که محمد امین از قدس شریف به سوی «سدره المنتهی» عروج فرمود و در آنجا با خدای خود ملاقات کرد. درود خدا بر مردان یعقوب نبی (ع) که پس از بازگشت چهل ساله از کنعان پای در سرزمین شیر و عسل نهادند و صحرای سینا را محشر وحدانیت خدا و تقوی الهی کردند و سپاس بر مردان بلند قامت و جنگجو که عرض جغرافیایی 42 درجه شمال غربی دریای مدیترانه شهر قدس با آنان معنا یافت.

شاید روزگار نمی‌دانست روزی قدمگاه پیامبر اسلام شاهد تاخت و تاز جنگ‌های صلیبی قرار گیرد و یا به بهانه وجود هیکل سلیمان در زیر مسجدالاقصی موریانه‌ها به آن هجوم بیاورند. کجایند هفتاد مرد یعقوب نبی (ع) که ببینند گوساله پرستان صهیونیست دوباره داستان گوساله سامری را زنده کرده و درد، رنج و شیون زنان و کودکان بی دفاع را از نیل تا فرات پراکنده‌اند.

در کشاکش نبرد خوبی و بدی در تاریخ، مولودی ناخلف با شعار بازگشت به سرزمین موعود پای در سرزمین بیت‌المقدس نهاد که پایه‌گذار تفکری سخیفتر از این مولود به نام تفکر صهیونیستی شد. توطئه‌ای چند لایه که بر بیشتر اعصاب کشورهای دنیای اسلام نفوذ و حضور دارد. موریانه‌های صهیونیستی در قالب طرح جهانی سازی اقتصاد و سرمایه‌گذاری خارجی چنان شریان‌های نیل تا فرات را نشانه رفته‌‌اند که استقلال اقتصادی کشورهای اسلامی را تهدید می‌کند.

هنگامی که غبار چشمانم را پاک می‌کنم، در داستان‌های دوران کودکی در دنیای وانفسای بدی و تباهی، فضیلتی بود که پشت رذیلت را به خاک می‌مالید. یکی بود یکی نبود. در زمان‌های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. فضیلت‌ها و تباهی‌ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی‌ها دور هم جمع شدند. خسته‌تر و کسل‌تر از همیشه، ذکاوت پیشنهاد قای باشک بازی را داد و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می‌گذارم. از آنجایی که هیچ کس نمی‌خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند دیوانگی با چشم‌های بسته شروع به شمردن کرد و همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله‌ پنهان شد. اصالت درمیان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. طمع داخل کیسه‌ای که خودش دوخته بود مخفی شد. دروغ گفت زیر سنگی پنهان می‌شوم، اما به ته دریا رفت.

و همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد چون همه می‌دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می‌رسید. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی‌اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین و... یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق، ناامید شده بود. حسادت در گو‌شهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان دوباره و دوباره آن را در بوته گل رز فرو کرد و با صدای ناله‌ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون امد. با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می‌زد. شاخه‌ها به چشمان عشق فرا رفته بودند و او نمی‌توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: «من چه کردم؟ چگونه می‌توانم تو را درمان کنم؟» عشق پاسخ داد: «تو نمی‌توانی مرا درمان کنی اما اگر می‌‌خواهی کاری بکنی، فقط در کنار من باش و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

نمی‌دانم بر این سرزمین مصیبت چه گذشته است که چنین سرد و بی‌روح شده و فریادرسی نیست. مگر می‌شود تاریخ را حتی فریفته باشند و از میان صدها روایت، تنها روایت صهیون باشد و بس. گویا چشم‌ها کور شده و آیینه‌ها را غبار گرفته است. بادهای مسموم نهال‌ها را شکسته‌اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه‌زار گسترده‌اند و دشت، جولانگاه گرگ‌های گرسنه‌ای است که رمه را بی چوپان یافته‌اند. مگر نه این است که برخی کشورهای مسلمان مقهور ادعای واهی آسایش خیالی اسرائیل شده و دیوانه‌وار در حال معامله سرزمین قدس؛ آن هم به ثمن بخس هستند. ای سرزمین پاکترین پیامبران، در آدینه روز مردان و زنانت عاشقانه تو را فریاد خواهند زد زیرا جمال الدوره، پدر شهید محمد الدوره، شکوفه عشق را در روز قدس در نهاد فرزند نورسیده دیگرش محمد نامید تا قدس زنده و جاوید بماند.

اما ای برادر و خواهر مسلمان. آیا اگر امام زمان (عج) در مبارک روزی ظهور فرمایند بر این ظلم صبر خواهند کرد؟ آیا امام منتظران و منتظر امروز، به حال مظلومان فلسطین نمی‌گریند؟ آری ای برادران و خواهران مسلمان، در هر جای جهان که به سر می‌برید بدانید امروز هیچ فریضه‌ای بالاتر از انتظار و در عرصه انتظار نیز هیچ مسئله‌ای واجب‌تر از اجابت ندای «اهل من ناصر ینصرنی» در صحرای فلسطین نیست.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
امام علي(ع) و پيشگويي نابودي اسرائيل

منبع:ماهنامه موعود، شماره 66             

در روايات متعددي ، موضوع تسلط يهود بر سرزمين‌هاي اسلامي و حوادث پس از آن پيشگويي شده است كه در اينجا به مناسبت حوادث جاري در منطقه به دو مورد از آنها اشاره مي‌كنيم:

در روايتي كه از اميرمؤمنان(ع) نقل شده است در اين زمينه چنين آمده است:

يهود براي تشكيل دولت خود در فلسطين، از غرب [ به منطقه عربي خاور ميانه] خواهند آمد.

عرضه داشتند: يا اباالحسن! پس عرب‌ها در آن موقع كجا خواهند بود؟

فرمود: در آن زمان عرب‌ها نيروهايشان از هم پاشيده و ارتباط آنها از هم گسيخته، و متّحد و هماهنگ نيستند.

از آن حضرت سؤال شد: آيا اين بلا و گرفتاري طولاني خواهد بود؟

فرمود: نه، تا زماني كه عرب‌ها زمام امور خودشان را از نفوذ ديگران رها ساخته و تصميم‌هاي جدّي آنان دوباره تجديد شود آنگاه سرزمين فلسطين به دست آنها فتح خواهد شد، و عرب‌ها پيروز و متّحد خواهند گرديد، ونيروهاي كمكي از [طريق] سرزمين عراق به آنان خواهد رسيد كه بر روي پرچم‌هايشان نوشته شده است: «القوّة»1. عرب‌ها و ساير مسلمانان همگي مشتركاً براي نجات فلسطين قيام خواهند كرد [و با يهوديان خواهند جنگيد] و چه جنگ بسيار سختي كه در وقت مقابله با يكديگر در بخش عظيمي از دريا روي خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روي اجساد كشته‌ها عبور كنند.آنگاه فرمود:

و عرب‌ها سه بار با يهود مي‌جنگند، و در مرحلة چهارم كه خداوند ثبات قدم و ايمان و صداقت آنها را دانست هماي پيروزي بر سرشان سايه مي‌افكند . بعد از آن فرمود:

به خداي بزرگ سوگند كه يهوديان مانند گوسفند كشته مي‌شوند تا جايي كه حتّي يك نفر يهودي هم در فلسطين باقي نخواهد ماند.2

* * *

آن حضرت در روايتي ديگر كه «عبايد اسدي» آن را نقل كرده است، مي‌فرمايد:

من در آينده در مصر منبري روشني‌بخش بنيان خواهم نمود ...، و يهود و نصاري را از سرزمين هاي عرب بيرون خواهم راند ، و عرب را با اين عصاي خود [به طرف حق] سوق خواهم داد.

عبايه مي‌گويد: من عرض كردم: يا امير المؤمنين! گويي شما خبر مي‌دهيد كه بعد از مردن بار ديگر زنده مي‌شويد و اين كارها را انجام مي‌دهيد!

فرمود:

هيهات اي عبايه ! مقصود من از اين سخنان آن گونه كه تو خيال كردي نيست؛ مردي از دودمان من اينها را انجام خواهد داد.3

با اميد به آنكه به زودي با ظهور امام مهدي(ع) شاهد نابودي صهيونيسم متجاوز و آزادي كامل سرزمين فلسطين و قدس شريف باشيم.

پي‌نوشت‌ها:

1 .ظاهرا اشاره به آيه «و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه» (سورة انفال(8)، آية 60) باشد.

2. عقائد الاماميه، ج1 ، ص270؛ به نقل از هاشمي شهيدي، سيداسداله، ظهور حضرت مهدي(ع) از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، ص .

3. بحارالانوار، ج53، ص59؛ معاني الاخبار، ص407؛ به نقل از همان، ص .

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
تاريج و جغرافياي جنگ به لجن كشيده شده/سعيد قاسمي
رحمت خدا بر سيد مرتضي آويني.امسال بعد از گذشت چهارده سال از شهادت آقا سيد امسال براي من بسيار ملموس تر بعد از اين كه يك عاشوراي فكه را با بچه هاي دانشجو درك كرديم و يك سفر راهيان نور ايام عيد.
آن جا تازه پي بردم كه چرا سيد مرتضي آويني كه هم يك نقشه كش خوب بود، هم يك متن نويس خوب بود، يك فيلم بردار خوب بود،هم كارگردان خوب بود.هم يك نقاش خوب، هم مترجم بود، هم به زبا عربي و هم انگليسي.اما اين آدم چرا دست به دوربين شد؟مي توانست يك آرپيچي زن خوب شود.مي توانست يك تك تيرانداز خوب باشد.يك تخريب چي خوب.امسال فهميدم  كه چرا اين كار را انتخاب كرد.كه در شرايطي به سر مي بريم كه عمدا هم تاريخ جنگ و هم جغرافياي جنگ به لجن كشيده شده است.
يعني او دقيقا مي دانست كه آثار دفاع مقدس را شخم مي زنند.حضرت روح الله در پيامي تاكيد موكد داشتند كه مناطقي را نگه داريد.اما ما چه كرديم و چه بهتر كه بگوييم چه كارهايي كه نكرديم. مي دانست كه اين اتفاق مي افتاد.

دژ در خرمشهر بر اثر عمليات بازسازي شخم زده شد و تمامي تانك هاي آن در كارخانه  نبرد اهواز ذوب شد.

در سنندج باشگاه افسران، باشگاهي كه در آنجا پانزده روز در محاصره بوديم و جنگيديم، در و ديوار آن را كه هنوز آثار جنگ و مرمي ها در آن بود با بلدوزر تخريب كردند و روي آن ساختماني بنا كرده اند به نام مركز حفظ ارزش هاي دفاع مقدس(!)

آويني مي دانست كه به جاي اين كه با آرپيجي تانك بزند كه امروز هيچ آثاري از آن ها باقي نماند كاري كرد كه امروزه كاروان هاي راهيان نور به مناطق جنگي راهي شوند.

شهيد آويني پيشنهاد داده بود كه از خانواده هاي شهداي قتلگاه فكه كه استخوان ها آن جا باقي بمانند تا هر ساله آن جا عاشورايي به پا شود.

سيد مرتضي مي توانست در شهرك سينمايي برود و به ساخت فيلم مشغول شود.اما مي دانست كه امروز از 1300 صفحه در كتاب هاي درسي متوسط از دو تا چهار برگ در باره دفاع مقدس است.وقتي بهترين ساعت ها را براي ترش و شيرين،چيپس و خيار شور مي گذاريد،در شرايطي كه هنوز بچه هاي جنگ هستند و كار مي كنند بهترين تصاوير را از لبنان مي گيرند در بد ترين ساعات پخش مي كنند.ما هنوز دچار آن بحران در قصه خنجرو شقايق هستيم علي رغم تمام مشكلات و معظلات.

من نمي دانم چه كسي مي خواهد جلوي تخريب تاريج و جغرافياي دفاع مقدس را بگيرد؛ علي رغم آن كه همه آن ها نيز عزيزان و رفقاي ما هستند.

پيتزا فروشي در شلمچه درست كرده ايد. سيستم دالبي كه گذاشته ايد با هزينه هاي فراوان تا ايجاد صداي واقعي شود تا خواهران دلشان بلرزد(!) با اين مسائل اين قدر عوامانه برخورد نكنيد.

ما متاسفيم كه در اين شرايط بحراني و دشمن شناسي در همين فرمايش اخير حضرت آقا كه اشاره به دشمن شناسي داشتند عزيزان همان طور در حال خودشان هستند . كار به جايي رسيد كه فشن اسلامي نشان دادند. بعد آقاي ضرغامي نارحت هم مي شوند. فاين تذهبون آقاي ضرغامي. روز اول كه شما روي كار آمديد گفتيد كه جلوي اين تبليغات را خواهي گرفت.روز پنجم گفتيد، اينان تراس هايي پشتشان خوابيده است تا ده سال. نتوانستي حتي يك مفسده را مقابله كني.

امروزه جوانان مشتاق شنيدن روايت هاي دفاع مقدس هستند. هر كجا كتابي در باره دفاع مقدس است به سراغ آن مي روند و راهيان نور نيز هر ساله با استقبال بيشتري رو به رو مي شود و به دنبال راوياني هستند كه از جنگ براي آن ها بگويد.
آقاي ضرغامي! اصلا به اين صورت نيست كه برنامه هاي دفاع مقدس مخاطب نداشته باشد. از محاصره يك ساله آبادان حتي يك مستند ساخته نشده است.

سيد مرتضي يادت مي آيد كه گفتي كار فرهنگي يارانه پذير است؟

بعد از شهادت تو رفتند آقايان راهي را كه رفتند! يكي رفت كارخانه وينيستون را بخرد. يكي رفت سفره خانه سنتي راه انداخت. يكي جوراب استارلايت زد تا با پول اين ها كار فرهنگي مستقل انجام دهند.

بايد چو عمر قرن هايي سر بيايد
تا مثل يك آويني ديگر بيايد

تشكر از همه شهيدان.تشكر از شهيد صياد شيرازي كه همين راه را رفت تا لايه هاي ديگر جنگ را براي شما بگويد كه چرا در فكه شكست خورديم.

اللهم اياك نعبد و اياك نستعين

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
شریعتی‌ و روحانیت‌
شریعتی‌ یكی‌ از منتقدین‌ سرسخت‌ روحانیت‌ بود. گرچه‌نحوه‌ی‌ انتقاد او در اواخر عمر تعدیل‌ شده‌ بود، ولی‌ همچنان‌ نوعی‌ بدبینی‌ مفرط‌ درسخنان‌ او دیده‌ می‌شود. انتقادات‌ شریعتی‌ از روحانیت‌ گاه‌ به‌ كینه‌توزی‌ و گزندگی‌می‌رسید كه‌ از حدود منطق‌ و استدلال‌ خارج‌ می‌شد. انتقاد وی‌ از عالمان‌ دوره‌ی‌ صفوی‌چنان‌ غیرمنطقی‌، متعارض‌ و توهین‌آمیز بود كه‌ روحانیون‌ هوادار وی‌ را نیز خلع‌ سلاح‌می‌كرد. به‌ گفته‌ی‌ وی‌ «پس‌ از صفویه‌ همه‌چیز جا به‌ جا شد؛ خلیفه‌ی‌ سنی‌، شیعه‌ شد وفقیه‌ شیعه‌، سنی‌! پس‌ از هزار سال‌ قهر، با قدرت‌ آشتی‌ كرد و كنار تخت‌ سلطان‌ آستین‌كشید و به‌ خدمت‌ ایستاد... هزار سال‌ تلاش‌ و جهاد و شكنجه‌ و شهادت‌ در راه‌ امامت‌معصوم‌ و عدالت‌ مظلوم‌، فقیه‌ شیعه‌ به‌ سلطنت‌ شاه‌عباس‌ و شاه‌ سلطان‌حسین‌ رضاداد.» وی‌ سلسله‌جنبان‌ چنین‌ روحانیت‌ درباری‌ را علامه‌ مجلسی‌ می‌داند و او را «امام‌اول‌ تشیع‌ صفوی‌» معرفی‌ می‌كند. او در ترسیم‌ انحراف‌ شیعه‌ می‌نویسد: «در سنت‌،متوكل‌ مظهر امامت‌ رسول‌ شد و سفیان‌ ثوری‌ مظهر رسالتش‌. در شیعه‌، شاه‌ سلطان‌حسین‌ مظهر ذوالفقار علی‌ شد و ملامحمدتقی‌ مجلسی‌ مظهر علمش‌.»


گرچه‌ شریعتی‌ در این‌ مطالب‌ بیشتر به‌ لفاظی‌های‌ شاعرانه‌ می‌پرداخت‌ و كلامش‌فاقد استدلال‌ و منطق‌ بود، اما حرف‌هایش‌ قابل‌ تحمل‌ بود؛ ولی‌ شریعتی‌ به‌ این‌ شعارهااكتفا نكرد و انتقاد را به‌ حد گستاخی‌ رساند و نوشت‌: «من‌ گاندی‌ آتش‌پرست‌ را بیشترلایق‌ شیعه‌ بودن‌ می‌دانم‌ تا آیت‌الله‌ بهبهانی‌ و بدتر از او علامه‌ی‌ مجلسی‌ را و چه‌می‌گویم‌؟ مجلسی‌ سنی‌ است‌ و امام‌ احمد حنبل‌...از او شیعه‌تر است‌. گورویچ‌ یهودی‌ماتریالیست‌ كمونیست‌ از مرجع‌ عالی‌قدر تقلید شیعه‌ حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی‌ میلانی‌...به‌ تشیع‌ نزدیك‌تر است‌.» علت‌ این‌ طرز تفكر این‌ بود كه‌ شریعتی‌ شیعه‌ را تنها ازعینك‌ مبارزه‌ و رویارویی‌ با حاكمیت‌ می‌دید و می‌پنداشت‌ این‌ مبارزه‌ با هر كسی‌، با هروسیله‌ و در هر زمان‌ تداوم‌ خواهد یافت‌.


اما نكته‌‌ عجیب‌ اینجا بود كه‌ شریعتی‌ روحانیون‌ منتسب‌ به‌ خود را كه‌ از همین‌ سنخ‌بودند، مورد تقدیس‌ قرار می‌داد. پدرش‌ محمدتقی‌ شریعتی‌ مردی‌ دانشمند؛ اما به‌شدت‌ محافظه‌كار بود. او هیچ‌گاه‌ علیه‌ حاكمیت‌ قیام‌ نكرد و دستگیری‌های‌ او هم‌ نه‌به‌خاطر مبارزاتش‌، بلكه‌ به‌ خاطر دوستان‌ یا فرزندش‌ بود. با این‌ حال‌ شریعتی‌ به‌ شدت‌از او تجلیل‌ می‌كند و او را خارقالعاده‌ و اعجازی‌ می‌داند كه‌ «از همین‌ مدرسه‌های‌آخوندریز» بیرون‌ آمده‌، چنان‌چه‌ «ابراهیم‌ از آذر بت‌ تراش‌ و محمد از خاندان‌ بت‌خانه‌دار.»


عجیب‌ این‌ است‌ كه‌ جد شریعتی‌ ملاقربانعلی‌ نیز در مزینان‌ از هم‌نشینان‌ نایب‌التولیه‌بود و این‌ كمتر از هم‌نشینی‌ علامه‌ مجلسی‌ با سلطان‌حسین‌ نبود. پدربزرگ‌ شریعتی‌ نیزملایی‌ بود در مزینان‌ مانند سایر ملایان‌ مورد نقد شریعتی‌؛ اما وی‌ درباره‌ی‌ آنها با تجلیل‌چنین‌ یاد می‌كند:
«پدرم‌ و جدم‌ و جد پدرم‌ همه‌ از عالمان‌ بزرگ‌ دین‌ بودند. جد پدرم‌، آخوند بزرگ‌از شاگردان‌ برجسته‌ی‌ مرحوم‌ حاج‌ ملا هادی‌ سبزواری‌ ملقب‌ به‌ اسرار، آخرین‌فیلسوف‌ بزرگ‌... مرحوم‌ آخوند بزرگ‌ پس‌ از آن‌كه‌ مقام‌ بلندی‌ در حكمت‌ وفلسفه‌ و فقه‌ و اصول‌ اسلامی‌ به‌دست‌ آورد... در آغاز ریاست‌ روحانی‌ و كمال‌علمی‌، شهر را و زعامت‌ خلق‌ را همه‌ كنار می‌گذاشت‌ و به‌ مزینان‌ دهی‌ درحومه‌ی‌ سبزوار آمد تا عمر را به‌ تقوا و تفكر و گوشه‌نشینی‌ بگذراند و چنین‌ كردو مردم‌ ده‌... به‌ درجه‌ی‌ معنویت‌ و پاكدامنی‌ او چندان‌ ایمان‌ داشتند كه‌ صدهاخوارق عادت‌ و كرامات‌ به‌ او منسوب‌ كردند... جد من‌ مرحوم‌ شیخ‌ محمود كه‌از مشهد به‌ درجه‌ی‌ اجتهاد رسید جانشین‌ پدر شد و حوزه‌ی‌ علمی‌ و ریاست‌روحانی‌ آن‌ بلوك‌ در دست‌ وی‌ بود.»

 

انتقادات‌ شریعتی‌ از روحانیت‌ گاه‌ از شأن‌ یك‌ منتقد فراتر می‌رفت‌ و او را به‌ یك‌دشمن‌ كینه‌توز تبدیل‌ می‌كرد. این‌ موضوع‌ از مسائل‌ قابل‌ بررسی‌ تاریخ‌ انقلاب‌ است‌ كه‌بررسی‌ مستقلی‌ را می‌طلبد؛ ولی‌ اشاره‌ به‌ آن‌ خالی‌ از حسن‌ نیست‌.


به‌ نظر می‌رسد دشمنی‌ شریعتی‌ با روحانیت‌ قبل‌ از آن‌ كه‌ ناشی‌ از حس‌ مسئولیت‌ و یاتحلیل‌ وی‌ از واقعیات‌ باشد، بیشتر جنبه‌های‌ شخصی‌ داشته‌ است‌. پدرش‌ به‌ خاطربیرون‌ رفتن‌ از لباس‌ روحانیت‌ هیچ‌گاه‌ به‌ صورت‌ جدی‌ مقبول‌ روحانیت‌ و جامعه‌ نیفتاد وشاید این‌ حساسیتی‌ را در شریعتی‌ به‌ وجود آورده‌ باشد. در نوشته‌های‌ شریعتی‌رگه‌هایی‌ از این‌ اختلاف‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. وی‌ دوران‌ بعد از سقوط‌ رضاشاه‌ را به‌ یادمی‌آورد كه‌ «آخوندها پدرم‌ را كه‌ صدای‌ تجددخواهی‌ و نوگرایی‌ دینی‌ و مبارزه‌ با سنن‌ وعادات‌ مذهبی‌ در داده‌ بود، از خود نمی‌دانستند.» او به‌ تنهایی‌ «در خانه‌ی‌دانش‌آموزان‌» به‌ آموزش‌ پرداخته‌ بود در حالی‌ كه‌ «روحانیون‌ دارای‌ اسكورت‌های‌مشابهی‌ از هیئت‌های‌ سینه‌زنی‌ و اقسام‌ آن‌» بودند.

 

آگاهان‌ معتقدند كه‌ اختلاف‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ با محمدتقی‌ شریعتی‌ نیز در بدبینی‌شریعتی‌ نسبت‌ به‌ روحانیت‌ بی‌تأثیر نبوده‌ است‌. محمدتقی‌ شریعتی‌ در بدو ورودآیت‌الله‌ میلانی‌ به‌ مشهد، یكی‌ از حواریون‌ آیت‌الله‌ شد؛ تا جایی‌ كه‌ محمدتقی‌ شریعتی‌در منزل‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ برای‌ طلاب‌ تفسیر درس‌ می‌داد و خود آیت‌الله‌ نیز به‌ احترام‌استاد گه‌گاهی‌ در درس‌ شركت‌ می‌كرد؛ اما دیری‌ نپایید كه‌ این‌ اتحاد به‌ اختلاف‌ كشیده‌شد و استاد مطرود گشت‌. شاید نامه‌ی‌ دكترعلی‌ شریعتی‌ به‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ اشاره‌ای‌ به‌همین‌ ماجرا باشد.


وی‌ در نامه‌ای‌ خطاب‌ به‌ آیت‌الله‌ می‌نویسد:
«گمان‌ نمی‌كنم‌ ارادت‌ من‌، پدرم‌ و همه‌ی‌ كسانی‌ كه‌ چون‌ ما می‌اندیشند، نیاز به‌یادآوری‌ باشد؛ زیرا از آن‌ چند صباحی‌ نگذشته‌ است‌. ما... و جوانان‌ سخت‌ باورو دیراعتقاد نیز تا چه‌ اندازه‌ مقدم‌ شما را گرامی‌ داشتیم‌ و مقام‌ شما را ارجمند...شك‌ نیست‌ كه‌ شما از این‌كه‌ گروهی‌ چون‌ ما ـ كه‌ فقط‌ ایمان‌ و اخلاص‌ داشتیم‌ تانثار حضرتتان‌ كنیم‌ ـ از دست‌ رفته‌ باشند، تأسفی‌ ندارید... شاید شما شاد هم‌باشید كه‌ مرا كه‌ قریب‌ بیست‌ سال‌ با ارادت‌ و اخلاص‌ نسبت‌ به‌ شما بزرگ‌ شده‌ام‌و در اروپا و ایران‌، در دانشگاه‌ و بازار با شور و اخلاص‌ و افتخار مبلغ‌ شخصیت‌علمی‌ و اجتماعی‌ شما بودم‌، در سلك‌ ارادت‌مند نمی‌بینید.»


این‌ نامه‌ نشان‌گر این‌ است‌ كه‌ شریعتی‌ در ابتدا رابطه‌ای‌ صمیمانه‌ با آیت‌الله‌ میلانی‌داشته‌؛ اما به‌ هر دلیل‌ این‌ رابطه‌ قطع‌ و صمیمیت‌ به‌ اختلاف‌ تبدیل‌ شده‌ است‌.
شریعتی‌ در بازجویی‌های‌ خود بر این‌ نكته‌ تأكید می‌كند كه‌ با ورود آیت‌الله‌ میلانی‌ به‌مشهد «امید بسیار یافته‌» كه‌ «بتواند منشأ تحول‌ عمیقی‌ در حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ قدیم‌ وهمچنین‌ روشنی‌ روحی‌ و بینش‌ مذهبی‌ در میان‌ توده‌ی‌ عوام‌ مذهبی‌ قرار گیرد»؛ ولی‌علت‌ یأس‌ و سرخوردگی‌ خود را تشریح‌ نمی‌كند. به‌ هر حال‌ آگاهان‌ معتقدند كه‌اختلافات‌ بین‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ با محمدتقی‌ شریعتی‌ نقش‌ فراوانی‌ در بدبینی‌ شریعتی‌ به‌روحانیت‌ داشته‌ است‌.

 

مطالعات‌ شریعتی‌ در غرب‌ نیز بر این‌ بدبینی‌ افزود. دوران‌ رنسانس‌ و دوران‌انقلاب‌های‌ اروپایی‌ نتیجه‌ی‌ مبارزه‌ی‌ روشن‌فكران‌ با روحانیون‌ كلیسا و ایجاد اصلاحات‌دینی‌ بود. شریعتی‌ نیز به‌ این‌ نتیجه‌ رسید كه‌ برای‌ اصلاح‌ دینی‌ با روحانیون‌ نیز بایدمبارزه‌ كرد. به‌ گفته‌ی‌ شریعتی‌ «ملایان‌»، «نگهبان‌» خرافات‌ مذهبی‌ بودند و وظیفه‌ی‌ یك‌روشن‌فكر و «مذهبی‌ متجدد» «پاك‌ كردن‌ افكار مذهبی‌ از خرافات‌ و انحرافات‌ است‌.»شریعتی‌ یكی‌ از وظایف‌ خود را به‌ عنوان‌ یك‌ روشن‌فكر دینی‌ «مبارزه‌ با آخوندزدگی‌»می‌دانست‌. شریعتی‌ معتقد بود برای‌ ایجاد «یك‌ جریان‌ فكری‌ سالم‌ و مترقی‌ ومتناسب‌ با نیاز ایران‌» باید «با آخوندیسم‌ كه‌ اسلام‌ مرتجعانه‌ی‌ عصر فئودالی‌ رانگه‌داشته‌ و هم‌ نسل‌ جوان‌ را كه‌ در فرار از این‌ مذهب‌ ارتجاعی‌ به‌ این‌ افكار تخریبی‌می‌افتد، مبارزه‌ی‌ فكری‌» كرد.


شریعتی‌ روحانیت‌ شیعه‌ را بعد از عصر صفوی‌ یكی‌ از اضلاع‌ مثلث‌ زر و زور و تزویرمی‌دانست‌. شریعتی‌ حتی‌ چنین‌ رابطه‌ای‌ را تا زمان‌ خودش‌ و حتی‌ به‌ مرجعیت‌ شیعه‌سرایت‌ می‌داد. او چنین‌ می‌نویسد:
«روستا مثل‌ همه‌ی‌ جامعه‌های‌ بزرگ‌ بشری‌ یك‌ بافت‌ سه‌گانه‌ی‌ ژاندارم‌ ـ آخوندـ خان‌، داشت‌ كه‌ این‌ سه‌ نفر حكومت‌ می‌كردند... آن‌ وقت‌ پسر همین‌ آدم‌]آخوند[ می‌آمد و با همین‌ روحیه‌ و با همین‌ رابطه‌ درس‌ می‌خواند، بعد می‌شدثقة‌الاسلام‌، حجت‌الاسلام‌، آیت‌الله‌ و بعد می‌شد آیت‌الله‌العظمی‌؛ شخصیتش‌بالا می‌رفت‌ اما همان‌ رابطه‌ای‌ را كه‌ بابایش‌ به‌ عنوان‌ ملای‌ ده‌ با خان‌ داشت‌،همان‌ رابطه‌ را با مملكت‌ با خان‌ مملكت‌ دارد.»


شریعتی‌ دامنه‌ی‌ اعتراضاتش‌ به‌ روحانیت‌ را چنان‌ گسترش‌ داد كه‌ گرایش‌ جهانی‌ به‌اسلام‌ را نشانه‌ی‌ بی‌نیازی‌ به‌ روحانیت‌ دانست‌. او می‌گفت‌: «من‌ از وقتی‌ امیدوار شدم‌ كه‌اسلام‌ به‌ جایی‌ رسیده‌ كه‌ از انحصار روحانیت‌ خارج‌ شده‌ است‌. ببینید الا´ن‌ درست‌ است‌كه‌ هنوز قدرت‌ اساسی‌ و زیاد باز دست‌ روحانیت‌ رسمی‌ است‌، دست‌ همین‌ مراجع‌است‌، ولی‌ اسلام‌ از درون‌ نسل‌های‌ غیر رسمی‌ و فداكار و فداییان‌، واقعاً عاشقانی‌ پیداكرده‌ كه‌... الا´ن‌ می‌بینیم‌ كه‌ چهره‌ی‌ اسلام‌ را در سطح‌ جهانی‌ عوض‌ كرده‌اند و با مرگ‌روحانیت‌ رسمی‌ ما، اسلام‌ خوشبختانه‌ نخواهد مرد.»

 

با همه‌ی‌ مواضع‌ سرسخت‌ شریعتی‌، هنوز بعضی‌ از روحانیون‌ درصدد مذاكره‌ واصلاح‌ مواضع‌ شریعتی‌ بودند. آیت‌الله‌ بهشتی‌ با دكتر ملاقات‌ كرد و به‌ او گفت‌: «برادرعزیز می‌بینی‌ چقدر سازنده‌ و پراثری‌ دریغمان‌ می‌آید كه‌ میدان‌ این‌ سازندگی‌ با این‌هیاهوها و جریان‌ها محدود بشود. فكری‌ باید كرد. گفت‌: موضوع‌ چیست‌؟ گفتم‌: مسئله‌این‌ است‌ كه‌ در بعضی‌ سخنرانی‌ها و نوشته‌ها چیزهایی‌ هست‌ كه‌ به‌ هیچ‌ عنوان‌ قابل‌دفاع‌ و توجیه‌ نیست‌. مخالفان‌ همین‌ها را دست‌ می‌گیرند و می‌تازند. حالا، ما در شرایطی‌هستیم‌ كه‌ اگر بشود زمینه‌ی‌ این‌ دست‌ گرفتن‌ و تاختن‌ را از بین‌ ببریم‌.» حتی‌روحانیونی‌ مانند فلسفی‌ كه‌ بارها شریعتی‌ با نام‌ به‌ او حمله‌ كرده‌ بود، خواستار حل‌مسالمت‌آمیز با شریعتی‌ بودند. به‌ گزارش‌ ساواك‌ نظر «روحانیون‌ طراز اول‌ از جمله‌ شیخ‌محمدتقی‌ فلسفی‌ این‌ است‌ كه‌ این‌ موضوع‌ از طریق‌ مسالمت‌آمیز بین‌ روحانیون‌ وگردانندگان‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد حل‌ شود و به‌ روحانیون‌ توصیه‌ می‌كند كه‌ حتی‌الامكان‌سعی‌ كنند علناً با حسینیه‌ مخالفت‌ نكنند؛ زیرا ممكن‌ است‌ دولت‌ از این‌ موفقیت‌ استفاده‌كرده‌، طرفین‌ شما هم‌ را به‌ نحو غیرمستقیم‌ به‌ جان‌ یكدیگر بیندازد و از این‌ اختلاف‌ ودوئیت‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداری‌ كند و این‌ كار به‌ هیچ‌ وجه‌ مصلحت‌ نیست‌.»

 

یكی‌ از این‌ پا درمیانی‌ها كه‌ بسیار مؤثر واقع‌ شد، جلسه‌ای‌ بود كه‌ به‌ ابتكار خانم‌كاتوزیان‌، یكی‌ از سخنرانان‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد، با حضور شریعتی‌ و نمایندگان‌ روحانیت‌برقرار شد. به‌ روایت‌ خود دكتر «دو نفر از آقایان‌ علما، یكی‌ آقای‌ شهرستانی‌ نجفی‌ ودیگری‌ آقای‌ حاج‌ شیخ‌ عباسعلی‌ اسلامی‌ حضور داشتند و به‌ تفصیل‌ صحبت‌ شد و قرارشد من‌ به‌ اتهاماتی‌ كه‌ برخی‌ مبلغین‌ زده‌اند از نظر فكر اسلامی‌ من‌... یكایك‌ جواب‌بدهم‌ و جوابی‌ ملایم‌ كه‌ آقایان‌ را قانع‌ كند. بر اساس‌ آن‌ میزگردی‌ در حسینیه‌ برگزار شدو من‌ در آن‌جا به‌ سؤالات‌ و اعتراضات‌ به‌ همراهی‌ آقای‌ بلاغی‌ و شبستری‌ جواب‌ دادم‌كه‌ جواب‌ها طی‌ جزوه‌ای‌ به‌ نام‌ «پاسخ‌ به‌ سؤالات‌» منتشر شد.»


شریعتی‌ تلاش‌ كرد در این‌ میز گرد همه‌ی‌ اتهامات‌ و توهین‌های‌ خودش‌ را علیه‌روحانیت‌ توجیه‌ كند. شریعتی‌ ابتدا گفت‌: ما در اسلام‌ روحانی‌ نداریم‌، بلكه‌ «عالم‌اسلامی‌» داریم‌ و عالم‌ اسلامی‌ كسی‌ است‌ كه‌ قرآن‌ شناس‌، پیغمبر شناس‌، سنت‌ شناس‌و متخصص‌ در فلسفه‌ یا تاریخ‌ یا علم‌الحدیث‌ یا رجال‌ یا اصول‌ یا فقه‌ و غیره‌ باشد. انتقادمن‌ از روحانیون‌ بوده‌ است‌ نه‌ عالمان‌ اسلامی‌ و ادعا می‌كنم‌ هیچ‌ كس‌ «به‌ اندازه‌ی‌ من‌افتخار دفاع‌ جدی‌ و مؤثر علمی‌ و فكری‌ از این‌ جامعه‌ی‌ گران‌قدر كه‌ امید بزرگ‌ وسرمایه‌ی‌ عزیز ما است‌ نداشته‌ است‌.» البته‌ آشكار است‌ كه‌ این‌ پاسخ‌ شریعتی‌ توجیه‌است‌؛ چه‌ این‌ كه‌ كسی‌ با شریعتی‌ بر سر لفظ‌ و واژه‌ بحث‌ نداشت‌. مسئله‌ این‌ بود كه‌شریعتی‌ مصادیق‌ روحانیت‌ یعنی‌؛ علامه‌ی‌ مجلسی‌، آیت‌الله‌ میلانی‌ و مراجع‌ و ملای‌روستا و... را مورد حمله‌ قرار می‌داد.


شریعتی‌ در این‌ میزگرد نمونه‌هایی‌ را در اثبات‌ ادعای‌ خودش‌ آورد كه‌ شدیداً ازعالمان‌ دین‌ حمایت‌ كرده‌ است‌:
1ـ در «اسلام‌شناسی‌» گفته‌ام‌: طبقه‌ی‌ روحانیت‌ شیعه‌ یك‌ ضرورت‌ تاریخی‌ بوده‌است‌؛ زیرا با فاصله‌ گرفتن‌ مردم‌ از صدر اسلام‌ و پیچیده‌ شدن‌ معارف‌ و توسعه‌ی‌ فقه‌«وجود كسانی‌ كه‌ عمر را یك‌ سره‌ به‌ كار شناخت‌ و تحقیق‌ در اسلام‌ مشغول‌ باشند،ضرورت‌ یافت‌ تا دیگران‌... عقاید و احكام‌ مذهب‌ خویش‌ را از این‌ متخصصان‌ فراگیرندو این‌ یك‌ ضرورت‌ اجتماعی‌ و علمی‌ است‌.»
2ـ در كتاب‌ «انتظار» گفته‌ام‌: طلاب‌ «این‌ مجاهدان‌ پاك‌ باز راه‌ علم‌ و ایمان‌ كه‌ با پولی‌كه‌ از مخارج‌ یك‌ مرغ‌ آمریكایی‌ كمتر است‌، جوانی‌ را فدای‌ آموزش‌ علم‌ دین‌ می‌كنند ودر زمانی‌ كه‌ هر دانشجویی‌، رشته‌ی‌ تحصیلی‌ اش‌ را بر اساس‌ درآمد آینده‌اش‌ انتخاب‌می‌كند، وی‌ رشته‌ای‌ را برگزیده‌ است‌ كه‌ دوران‌ طلبگی‌اش‌ این‌ چنین‌ به‌ زهد باورنكردنی‌می‌گذراند...»
3ـ در همین‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد خطاب‌ به‌ دانشجویان‌ گفته‌ام‌: «من‌ برای‌ آینده‌ی‌ این‌نهضت‌ فكری‌، برای‌ بیداری‌ مردم‌ و احیای‌ روحی‌ حقیقی‌ اسلام‌... به‌ طلاب‌ بیشتر ازشما امید بسته‌ام‌. عمر روشن‌فكری‌ شما كوتاه‌ است‌... اما این‌ طلبه‌ است‌ كه‌ عمرمسئولیت‌ اجتماعی‌ اش‌ با عمر حیاتش‌ یكی‌ است‌ و...»


4ـ در یك‌ تحقیق‌ گفته‌ام‌: طبقات‌ دانشگاهی‌ «بیش‌ از هشتاد درصد بورژوازی‌ شهری‌و پنج‌ درصد مالكان‌ و اربابان‌ روستایی‌ است‌؛ ولی‌ حوزه‌ی‌ علمی‌ بر عكس‌ پنج‌ تا شش‌درصد از طبقه‌ی‌ متوسط‌ شهری‌ و قریب‌ نود درصد از توده‌ی‌ محروم‌ روستایی‌» هستند.
5ـ در رساله‌ی‌ تحقیقی‌ كه‌ برای‌ وزارت‌ علوم‌ نوشته‌ام‌، هیجده‌ برتری‌ از شیوه‌های‌آموزشی‌ حوزه‌ بر دانشگاه‌ را برشمرده‌ام‌: 1ـ انتخاب‌ رشته‌ی‌ علمی‌ بر مبنای‌ ارزش‌فكری‌ 2ـ احساس‌ مسئولیت‌ اجتماعی‌ 3ـ انتخاب‌ آزاد 4ـ ضرورت‌ حفظ‌ چهره‌ی‌ علمی‌ واخلاقی‌ برای‌ استاد 5ـ رابطه‌ی‌ صمیمانه‌ بین‌ معلم‌ و شاگرد 6ـ متد آموزشی‌ چنددرجه‌ای‌ 7ـ سنت‌ مباحثه‌ 8ـ آزادی‌ حضور در درس‌ 9ـ رایگان‌ بودن‌ تحصیل‌ 10ـ آزادی‌تحصیل‌ و...


6ـ در «تشیع‌ علوی‌ و صفوی‌» نشان‌ داده‌ام‌ كه‌ «علمای‌ شیعه‌ در طول‌ تاریخ‌ هزار ساله‌همواره‌ مشعل‌دار قیام‌ علیه‌ ظلم‌ و پاسدار جنبش‌های‌ عدالت‌خواهی‌ و آزادی‌ اجتماعی‌و...» بوده‌اند.
7ـ در «تاریخ‌ ادیان‌» گفته‌ام‌ «علمای‌ شیعه‌ پاك‌ترین‌ گروه‌ یا طبقه‌ی‌ روحانی‌ از میان‌همه‌ی‌ ادیان‌» بوده‌اند.
8ـ در جایی‌ گفته‌ام‌: علمای‌ شیعه‌ به‌ علت‌ استقلال‌ اقتصادی‌ «بر توده‌ها تكیه‌داشته‌اند، نه‌ بر حكومت‌. خصیصه‌ی‌ تقوی‌ و مردم‌ گرایی‌، ارتباط‌ با متن‌ جامعه‌ و ایستادن‌و یا لااقل‌ فاصله‌ گرفتن‌ با قدرت‌ حاكم‌ از خصوصیات‌ طبیعی‌ آن‌هاست‌.»


9ـ در كتاب‌ «انتظار، مذهب‌ اعتراض‌» گفته‌ام‌: «چهره‌های‌ علی‌ واری‌ اگر باشد، باز درمیان‌ همین‌ علمای‌ مذهبی‌ و در همین‌ حوزه‌ی‌ علمیه‌ هست‌.»
10ـ در آغاز درس‌ اسلام‌شناسی‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد گفته‌ام‌: «.... ممكن‌ است‌ من‌ با فلان‌عالم‌ مذهبی‌، روحانی‌ كه‌ عالم‌ جدی‌ مذهبی‌ است‌ و روحانی‌ واقعی‌ دین‌ است‌،اختلافات‌ فراوانی‌ داشته‌ باشم‌؛ او به‌ شدت‌ به‌ من‌ بتازد و من‌ به‌ شدت‌ به‌ او حمله‌ كنم‌، امااختلاف‌ من‌ و او اختلاف‌ پسر ـ پدری‌ است‌ در داخل‌ خانواده‌.»


11ـ در درس‌ اسلام‌شناسی‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد نقل‌ كرده‌ام‌: در سال‌ 1338 در فرانسه‌جلسه‌ای‌ بود كه‌ سخنران‌ به‌ روحانیت‌ توهین‌ كرد و آنها را پایگاه‌ استعمار خواند. با سر وصدا بپا خواستم‌ و پاسخ‌ او را دادم‌ و اضافه‌ كردم‌: «گفتید آخوندها پایگاه‌ استعماربوده‌اند. این‌ یك‌ مسئله‌ی‌ ذوقی‌ نیست‌ كه‌ بگویید من‌ آخوند دوست‌ دارم‌، من‌ آخونددوست‌ ندارم‌؛ این‌ یك‌ مسئله‌ی‌ عینی‌ و تاریخی‌ است‌؛ باید سند نشان‌ دهید و مدرك‌. تاآن‌جا كه‌ من‌ می‌دانم‌ زیر تمام‌ قراردادهای‌ استعماری‌ را كسانی‌ امضا گذاشته‌اند كه‌ همگی‌از میان‌ تحصیل‌ كرده‌های‌ دكتر و مهندس‌ و لیسانسیه‌ بوده‌اند و همین‌ از فرنگ‌ برگشته‌ها.یك‌ آخوند، یك‌ از نجف‌ برگشته‌، اگر امضایش‌ بود، من‌ هم‌ مثل‌ شما اعلام‌ می‌كنم‌ كه‌آخوند دوست‌ ندارم‌؛ اما از آن‌ طرف‌ پیشاپیش‌ هر نهضت‌ ضد استعماری‌ و هر جنبش‌انقلابی‌ و مترقی‌ چهره‌ی‌ یك‌ یا چند آخوند را در این‌ قرن‌ می‌بینم‌، از سید جمال‌ بگیر ومیرزای‌ حسن‌ شیرازی‌ و بشمار تا مشروطه‌ و نهضت‌» ملی‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌.


12ـ در اروپا از سال‌ 1338 تا 1343 در برابر سیل‌ اتهامات‌ ریشه‌دار علیه‌ روحانیت‌«من‌ دفاعیاتی‌ كه‌ از اصالت‌ آنان‌ و نقش‌ اجتماعی‌ آنان‌ كرده‌ام‌ و آثاری‌ كه‌ در قضاوت‌قشرهای‌ وسیعی‌ داشته‌ است‌، حقیقتی‌ است‌» روشن‌.
شریعتی‌ در پایان‌ افزود: شایعه‌ی‌ مخالفت‌ من‌ با مطلق‌ علما و حوزه‌ی‌ علمیه‌ توسط‌قاسطین‌ برای‌ اختلاف‌ بین‌ روشن‌فكر مذهبی‌ و حوزه‌ها درست‌ شده‌ است‌.
گرچه‌ پاسخ‌های‌ شریعتی‌ برای‌ آشنایان‌ با گفته‌ها و نوشته‌های‌ او درباره‌ی‌ روحانیت‌قانع‌ كننده‌ نبود، ولی‌ صرف‌ این‌ اظهارات‌ به‌ شدت‌ از دامنه‌ی‌ اختلافات‌ كاست‌ و رابطه‌ی‌بین‌ روحانیت‌ و شریعتی‌ را تلطیف‌ كرد و هواداران‌ خود را در میان‌ حوزه‌ها به‌ استدلال‌دفاعی‌ مجهز كرد.

 

دكتر شریعتی‌ و امام‌ خمینی‌


آرمان‌هایی‌ كه‌ شریعتی‌ از تشیع‌ و روحانیت‌ در ذهن‌خود ترسیم‌ می‌كند، علی‌القاعده‌ باید در امام‌ خمینی‌ عینیت‌ یافته‌ باشد. این‌ استنباط‌ رامی‌توان‌ در نوشته‌ها و اسناد شریعتی‌ یافت‌. وی‌ در كتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ كه‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ كرد، تجلیل‌می‌كند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ «مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما» نام‌ می‌برد ودر ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد:


«... ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ كه‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ ومسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌كرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ كه‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اكنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌.»
شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ «پیوند مماشات‌ روحانیت‌ و سلطنت‌ كه‌ در شیعه‌400 سال‌ ]بعد از صفویان‌[ دوام‌ داشت‌» ارزیابی‌ می‌كند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف‌می‌كند: «در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازكهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صورقرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشرقیامتی‌ برپا می‌كند.»


این‌ مواضع‌ آشكار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. اسناد ساواك‌ نشان‌ می‌دهدشریعتی‌ در نهان‌ نیز در پی‌ ترویج‌ امام‌ خمینی‌ بود. طبق‌ گزارش‌ ساواك‌، شریعتی‌ «پس‌ ازبسته‌ شدن‌ حسینیه‌ به‌ طرف‌داران‌ خود دستور داده‌ است‌ كه‌ در مجالس‌ به‌ نام‌ طرف‌داران‌آیت‌الله‌ خمینی‌ با معممین‌ و طلاب‌ بحث‌ نموده‌ و آنان‌ را به‌ طرف‌داری‌ خمینی‌ گرایش‌دهند.» طبق‌ همین‌ گزارش‌ «در حال‌ حاضر مریدان‌ وی‌ به‌ همین‌ نحو عمل‌ می‌نمایند.»


بروز و ظهور بیرونی‌ نیز نشان‌ می‌داد كه‌ بین‌ بیشتر طرف‌داران‌ امام‌ خمینی‌ و هواداران‌دكتر شریعتی‌ نوعی‌ پیمان‌ نانوشته‌ منعقد گردیده‌ است‌. شریعتی‌ در 7/12/1350 درمسجد نارمك‌ «به‌ منبر رفت‌ و درباره‌ی‌ قیام‌ امام‌ حسین‌ و جانبازی‌ آن‌ حضرت‌ برای‌ بقای‌دین‌ به‌ تفصیل‌ سخنرانی‌ كرد.» «پس‌ از سخنرانی‌ شریعتی‌ هنگام‌ خروج‌، ناگهان‌ چراغ‌هاخاموش‌ شد و عده‌ای‌ كه‌ حدود دویست‌ نفر و تیپ‌ جوان‌ بودند شعار می‌دادند زنده‌ بادخمینی‌، خمینی‌ پیروز است‌.» این‌ تظاهرات‌ با دخالت‌ پلیس‌ منجر به‌ زد و خورد شد.شعار زنده‌ باد خمینی‌ آن‌ هم‌ در آن‌ شرایط‌ خفقان‌بار سال‌ 1350 نشان‌ از این‌ بود كه‌مستمعان‌ شریعتی‌ از هواداران‌ امام‌ خمینی‌ بودند. طبق‌ گزارش‌ دیگری‌ از ساواك‌ همین‌موضوع‌ درسال‌ 51 در حسینیه‌ی‌ ارشاد بعد از سخنرانی‌ دكتر درباره‌ی‌ فلسفه‌ی‌ حج‌تكرار شد و شعار «مگر بر حكومت‌ یزیدی‌، خمینی‌ بت‌شكن‌ بپاخیز» فضای‌ تاریك‌آن‌ زمان‌ را شكست‌.


امام‌ خمینی‌ نیز نمی‌توانست‌ نسبت‌ به‌ شریعتی‌ بی‌تفاوت‌ باشد؛ چه‌ این‌كه‌ امام‌ خمینی‌هر چند علی‌القاعده‌ بعضی‌ از عقاید شریعتی‌ را نمی‌پسندید، ولی‌ بسیاری‌ از آرمان‌های‌خویش‌ را در اندیشه‌های‌ شریعتی‌ می‌دید. شریعتی‌ دنبال‌ ارایه‌ی‌ احیای‌ اسلام‌ انقلابی‌ وسیاسی‌ بود و این‌ همان‌ آرمان‌ امام‌ خمینی‌ بود. شریعتی‌ از روحانیت‌ بی‌تفاوت‌ وحوزه‌های‌ ساكت‌ انتقاد می‌كرد و امام‌ خمینی‌ نیز بر سر حوزه‌ها فریاد می‌زد: «وای‌ برعلمای‌ ساكت‌! وای‌ بر این‌ نجف‌ ساكت‌، این‌ قم‌ ساكت‌، این‌ تهران‌ ساكت‌، این‌ مشهدساكت‌... ای‌ علما ساكت‌ ننشینید، نگویید علی‌ مسلك‌ الشیخ‌ ]عبدالكریم‌ حائری‌[،رضوان‌الله‌ علیه‌. والله‌، شیخ‌ اگر حالا بود تكلیفش‌ این‌ بود.» امام‌ بود كه‌ در سخنرانی‌علیه‌ لایحه‌ی‌ مصونیت‌ مستشاران‌ آمریكا فرمودند: «والله‌ مرتكب‌ كبیره‌ است‌ كسی‌ كه‌فریاد نكند... ای‌ علمای‌ نجف‌! به‌ داد اسلام‌ برسید. ای‌ علمای‌ قم‌! به‌ داد اسلام‌ برسید.رفت‌ اسلام‌.»


با این‌ همه‌ امام‌ خمینی‌ در برداشت‌ كلان‌ خود حمایت‌ از حوزه‌ها را برای‌ جلوگیری‌ ازگسترش‌ استبداد و استعمار لازم‌ می‌دید و نقش‌ زمان‌ و مكان‌ را در ایفای‌ رسالت‌ستم‌ستیزی‌ علما بسیار جدی‌ می‌گرفت‌ و نمی‌توانست‌ انتقادهای‌ گزنده‌ی‌ شریعتی‌ رانادیده‌ بگیرد.
گرچه‌ امام‌ خمینی‌ همواره‌ از مسائل‌ اختلافی‌ پرهیز می‌كرد و از بردن‌ نام‌ شریعتی‌ به‌دلیل‌ موقعیت‌ خاص‌ رهبری‌ خودداری‌ می‌كرد، ولی‌ در سوگ‌ حاج‌ آقا مصطفی‌ درسخنانی‌ كنایه‌آمیز، مواضع‌ خود را در قبال‌ شریعتی‌ و مخالفین‌ حوزوی‌ وی‌ تشریح‌كردند. امام‌ خمینی‌ در این‌ سخنرانی‌ نظر حمایت‌آمیز در عین‌ حال‌ انتقادی‌ خود را ازروحانیون‌ و روشن‌فكران‌ اعلام‌ كردند و فرمودند: «من‌ با تمام‌ جناح‌هایی‌ كه‌ هستند وبرای‌ اسلام‌ خدمت‌ می‌كنند، چه‌ جناح‌های‌ روحانی‌ كه‌ از اول‌ تا حالا خدمت‌ كرده‌اند وچه‌ جناح‌های‌ دیگر از سیاسیون‌ و روشن‌فكرها كه‌ برای‌ اسلام‌ خدمت‌ می‌كنند، من‌ به‌همه‌ی‌ این‌ها علاقه‌ دارم‌ و از همه‌ی‌ این‌ها هم‌ گلایه‌ دارم‌.» امام‌ خمینی‌ علت‌ علاقه‌ی‌خود را خدمت‌ همه‌ی‌ این‌ جناح‌ها به‌ اسلام‌ دانستند و گلایه‌ی‌ خود را از روشن‌فكران‌چنین‌ طرح‌ كردند: «در بعضی‌ از نوشتارهایشان‌ این‌ها راجع‌ به‌ فقها، راجع‌ به‌ فقه‌، راجع‌به‌ علمای‌ اسلام‌، راجع‌ به‌ فقه‌ اسلام‌، این‌ها یك‌ قدری‌ زیاده‌روی‌ كرده‌اند. یك‌ قدری‌حرف‌هایی‌ زده‌اند كه‌ مناسب‌ نبوده‌ است‌ بگویند. این‌ها غرض‌ ندارند. من‌ می‌دانم‌ كه‌غالباً این‌ها می‌خواهند برای‌ اسلام‌ خدمت‌ كنند، نه‌ این‌ است‌ كه‌ مغرض‌ باشند و از روی‌سوءنیت‌ حرف‌ بزنند. این‌ها اطلاعاتشان‌ كم‌ است‌.» امام‌ خمینی‌ در پاسخ‌ به‌ كم‌كاری‌روحانیت‌ فرمودند: «ما می‌بینیم‌ كه‌ این‌ اسلام‌ را به‌ همه‌ی‌ ابعادش‌ روحانیون‌ حفظ‌كرده‌اند. به‌ همه‌ی‌ ابعادش‌ یعنی‌ معارفش‌ را روحانی‌ حفظ‌ كرده‌، فلسفه‌اش‌ را روحانی‌حفظ‌ كرده‌. اخلاقش‌ را روحانی‌ حفظ‌ كرده‌، فقهش‌ را روحانی‌ حفظ‌ كرده‌، احكام‌سیاسیش‌ را روحانی‌ حفظ‌ كرده‌. الان‌ كه‌ شما یك‌ همچو فقهی‌ غنی‌ می‌بینید كه‌ فقه‌ شیعه‌غنی‌ترین‌ فقهی‌ است‌ كه‌ در دنیا هست‌ قانونی‌ كه‌ با زحمت‌ علمای‌ شیعه‌ توضیح‌ و تفریح‌شده‌ است‌... تمام‌ این‌ها را این‌ جماعت‌ عمامه‌ به‌ سر و به‌ قول‌ این‌ آقایان‌، عمامه‌ به‌ سر وریش‌دار، درست‌ كرده‌اند.»


امام‌ خمینی‌ در پاسخ‌ به‌ حمله‌ی‌ شریعتی‌ به‌ علامه‌ مجلسی‌ فرمودند: «نباید یك‌ كسی‌تا به‌ گوشش‌ خورد كه‌ مثلاً مجلسی‌، رضوان‌الله‌ علیه‌، محقق‌ ثانی‌، رضوان‌الله‌ علیه‌،نمی‌دانم‌ شیخ‌ بهایی‌ هم‌، رضوان‌الله‌ علیه‌، با این‌ها روابط‌ داشتند، می‌رفتند سراغ‌ این‌ها،همراهی‌شان‌ می‌كردند، خیال‌ كنند كه‌ این‌ها مانده‌ بودند برای‌ جاه‌ و عزت‌ و احتیاج‌داشتند به‌ این‌كه‌ شاه‌ سلطان‌ حسین‌ و شاه‌ عباس‌ به‌ آن‌ها عنایتی‌ بكنند. این‌ حرف‌ها نبوده‌در كار. آن‌ها گذشت‌ كردند، مجاهده‌ی‌ نفسانی‌ كردند برای‌ این‌كه‌ این‌ مذهب‌ رابه‌وسیله‌ی‌ آن‌ها، به‌ دست‌ آن‌ها ترویج‌ كنند.»

 

 آن‌گاه‌ امام‌ خمینی‌ به‌ تشریح‌ وضعیت‌ آن‌زمان‌ پرداختند كه‌ چگونه‌ در ایران‌ به‌ حضرت‌ امیر(ع‌) سب‌ می‌كردند و چگونه‌ مذهب‌تشیع‌ در غربت‌ به‌ سر می‌برده‌ است‌ و علما در چنین‌ وضعیتی‌ چنین‌ سیاستی‌ رابرگزیدند. امام‌ ورود علما را به‌ دربار صفوی‌ به‌ ورود علی‌بن‌ یقطین‌ و سكوت‌ آن‌ها را به‌سكوت‌ 25 ساله‌ی‌ حضرت‌ امیر تشبیه‌ كردند. امام‌ خمینی‌ در این‌ سخنرانی‌ مصالح‌اسلام‌ را فوق خیالات‌ دانستند و افزودند: «من‌ هم‌ اگر چنان‌چه‌ می‌توانستم‌ یك‌ سلطان‌جائری‌ را به‌ راه‌ بیاورم‌، می‌رفتم‌ درباری‌ می‌شدم‌. شما هم‌ تكلیفتان‌ این‌ بود.» امام‌ خمینی‌در رد بی‌تفاوتی‌ علما بعد از دوره‌ی‌ صفوی‌ با اشاره‌ به‌ قیام‌ تنباكو، نهضت‌ مشروطه‌ی‌ایران‌، جنبش‌ آزادی‌خواهی‌ عراق در مقابل‌ اشغال‌ عراق توسط‌ انگلیسی‌ها، مهاجرت‌علمای‌ اصفهان‌ در زمان‌ رضاشاه‌، قیام‌ میرزا صادق انگجی‌ در تبریز، ایستادگی‌ مرحوم‌مدرس‌ در مقابل‌ شوروی‌ و رضاشاه‌ و قیام‌ 15 خرداد، بالندگی‌ انقلابی‌ حوزه‌ها را خاطرنشان‌ كردند.


امام‌ خمینی‌ در مورد تز «بی‌نیازی‌ اسلام‌ از روحانیت‌» شریعتی‌ فرمود: «شما كه‌می‌گویید: اسلام‌ را می‌خواهیم‌، نگویید: اسلام‌ را می‌خواهیم‌، آخوند نمی‌خواهیم‌. شمابگویید اسلام‌ را می‌خواهیم‌، آخوند هم‌ می‌خواهیم‌.» امام‌ خمینی‌ در تحلیل‌ این‌ نیاز ازلحاظ‌ سیاسی‌ فرمودند: «گله‌ای‌ كه‌ من‌ دارم‌ از این‌ آقایان‌ روشن‌فكرها این‌ است‌ كه‌ یك‌همچو جناح‌ بزرگی‌ كه‌ ملت‌ پشت‌ سرش‌ ایستاده‌، این‌ را از خودتان‌ كنار نزنید... این‌هابهتر از شما توی‌ مردم‌اند. شما كه‌ نفوذ ندارید، این‌ها دارند. این‌ها در بین‌ مردم‌ نفوذدارند. هر ملایی‌ در محله‌ی‌ خودش‌ نافذ است‌.»
امام‌ خمینی‌ اسلام‌ و روحانیت‌ را دوپاره‌ی‌ به‌ هم‌ تنیده‌ توصیف‌ كردند و افزودند كه‌اسلام‌ بی‌روحانی‌ مانند «اسلامی‌ است‌ كه‌ سیاست‌ نداشته‌ باشد. اسلام‌ و آخوند این‌طورتوی‌ هم‌ هستند. اسلام‌ بی‌آخوند اصلاً نمی‌شود. پیغمبر هم‌ آخوند بوده‌. یكی‌ ازآخوندهای‌ بزرگ‌ پیغمبر است‌. حضرت‌ امام‌ جعفر صادق هم‌ یكی‌ از علمای‌ اسلام‌است‌... من‌ آخوند نمی‌خواهم‌، حرف‌ شد؟»


امام‌ خمینی‌ از مواضع‌ «علمای‌ اعلام‌» در قبال‌ شریعتی‌ هم‌ گلایه‌ كردند و این‌اختلاف‌ را توطئه‌ی‌ رژیم‌ برای‌ سرگرمی‌ و غفلت‌ از مسئله‌ی‌ اصلی‌ دانستند و افزودند:«هر چند وقت‌ یك‌ دفعه‌ یك‌ مسئله‌ای‌ درست‌ می‌شود در ایران‌، تمام‌ وعاظ‌ محترم‌، تمام‌علمای‌ اعلام‌، وقتشان‌ را كه‌ باید صرف‌ بكنند در یك‌ مسائل‌ سیاسی‌ اسلام‌ در یك‌مسائل‌ اجتماعی‌ اسلام‌، صرف‌ می‌كنند در این‌كه‌ زید كافر و عمر مرتد و او وهابی‌ است‌.»امام‌ خمینی‌ چنین‌ برخوردی‌ را نكوهش‌ كردند وبا توصیف‌ وضع‌ موجود وحساسیت‌های‌ زمانه‌ وظیفه‌ی‌ روحانیون‌ را در مقابل‌ روشن‌فكران‌ مذهبی‌ چنین‌ ترسیم‌كردند: «آن‌ها كه‌ قلم‌ را دستشان‌ گرفته‌اند و دارند ترویج‌ می‌كنند از شیعه‌، فرض‌ كنیدچهار تا هم‌ غلط‌ دارد، خوب‌ غلطش‌ را رفع‌ كنید، طرد نكنید، بیرون‌ نكنید، شما دانشگاه‌را رد نكنید از خودتان‌... شما این‌ها را برای‌ خودتان‌ حفظ‌ كنید، هی‌ طرد نكنید. هی‌ منبرنروید و بد بگویید. منبر بروید و نصیحت‌ كنید.»


سخنرانی‌ حضرت‌ امام‌ در آن‌ زمان‌ پرهیجان‌ موجب‌ پایان‌ دادن‌ به‌ بگو و مگوهای‌طرف‌داران‌ و مخالفان‌ شریعتی‌ شد و نقش‌ بزرگی‌ را در اتحاد بین‌ دانشگاهیان‌ و حوزویان‌ایفا نمود.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
تاريخ و جغرافياي جنگ به لجن كشيده شده/سعيد قاسمي
رحمت خدا بر سيد مرتضي آويني.امسال بعد از گذشت چهارده سال از شهادت آقا سيد امسال براي من بسيار ملموس تر بعد از اين كه يك عاشوراي فكه را با بچه هاي دانشجو درك كرديم و يك سفر راهيان نور ايام عيد.
آن جا تازه پي بردم كه چرا سيد مرتضي آويني كه هم يك نقشه كش خوب بود، هم يك متن نويس خوب بود، يك فيلم بردار خوب بود،هم كارگردان خوب بود.هم يك نقاش خوب، هم مترجم بود، هم به زبا عربي و هم انگليسي.اما اين آدم چرا دست به دوربين شد؟مي توانست يك آرپيچي زن خوب شود.مي توانست يك تك تيرانداز خوب باشد.يك تخريب چي خوب.امسال فهميدم  كه چرا اين كار را انتخاب كرد.كه در شرايطي به سر مي بريم كه عمدا هم تاريخ جنگ و هم جغرافياي جنگ به لجن كشيده شده است.
يعني او دقيقا مي دانست كه آثار دفاع مقدس را شخم مي زنند.حضرت روح الله در پيامي تاكيد موكد داشتند كه مناطقي را نگه داريد.اما ما چه كرديم و چه بهتر كه بگوييم چه كارهايي كه نكرديم. مي دانست كه اين اتفاق مي افتاد.

دژ در خرمشهر بر اثر عمليات بازسازي شخم زده شد و تمامي تانك هاي آن در كارخانه  نبرد اهواز ذوب شد.

در سنندج باشگاه افسران، باشگاهي كه در آنجا پانزده روز در محاصره بوديم و جنگيديم، در و ديوار آن را كه هنوز آثار جنگ و مرمي ها در آن بود با بلدوزر تخريب كردند و روي آن ساختماني بنا كرده اند به نام مركز حفظ ارزش هاي دفاع مقدس(!)

آويني مي دانست كه به جاي اين كه با آرپيجي تانك بزند كه امروز هيچ آثاري از آن ها باقي نماند كاري كرد كه امروزه كاروان هاي راهيان نور به مناطق جنگي راهي شوند.

شهيد آويني پيشنهاد داده بود كه از خانواده هاي شهداي قتلگاه فكه كه استخوان ها آن جا باقي بمانند تا هر ساله آن جا عاشورايي به پا شود.

سيد مرتضي مي توانست در شهرك سينمايي برود و به ساخت فيلم مشغول شود.اما مي دانست كه امروز از 1300 صفحه در كتاب هاي درسي متوسط از دو تا چهار برگ در باره دفاع مقدس است.وقتي بهترين ساعت ها را براي ترش و شيرين،چيپس و خيار شور مي گذاريد،در شرايطي كه هنوز بچه هاي جنگ هستند و كار مي كنند بهترين تصاوير را از لبنان مي گيرند در بد ترين ساعات پخش مي كنند.ما هنوز دچار آن بحران در قصه خنجرو شقايق هستيم علي رغم تمام مشكلات و معظلات.

من نمي دانم چه كسي مي خواهد جلوي تخريب تاريج و جغرافياي دفاع مقدس را بگيرد؛ علي رغم آن كه همه آن ها نيز عزيزان و رفقاي ما هستند.

پيتزا فروشي در شلمچه درست كرده ايد. سيستم دالبي كه گذاشته ايد با هزينه هاي فراوان تا ايجاد صداي واقعي شود تا خواهران دلشان بلرزد(!) با اين مسائل اين قدر عوامانه برخورد نكنيد.

ما متاسفيم كه در اين شرايط بحراني و دشمن شناسي در همين فرمايش اخير حضرت آقا كه اشاره به دشمن شناسي داشتند عزيزان همان طور در حال خودشان هستند . كار به جايي رسيد كه فشن اسلامي نشان دادند. بعد آقاي ضرغامي نارحت هم مي شوند. فاين تذهبون آقاي ضرغامي. روز اول كه شما روي كار آمديد گفتيد كه جلوي اين تبليغات را خواهي گرفت.روز پنجم گفتيد، اينان تراس هايي پشتشان خوابيده است تا ده سال. نتوانستي حتي يك مفسده را مقابله كني.

امروزه جوانان مشتاق شنيدن روايت هاي دفاع مقدس هستند. هر كجا كتابي در باره دفاع مقدس است به سراغ آن مي روند و راهيان نور نيز هر ساله با استقبال بيشتري رو به رو مي شود و به دنبال راوياني هستند كه از جنگ براي آن ها بگويد.
آقاي ضرغامي! اصلا به اين صورت نيست كه برنامه هاي دفاع مقدس مخاطب نداشته باشد. از محاصره يك ساله آبادان حتي يك مستند ساخته نشده است.

سيد مرتضي يادت مي آيد كه گفتي كار فرهنگي يارانه پذير است؟

بعد از شهادت تو رفتند آقايان راهي را كه رفتند! يكي رفت كارخانه وينيستون را بخرد. يكي رفت سفره خانه سنتي راه انداخت. يكي جوراب استارلايت زد تا با پول اين ها كار فرهنگي مستقل انجام دهند.

بايد چو عمر قرن هايي سر بيايد
تا مثل يك آويني ديگر بيايد

تشكر از همه شهيدان.تشكر از شهيد صياد شيرازي كه همين راه را رفت تا لايه هاي ديگر جنگ را براي شما بگويد كه چرا در فكه شكست خورديم.

اللهم اياك نعبد و اياك نستعين
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
حاشيه‌اي انتقادي بر سخنان هاشمي در كنفرانس وحدت اسلامي

حجت الاسلام علي جعفري*

 اتحاد واجب، وحدت محال، استحاله انتحار

 1- مسأله‌ي همگرايي و پيوستگي امت اسلامي همواره يكي از مطالبات اصلي علماء شيعه و بدنه اجتماعي فعال همراه ايشان بوده است. شايد هيچ فقيه و رجل مذهبي شيعي را نتوان يافت كه افكار، فعاليتها و ايده هايي را در اين باب دنبال نكرده باشد. تاريخ يكصدسال اخير پر افت و خيز تشيع، كه در مجموع افزايش تدريجي انسجام اجتماعي – سياسي جمعيت‌هاي عمده‌ي شيعي و اتقان هويت مذهبي فرد‌‌فرد آنها را بدنبال داشته، همواره با ضرباهنگ اتحاد اسلامي شيعه و سني پيش رفته است. بي‌ترديد حيات اين گفتمان معنايي قدرتمند و رشد و نمو تشيع در پرتو آن از يكطرف مديون تلاشها و دورانديشي‌هاي علماء بزرگ بلاد و فقهاء عظيم‌الشأن اين مكتب و از طرف ديگر محصول اطاعت و حمايت پيروان و هواداران سترگ ايشان از اين جهت گيري استرات‍ژيك بوده است. به استثناء برخي وقايع و مواقع خاص دشمن هنوز نتوانسته است به تسلط گفتمان «اتحاد» خدشه اي وارد كند و تعادل فرهنگي- اجتماعي روابط ميان شيعه و سني را به هم زند، چه اينكه؛ هر نوع بي ثباتي مقطعي كه در اثر فتنه‌گري موذيانه دشمن مشترك شكل گرفته است با خاصيت خودترميمي فضاي معنايي اتحاد، بلافاصله به وضعيت تعادلي و ثبات بازگشته است. بي‌ترديد ادامه اين شرايط به نفع اسلام خواهد بود و قدرت مسلمين را در برابر جبهه كفر استكبار جهاني و صهيونيسم ملحد روزافزون خواهد ساخت.

 2- استمرار حدوداً صدساله گفتمان پيوند و همبستگي اسلامي به تولد نوعي «فرهنگ اتحاد» انجاميده است. يعني پافشاري شيعيان بر استراتژي «اتحاد فرهنگي» ميان امت اسلامي، خودموجد «فرهنگ اتحاد» شده است. مؤلفه‌هاي اين فرهنگ را بايد اولاً؛ در عمل و عكس‌العمل توليدكنندگان گفتمان اتحاد و انسجام اسلامي (علما و فقها شيعه) و ثانياً؛ در رفتارهاي فردي و حركتهاي اجتماعي مصرف كنندگان آن (پيروان و مقلدان علماء) جستجو كرد. ارتباط متقابل اين دو نيرو چرخه‌اي فرهنگي بوجود آورده كه برآيند تاريخي آن بازتوليد دائمي آداب، رسوم، هنجارها و سياستگذاريهاي ميان فرهنگي با هدف انسجام امت اسلامي است.

 3- پس از اينكه شيعيان توانستند در پرتو استراتژي «تقيه» حيات فردي- اجتماعي حداقلي خود را حفظ كنند و جان خود را از سياهچاله‌هاي دوران حاكميت مطلق دژخيمان اموي و عباسي به سختي نجات دهند، فعاليتها و زندگي ايشان به نسبت بسيار زيادي علني و آشكار شد. اين ظهور با توسعه جمعيتهاي متراكم شيعي و تشكيل حوزه‌هاي علميه در آنها جلوه‌ي بيشتري يافت تا اينكه در بخشهايي از قلمرو حضور و نفوذ شيعيان موضوعيت استراتژي تقيه بالكل از بين رفت و شيعيان بتدريج به عنوان بدنه اجتماعي قدرتمندي در جهان اسلام شناخته و پذيرفته شدند. اين قدرت با سركارآمدن حكومتهاي علوي آل بويه و صفويه به اوج خود رسيد و از درون آن استراتژي «اتحاد اسلامي» توليد گشت. اينك كه هويت و فرهنگ شيعه با مدلولات منطقي مبتني بر كتاب و سنت شناخته و به پا داشته شده است،‌ پيروان اين مكتب مي‌توانند به عنوان بخش مهمي از امت اسلامي و سهامداران سرزمينهاي جهان اسلام وارد گفتگو و تعاملات ميان فرهنگي رسمي و غيررسمي با ساير بدنه‌هاي اسلامي شوند.

 دقيقاً؛ اينجا بود كه علماء «نظريه‌ي اتحاد» را به عنوان عامل تنظيم كننده مناسبات شيعه و سني جايگزين نظريه "تقيه" نمودند. اگرچه هدفگيري هر دو نظريه همواره يكي بوده است ولي علماء با توجه به شرايط زماني و مكاني، دستيابي به هدف واحد را با استراتژيهاي مختلف دنبال كرده‌اند. در حقيقت استراتژي تقيه بدنبال حفظ تشيع از طريق عدم اظهار عقايد و مكنونات قلبي است و استراتژي اتحاد بدنبال حفظ تشيع در عين علني شدن هويت و فرهنگ شيعه است. توجه داشته باشيم كه مراتب اعلام و اظهار عقايد، مناسك و هنجارهاي تشيع را هميشه علماء عظام و زعماي عاليقدر آن تعيين كرده اند و البته اين امر بسته به شرايط فرهنگي- اجتماعي- رواني موقعيت‌هاي حضور شيعه بسيار متفاوت بوده است. چنانچه امروز هم در بخشهايي از جمعيت شيعي، استراتژي كتمان و تقيه دستور اول علما به پيروان خويش است در عين اين كه در بخشهايي ديگر استراتژي اظهار و تعظيم شعائر موردنظر مي باشد.

 4- براين اساس سخن گفتن از اتحاد و انسجام اسلامي بايد با ملاحظه چند اصل مهم صورت پذيرد:

 اولاً؛ تصور اينكه «آنچه تاكنون صورت پذيرفته بيشتر به سمت تجزيه و انشقاق گرايش داشته واز امروز بايد جهت را به سمت انسجام عوض كرد» نمي تواند با واقعيت منطبق باشد. اتحاد و انسجام با اهل سنت هماره چاشني حركتهاي هويتي شيعيان در صد سال اخير بوده است و البته امسال به فرموده‌ي زعيم عالقيدر جهان تشيع حضرت آيت‌الله خامنه‌اي با شدت و غلظت بيشتري دنبال خواهد شد وگرنه هرسال بايد سال انسجام اسلامي قلمداد شود.

 ثانياً؛ سخن گفتن از اتحاد اسلامي بدون توجه به فرهنگ توليد شده اتحاد در طي اين ساليان طولاني، احتمال خطاي ديد و انحراف از اهداف اصلي اين سياستگذاري استراتژيك و در نتيجه نقض غرض را بسيار افزايش خواهد داد. شكي نيست كه رمز ادامه حيات تشيع تاكنون و راز حضور ميليونها شيعه در سراسر جهان امروز را بايد در «فرهنگ صدساله اتحاد و انسجام» جستجو كرد. طبيعي است كه عبوردادن قافله شيعه از تمام گردنه‌هاي سهمگين تاريخي و صيانت از تك‌تك آنها در برابر هيمنه و سيطره‌ي مطلق دشمنان اسلام و سپس رشد و نمو كمي و كيفي جمعيت‌هاي كلان شيعه نمي‌تواند محصول چيزي جز همان فرهنگ اتحادي باشد كه علماء شيعه مولدان آن بوده‌اند. وضعيت امروز تشيع، كارآمدي فرهنگ مذكور را اثبات مي‌كند و تمسك بدان را به‌عنوان مهمترين گزاره‌ي علمي پيش پاي ما مي‌نهد. به زعم اين قلم «سال انسجام اسلامي» بايد سال بازخواني و سپس بازتوليد فرهنگ صد ساله انسجام خصوصاً در ايران اسلامي باشد. هرگونه فاصله گرفتن از اين ميراث ارزشمند ما را به دام تلقيات تجربه نشده و انديشه‌هاي خام بي‌اصل و نسب كه محصولي جز افراط و تفريط نخواهند داشت، خواهد انداخت.

 5- يكي از مؤلفه‌هاي حياتي فرهنگ اتحاد اسلامي، استفاده‌ي از آن براي حفظ هويت تام و تمام شيعي بوده است. يعني اتحاد، ابزاري براي تقويت و توسعه فرهنگ و جمعيت شيعه محسوب شده است نه بهانه‌اي براي تنزل از مواضع عقيدتي و تاريخي! جالب اينكه صيانت از تشيع و رساندن آن به اين موقعيت برتر و قدرتمند هيچگاه با پافشاري بر اصول و هنجارهاي مسلم مكتب اهل بيت عليهم السلام منافاتي نداشته است. علماء شيعه كه پاسداران هماره و جانفشان حريم اهل بيت عليهم السلام و حق ولايت الهي ايشان بوده‌اند،‌بزرگترين مناديان پيوستگي امت اسلامي نيز به شمار آمده‌اند و البته تشيع را نيز تا به امروز به كارآمدترين وجه حفظ كرده‌اند.

 عده‌اي كه اتخاذ استراتژي اتحاد را با ايستادگي بر مسلمات فرهنگ تشيع قابل جمع و يا حداقل كارآمد نمي‌دانند بايد به اين سئوال مهم پاسخ دهند كه: «پس چگونه تشيع تاكنون باقي‌مانده است و روز بروز بر قدرت و عزت او افزوده مي‌شود در حاليكه رهبران و پيروان اين مكتب در طول تاريخ، ذره‌اي از عقب نشيني‌هاي پيشنهادي شما را نپذيرفته و اعمال نكرده اند؟!»

 آيا ادامه حيات شيعه از اعماق قرون و اعصار تا به امروز بزرگترين دليل كارآمدي فرهنگ اتحاد صدساله اصولگرايانه ايشان نيست؟ آيا تشيع با حذف زيارت عاشورا از فرهنگ مناسكي خود يا با فراموش كردن حق علي(ع) از ذهنيت تاريخي خود اين پرچم خونين رابه دست ما سپرده است كه ما امروز بدنبال سانسور و فراموش كردن مسلمات فرهنگ تشيع باشيم يا آن را به بقيه توصيه كنيم؟! جالب اينكه شيعه در سالهاي سهمگين غلبه اموي و عباسي كه افراد را فقط به جرم محبت علي‌(ع) و‌ آل او زنده زنده مي سوزاندند دچار اين خبط عظيم نشد، ولي امروز عده‌اي در قله قدرت شيعه ما را به بازگشت به دوران پست‌تر از تقيه توصيه مي‌كنند!!

 6- امروز كه امواج الهام بخش انديشه‌ و عاطفه شيعه، جهان را به خود متوجه كرده است نه‌تنها بايد استراتژي اتحاد و انسجام را براساس فرهنگ اتحاد اصولگرايانه شيعه با شهامت بيشتري دنبال كرد بلكه بايد نيم نگاهي نيز به استراتژي دعوت داشت. اكنون نوبت خواندن جهان به مكتب رهايي‌بخش اهل بيت عليهم السلام فرارسيده است. افسوس كه تشنگي برخي از ما براي دعوت ديگران به مكتب اهلبيت عليهم السلام كمتر از حرص جهان براي دعوت شدن به اين مكتب سعادتمند است. آيا سرافكندگي فرهنگي بيش از اين را مي توان متصور بود؟

 

دانشجوي دوره دكتراي فرهنگ و ارتباطات

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
فقط به درد گاوداری می خوری ده نمکی! - حميد داودآبادي

- مسعود ... آهای مسعود ...
نه بابا ... مثل این که یک عمره که خوابه!
کجایی بچه جون؟
توی کدام عالم سیر می کنی؟
نکنه باورت شده که این جا هم مثل شلمچه است و همه صاف و صادق هستند؟
آخه پدر آمرزیده، تو که این همه صابون چپ و راست به تنت خورده، توقع داری باهات چیکار کنند؟
اگر بگذارند روی سرشان و حلوا حلوات کنند خوبه؟
اصلا هیچ فرقی نکردی!
اون وقت ها هم که نشریه می زدی همین جوری بودی.
مثل این که توی این یکی دو سالی که سرگرم کار فیلمت بودی، یادت رفته که با تند بادهایی که آمد، فقط فلش نشانه احزاب این ور و اون ور شده و بس!
چقدر بازی را جدی می گیری.
اگر هدفت انجام تکلیف و وظیفه است، گور پدر جشنواره و سیمرغ و خروس!
اگر هم نه، که جای خود دارد.
فقط جان اون دختر کوچولوت "حاتمی کیا" بازی در نیاری که دیگه فیلم نمی سازم و از این حرف ها.
این آتشی است که دودش فقط به چشم خودت می رود. وگرنه حضرات اون قدر توی این 28 ساله پوست کلفت شدن که حد نداره!
اصلا هدف اصلی حضرات جشنواره ای همین بود که تو را از فیلم ساختن پشیمان کنند تا بروی مثل گذشته سراپا فرهنگی ات، گاوداری یا مرغداری بزنی!
برو دیگه.
برو و خیال همه را راحت کن.
شرت از مطبوعات کم شد، حالا زدی توی فاز سینما و هنر؟
این وادی فقط برای از ما بهتران است و بس.
آن هم فصلی و نوبتی.
فلانی یک روز ده تا سیمرغ می بره، دور بعد میشه اخ و اه!
مسعود!
مثل این که به اخبار هواشناسی گوش نمیدی!
هوا خیلی آلوده است.
خیلی.
تازه اگر سابقه جبهه داشته باشی و گاز سیانور و خردل هم تناول فرموده باشی، نورعلی نور است.
وقتی گاز می زدند، چیکار می کردیم؟
می رفتیم به جایی بلند بر روی قله و تپه؟
ماسک می زدیم؟
چفیه خیس می کردیم و جلوی صورتمان می گرفتیم؟
منطقه را خالی می کردیم و در می رفتیم؟
یا ...
یا این که ماسک رو از صورت خودمون برمی داشتیم و یواشکی که کسی متوجه نشه، می زدیم روی صورت اونی که ماسکش فیلتر نداشت!
ببین ماسکت فیلتر داره یا نه!
راستی خردل خوردی یا سیانور؟
برو نماز قضاهات رو بخون که وقت خیلی تنگه!
فیلتر بدم خدمتت شیمیایی!

 

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
عكس منسوب به نوجواني رسول خدا(ص) از كجا آمده است؟

ترجمه جعفر جعفريان

سال‌هاست که تصويري به عنوان تصوير نوجواني رسول خدا (ص) در ايران انتشار مي‌يابد. بسياري از مردم در عين نشان دادن علاقه شان به اين تصوير، اين پرسش را مطرح مي‌کنند که تصوير ياد شده از کجا آمده است؟ شنيده شده است که کساني در پاسخ مي‌گويند اين تصويري است که بحيراي راهب در سفري که حضرت به همراه عمويش ابوطالب به شام داشت، آن را کشيده است. اما در واقع درستي اين پاسخ در معرض ترديد قرار دارد.

مقاله زير کوششي است براي بازشناسي منبع اصلي اين تصوير. نويسنده استدلالهاي خاص خود را دارد و تلاش کرده تا نشان دهد اصل اين تصوير از کجا آمده است. شايد باب بحث در اين باره همچنان باز باشد.

عجالتا اين مقاله را ترجمه و در اختيار خوانندگان عزيز قرار مي‌دهيم. عنوان اصلي مقاله چنين است:
The Story of Picture
Shiite Depictions of Muhammad
Pierree Centlivre & Micheline Centlivres-Demont

در مجله
ISIM Review 17
Spring 2006
pp. 18-19

شيعيان ايران سابقه ديرينه‌اي در به تصوير کشيدن اعضاي خاندان حضرت محمد(ص) و خود ايشان دارند. از اواخر دهه نود، پوسترهاي پرفروشي منقش به تصوير حضرت محمد(ص) در ايران چاپ شده است که در آنها حضرت محمد به صورت جواني خوش‌چهره تصوير گرديده است. اين پوسترها امروزه با استفاده از فناوريهاي روز و ابزارها و تکنيکهاي مختلف توليد مي‌گردند. با وجود اين، ساختار تصاوير هنوز سنتي هستند، پس زمينه آنها رنگ ساده‌اي دارد و رنگها به سادگي در کنار يکديگر قرار گرفته‌اند. به علاوه، اين تصاوير همواره خصوصيات و صفاتي دارند که تمايز آنها را از ديگر عکسها آسان مي‌سازد، به عنوان مثال شمشير دو لبه حضرت علي(ع).

اما تصويري که در اينجا بدان خواهيم پرداخت، اساسا با تصاوير قبلي متفاوت است: اين تصوير نوجواني خوش‌قيافه با چشماني لطيف و چهره‌اي دلنشين را نشان مي‌دهد که تا حد زيادي يادآور نقاشيهاي اواخر رنسانس است، به خصوص تصاوير نوجواناني که توسط Caravagio کشيده شده، همچون پسري با سبد ميوه (Boy Carrying a Fruit Basket رم، گالري Borghese) و يا پدر جان تمهيد دهنده (Saint John The Baptist موزه Capitole). همان نرمي مخمل‌شکل گونه‌ها، همان دهان نيمه باز و همان نگاه نوازش‌گر. هرچند نسخ متفاوتي از اين تصوير وجود دارد، اما همه آنها صورتي جوان را نشان مي‌دهند که اغلب در زير آنها نوشته شده محمد رسول الله و يا حتي اطلاعات دقيق‌تري درباره دوره‌اي از زندگي محمد(ص) که اين عکس بدان متعلق است و حتي منبع عکس داده شده است.

يک اکتشاف جالب
در سال 2004، در حين بازديد از يک نمايشگاه عکس مختص به دو عکاس Lehnert و Landrock، تصادفا موفق به کشف ريشه اين پوستر ايراني شديم و آن عکسي بود که Lehnert بين سالهاي 1904 و 1906 در تونس گرفته بود، و سپس در اوايل دهه بيست به صورت کارت پستال چاپ و توزيع شده بود.

Radolf Franz Lehnret ـ 1878 – 1948 ـ که اهل جمهوري چک امروزي بود، در سال 1904 به همراه Ernst Heinrich Landrock ـ 1878 – 1966 ـ آلماني به تونس آمد، اولي به عنوان عکاس و دومي به عنوان ناشر و مدير. از آنجايي که Lehnret در سال پيش از آن اقامتي کوتاه در تونس داشت، علاقه زيادي به مناظر طبيعي و ساکنان آنجا پيدا کرده بود. شرکت اين دو (L&L) به صورت تخصصي به چاپ تصاوير از مناظر زيبا در تونس و مصر مي‌پرداخت و هزاران عکس و کارت‌پستال از اين مناطق چاپ نمود.

به گزارش كتابخانه تاريخ اسلام و ايران، Lehnert که در موسسه هنرهاي گرافيکي وين تحصيل کرده بود، روابطي با اعضاي جنش pictorialist که عکاسي را به عنوان اثر هنري مي‌دانستند، داشت. عکسهاي Lehnert نه تنها بيابان، تپه‌هاي شن روان، بازارها و مناطق محلي تونس را نشان مي‌داد، بلکه شامل تصاويري از پسران و دختران نابالغ جوان بود که سني بين کودکي و نوجواني و چهره‌اي بين زن و مرد داشتند. اين تصاوير معمولا مطابق سليقه مشتريان اروپايي تهيه شده بود که تصويري وسوسه انگيز و وهم‌آميز از شرق داشتند.

Lehnret بدون شک در تهيه عکسها از اين مساله استفاده نموده، ولي نبوغ قابل توجهي نيز به خرج داده است. عکسهاي او به صورت چاپ نقره اي، گراورسازي شده و چهاررنگ چاپ شده است. اکثر اين کارت پستالها از سال 1920 در آلمان چاپ شده و در مصر پخش شده است.

چاپ‌ها و متن‌هاي منطبق
هيچ شکي نيست که کارت پستال نشان داده شده در شکل 1، که براساس شماره گذاري L&L، شماره آن 106 است به عنوان مدل پوسترهاي ايراني مورد استفاده قرار گرفته است. به علاوه، نام کارت پستال شماره 106 محمد است، که اين خود به تنهايي مي‌تواند نشان دهد که چرا تصويرگران ايراني آنرا به عنوان مدلي از حضرت محمد(ص) انتخاب نموده‌اند. بدون شک، همه نسخ موجود از اين عکس، همه از عکس شماره 106 الگوبرداري کرده‌اند با اين تفاوت که نسخ اوليه به عکس اصلي شبيه ترند. بدين ترتيب، Lehnret ناخواسته در قلب يک اسطوره قرار گرفته است.

سوال درباره ارتباط بين توصيف مرسوم از چهره پيامبر و چهره جوان تونسي، هنوز بدون پاسخ مانده است. تصوير نمايشگر چهره يک نوجوان خندان است، با دهاني نيمه باز، عمامه‌اي بر سر و گل ياسمني بر گوش. همين چهره در کارت پستالهاي ديگري و تحت عناوين ديگري از قبيل احمد، جوان عرب و غيره تصوير شده است.

کشف مسيري که باعث گرديده تصاوير چاپ شده در دهه بيست به دست ناشران تهران و قم در دهه نود برسد، براي ما ممکن نبوده است. اما اين سوال وجود دارد که چه چيزي باعث شده که ناشران ايراني شباهتي بين پيامبر اسلامي در سنين نوجواني و تصوير يک جوان تونسي بيابند؟

قبل از جنگ جهاني اول، تصوير محمد در مجله National Geographic در ژانويه سال 1914 و تحت مقاله‌اي با عنوان اينجا و آنجا در شمال آفريقا چاپ شد که زير آن نوشته شده بود عربي با يک گل. در دهه بيست، کارت پستالهاي تونسي L&L بين سربازان فرانسوي در شمال آفريقا بسيار محبوب بود. در دهه‌هاي هشتاد و نود، کتب متعددي شامل عکس اين نوجوان چاپ شد، ولي اغلب آنها عنواني غير از محمد به عکس داده‌اند.

در نسخ ايراني فعلي، اصلاحاتي روي تصوير انجام شده و از فريبندگي چهره نوجوان چيزهايي نگه داشته شده است ولي از زيبايي جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکي با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکي اصلاح شده است. به طور کلي مي‌توان گفت که هنرمندان ايراني سعي کرده‌اند جنبه‌هاي زيبا پسندانه تصوير Lehnert را کاهش دهند و تصوير را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زيبايي مقدسي ببخشند.

عنوان يکي از پوسترها (تصوير 2) اين است: تصوير روحاني حضرت محمد، در سن 18 سالگي در همراهي عمويش در يک سفر تجاري از مکه به دمشق. به علاوه ادعا شده است که اين تصوير توسط يک کشيش مسيحي کشيده شده و تصوير اصلي آن در موزه رم قرار دارد.

ريشه مسيحي؟
همانطور که پيش از اين نيز گفته شد، برخي از نوشته‌ها براي اين اثر ريشه‌اي مسيحي قائلند، و نه يک ريشه اسلامي که اين مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پيامبر و يا تصويرگري چهره وي، مبري مي‌سازد. به علاوه، اين مويد اين مطلب است که مسيحيان حضرت محمد [ص] را در همان سنين کودکي به عنوان شخصيتي الهي پذيرفته اند. اين داستان از يک کشيش مسيحي کاتوليک يا ارتدکس به نام بحيرا صحبت مي‌کند که بر اساس داستان، در حين گشت و گذار حضرت در سوريه وي را براساس نشانه پيامبري بين شانه‌هايش بازشناخته است. پيامبر آينده بايد مي‌گفته است: «هنگامي که من به آسمان و ستاره‌ها مي‌نگرم خود را بالاتر از ستاره‌ها مي‌يابم». به همين دليل است که در بعضي عکسها ستاره‌هايي در پس زمينه عکس ديده مي‌شود.

هرچند که هيچ توصيفي درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجواني وجود ندارد، ولي توصيفاتي از چهره وي در بزرگسالي گفته شده است: گفته شده که وي پوستي سفيد داشته، چشماني سياه، گونه‌هايي صاف، ابروان پرپشت و کمان‌گونه. دنداندهاي مرتب و مويشان کمي موجدار بوده است. اين خصوصيات در مورد نوجوان تصوير شده در پوسترهاي ايراني ديده مي‌شود. در حقيقت اين تصويري از يک تصوير و نمايشي از يک نمايش است. به عبارت ديگر، تصويرگران ايراني مدلي از حضرت محمد(ص) را انتخاب کرده‌اند که نمايانگر زيبايي، جواني و توازن است.

منبع: کتابخانه تاريخ اسلام و ايران

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
آخر الزمان، منجى گرايى و ظهور در شبكه جهانى اينترنت
تدوين: سيد احمد رضا يكانى فرد


امروزه، با رواج شبكه جهانى اينترنت دسترسى سريع به موضوعات مختلف علمى، فرهنگى، خبرى و.... ممكن شده است، امّا شايد برخى از افراد در مورد اينكه آيا مسائل دينى، اعتقادى و معنوى نيز در اينترنت و در بين سياست هاى مختلف آن جايگاهى دارند يا نه در شك و ترديد باشند؛ با جست وجويى سريع در اينترنت مى توان ترديد و شك در اين مسأله را از خود دور ساخت و به آمارى شگفت انگيز دست يافت و آن اينكه اگر شما با موضوعاتى نظير »پايان جهان« يا »آخرالزمان« و يا »بازگشت عيسى مسيح« و »منجى گرايى« در هر يك از موتورهاى جستجو و يا دايركتورى هاى اينترنت به جست وجو بپردازيد حتى فرصت ورق زدن صفحات موجود كه هر يك داراى ده ها مدخل (Entery) هستند نيز، نخواهيد داشت چه برسد به ورود به هر مدخل و خواندن و مطالعه جزييات آن.
اطلاعاتى كه در زير سعى شده تا به صورت بسيار موجز و مختصر ذكر گردد، تنها بخشى از اين اطلاعات گسترده است كه با جست وجو در موتور جستجوى (google) به دست آمد است. نظر خوانندگان گرامى را به آن جلب مى نماييم:


الف) آخرالزمان (پايان جهان) با /3/430/000 مدخل در google با عناوينى نظير:
1- پايان جهان آنطور كه مى شناسيم:
www.geocities.com/Athen)
(/s/oracle/9941
2- جهان چگونه به آخر خواهد رسيد.
3- آيا بعد از اين پايان، جهان باز هم ادامه خواهد يافت؟
)(/www.jesus warrior.de
4- پايان جهان نزديك است:
)(www.aaaa.demon.nl/worldend 2.html
5- خود را براى پايان جهان آماده سازيد و...:
)(www.post-gazette.com

ب) بازگشت عيسى مسيح با 507/000 مدخل با عناوينى نظير:
1- زمان بازگشت عيسى مسيح:
)(/members.aol.com/jcsaves 7
2- بازگشت عيسى مسيح و روز خدا
3- جلال و بزرگى عيسى مسيح و موضوعات عصر ايمان
4- بازگشت عيسى مسيح نزديك است :
)(userspages/Peace.html /www.serve.com/exjw
5- منابع مذهبى و اطلاعاتى در خصوص ظهور عيسى مسيح
6- بازگشت جسمانى عيسى مسيح را تصور كنيد
)/www.theshop.nent
(gjess/mbpgretum.htm
7- علائم ظهور عيسى مسيح
)(users.panola.com
8- بازگشت عيسى مسيح، واقعيت ها، اهميّت و نحوه آن: ) (www.jokimos.org/vings302.html
9- بازگشت مجدد آقا و نجات دهنده ما عيسى مسيح:
)(/ejt~/www.ncinter.net
10- عيسى مسيح عشق را از آسمان با خود مى آورد:
)(/www.believers.org
حال در اينجا بد نيست تا پاره اى از مطالب عنوان شده در اين سايت ها و منابع را مورد اشاره قرار دهيم تا با مطالب عنوان شده نيز آگاهى بيشترى حاصل گردد:
در مقاله اى كه تحت عنوان »بازگشت عيسى مسيح نزديك است؛ 2 روز = 2000 سال« چنين آمده است:
ما نمى توانيم زمان دقيق بازگشت عيسى مسيح را تعيين نماييم، اما پيشگويى هاى انجيل نشان مى دهد كه بازگشت او بسيار نزديك است و پيشگويى هايى كه در رابطه با انتظار و براى ظهور مسيح است خاطرنشان مى سازند كه وى بعد از 2000 سال بازخواهد گشت. انجيل مى گويد: عيسى دوهزار سال پس از عروجش به آسمان دوباره باز خواهد گشت و هزار سال بر روى زمين پادشاهى خواهد كرد كه در بخش مكاشفات انجيل به آن اشاره شده است. عيسى مسيح را با قلب هاى خود فرا خوانيد تا او آقا و سرور شما گردد و نجات دهنده شما و مطمئن باشيد كه اين عمل پيش از آنكه خواست شما باشد خواست الهى است.
در مقاله ديگرى تحت عنوان »زمان بازگشت عيسى مسيح« بحث مفصل و مستدلى در مورد زمان بازگشت وى مطرح شده است و چنين نتيجه گيرى شده است كه خود حضرت مسيح زمان بازگشت و ظهور خود را نمى داند و در انجيل آمده است كه: عيسى به حواريون خود گفت من تنها آنچه را كه خدا به من مأموريت داده است براى شما آشكار مى سازم (انجيل يوحنا 8: 17) و تنها آنچه را كه از خدا شنيده ام براى شما آشكار سازم (يوحنا 15: 15). من بسيارى چيزها را براى شما مى گويم، اما آن كس كه مرا به سوى شما فرستاده است حقيقت محض است و من به جهانيان سخنان او را مى گويم (يوحنا 26: 8).
من از خود هيچ چيز ندارم، بلكه تنها آن چيز را كه او به من امر بكند انجام مى دهم؛ زيرا من به خواسته خود عمل نمى كنم بلكه به خواسته كسى كه مرا به سوى شما فرستاده عمل مى كنم. (يوحنا 5030).
عيسى مى گويد: شما نمى توانيد زمان و موقع آمدن مرا بدانيد؛ زيرا اين فقط در يد قدرت خداوند است.
هيچ بشرى از آن لحظه (زمان ظهور) آگاهى ندارد، حتى فرشتگان و تنها خداوند آگاه است. (انجيل متى 36: 24).
مسيح مى گويد: هميشه آماده باشيد؛ زيرا كه من زمانى مى آيم كه شما فكرش را نمى كنيد. (لوقا 40: 12).
در مقاله ديگرى شيوه ظهور حضرت عيسى به اين شكل شرح داده شده است كه: عنقريب بعد از آن آزمايش سخت روزگاران خورشيد تيره و تار مى گردد و ماه نور خود را از دست خواهد داد و ستارگان افول خواهند كرد و قدرت هاى آسمانى نيز به لرزه در خواهند آمد و سپس آثار و علائم ظهور آن مرد آسمانى آشكار خواهد شد و سپس تمامى قبائل زمين نگران و غمگين مى گردند و آنگاه عيسى از ابرهاى آسمان با جلال و شكوه و قدرت فرو خواهد آمد. (متى 30 - 29: 24).
در جاى ديگرى چنين آمده است كه از آن آزمايش سخت، خورشيد تيره خواهد شد، ماه نور افشان نخواهد كرد و سپس عيسى با شكوه و جلال و قدرت خواهد آمد و فرشتگاه تحت امر خود را به اطراف و اكناف عالم روانه خواهد كرد و منتخبان خود را از چهار گوشه جهان از بالاترين نقطه آسمان تا پايين ترين نقطه زمين جمع خواهد كرد. (مرقس 27 - 24: 13).
در مقاله اى ديگر نشانه هاى آخر الزمان به نقل از انجيل چنين معرفى گرديده است:
در آخرين روزها (منظور روزهاى نزديك به ظهور است) بشر خودخواه و خودپرست خواهد شد، نسبت به والدين خود ناسپاس و غير مطيع مى گردد، تقدس از بين خواهد رفت، افراد آشتى طلب و صلح جو نخواهند بود، وحشى و خونخوار مى گردند و از خوبى ها متنفر مى گردند، پيش از آنكه به خدا عشق بورزند، عاشق لذائذ دنيوى مى گردند، مغرور، متكبر، فحاش و بددهن مى شوند.
در مقاله اى ديگر هدف بازگشت حضرت عيسى چنين عنوان شده است:
در ادعيه اى كه حضرت عيسى به طرفداران خود تعليم داده آمده است كه: براى ايجاد يك پادشاه الهى در زمين دعا كنيد: پادشاهى و حكومت الهى تحقق خواهد يافت و همانطور كه در آسمان ها ايجاد شده در زمين نيز تحقق مى يابد. (انجيل متّى 10: 6).
و در اين زمان گفته هاى داوود تحقق خواهد يافت، صالحان وارث زمين خواهند شد و براى هميشه در زمين سكنى خواهند گزيد. (زبور داود 29: 37). مسيح به زمين بازخواهد گشت و با بر انداختن نظام هاى بشرى، پادشاهى الهى را بر روى زمين حكمفرما خواهد ساخت. او جهان را از تبه كارى و شرارت خواهد زدود و با جلال و شكوه الهى، به عنوان راه حلى مقدس براى مشكلات فعلى پر خواهد كرد.
الهى، صالحانه و ميانه رو زندگى كنيد، در جهان كنونى به دنبال آن اميد مقدس، ظهور شكوهمند حكومت الهى و عيسى مسيح نجات دهنده بگرديد. (13 - 12: انجيل تيطس)
ّف

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
پيشينه مسيحيت و اظهارات پاپ×محسن قبادي×
در روزهاي گذشته، شاهد اظهارات آقاي پاپ بنديکت شانزدهم در آلمان در نقد اسلام به عنوان ديني بي‌منطق و همراه با خشونت بوديم.

هرچند بلافاصله پس از اين اظهارات، «فدريکو لونباردي»، رئيس دفتر مطبوعاتي واتيکان، در بيانيه‌اي عنوان نمود که منظور آقاي پاپ، توهين به اسلام و مسلمانان نبوده و ايشان اين مطالب را به نقل از امپراتور بيزانس ـ روم شرقي ـ بيان كرده‌‌اند، وليکن بهره‌گيري از نظريات اين فرد در سخنراني آقاي پاپ، اگر در مقام تأييد نظريات ايشان نبوده، پس علت بيان آن چه بوده است؟ براي همين، اين بيانيه قابل توجيه نبوده و نيست.

اين موضوع بلافاصله احساسات مردم مسلمان بسياري از کشورهاي جهان را برانگيخت؛ اندونزي، مصر، ايران، پاکستان، ترکيه، عربستان و بسياري از مردم آزاده و شخصيت‌هاي مذهبي اسلامي ‌و حتي مسيحي نسبت به اين سخنان، واکنش نشان دادند، چرا که اسلام، دين رحمت است و در کتاب آسماني مسلمانان، قرآن کريم، اصل بعثت پيامبر اسلام(ص)، ايجاد رحمت براي جهانيان گفته شده است. سراسر زندگي اين پيامبر الهي، سرشار از بخشش و عطوفت، حتي در برابر دشمنان ايشان بوده است و اسلام نيز همواره ديني پر از مهرورزي بوده و اعتقاد مسلمانان نيز زندگي همراه با صلح و دوستي حتي با غيرمسلمانان بوده است.

در حال حاضر نيز گذري بر زندگي مسيحيان و يهوديان در کشور اسلامي ‌ايران و بررسي زندگي پر از مهر و دوستي مسلمانان ايراني با پيروان واقعي مسيح(ع)، نمونه‌اي از عدم خشونت و مهرورزي مسلمانان با ديگر اديان بوده و هست.

از سوي ديگر، تاريخ پر از عصبيت و خشونت کليسا در دوران تفتيش عقايد است که براي حفظ قدرت مسيحيت، هزاران نفر را در زندان‌ها به قتل رساند.
تاريخ فراموش نکرده است که بنا بر مدارک و اسناد تاريخي، «برونو جوردانيو» و بسياري از فيلسوفان رم و ديگر کشورها، چگونه صرفا به دليل نظريات منطقي خود که خلاف نظريات کليسا بود، چگونه در آتش سوزانده شدند.
شمار محکومان به مرگ در اين دوران، تنها در کشور آلمان، 25 هزار نفر بوده است. اين موضوع آنچنان زشت بود که در سال 1383، پاپ قبلي، ژان پل دوم، تاريخ خشن مسيحيت در دوران تفتيش عقايد را رسواکننده خواند.

سخنان آقاي پاپ بنديکت دوم، انسان را ياد سخنان رهبران خشن مسيحي در قرن دوازدهم ميلادي مي‌اندازد که موجبات بروز و شدت يافتن جنگ‌هاي صليبي شدند.

اين خشونت کليسا در تاريخ فراموش نشده است، وليکن مسلمانان هيچ‌گاه در صدد بزرگ‌نمايي اين خشونت‌ها برنيامده‌‌اند و فرهيختگان مسلمان، به جاي دست گذاشتن بر اين تاريخ سراسر بي‌منطقي و خشونت، به دنبال راهي ديگر بوده‌‌اند و آن تأکيد بر اشتراکات مذهبي ـ تقريب بين مذاهب و تلاش در راستاي انس و الفت ميان پيروان اديان الهي، اعم از مسيحيت ـ اسلام و يهوديت، فارغ از گذشته آنان بوده است.

جناب پاپ با اين سخنان به طور غيرمنتظره‌اي، وارد قلمرويي شده‌‌اند که از جايگاه ايشان فاصله زيادي دارد و آن، ورود به قلمرو حساس احساسات مذهبيون است.

سخنان اخير آقاي پاپ از دو حال خارج نيست؛ يا ايشان از شناخت کافي از اسلام و شخصيت پيامبر اکرم(ص) آگاه نيستند که جدا مايه تأسف خواهد بود که رهبر بزرگ کليساي کاتوليک جهان از درک و شناخت اين دين بزرگ که يک ميليارد پيرو دارد، غافل بوده‌ و يا آن كه رهبر مذهبي، متأسفانه تحت تأثير سخنان برخي مقامات سياسي معتقد به جنگهاي صليبي قرار گرفته‌ که در اين صورت از شأن و جايگاه ايشان بسيار به دور است.

موضوع ديگر سخنان غيرکارشناسي آقاي پاپ، آن هم با موضوعي کاملا تخصصي؛ يعني بررسي تطبيقي اسلام و مسيحيت به طور يک‌طرفه بوده است، براي همين، واتيکان در آينده، مجبور خواهد شد براي اين سخنان در جستجوي پاسخ برايد، چرا که در زماني که جنگ و خشونت توسط برخي از قدرت‌هاي مادي و استثماري شدت يافته است و پيروان اديان الهي، درصدد چاره‌جويي برآمده‌‌اند تا جلوي اين زياده‌خواهي و جنگ‌افروزي را بگيرند، اين نوع سخنان تفرقه‌افکنانه بسيار سؤال برانگيز بوده است؛ سخناني که شباهت بسياري به سخنان برخي از رهبران سياسي جنگ طلب دارد.

نهايتا اين موضوع، دست‌كم دو پيامد اساسي را به دنبال خواهد داشت:

1ـ تنزل جايگاه مذهبي پاپ و کليساي کاتوليک
در حالي که جهان در عرصه کنوني در آتش جنگ مي‌سوزد و پيروان فهيم مسيح(ع)، همگام با ديگر اديان الهي در انتظار تلاش کليسا براي رهايي از اين خشونت هستند، اين سخنان تفرقه‌افکنانه اول از همه، موجب تنزل جايگاه ايشان و اين کليسا در ميان اديان الهي خواهد شد.

2ـ تخريب روند تقريب بين مذاهب
در حالي که بسياري از انديشمندان اديان الهي، به ويژه فرهيختگان مسلمان جهان با برگزاري سمينارها، کنگره‌ها و تلاش‌هاي ديگر، در صدد ايجاد تفاهم و گفت‌وگوي ميان اديان الهي و برپايي صلح و دوستي ميان مذاهب دارند، اين سخنان از زبان بزرگ‌ترين مقام مذهبي کليساي کاتوليک، موجبات تخريب اين تلاش‌ها خواهد شد.
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
صدها سال جسارت غرب به پيامبر(ص)×رسول جعفريان×

دشمني غرب مسيحي با اسلام، جداي از آن که ميراث ماقبل مسيحي در برخورد شرق و غرب دارد، در نخستين قدم، محصول پيشرفت اسلام در محدوده قدرت امپراتوري روم شرقي از يک طرف و نفوذ اسلام در جنوب اروپا از سوي ديگر در قرون نخستين اسلامي بود.

آن زمان هنوز کليساي ارتدوکس از کليساي کاتوليک جدا نشده بود و غرب يکپارچه در تاريکي و جهل، روزگارش را سپري مي‌کرد. در تمام اين دوره آنچه غرب از اسلام مي‌دانست، بسيار اندک و بر اساس دشمني تمام عيار با آن بود. غرب تا قرن‌ها پس از آن، نه ترجمه‌اي از قرآن مي‌شناخت و نه با شخصيت حضرت محمد (ص) آشنايي داشت. مبناي قضاوت آنان از اسلام ومحمد (ص) افسانه‌ها و شايعات پوچي بود که مبلغان بي سواد وابسته به کليسا ميان مردم منتشر مي‌کردند.

غرب در تمام اين مدت، محمد را به نام «محوند» مي‌شناخت و اين کلمه را – نعوذ بالله مساوق با شيادي و دروغگويي مي‌دانست. در اين دوره بود که به گفته يک محقق، «اسامي محوند يا در مواردي محون، محومت و در فرانسه ماحون و در آلماني ماخمت که با مفاهيمي چون ديو و عفريت و بت مترادفند - از جمله نام‌هايي بودند که توسط نويسندگان دوره‌هاي نمايشي مسيحي و داستان‌هاي عاشقانه و حماسي (رومانس) اروپاي سده دوازدهم ابداع شدند».

در تمام قرون وسطي، حضرت محمد (ص) مظهر شيطان و دجال شناخته مي‌شد و بدترين و رکيک ترين افسانه‌ها توسط کليسا در باره حضرت ختمي مرتبت ميان مردم اروپا انتشار مي‌يافت.

و درست همين حس بود که جنگهاي صليبي را به هدف بازپس گيري سرزمين‌هاي مسيحي از دست مسلمانان به راه انداخت و براي دو قرن و نيم به نام جهاد مقدس و با علامت صليب، عامل قتل صدها بلکه ميليونها انسان شد.
اين زمان بردن نام محمد (ص) همراه با دشنام و هتاکي بود و کسي آن اسم را بدون پسوندهاي دشنام گونه نمي آورد. در اثر شاعر انگليسي ويليام لنگلند با عنوان Piers Plowman که سال 1362 ميلادي به چاپ رسيده «محمد (ص) را مي‌بينم در حالي که در ميان نيروهاي دوزخي در اسفل دوزخ جاي دارد». در اين متن، محمد، يک کاردينال بدعت گزار است که در عربستان مرتد شده و آييني درست کرده است. از نظر اين شاعر، محمد (ص) طلايه دار خيل دجال‌هاست.

يک صد و پنجاه سال پس از آن شاعر انگليسي، ويليام دَنبار شاعر اسکاتلندي، محمد (ص) را رئيس تشريفات جهنم وصف مي‌کند.

در اين دوره، داستانهاي حماسي که در آنها به ستايش اروپا پرداخته مي‌شد، فراوان ساخته شد و دشمن مشترک در همه آنها، مسلمانان بودند. در برخي از اين داستانها آمده بود که محون يعني همان محمد(ص) حکم بتي را دارد که ساراسن‌ها – يعني مسلمانان - آن را پرستش مي‌کنند و مثل مسيحيان که خداي پدر را و يهوديان که يهوه را به کمک مي‌خوانند آنان هم دست به دامن محون مي‌شوند. بدين ترتيب محمد (ص) در ترانه‌ها و متون نمايشي قرون وسطايي اروپا به عنوان يک بت تصوير مي‌شد.

از همه اينها شگفت تر آن که در زبان انگليسي واژه «ممتري» ( Mammetry) از محومت گرفته شده و معناي آن پرستش مجسمه‌ها و تصاوير و يا همان بت پرستي است.

از رکيک‌ترين نوشته‌هاي غرب مسيحي، «کمدي الهي» دانته است. دانته در اين کمدي که آن را تحت تأثير شکست‌هاي صليبي نوشته است، - نعوذ بالله - حضرت محمد (ص) را چون گناهکاري که با دستان خود سينه چاک شده اش را از هم مي‌درد به تصوير کشيده است. از نظر دانته، گناه محمد عبارت بود از: ترويج مذهب دروغين، دعوي نزول وحي که نوعي شيادي کفرآميز بود و بذر اختلاف را در جهان پاشيد.

در آستانه قرون جديد، مهم ترين تهديد براي اروپا، ترکان عثماني بودند. شکست‌هاي فاحش غرب مسيحي که به سقوط مرکز کليساي ارتدوکس به دست سلطان محمد فاتح در سال 1453 منجر شد، بار ديگر شعله‌هاي خشم نويسندگان کليسايي را عليه شخصيت حضرت محمد (ص) بر افروخت. غربي‌ها تقريبا تا قرن هيجدهم بلکه نوزدهم، هيچ تلاشي براي شناخت شخصيت واقعي آن پيامبر (ص) انجام ندادند.

تاريخ جهان اثر هيگدن – يک راهب بنديکتي – که فقط سه بار به انگليسي در سالهاي 1387، 1495 و 1527 ترجمه شد، داستان کبوتري را مي‌آورد که محمد (ص) او را تربيت کرده بود تا براي دانه بالاي سرش پرواز کند و او را روح القدس خوانده بود که به او وحي مي‌فرستد. داستان ديگر، داستان شتري است که محمد (ص) تربيت کرده بود که فقط از دست او غذايش را بگيرد. محمد (ص) قرآن را بر گردن اين شتر آويخته بود و وقتي نزديک او مي‌شد، زانو مي‌زد و محمد آن را مي‌گرفت و به مردم مي‌گفت که اين پيامي آسماني است. جذابيت‌هاي جنسي از ديدگاه هيگدن، يکي از راه‌هايي است که محمد (ص) براي تضعيف مسيحيت و تقويت اسلام انتخاب کرده بود.

لوتر به رغم آن که تلاش کرد تا پاپ را مظهر «دجال» بداند و بدين ترتيب اين صفت را از حضرت محمد (ص) برداشت، در اين باره اصرار مداوم داشت و باز هم تلاشي براي شناخت درست از اسلام و حضرت محمد (ص) نكرد و همچنان ايشان را آماج حملات تند خود قرار مي‌داد.

در حالي که در قرن نوزدهم، کساني مانند کارلايل يا واشنگتن اروينگ تلاش مي‌کردند تا نقش حضرت محمد (ص) را در کاروان تمدن بشري نشان دهند، يا گوته که تصويري زيبا از محمد (ص) در اشعارش نشان مي‌داد، از نظر کليسا مطرود و محکوم بود. آثار فراواني که شماري از روشن انديشان اين دوره در باره اسلام نوشتند، از نظر کليسا آثار ممنوعه و در شمار کتب ضاله به حساب مي‌آمد.

بدين ترتيب مي‌توان دريافت که گرايش به دشمني با اسلام و محمد (ص) در بنياد کليساي کاتوليک ريشه دارد و پاپ‌ها و قيصرها در ادوار مختلف، دشنام به محمد (ص) را به عنوان قافيه اصلي نوشته‌هاي خود انتخاب مي‌کردند.
در يک دوره کوتاه، و بيشتر در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم غرب توانست آثاري عرضه کند که با نگاهي واقع بينانه تر به اسلام نگاه کند، اما حتي آن آثار هم به استثناي اندک، به هيچ روي تمايلي به دادن امتيازات اساسي به اسلام نداشت. داستان شرق شناسي، خود افسانه ديگري است که به قول ادوارد سعيد، کنه و بُنهش، تحقير شرق برابر غرب است.

به نظر مي‌رسد، امروز غرب به همان نقطه بازگشته است. اين تصادفي نيست که بوش پس از 11 سپتامبر بحث جنگ صليبي را مطرح مي‌کند. چند سالي بعد از آن، آن کاريکاتور وحشتناک در باره حضرت محمد (ص) کشيده مي‌شود. و امروز پاپ که خود و کليسايش را مظهر آرامش و صلح مي‌خواند، اين چنين به آتش جنگي که غرب مسيحي و نظامي شعله ور کرده، دامن مي‌زند.

البته و صد البته، تصور اين که پاپ بدون برنامه اين مسائل را مطرح کرده، تصوري واهي است. به طور قطع، دانشمندان و سياستمداران ما بايد اهداف اصلي اين قبيل اظهارات را روشن کنند، اظهاراتي که باز هم مي‌تواند رسالت سربازگيري براي القاعده را بر دوش بکشد، و زمينه برخوردهاي بيشتر دنياي اسلام را با غرب تا بن دندان مسلح فراهم کرده و همه انرژي دنياي اسلام را به ميدان کشيده و آن را به هدر دهد.

يکي از جنايتکارانه ترين اقدامات غرب مسيحي، آن است که دشمني ميان يهوديان و مسلمانان را با ايجاد اسرائيل پديد آورد و امروز آقايي خود را با جنگهاي ميان اين دو گروه بر همه تحميل مي‌کند. يهوديان که قرن‌ها در شرق با مسلمانان زيست مسالمت آميز داشتند، فريب غرب مسيحي را خورده و اينچنين در جنگي که عاقبت آن بر هيچ کس روشن نيست، فرو غلتيدند. اين را بايد يکي از اساسي ترين جنايات غرب در حق مسلمانان و يهوديان دانست.

بدون ترديد مسؤوليت هر نوع خشونت ناشي از اين اقدامات غير مسؤولانه متوجه دستگاه عريض و طويل کليساي کاتوليک و در رأس آن پاپ بوده و مسلمانان بايد با درک درست شرايط، اجازه ندهند باز هم دنياي اسلام دچار محدوديت‌هاي بيشتر شود.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
گفتگو با خانم آرين
آمده ام تا برسم
 
 images/20060729/ARIAN.jpg
 
قرار مصاحبه ساعت يک بعدازظهر بود. سر ساعت وارد شد. قرآنش را از کيف درآورد، بوسيد و روي ميز گذاشت. گفت از روزي که آمده ام بهترين مونسي است که نتوانسته ام لحظه اي از او جدا شوم. با او زندگي مي کنم و آنچه را که مي خواهم در لابه لاي کلمات نوراني اش مي يابم. وقتي هم در سوالي پيرامون شناخت مردم از امام زمان عج از وي پرسيديم به پهناي صورتش اشک مي ريخت و تکرار مي کرد کاش امام زمان عج از من راضي باشد. او گفت «آمده ام تا برسم» و تنها راه رسيدن هم حرکت در صراط ولايت و رفتن زير چتر ولايت است. چه خوب دريافته بود که خيمه ستون اعتقاد، ولايت است.
گفتگويي يک ساعته با خانم سهيلا آرين داشتيم که مشروح کامل آن به شرح ذيل مي باشد.

استقبال زيادي از حضورتان در برنامه «کوله پشتي» شد. ارزيابي شما از اين استقبال چيست؟

اگر اين برنامه با استقبال مردم روبه رو شد، به چند دليل بود ؛ اول اين که نيت من از آمدن به اين برنامه ، شناخته شدن نبود که من از معروف شدن گريزانم و براي آشنايي ديگران با من هم نبود که من دنبال اين چيزها نيستم ، بلکه فقط براي انجام وظيفه بود ؛ براي اين که زکات آن همه نعمتي را که خداوند در اين 4 سال به من داده ، بدهم و علت ديگر هم اين بود که کلامي که آنجا گفته شد کلام من نبود و هر چه من گفتم ، از کتاب خدا بود، کلام قرآن بود. اگر حرفي از خودم مي زدم بر ذهن و روح ديگران اثر نمي گذاشت ، اما چون کلام خدا بود اين گونه شد و آنچه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند.

خانم آرين ، رستگاري چيست؟ خوشبختي و سعادت را چگونه مي توان تعريف کرد و از غفلت و سرگرداني چه تعريفي داريد؟

رستگاري را از قرآن ياد گرفتم. کساني که به آنچه خداوند گفته ايمان دارند، به عالم غيب اعتقاد دارند، نماز برپا مي دارند، نه اين که صرفا دولا و راست شوند، بلکه در تمام حالاتشان و در تمام ساعات زندگي شان در حال اقامه نماز هستند، کساني که در هر موقعيتي هستند، در نعمتهايي که خداوند به آنها عطا کرده ، نيازمندان را سهيم مي کنند، کساني که به کتاب خدا و کتابهاي آسماني ديگر ايمان دارند و به آن عمل مي کنند ؛ اينها رستگارانند، مفلحون هستند و به فلاح رسيده اند. من خوشبختي را زماني با تمام معنا لمس کردم که فهميدم آمدنم به اين دنيا بي هدف نبوده است.
وقتي مقام بزرگاني را مي بينم که در سايه بندگي خداوند زندگي کردند و با اطمينان از دنيا رفتند، خوشبختي برايم تعريف مي شود. من خوشبختي را بندگي و لذت بردن از بندگي خداي تبارک و تعالي مي دانم.
براي فهم درست سرگرداني ، به نظر مي رسد مي شود با مثال به آن اشاره کرد. سرگرداني مانند آن است که شما به خانه جديدي اسباب کشي کنيد و آن خانه نياز به نظافت داشته باشد و شما جارو نداشته باشيد. مي آييد داخل کوچه که آدرسي بگيريد و جارويي براي نظافت خانه خريداري کنيد. براي خريد جارو به شما آدرس مي دهند که اين خيابان را به پايين مي رويد و به خيابان اول نه ، به خيابان دوم که من اسمش را مي گذارم خيابان دلربا وارد مي شويد و مي بينيد هر دو طرف خيابان ، مغازه هاي فراواني است که همه با چراغ هاي رنگارنگ و دکورهاي متنوع و دلربا تزيين شده اند. به خودتان مي گوييد حالا که وقت دارم ، جارو هم خريده ام ، قدري اينجا مي گردم و بعد به خانه برمي گردم.
تمام مغازه ها را از راست و چپ مي گرديد، همه مغازه ها لوکس اند، يک مغازه لباس خارجي ، يک مغازه حسد، چشم و همچشمي ، زيبايي ، نفع و...همه را يکي يکي مي گرديد و يک کوله پشتي هم همراهتان است که هر چه مي خريد داخل اين کوله پشتي مي گذاريد. خداوند هم در اين خيابان دلربا ايستگاه هايي گذاشته است. رسولاني فرستاده است که بگويد راه اين طرف است و شما مي گوييد بگذار به اين مغازه هم بروم ، الان مي آيم. وقتي از همه مغازه ها خريد کرديد و به آخر خيابان رسيديد، اين کوله پشتي سنگين شده و يادتان مي رود اصلا براي چه از خانه بيرون آمده بوديد. اين خيابان دلربا به تعبيري همان دنياست. آلزايمر مي گيريد و آخرش مي ميريد و خانه را نظافت نکرده به آخر مي رسيم. اين مي شود سرگرداني و غفلت. غفلت اين است که ما در مجالسي شرکت بکنيم و در موقعيت هايي قرار بگيريم که صداي منادي خدا را بشنويم ولي به دليل کنترل نکردن نفس توجهي به نداي اين منادي نکنيم و پيام خداوند را نگيريم و فريب لذتهاي دنيا ما را از واقعيت ها دور سازد. اين است غفلتي که بايد از آن گريخت.

عده اي براي رسيدن به مقصد چه در عرفان و چه در تربيت معتقدند بايد سلمان وار حرکت کرد ؛ يعني داشتن مربي و عده اي ديگر مي گويند نه بايد لقمان وار حرکت کرد. با توجه به راهي که شما طي کرده ايد، کدام شيوه را توصيه مي کنيد؟

ابتدا سوال شما را 2 بخش مي کنم. وقتي حضرت موسي ع نزد فرعون رفت و گفت ، اي فرعون من رسول خدا هستم ، تا آن زمان کسي او را فرعون خطاب نکرده بود، زيرا آنقدر گفته بود من رب شما هستم که کسي جرات نداشت به او فرعون بگويد. در آن زمان چون سحر و جادو عام بود خداوند با همان سحر و جادو با مردم توسط حضرت موسي ع ارتباط برقرار کرد و همين طور در عصر حضرت عيسي ع طب خيلي رايج بود و خداوند دست حضرت عيسي ع را به شفا باز کرده بود. بنابراين خداوند ارتباط انبيا و مردم را با لحاظ کردن مقتضيات زمان انجام مي داد. فرعون عده اي را فرستاد که بهترين ساحران را بيابند و جواب حضرت موسي ع را با سحر و جادو بدهند. وقتي ساحران رسيدند به فرعون گفتند براي ما پاداش بزرگي است که بر موسي غالب شويم. فرعون گفت شما از مقربان من خواهيد بود ؛ يعني گفت بالاترين پاداش را به شما مي دهم. زماني که با حضرت موسي ع مواجه شدند، گفتند ما شروع کنيم يا تو شروع مي کني موسي گفت شما آغاز کنيد. وقتي سحر خود را آشکار کردند خداوند به حضرت موسي فرمود عصايت را بينداز و او عصا را انداخت و ماري شد و همه سحرها را بلعيد. وقتي ساحران ماجرا را ديدند براساس آگاهي و علم به سحر، دانستند اين عمل از جانب موسي ع نيست ، زيرا آنها در کارشان خبره و ماهر بودند در حالي که چند لحظه پيش از فرعون اجر و پاداش بزرگي درخواست کرده بودند، حضرت موسي ع را که ديدند به سجده افتادند. زيرا علم و آگاهي حجاب آنها نشده بود. وقتي که فرعون آنها را در آن حالت ديد گفت شما بدون اجازه من ايمان آورده ايد.
آنها گفتند ما به خداي موسي ايمان آورده ايم. حتما برايشان مشخص بود که اين راه مربي مي خواهد. اين جاده پرفراز و نشيب است و براي گذر از اين جاده احتياج است که يکي دست آدم را بگيرد، تا او به مقامي برسد و بتواند حق را از باطل تشخيص دهد و اين توضيح قسمت اول بود.
دوم با توجه به موقعيت خودم از 4 5 سال پيش که اين راه براي من گشوده شد بارها به چپ و راست رفتم ، نه اين که خودم بخواهم نه ، خداوند هر وقت که صلاح دانست در کلاس اين شخص يا آن شخص باشم آنجا بودم و اگر بايد در کلاس شخص ديگري باشم ، آنجا حاضر مي شدم. مراحلي بود در اين تحول که من گريه مي کردم که مثلا چرا سوره حديد در فلان کلاس از من گرفته شد. با خودم مي گفتم که من حتما کاري کرده ام که لايق حضور در اين کلاس نبودم. اما بعد از اين زجر و گريه خداوند براي من روشن کرد که براي هر چيزي يک رشد و کمالي است که به قول امريکايي ها که مي گويند براي هر چيز يک فصلي است و براي هر فصلي يک دليلي وجود دارد. آخر کلام بگويم کسي که بخواهد در راه باشد خداوند تبارک و تعالي خودش استاد وي مي شود و راه را برايش روشن مي کند و جاده هايي را که بايد انتخاب کند، جلوي راهش قرار مي دهد. آيه قرآن است که: اگر ايمان آورده و تقوا پيشه کنيد خداوند به شما فرقان مي دهد، فرقاني که بتوانيد حق را از باطل تشخيص دهيد. البته من استادان متعددي داشتم. از تمام آنها که براي من زحمت کشيده اند، سپاسگزاري مي کنم.

اگر کسي بخواهد وارد اين راه بشود و به حقيقت وجودي خودش برسد چطور بايد اين راه را طي کند تا سرگردان نشود؟

خداوند براي ما مقرر کرده که در طول حيات خود در دنيا 3علم را کسب کنيم. متاسفانه اکثر ما علومي را که در اين دنيا فرا مي گيريم علوم دانشگاهي است که البته مخالفش نيستم. من هم رفته ام و اين علوم را کسب کرده ام و آنقدر مدرک دانشگاهي کسب کرده ام که بتوانم يک ديوار را با آنها پر کنم. ولي علمي که خداوند از ما انتظار دارد يکي علم قرآن است ، ديگري علم اخلاق و علم سوم هم علم احکام است. در علوم قرآني استاد من سرکار خانم لطفي و در اخلاق سرکار خانم خليلي بودند ولي هنوز فرصت نکرده ام احکام را در خدمت استادي تلمذ کنم بلکه موردي و براساس نياز احکام مربوط را فرا گرفته ام.

چه خلايي براي بانوان در جامعه وجود دارد و گره حل آن چيست؟

مهمترين گره عدم شناخت الگو است. متاسفانه اين گره را برخي از خانمها خودشان ايجاد کرده اند و آن هم عدم تلاش براي شناخت الگوهاست و براي شناختن اين الگوها هم قدمي بر نمي داريم و نمي دانيم چه کساني از عالم غيب ما را ساپورت مي کنند، آنها را نمي شناسيم و به خاطر همين به آنها تکيه نمي کنيم و چون آنها را نمي شناسيم دل مي دهيم به عالم غرب ، به الگوهايي که [کل من عليها فان...] همه از بين رفتني هستند، بايد قرآن را هضمش کنيم. خيلي از هنرپيشه هاي غربي را که من الان خجالت مي کشم در مقابل نام استادانم سرکار خانم لطفي و سرکار خانم خليلي نام اينها را بياورم به عنوان الگو گرفته ايم. مي بينيم آرايش آنها چطوري است ، لباس پوشيدن آنها را کپي مي کنيم. براي يک مجلس عروسي آخرين ژورنال ها و بورداها را مي بينيم و از آنها الگو مي گيريم ، اما نمي آييم کتاب امام صادق ع را باز کنيم و حقوق زن را در اسلام مطالعه کنيم.
حد و حدودها را براي خود رعايت نمي کنيم چون کنترلي روي نفسمان نداريم ، مثل اسبي که چهار نعل در حرکت است ، آن افساري که براي مهار اسب است بر گردن ما انداخته شده است و اين اسب نفس ماست ، در بيابان و خار و خاشاک مي رود و ما زنجير بر گردن به دنبالش روانيم.
مشکل اين است که ما الگوها را نمي شناسيم ، شناختي از بانو حضرت زهراس و خانم حضرت زينب س نداريم ، فقط سالگرد ميلادشان ، يک مولودي مي رويم و هفته زن براي مادرمان کادويي مي خريم يا به يک سخنراني درباره حضرت زهراس گوش مي کنيم ، اما کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شريعتي و ديگر کتب نوشته شده در خصوص سيره حضرت زهراس را نمي خوانيم ، لذا به معرفت نمي رسيم و رشد نمي کنيم و به کمال دست نمي يابيم ، زيرا در گل نفس گير کرده ايم.

در بحث اخلاق و عرفان ، نقش مربي عامل تا چه حد تاثيرش بيشتر است؟

قطعا تاثير کلام مربي عامل از غيرعامل بيشتر است ، کسي که عامل به حرفي باشد که مي زند، حرف او به دل مي نشيند. قرآن گروهي از مردم را تيزبينان معرفي مي کند، من فکر مي کنم اينها همان اولي الالباب هستند که اين لغت ، شيرين ترين لغت در قرآن براي من است و تيزبيني را خدا به همه داده ولي بايد از آن استفاده کرد.
حقيقت ، قرآن است از اين حق ترگوياتر و زنده تر هيچ مونسي نزديک تر به خودم نمي شناسم
يادم مي آيد 16 ساله بودم که با شوهرم در دانشگاه آشنا شدم. هر وقت که ايشان براي آشنايي بيشتر به ديدنم مي آمد، من خيلي تيزبينانه به رفتار و کردار او دقت مي کردم که ببينم آيا او مردي هست که بتوانم تا آخر عمر با او کنار بيايم. به هر روشي شده ، او را امتحان مي کردم. يک روز چشم پاکي او را و روز ديگر صداقت در گفتارش را مي سنجيدم تا اين که اين آشنايي به ازدواج منجر شد. در کارهاي مربي خود نيز دقت مي کردم ، چون مي خواستم راه را پيدا کنم. يادم مي آيد روزي به يکي از استادان خود گفتم که من آمده ام که برسم ، واقعا همين جا از تمام استادانم متشکرم ، ولي حرف اساتيدي که به آنچه مي گفتند، عمل مي کردند، تاثير بيشتري در من مي گذاشت ، هر چند الان از لحاظ فيزيکي نمي توانم به آنها ارتباط نزديکي داشته باشم ، اما از نظر روحي تمام مدت ، حضور آنها را که واقعا شايسته اين مقام بودند، پشت ميز کلاسهايم ، زماني که قرآن مي خوانم ، حس مي کنم.

در نهايت استاد خود را در اين مسير پيدا کرديد؟

بله الحمدلله توانستم ، با يکي از آنها مدت طولاني اي بودم ، اين اجازه را خداوند به من داده بود که مدت طولاني تري با او باشم و اما اين توفيق در خصوص يکي ديگر از استادانم که خيلي دوست داشتم بيشتر کنارم باشد، حاصل نشد. ولي هيچ کدام نتوانستند اين عطش را از من بگيرند، من خيلي عطش رسيدن داشتم. خيلي گريه کردم که خدايا من تشنه معرفت و بندگي توام و هيچ کس نمي تواند مرا سيراب کند. هر جا مجلس يا سخنراني بود، شرکت مي کردم ، شايد کمي از عطش مرا کم کند، اما اينها هم تشنگي مرا از بين نمي برد، فکر مي کنم ان شائالله خود آقا تشريف بياورند تا تشنگي همه ما را برطرف کنند و ما از سرچشمه حکمت ايشان ، نياز معنوي خود را رفع کنيم.

نقش ولايت را براي رسيدن ايشان ، در چه حد مي دانيد؟

تنها راه رسيدن به مقصد، حرکت در صراط ولايت و رفتن زير چتر ولايت است ، راهي بجز ولايت نيست اگر باشد بن بست است.

شناخت مردم را نسبت به امام زمان عج و ضرورت اين شناخت را چگونه مي بينيد؟

همه دوست دارند ايشان را ببينند و من هميشه دعا مي کنم در موقعيتي باشم که او مرا ببيند اما با لبخند. چون حضرت قادر است همه جا باشد و همه را ببيند. من اگر او را ببينم ، با چشمي دنيوي ديده ام با چشمي که وقتي مي ميرم ، مي رود زير خاک و از بين مي رود، پس به دنبال اين باشيم که امام زمان عج از اعمال ما راضي باشد و پرونده ما را با تبسم بنگرد. (در حالي که مي گريست گفت) خيلي دوست دارم کسي به من پيغام دهد که خدا و امام زمان عج از من راضي اند، اين تنها آرزوي من است.

شما براي مادران چه توصيه اي داريد، اين که فرزندان خود را چگونه تربيت کنند؟

پيام من به مادران اين است که الگو باشند و اينقدر به بچه ها نگويند اين کار را بکن ، آن کار را نکن ، اينجا برو، آنجا نرو. مادر بايد اول به خودش برسد و درون خودش را پالايش کند، چون خداوند قول داده است اگر تو درونت را درست کني ، من بيرونت را درست مي کنم. اگر شما الگو باشيد، خود شما يک جامعه هستيد. مردم امريکا مي گويند که سيب از درخت زياد دور نمي افتد، اگر شما خوب باشيد، هم شما و هم بچه هايتان موفق خواهند بود. امام فرمود ما مکلف به عمل هستيم نه مکلف به نتيجه ، حضرت نوح وظيفه پدري خود را ادا کرد، ولي نتيجه آن شد که مي دانيم ؛ به مرحله اي برسيم که آسوده خاطر باشيم.
وظيفه خود را به عنوان مادر انجام داده ايم و وجدانمان راحت باشد. در آن صورت ديگر نگراني نداريم که چه شد يا چه نشد. اگر وظيفه خود را خوب انجام ندهيم ، هميشه در نگراني و هراس هستيم و بعد نمي توانيم بگوييم که من کار خودم را کردم ، اما اين شد. خداوند فرزندان ما را بيشتر از ما دوست دارد.
من هميشه به خودم يادآوري مي کنم که وظيفه ام را انجام داده ام ، اما وقتي خيلي نگران آينده بچه ها مي شوم ، ندايي دروني به من مي گويد تو کار خودت را بکن ، بقيه اش با من.

حقيقت را چگونه مي بينيد؟

حقيقت تنها لغتي است که در اين مرحله از زندگي ام مي توانم معني آن را بگويم.
حقيقت قرآن است ، از اين حق تر و گوياتر و زنده تر، هيچ مونسي نزديک تر به خودم نمي شناسم. هر چه مي گويد حق و حقيقت است. 1400 سال پيش نوشته شده ، ولي با دنياي امروز من مي خواند؛ چون هر سوالي داشته باشم ، پاسخ مرا مي دهد.

چه توصيه اي براي بانوان داريد؟

راه قرآن و راه خدا را برويد. ممکن است براي خيلي ها اين ذهنيت ايجاد شود که خيلي با قرن 21 هماهنگ نيست پس دنيا را چکار کنم؟ من در موقعيتي بودم که در گذشته اين حرف را به خودم بزنم و حالا که چند سال مي گذرد، مي خواهم بگويم که براي من نتيجه کار چه شد؟ ممکن است اين راه سخت باشد و جنگ و جدال زيادي در آن باشد، اما يادتان باشد که وقتي خودتان را به نيرويي وصل مي کنيد که بالاتر از آن نيرويي نيست و صاحب کمال ، جمال و حکمت است ، عليم و بصير است ، خيلي از اين تنشهايي را که در وجودتان قبل از افتادن در اين جاده است و شما آن را لمس مي کنيد؛ او از بين مي برد همان طور که براي من حجاب ذبح اسماعيل بود، بالاتر از اين کار تا به حال در زندگي ام نکرده ام ، ولي اينقدر راحت شروع کردم که باورم نمي شد. با خودم گفتم خدايا يک روز. يک روز تا چهل روز با خدا معامله کردم ، گفتم تو گفتي و من هم اطاعت کردم ، من با اين فرهنگ بزرگ نشده ام ، براي من سخت است ، خودت قول دادي که چهل روز من عملم را براي شما خالص کنم ، بقيه اش با خود شما. من چهل روز مداومت کردم بقيه اش با خودت. اگر نشد، روز قيامت به من نگو چرا نشد من کار خودم را کردم ، تو هم کار خودت را بکن. به چهل روز که رسيد، دعا کردم خدايا اگر روزي اين حجاب مي خواهد از سر من پايين بيايد، آن روز را آخرين روز عمر من قرار بده و نگذار دوباره به وادي جهل برگردم و از اين لحظه به بعد هيچ وقت آرزو نکردم که کاش حجاب نبود. در گرم ترين روزها و سخت ترين موقعيت ها، در زميني که همه روي آن راه مي رفتند، من احساس مي کردم در اين وادي يک قدم بالاتر راه مي روم. وقتي در مجالسي که هيچ رنگي از خدا، قرآن ، نهج البلاغه ، زهراس ، زينب س ، ائمه ع و ولايت نبود، دنيايي که دنياي قبلي خودم بود و من با ذهنيت و طرز فکر آنها آشنا بودم ، دنياي سبک و روزمره و سطحي ، حتي در مجالسي که بايد در آنجا مي بودم ، هيچ وقت دلم نمي خواست کاش مثل اينها بودم. هر کس راه بيفتد دست رحمت خدا با اوست.
 
من وظيفه ام را انجام داده ام

خداوند در قرآن کريم حد و حدود حجاب را مشخص کرده است و ما هيچ گلي به سرمان نمي زنيم که حجاب را رعايت مي کنيم. من اگر حجاب را انتخاب کرده ام ، هيچ کاري براي خدا نکرده ام مثل اين که شما سرپرست يک خانواده ايد و موظف هستيد مخارج خانواده خود را تامين کنيد، اين وظيفه شماست و حجاب مسووليت و وظيفه ماست.
چادر در ايران يک نشانه است و من مي بينم که خيلي از اين نشانه ها به سنت برمي گردد و من به دنبال سنت نيستم. من در پي حقيقت هستم ، به دنبال آنچه خداوند از من مي خواهد. شايد در ايران براي برخي جوان حجاب به شکل چادر سنگين باشد، بخصوص با آنچه دور و برشان مي بينند. او مي تواند از يک روسري سفيد، يک مانتوي بلند و يک شلوار جين راحت که حدود خداوند را هم رعايت کرده باشد، استفاده کند. احتياجي نيست مثل يک زني که طبق سنت خانواده چادر سر مي کند، او هم براي شروع اين کار را بکند. خيلي زيباست که حجاب را در همه جاي دنيا رعايت کنيم. من کسي هستم که در غرب بزرگ شده ام و دائما در سفر هستم. چادر هميشه با من نيست ، اما حجاب هميشه با من است چيزي شيرين تر و لذيذتر از حجاب نمي شناسم.
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
تنها تو مانده‌اي نصرالله!

شرم الشيخ كوفه است و
جنوب‌، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه‌، فرات است
فرات‌، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است!

وگرنه اين سران
دشداشه‌هاشان را
پرچم صلح كردند و فروختند
شايد اگر نبود نفت مي‌جنگيدند
ديروز، ذوالفقار را
با قطعنامه‌ها
تاق زدند
امروز منتظرند
كه از قطعنامه‌ها
زمين و نان
فرشته و غلمان ببارد!
باريد!
و قطعنامه همين بمبي ست
كه دارد مي‌بارد!

جنوب غرق خون است و
غزه آهوي زخمي
تو تنها مانده اي نصرالله!
در خيبري به نام جنوب
و هواپيماها دارند خندق مي كنند و
كودكان زخمي تشنه اند
تو رفته اي از شريعه آب بياوري
در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي

اوضاع روزگار بد نيست
از سران عرب
يكي با شمشيري از طلا بر كمر
دارد ريشش را خضاب مي‌كند و
يكي
هميشه در مواقع حساس
به سجده مي‌رود
شيخ فلان
تا دشداشه را عوض كند



شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش
شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات آمريكايي
دير خواهد شد
نماد ارتش عربي
پليس مصراست
كه همچنان حمله مي كند به الازهر!
جان بولتون دارد پارس مي‌كند در سازمان ملل!

تنها تو مانده اي نصرالله!
پس شمشير را پس بگير و
اسب را پس بگير و
شريعه را پس بگير و
غيرت عربي را پس بگير
كه پادشاهان عرب
شيهه اسبان مرده‌اند!

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
پاسخ علی (ع) به یک پرسش اساسی

نویسنده: محمد خردمند
منبع: باشگاه اندیشه 17/11/1383



اشاره:

مقاله حاضر که قبلا در سایت بازتاب منتشر شده است توسط نویسنده برای سایت باشگاه ارسال شده است/ با تشکر از ایشان


آيا هدف
وسيله را توجيه مي كند؟
اين، يكي‌ از مهم‌ترين سؤالهايي‌ است كه در فلسفه
سياسي‌ مطرح است. پس براي‌ مردم عادي‌ مطرح نيست؟ چرا. اين پرسش براي‌ همگان مهم است و مردم كوچه و بازار نيز با زبان خاص خود در صدد يافتن جواب آن هستند. اين سؤال را به تعبير روان‌تر و روشن‌تر مي‌‌توان چنين بيان كرد: آيا براي‌ رسيدن به مطلوب و مقصود خود، مي‌‌توانيم هرگونه ابزار و وسيله‌اي‌ را به كار ببريم؟ به بيان ديگر، اگر هدفمان خوب باشد، آيا مي‌‌توان براي‌ رسيدن به آن، از وسايل بد و پليد هم استفاده كرد؟ مثلا هدف شخصي‌ آن است كه مردم را شاد كند، آيا براي‌ اين كار مي‌‌تواند از هر روشي‌ مثل دروغ و... بهره بگيرد؟ يا آنكه كسي‌ مي‌‌خواهد به قدرت و حكومت برسد، آيا به اين جهت، مي‌‌تواند از نيرنگ و فريب استفاده كند؟ و
... .
نظر واقعي‌ و عملكرد بسياري‌ از سياستمداران ديروز و امروز چنين بوده و هست كه
آري‌، هدف، وسيله را توجيه مي‌‌كند و به كار بردن هر وسيله‌اي‌ هر چند ضد اخلاق و دين و انسانيت باشد، براي‌ تأمين هدف رواست و «الغايات تبرر المبادي‌» و «خذ الغايات و اترك المبادي‌». اين نظر هر چند بسيار عجيب و تأسف‌آور است، اما مورد قبول بسياري از سياستمداران بوده و هست و بدتر اينكه بر اساس آن عمل مي‌كنند. به طور مثال، «ماكياول» در كتاب «شهريار» چنين نوشته است: «... همگان بر اين نكته واقفند كه صفاتي‌ مانند وفاداري‌، حفظ حرمت قول، درستي‌ رفتار و نيالودگي‌ به نيرنگ تا چه پايه در شهريار پسنديده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثي‌ كه در عصر ما اتفاق افتاده است، خود به چشم مي‌‌بينيم كه شهرياراني‌ كه زياد پايبند حفظ قول خود نبوده‌اند ولي‌ در مقابل، رموز غلبه بر ديگران را به كمك حيله و نيرنگ خوب مي‌‌دانسته‌اند، كارهاي‌ بزرگ انجام داده‌اند و وضعشان در آخر كار بهتر از آن كساني‌ بوده است كه در معامله با ديگران صداقت و درستي‌ به خرج داده‌اند. پس بگذاريد همه اين را بدانند كه براي‌ رسيدن به هدف، از دو راه مي‌‌توان رفت؛ يكي‌ از راه قانون و ديگري‌ از راه زور. از اين دو راه، اولي‌ شايسته انسانها و دومي‌ شايسته حيوانهاست. ولي‌ از آنجا كه طريقه نخست، غالبا بي‌‌تأثير است، تشبث به طريقه دوم، ضرورت پيدا مي‌ كند... بر شهريار واجب است كه حيله‌گري‌ روباه را براي‌ دفع گزند با صولت شير براي‌ نشان دادن قدرت، توأم سازد... يك شهريار دورانديش، هرگز نمي‌‌تواند ـ و نبايد ـ خود را پايبند حفظ قولي‌ كه داده است، بشمارد... در نتيجه هر آن شهرياري‌ كه در استقرار و حفظ قدرتش كامياب گردد، مي‌‌تواند مطمئن باشد كه همگان، از كوچك و بزرگ، بي‌‌آنكه درباره خوبي‌ يا بدي‌ وسايلي‌ كه وي‌ براي‌ تحصيل هدفش به كار برده است، انديشه كنند، از آنجا كه خود هدف را تصويب كرده‌اند، وسايلش را نيز ـ هر قدر هم پست و ناروا باشد ـ تصويب خواهند كرد».(1)
مثال ديگر، سخن
«چرچيل» است. او در كتابي‌ كه در تاريخ جنگ جهاني‌ دوم نوشته است، درباره حمله متفقين به ايران مي‌‌نويسد: «اگر چه ما با ايراني‌‌ها پيمان بسته بوديم، قرارداد داشتيم و طبق قرارداد، نبايد چنين كاري‌ مي‌‌كرديم، ولي‌ اين معيارها ـ پيمان و وفاي‌ به عهد ـ در مقياسهاي‌ كوچك درست است، دو نفر وقتي‌ با يكديگر قول و قرار مي‌ گذارند، درست است، اما در سياست، وقتي‌ كه پاي‌ منافع يك ملت در ميان مي‌آيد، اين حرفها ديگر موهوم است، من نمي‌‌توانستم از منافع بريتانياي‌ كبير به عنوان اينكه اين كار ضد اخلاق است، چشم بپوشم كه ما با يك كشور ديگر پيمان بسته‌ايم و نقض پيمان، بر خلاف اصول انسانيت است. اين حرفها اساسا در مقياسهاي‌ كلي‌ و در شعاعهاي‌
خيلي‌ وسيع درست نيست».(2)
نمونه سوم، عملكرد معاويه است. او صلح‌نامه‌اي‌ را با
امام حسن مجتبي‌(ع) امضا كرد، اما دير زماني‌ نگذشت كه همه مواد صلح‌نامه را ناديده گرفت و نقض كرد و به صراحت گفت: «اي‌ مردم! آگاه باشيد آن پيمان و شروط، در زير دو
پاي‌ من قرار دارد».(3)
و از اين نمونه‌ها، صفحات تاريخ، ده‌ها و صدها و شايد
هزارها و ميليونها سراغ دارد و بسيارند انسانها و سياستمداراني‌ كه شعار و ادعاي‌ اصول انساني‌ و حقوق بشر و دين و اخلاق داشته و دارند اما اعمال و رفتار آنها طبق دستور شيطاني‌ «ماكياول» است و زشت‌ترين افعال را براي‌ اهداف مادي‌ و حيواني‌ خود مرتكب مي‌شوند. چنان رفتار مي‌كنند كه گويي‌ بويي‌ از انسانيت نبرده‌اند و حيواني‌ بيش نيستند و به تعبير قرآن كريم «... اولئك كالأنعام بل هم أضل
».
نمونه روشن آن
در دوران معاصر، عملكرد خائنانه صدام، رئيس‌جمهور سابق عراق، است كه در سال 1359 شمسي‌، آشكارا در برابر چشمان حيرت‌زده جهانيان در پرده تلويزيون عراق ظاهر شد و قرارداد 1975 الجزاير را پاره كرد و عهد و پيمان و قراردادي‌ را كه تنها پنج، شش سال از امضاي‌ آن گذشته بود، ناديده گرفت و نقض كرد و به اين وسيله به دست خود، سندي‌ بر رسوايي‌ و پيمان شكني‌ خود پديد آورد! ...
اما در بين سياستمداران
تاريخ، به ندرت كساني‌ يافت مي‌شوند كه با اعمال و رفتار خود، اخلاق و اصول متعالي‌ انساني‌ را پاس داشته‌اند و عملكرد آنان گواهي‌ مي‌دهد كه «هدف» هرگز «وسيله» را توجيه نمي‌كند و براي‌ تأمين اهداف عالي‌ و مقدس نيز بايد از ابزار و وسيله‌هاي‌ اخلاقي‌، انساني‌ و مشروع استفاده كرد. بي‌ترديد يكي‌ از مهم‌ترين سياستمداران جهان و اسوه‌هاي‌ انسانيت، حضرت اميرالمؤمنين علي‌(ع) است.
در مقاله حاضر در صدد آنيم
كه نظر و سيره آن بزرگوار را در اين موضوع بررسي‌ كنيم. روشن است كه تاريخ هيچ موردي‌ را سراغ ندارد كه در آن، حضرت علي‌(ع) از روش غيرانساني‌ و خلاف اخلاق و شرع استفاده كرده باشد. اين سخني‌ است كه جملگي‌ بر آنند و دوست و دشمن به آن اعتراف دارند و حتي‌ غيرمسلماناني‌ چون «جرج جرداق» مسيحي‌ نيز اميرالمؤمنين(ع) را اسوه انسانيت مي‌شمارند و او را «صداي‌ عدالت انساني‌» مي‌‌نامند. اين در حالي‌ است كه امام علي‌(ع) دشمنان بسياري‌ داشت و دارد و بلكه از پردشمن‌ترين انسانهاي‌ روي‌ زمين است و دشمنان از راه‌هاي‌ گوناگون سعي‌ در تخريب شخصيت ايشان داشته و دارند، اما با اين همه، آن قدر گفتار و رفتار و سيره اميرالمؤمنين علي‌(ع) پاك و پيراسته و خدايي‌ و اخلاقي‌ بود كه تاكنون ـ و پس از گذشت حدود 14 قرن از عصر ايشان ـ احدي‌ نتوانسته است حتي‌ يك مورد را نشان دهد كه در آن، اميرالمؤمنين(ع) براي‌ رسيدن به هدف، از روش و شيوه غير انساني‌ و اخلاقي‌ و شرعي‌ استفاده كرده باشد و بلكه در تاريخ، موارد فراواني‌ ذكر شده است كه در آن، اميرالمؤمنين(ع) به خاطر مراعات اصول اخلاقي‌ و انساني‌ و شرعي‌، دچار محروميت و مشكلات اجتماعي‌ و.... شده است و هرگز به هيچ زشتي‌ و بدي‌ و شيطنتي‌ آلوده نشده است.
همه آنچه گذشت، در حالي‌ است كه
اميرالمؤمنين(ع) روشهاي‌ شيطاني‌ را بهتر از هر انساني‌ مي‌‌دانست و به همه چيز آگاهي‌ داشت و به تعبير خودش: «و الله ما معاويه بأدهي‌ مني‌ و لكنه يغدر و يفجر و لو لا كراهيه الغدر لكنت من أدهي‌ الناس و لكن كل غدره فجره و كل فجره كفره و لكل غادر لوأ يعرف به يوم القيامه و الله مااستغفل بالمكيده و لا استغمز بالشديده».(4) به خدا قسم! معاويه از من زيرك‌تر نيست، اما فريبكاري‌ و خيانت و معصيت مي‌‌كند و اگر مكر و فريب ناپسند نبود، من از زيرك‌ترين مردمان بودم، ولي‌ هر بي‌وفايي‌، گناه است و هر گناه، ناسپاسي‌ و براي‌ هر فريبكاري،‌ پرچمي‌ است كه با آن در روز قيامت شناخته مي‌شود. به خدا قسم! من به وسيله مكر، غافلگير نمي‌‌شوم و در سختي‌ها، ناتوان و عاجز نمي‌گردم.
و اين گونه است كه پس از بيعت مردم مدينه در سال 35
هجري‌، اميرالمؤمنين(ع) در اولين سخنراني‌، با كمال صداقت و صراحت و قاطعيت مي‌‌فرمايد: «ذمتي‌ بما اقول رهينه و أنابه زعيم ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوي‌ عن تقحم الشبهات. الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه(ص) و الذي‌ بعثه بالحق لتبلبلن بلبله و لتغربلن غربله و لتساطن سوط القدر حتي‌ يعود اسفلكم اعلاكم و أعلاكم أسفلكم و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا. والله ما كتمت وشمه و لا كذبت كذبه و... »(5) ذمه من، گرو سخناني‌ است كه مي‌گويم و تمام آن را ضامنم، كسي‌ كه عبرتهاي‌ روزگار، مسائل و پيشامدهاي‌ آينده را برايش آشكار سازد، تقوا او را از فرورفتن در گرداب شبهه‌ها بازمي‌دارد. بدانيد كه بلاي‌ شما، بازگشته است، مانند آن امتحاني‌ كه در روز بعثت رسول الله(ص) بود. سوگند به آن كسي‌ كه او را به حق مبعوث كرد، به هم خواهيد خورد و غربال خواهيد گرديد و جدا خواهيد شد تا پايين‌ترين، بالاترين و بالاترين، پايين‌ترين شود و جلو خواهند افتاد، كساني كه عقب مانده‌اند و عقب خواهند ماند، پيشتازاني كه جلو افتاده‌اند. به خدا قسم! هرگز حقيقتي‌ را پنهان نكردم و هيچ گاه دروغي‌ نگفتم... .
چنانچه ملاحظه مي‌‌فرماييد، اميرالمؤمنين(ع) از همان آغاز
زمامداري‌، صادقانه و آشكارا، برنامه آينده خود را بيان مي‌‌دارد و به هيچ وجه حاضر نيست كه مانند مدعيان سياست و كياست و ذكاوت، مردم را فريب دهد و با وعده‌هاي‌ دروغين، آنان را جذب كند و بلكه حق را آن‌گونه كه هست، باز مي‌گويد و انتخاب را به مردم وا مي‌گذارد، با آنكه بهتر از هر كسي‌ مي‌‌داند كه مردم، چه برخوردي‌ خواهند كرد و «ناكثين» و «قاسطين» و «مارقين» چه نقشه و عملكردي‌ خواهند داشت. اميرالمؤمنين علي‌(ع) به نيكي‌ مي‌داند كه سرانجام و فرجام كار چيست، اما چون عبد خداست، همان راهي‌ را مي‌‌پيمايد كه خدا مي‌‌پسندد و خود را مأمور به تكليف شرعي‌ مي‌داند و نگران آن نيست كه نتيجه چه مي‌شود و اين و آن مي‌‌پسندند يا نه؟ آري‌، اين تقواي‌ الهي‌ و رعايت اخلاق و انسانيت بود كه او را از به كارگيري‌ شيطنتها و حيله‌ها و نيرنگها و ارتكاب زشتي‌‌ها و بدي‌ها بازداشت و اين ياد خدا و روز قيامت بود كه او را پاك و پيراسته ساخت.
و به دليل همين خداپرستي‌ و تقواي‌ الهي‌ است
كه با شگفتي‌ مي‌پرسد: «أتأمروني‌ أن أطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه؟! و الله لااطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في‌ السمأ نجما...»(6)، آيا مي‌خواهيد پيروزي‌ را به وسيله ستم بر رعيت تأمين كنم؟! هرگز نمي‌شود. به خدا سوگند! تا روز و شب باقي‌ است و ستاره‌ها‌ در آسمان مي‌‌درخشد، چنين روشي‌ پيشه نخواهم كرد... هرگز از ابزار نامشروع استفاده نخواهم كرد. يعني‌ چنين نيست كه براي‌ رسيدن به پيروزي‌، استفاده از هر وسيله و و روشي‌ روا باشد، بلكه تنها و تنها بايد از روش خداپسندانه و ابزار مشروع بهره گرفت. بنابراين برخلاف نظر «ماكياول»، از ديدگاه اميرالمؤمنين علي‌(ع) هدف هرگز وسيله را توجيه نمي‌‌كند. عملكرد اميرالمؤمنين علي‌(ع) در طول زندگي‌، شاهدي‌ صادق بر ادعاي‌ مذكور است كه آن را به بهترين صورت ثابت مي‌‌كند. از جمله دقت و تأمل در شوراي‌ شش نفره خلافت و نظر خاص اميرالمؤمنين علي‌(ع) در اين زمينه، درسي‌ آموزنده است. در حساس‌ترين لحظه نيز حضرت علي‌(ع) بر راستگويي‌ و صداقت پايدار و استوار است و هرگز در فكر دروغ و حيله‌گري‌ نيست. عبدالرحمن بن عوف به اميرالمؤمنين(ع) عرض مي‌‌كند: اگر قول مي‌دهي‌ كه به سيره شيخين ـ ابوبكر و عمر ـ عمل كني‌، من به شما رأي‌ مي‌دهم. امام علي‌(ع) مي‌‌داند كه با رأي‌ «عبدالرحمن بن عوف» مي‌تواند به خلافت برسد، اما براي‌ به دست آوردن رأي‌ عبدالرحمن، هرگز راه دروغ و ناجوانمردي‌ را پيش نمي‌‌گيرد و به هيچ وجه حاضر نيست براي‌ رسيدن به قدرت و حكومت، به فريب و خدعه آلوده شود و به اين جهت بي‌ هيچ ترديد و شبهه‌اي‌ تصريح مي‌‌كند كه تنها به كتاب خدا و سنت رسول اكرم(ص) و اجتهاد خودش عمل مي‌‌كند و شرط عبدالرحمن بن عوف را با قاطعيت مردود مي‌داند.(7)
چنين رفتاري‌ در نزد
سياستمداران عادي‌، نوعي‌ ساده‌لوحي‌ و ضعف سياسي‌ شمرده مي‌ شود اما در نظر سياستمداران الهي‌ ـ كه هدفي‌ عالي‌ و برتر از لذت و شهوت و معيشت و شهرت دارند ـ امري‌ شايسته و ستودني‌ و بلكه ضروري‌ و لازم و مطابق با اهداف متعالي‌ و اصول انساني‌ است و نهايت فطانت و بصيرت را نشان مي‌دهد
.
«مغيره بن شعبه» از
سياستمداران معروف عرب اما سياستمداري‌ شيطاني‌ است و نه سياستمدار الهي‌، به اين جهت، مثل «ماكياول» اعتقاد دارد كه هدف، وسيله را توجيه مي‌كند و بر آن اساس عمل مي‌كند و به ديگران نيز توصيه مي‌نمايد. وي‌ در آغاز خلافت و امامت اميرالمؤمنين علي(ع) به نزد ايشان آمد و گفت: من اعتقاد دارم كه بهتر است اكنون درباره معاويه هيچ سخني‌ نگويي‌ و هيچ اقدامي‌ ننمايي‌، بگذار فعلا باقي‌ باشد، وقتي‌ كه حكومتت خوب استقرار يافت، آن وقت مي‌‌تواني‌ او را عزل كني‌. اميرالمؤمنين علي‌(ع) با قاطعيت اين نظر را رد كرد و فرمود: معناي‌ اين كار ـ سكوت ـ آن است كه در اين مدت محدود، معاويه را صالح و شايسته مي‌ دانم، در حالي‌ كه چنين نيست و من هرگز او را صالح نمي‌‌دانم و نمي‌توانم دروغ بگويم.(8)
استفاده از روش نامشروع به هيچ
قيمتي‌ درست نيست و به بيان اميرالمؤمنين علي‌(ع): «... والله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها علي‌ إن اعصي‌ الله في‌ نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته...»(9)، به خدا سوگند! اگر اقليمهاي‌ هفت‌گانه با هر آنچه در زير آسمانهايش دارد، به من داده شود تا خدا را معصيت كنم و پوست جويي‌ را از مورچه‌اي‌ بگيرم، هرگز نمي‌ پذيرم و چنين كاري‌ را نمي‌ كنم
... .
محدث عاليقدر، مرحوم حاج ميرزا
حسين نوري‌ ـ رضوان الله عليه ـ به خوبي‌ توضيح داده است كه قول به «جواز استفاده از دروغ در مقام عزاداري» خلاف ضرورت دين و مذهب است و اگر چنين امري‌ درست باشد، سبب آن مي‌‌گردد كه بسياري‌ از محرمات الهي‌ تبديل به مباح و بلكه مستحب شود! در حالي‌ كه حرمت افعالي‌ چون غيبت و... ابدي‌ است و تا قيامت باقي‌ است و از سويي‌ ديگر، طاعت و عبادت الهي‌ را هرگز نمي‌توان با چيزي‌ كه سبب غضب و سخط خداست، به دست آورد و استحباب در جايي‌ مي‌آيد كه اصل عمل جايز و مباح باشد و بنابر آنچه گذشت، براي‌ سوگواري‌ و عزاداري‌ بر شهادت حضرت سيدالشهدا(ع) نيز نمي‌توان از روش نامشروع مثل دروغ و... استفاده كرد.(10) در حماسه حسيني‌، گريه و گرياندني‌ ارزش دارد و سبب قرب الهي‌ است كه از راه درست و شرعي‌ و مباح صورت پذيرد و هرگز با گناه، نمي‌توان به خداي‌ تعالي‌ تقرب جست و با معصيت نمي‌‌توان به فضيلتي‌ دست يافت.
پاسخ به سؤالي‌ كه در آغاز مقاله مطرح شد و جمع‌بندي‌ و نتيجه‌گيري‌ از
فرمايشات و سيره حضرت اميرالمؤمنين(ع) چنين مي‌ شود كه: هدف، هرگز وسيله را توجيه نمي‌كند و بايد براي‌ رسيدن به اهداف، از ابزار و روشهاي‌ مباح و مشروع و مجاز استفاده كرد و طاعت و قرب و رضاي‌ الهي‌ را هرگز نمي‌‌توان با معصيت و گناه تحصيل نمود.

پي‌‌نوشت:
1ـ خداوندان انديشه سياسي‌، مايكل ب. فاستر، ترجمه دكترجواد
شيخ الاسلامي‌، شركت انتشارات علمي‌ و فرهنگي‌، ويراسته دوم، چاپ اول، تهران، 1373 ش، ج 1، ص 527ـ531.
2ـ بنا بر نقل استاد شهيد مرتضي‌ مطهري‌ در سيري‌ در سيره
نبوي‌، انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1366 ش، ص 92.
3ـ الفتوح لابن اعثم الكوفي‌، ج
4، ص 163 و صلح امام حسن(ع)، شيخ راضي‌ آل ياسين، ترجمه حضرت آيت‌الله سيدعلي‌ خامنه‌اي‌، انتشارات آسيا، چاپ اول، 1348 ش، ص 407.
4ـ نهج البلاغه صبحي‌ صالح و
دشتي‌، خطبه 200 و فيض الاسلام، خطبه 191.
5ـ همان، خطبه 16
.
6ـ همان، خطبه
126.
7ـ حيات فكري‌ وسياسي‌ امامان شيعه، رسول جعفريان، انتشارات انصاريان، چاپ
اول، 1376 ش، ص 59.
8 ـ مروج الذهب، ج 2، ص 354ـ356 و نيز سيري‌ در سيره نبوي‌،
ص 132
9ـ نهج البلاغه، خطبه 224
.
10ـ لولو و مرجان، ص 183ـ187 و نيز ر.ك
: حماسه حسيني‌، شهيد مطهري‌، ج 1، ص 19ـ52.



نکته : فلسفه سیاسی سیاست امام علی"
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
علم ايدئولوژيک، ايدئولوژي و بيطرفي×سخنراني حسن رحيم پور×

منبع: باشگاه انديشه 30/3/85



ما بايد بين فرهنگ و تمدن فرق بگذاريم تمدن جسم است و فرهنگ مقوله ديگري است. درست است كه نمي‌شود تمدن را از فرهنگ كاملاً تفكيك كرد. اما مي‌شود تفكيك اجمالي و موردي نمود. يعني يك ملازمه قطعي علمي بين اين دو لزوماً وجود ندارد چون گاهي عللي خارج از فرهنگ وارد جامعه مي‌شوند و تمدن آن جامعه را مي‌سازند. بسياري از نكات مثبتي كه الآن در تمدن غرب وجود دارد ريشه فرهنگ غربي ندارد و از جاهاي ديگر از جمله جهان اسلام رسيده است. از قرن 9 ميلادي تا قرن 15 ميلادي غرب بر سر سفره علوم و فرهنگ و تمدن اسلامي نشست و 6 قرن ترجمه كرد و از قرن 15 ميلادي كم‌كم تكان خوردند و بحث رنسانس و امانيسم و رفورميسم و عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي را بعد از تماس با جهان اسلام مطرح كردند. بنابراين تشكر از غرب به خاطر علوم جديد مثل اين است كه شما به خاطر پس گرفتن بخشي از ميراث خودتان از كسي متشكر باشيد. البته تشكر كردن عيبي ندارد ولي بايد معلوم باشد كه اصل قضيه اين بوده است. منت‌گذاري اوريايي‌ها بر ما مثل منت‌گذاري كسي است كه جيب فرد ديگري را زده و بعد با مقداري از پول خودش، او را به شام دعوت مي‌كند. الآن قضي اين است. وضعيت مسلمان‌ها با علوم و تمدن جديد مثل اين مثال است. بدون ناديده گرفتن پيشرفت و تكنولوژي غرب به خصوص در 100 سال اخير و بالاخص در 60 و 70 سال اخير كه يك سابقه بي‌نظير در غرب اتفاق افتاد بايد بدانيم كه اين پيشرفت از كجا شروع شد و استارت آن كجا زده شد و مواد اوليه آن را از كجا گرفتند كه بعد از 3 و 4 قرن به اينجا رسيدند ضمن اينكه نبايد علم و تكنولوژي را بت كرد. بلكه بايد آنها را ارزشي در جدول ارزشي خودمان بدانيم و بايد آنها را زير سايه ارزش‌هاي اصل مثل توحيد قرار داد و نبايد آنها را مستقلاً بت كرد. ولي ارزش آنها در جاي خودش محفوظ است. خلاصه ما نبايد بگذاريم كلاه خودمان را سر خودمان بگذارند و منت هم بگذارند كه شاگردي غير از بردگي است. عيبي ندارد كه فردي به‌صورت ابزاري به ملتي احترام بگذارد و از آنها چيزي بياموزد و در عين حال در عقل ديني و معارف انساني و مفاهيم نظري آنها حساس باشد و سؤال طرح كند، اينها را نبايد با هم مغالطه كرد اينها دو مقوله جداست. به هم مربوط هستند ولي يكي نيست و از هم مستقل هستند. اگر غرب به فضا موشك فرستاده است يا فلان امتياز علمي را دارد و يا سرمايه و ارتش مجهز دارد اين دليل بر آن نيست كه انسان‌شناسي و فلسفه درست هم داشته باشد الآن توجه به فرهنگ و لباس و ارزش‌هاي غربي در دنيا و حتي در ايران نه به دليل قدرت استدلال اين فرهنگ است و نه به علت تفرق نظريه آن است. بلكه به علت قدرت نظامي و اقتصادي و تبليغاتي اوست اگر واقعاً اروپاي غربي و امريكا فقير بودند آيا باز هم اين همه الگوبرداري و تقليد از آنها در لباس و مدل مو و نحوه حرف زدن و غذاخوردن وجود داشت؟ چون ثروتمند هستند اين‌گونه است. اين تقليد از غربي‌ها هم مثل كارهاي فردي است مثلاً در يك جامعه فقرا از ثروتمندان تقليد مي‌كنند. مي‌گويد چون‌كه او ثروتمند است و ماشين و خانه خوبي دارد پس بايد اداي او را درآورد. بچه يك فقير در طرح حرف زدن اداي بچه سرمايه‌دار را در مي‌آورد حالا چه كسي گفته است كه چون او بچه پولدار است پس شعور هم دارد؟ چرا چون ثروتمند است و زور دارد در همه چيز از او تقليد مي‌كنند؟ اينها مقوله‌هاي روان‌شناسي است. چرا در دانشگاههاي فلسفه دنيا همه جا بحث كانت، دكارت،‌ استراكميل، جان لاك، ويليام جيمز و مطرح مي‌شود ولي حكيم هندي يا چيزي مطرح نمي‌گردد؟ براي اينكه هند فقير است. نه به خاطر آنكه فرهنگ هند از فرهنگ غرب فقيرتر است. كه اصلاً اينها قابل مقايسه نيست. فرهنگ هند و چين و حتي بعضي از فرهنگ‌هاي عقلي و معارفي در افريقا و حتي در اروپاي قبل از اين دوره، خيلي مباحث عميق داشت. ولي چرا اين مباحث در دنيا مطرح نيست؟ براي اينكه هندي‌ها فقير و گرسنه‌اند. اينكه فلان جامعه‌شناس امريكايي يا غربي و يا فلان اقتصاددان انگليسي يا آلماني يا فرانسوي فلان مطلب را گفت. چرا اين قدر مهم است؟ بلكه بايد حرف آنها را شنيد راجع به آنها و فكر كرد ولي اين روحيه‌ها در دانشگاهها وجود ندارد. در كل جهان اسلام و شرق و افريقا و آسيا و امريكاي لاتين اين روحيه را كشتند، شخصيت‌ها را كشتند. لذا اگر الآن اقبال به فرهنگ چين و هند و افريقا وجود ندارد علتش اين نيست كه فرهنگ اينها فقيرتر از فرهنگ غرب است بلكه علت آن است كه اقتصاد آنها فقير است و الا فلسفه آنگولاجكسون اروپاي غربي و به خصوص انگليس و آمريكا جزء فقيرترين فلسفه‌هاي دين است. هر كسي كه فلسفه غرب و فلسفه شرق مي‌شناسد و با مفاهيم اسلامي آشناست اگر فلسفه آنها را بخواند مي‌فهمد كه جزء فقيرترين و بي‌چيزترين فلسفه‌هاي دنيا، فلسفه آنگولاجاكسون است اصلاً فلسفة ضد فلسفه است چون بزرگترين افتخارشان فلسفه تحليلي و پراگمانيسم است كه هر دوي آنها به معناي نفي فلسفه است. و مي‌گويند همه مباحث فلسفه، بحث‌ها و گره‌هاي لفظي است و ما اصلاً مشكل عقلي نداريم. مثل كسي كه عقل ندارد و همه دنيا را بدون مشكل مي‌بيند. اصلاً فلسفه تحليلي سفارش اين است و مي‌گويد تمام دعواها و بحث‌هايي كه حكما و فلاسفه كرده‌اند. و اين همه كتابهاي قطور و اخلاق نظري و الهيات به وجود آوردند علت همه اينها سوء تفاهم لفظي بوده است. اصلاً مشكلي وجود ندارد. اين بزرگترين شاهكار فلسفه آنگولاجاكسون است. فلسفه لينگوويستيك و فلسفه زباني يا فلسفه تحليلي اين است كه بالاترين سطح فلسفه آنان مي‌باشد. امريكا كه اصلاً چند قرن است كه بوجود آمده است و اروپايي‌هايي كه از كشورشان فرار كردند و يا آنها را بيرون كردند به امريكا رفتند و زير پرچم انگليس كشور تشكيل دادند و بعداً هم مستقل شدند پس امريكا چيزي به نام تاريخ و فرهنگ ندارد. و كشورهاي بي‌تاريخ مي‌باشد. و با اروپا فرق مي‌كند. كه اينها فرهنگ و تاريخ دارند. چرا توجهات به فرهنگ بي‌تاريخ‌ترين كشور جلب مي‌شود؟ براي اينكه پول و زور و رسانه دارد نه به دليل اينكه منطق و استدلال دارد و قوي‌ترين حرفهاي فلسفي آنجا زده شده است. اما اين مغالطه هميشه غالب است. و حتي در وراي ذهن من و شما هم هست. وقتي‌كه صحبت از يك فيلسوف غربي يا امريكايي مي‌شود فوري حرف او را بزرگ مي‌دانيم اما وقتي صحبت از يك فيلسوف شرقي يا هندي مي‌شود. حرف او را نقد مي‌كنيم. اينها مسائلي است كه به‌صورت ناآگاهانه به آنها معتقديم. و جزء اعتقادات پس پرده است.

پس ادا درآوردن غير از فهم مطلب است. يكي از سوء تفاهم‌هايي كه سر مسأله توليد علم و نحوه انتقال علوم از جهان اسلام به غرب پيدا شده است و خيلي‌ها بر آن مشكل دارند و در اين گرداب گير افتاده‌اند همين مي‌باشد و مشكل الآن هم نيست بلكه مربوط به قرن 17 و 18 ميلادي در غرب و در 100 سال اخير در جهان اسلام مي‌باشد. مشكل اين است كه مي‌گويند چون در غرب تكنولوژي از وقتي شروع شد كه آنها متافيزيك را رقيق كردند و آن را ضعيف و حذف نمودند و الهيات مسيحي و الهيات عقلي و فلسفي را كنار گذاشتند و گفتند كه ما اصلاً الهيات نمي‌خواهيم بلكه ما مي‌خواهيم زندگي‌مان ار بكنيم. و هدف آفريده شدن جهان براي ما مهم نيست. آنها گفتند كه ما از اين به بعد به غايت جهان كاري نداريم بلكه ما با مكانيزم جهان كار داريم. به نظر ما نه تنها جهان و انسان غايت ندارد پس سياست و فلسفه هم غايتي ندارد. و اينها حرف آدم‌هاي بي‌كار است. اينكه چرا آمده‌ از كجا آمده‌ام به كجا مي‌روم حرفهاي مفت است. و سرت را زير بينداز و فكر كني كه چگونه مي‌شود بهتر زندگي كرد. و اينكه چگونه مي‌شود كه كمتر زحمت كشيد و بيشتر لذت برد. و مسئوليت و تكليف و هدف و غايت را انكار كردند شعار فرانسيس بكن كه پدر علوم تجربي و علوم جديد و در اواخر قرون وسطي جزء شاگردان دانشگاههاي اسلام بود اين بود كه «از اين به بعد ديگر اهميت ندارد كه جهان و انسان چرا هست. آنچه مهم است آن است كه چه كنيم كه بيشتر از دنيا استفاده كنيم و لذت ببريم» يعني سرت را بالا نگير بلكه سرت را پايين بينداز و راهت را ادامه بده. فرهنگ شرقي و مرتازهاي هندي و چيني كه تحت عنوان عرفان‌هاي شرقي مطرح هستند جهت عكس اروپايي‌ها را گرفتند. و گفتند كه نبايد پايين را نگاه كرد بلكه بايد گوشه‌اي نشست و سر را بالا گرفت و در 40 و 50 سال زندگي فقط بايد در عوالم معنوي فكر كرد.

و به حق و باطل و تكليف و اقتصاد و جامعه كاري نداشت. و علم و سياست و نوع پوشش و غذا را بايد كنار گذاشت. و بايد به محتويات عالم فكر كرد و با اطراف كاري نداشت. ولي فرهنگ اسلامي با هر دو تفريط مبارزه مي‌كند و مي‌گويد كه هم بايد به چرايي زندگي و هم به چگونگي زندگي انديشيد و بايد درست زندگي كرد و در حوزه مادي و معنوي، امروز نبايد با فردا مساوي باشد. و بايد عقل را بكار انداخت كه جامعه‌اي كه از عقل خود استفاده نكند جامع ديني نيست. در فرهنگ اسلامي آدمي از عقل استفاده نمي‌كند آدم متدين نيست و عقل را به كار انداختن و حل مشكلات عبادت است. بعضي‌ها مي‌گويند كه ما هميشه مشغول زندگي مساوي هستيم پس كي ترقي معنوي و عبادت بكنيم» اين سوال در فرهنگ غرب و شرق بي‌جواب است و يك جواب در فرهنگ اسلامي دارد و اين است كه همان لحظه‌اي كه دنبال درس و دانشگاه و كار هستي همان‌ها عبادت هستند به شرط اينكه با توجه به هدف درست انجام بشوند. پس آزمايشگاه يك فرد مسلمان به منزله مسجد اوست و كارخانه او نيز محل عبادت او مي‌گردد. هر جا كه هست براي او مسجد مي‌شود البته اگر با هدف الهي و انساني عمل كند. خانه‌داري و رسيدگي به فرزند و همسر و احترام به پدر و مادر همه عبادت است ولي بايد به هر دوي دنيا و آخرت رسيدگي كرد. در روايت است كه «اگر كسي دنيايش را به خاطر آخرت و يا آخرتش را به خاطر دنيا رها كند هيچ كدام از ما نيستند» اينها حرفهاي بديهي نيست آخرين و جنجالي‌ترين بحث‌هاي فلسفي در دنيا همين‌هاست و هنوز جوابي براي اينها ندارند. غربي‌ها متافيزيك را كنار گذاشتند تا علم رشد كند. در حالي‌كه در جهان اسلام علم زير سايه متافيزيك رشد كرد. آنها گفتند كه بين علم و متافيزيك تضاد وجود دارد و يا بايد به الهيات و تقدير و مبدا و معاد معتقد بود و بحث‌هاي عقلي و فلسفي و الهياتي كرد يا در آزمايشگاه بحث تجربي استقرائي آزمايشگاهي كرد. اين دو با هم سازگار نيست. اين نقطه شروع انحراف تمدن جديد غرب بود. گفتند كه ديگر علم كنيز فلسفه و دين نيست بلكه علم مستقل است. اما با كمال تأسف الآن علم كنيز سرمايه‌دارها و صاحبان قدرت شده است. علمي كه از حوزه اخلاق و الهيات كنار كشيده شد و سكولاريزه گرديد. الان در خدمت استعمار جهاني و آدم‌كشي و تكنولوژي مواد مخدر و سكس و خشونت و دروغ‌گويي و شستشوي مغزي و جنگ رسانه‌اي درآمده است. غربي‌ها وارد دانشگاههاي اسلامي شدند و گفتند : «كه ايدئولوژي و تقيد و تعهد، تعصب است بلكه علم بايد آزاد باشد» آزادانديشي به مفهومي كه غربي‌ها مي‌گويند نه تفكر آزاد از استبداد و كليشه و سنت‌هاي غلط است بلكه تفكر آزاد از تعهد و مسئوليت انساني است و كم‌كم تبديل به تفكر آزاد از منطق شد و به نسبي‌گرايي و شكاكيت رسيد و به اين رسيد كه همة مفاهيم تاريخي هستند و ما هيچ مفهوم فراتاريخي نداريم لذا هيچ حكم فراتاريخي و شريعت ابدي وجود ندارد. منشأ همه اينها از اين نوع تفكرات است. غربي‌ها گفتند كه «فارغ از هر نوع ايدئولوژي و تعهد و مسئوليت بايد آزاد انديشيد تا علم رشد كند. بايد فارغ از متافيزيك و الهيات و عقل فلسفي بسته، انديشيد» دانشگاه و دانشجو هم قبول كردند كه هيچ تعهدي نسبت به هيچ اصل پيشينه‌اي نداشته باشند و آزادانه شروع به تفكر كنند، و بي‌طرف باشند» و از آزادانديشي، بي‌طرفي و لاقيدي و بي‌تعهدي نسبت به انسان و خدا را نتيجه گرفتند و حق‌الله و حق‌الناس را فراموش كردند. و گفتند : علم براي علم و هنر براي هنر است و اينكه علم و هنر در خدمت ايدئولوژي و در خدمت به خلق و در خدمت ارزش‌هاي اسلامي باشد درست نيست. پس «علمي شدن به معني بي‌طرف بودن و معني نداشتن حق و باطل» گرديد و بي‌تعصبي تبديل به بي‌تفاوتي شد و اين‌گونه هم نماند. بعدها براي كارهاي علمي، قيمت پيشنهاد كردند و براي ساخت سلاح‌‌هاي شيميايي دانشمندان را خريدند. اين‌گونه بود كه تحت عنوان مبارزه با سنت و تعصب و خرافات و ارتجاع كل هنرمندان و دانشمندان را از جبهه خدا و حق و از كنار محرومين و ضعفا بيرون كشيدند و در اردوي سرمايه‌دارها و استعمارگران و امپرياليسم بودند. همه دانشمنداني كه بمب‌هاي كشتار جمعي مي‌سازند جاني و جلاد نيستند بلكه اغلب آنها انسانهاي دانشگاهي هستند كه حرفهاي روشن فكري هم مي‌زنند.

مگر هر كسي كه در خدمت استكبار جهاني در آمده است جاني بالفطره است. بلكه آنها عالم بي‌تعصب هستند. عالمي هستند كه مي‌گويند ما به چرايي و غايت و هدف و ايدئولوژي كاري نداريم بلكه علم براي علم است و ما مي‌خواهيم به مسائل، علمي نگاه كنيم. اين‌گونه مي‌شود كه اگر به مسائل علمي نگاه كردن به اين معني مي‌شود هر كسي پيشنهاد قيمت بالاتر دهد دانشمند را مي‌خرد» الآن بسياري از دانشمنداني كه در آزمايشگاههاي غرب كار مي‌كنند عاشق علم هستند. نظريه نسبيت اينشتين در خدمت چه كسي قرار گرفت؟ در خدمت بمباران ناكازاكي و هيروشيما قرار گرفت. جالب است كه در آن زمان ژاپن تسليم شده بود اما امريكا براي آزمايش بمب‌هاي خود، اين دو شهر را بمباران كرد. بعد از بمباران هيروشيما مي‌خواستند شهر ديگري غير از ناكازاكي بمباران شود. خلبان مي‌گويد : من آن شهر ديگر را پيدا نكردم و گفتم كه دارم برمي‌گردم. از برج فرماندهي پرسيدند كه آيا سر راهت هيچ شهر ديگري نيست؟ من گفتم : چرا يك شهر هست. دستور دهيد كه بمب را همانجا بينداز» از ژاپني‌ها بايد پركاري و تلاش و پيگيري را ياد گرفت مثلاً ژاپني‌ها به دولت فشار مي‌آورند كه تعطيلات را كم كنيد. اما خيال نكنيد ژاپن، آش دهان‌سوز است بلكه حكومت و ملت ژاپن، يك ذره استقلال ملي و سياسي ندارند و نمي‌توانند كوچكترين تصميم را براي خودشان بگيرند. كره جنوبي و ژاپن اصلاً تصميم‌ساز نيستند. نوبل كه جايزه صلح نوبل به نام او مي‌باشد مخترع ديناميت است. جالب است كه جايزه صلح جهاني به نام مخترع ديناميت درست كرده‌اند. اينها سرنوشت علم و تكنولوژي بدون غايت و هدف مي‌باشد. علم سكولار، علم بدون الهيات است. علمي كه با فداكاري ندارد. غربي‌ها دانش را ارزش جدا كردند و به ضد ارزش وصل نمودند بايد توجه كرد كه اصلاً علم و تكنولوژي و هنر بي‌طرف ندارد اگر تخصص و هنر و عرضه انسان در خدمت مردم و محرومين و فقرا نباشد و در صف خدا و توحيد و عدالت نباشد حتماً در صف ظلم و ضد خدا و ضد مردم است. ولي ممكن است عالم و دانشمند آگاه به مسائل و مقصر نباشد و از بسياري از مسائل و اطلاع هم نداشته باشد اما او با ناآگاهي خود به سودجويان كمك مي‌كند. ممكن است كسي پشت كامپيوتر نشسته است اصلاً در ذهنش تجاوز به حقوق بشر، صدمه زدن به ديگران، جنايت كردن و يتيم كردن بچه‌ها نباشد بلكه فقط كار علمي انجام مي‌دهد. اما بايد شعور داشته باشد و از خودش بپرسد كه اين تخصص من در خدمت چه چيزي و چه كسي قرار مي‌گيرد و تكليف علم و تخصص من با متافيزيك الهيات و اخلاق و مبدا و معاد چه مي‌شود. او در نتيجه ناآگاهي خود عملة آماتور ظلمه مي‌شود. و بسياري از آنها پول زيادي هم نمي‌گيرند و آماتور و عاشق علم هستند ولي عاشق احمق علم مي‌باشد. حماقت معني‌‌‌اش همين است. احمق كسي است كه علت كار را نمي‌پرسد. احمق و سفيه با مجنون و ديوانه فرق دارند. احمق به معناي خل و چل نيست. ديوانه كسي است كه او را بايد به تيمارستان ببرند احمق را به تيمارستان نمي‌برند بلكه احمق‌ها كل جامعه را به ديوانه خانه تبديل مي‌كنند چون احمق كسي است كه سرش را پايين انداخته و كاري را انجام مي‌دهد ولي علت آن را نمي‌داند ولو متخصص و پركار و ثروتمند هم است. احمق‌ها كساني هستند كه نمي‌دانند كه هزينه و فايده كار انجام شده چقدر است و اينكه كار از كجا شروع مي‌شود چرا شروع مي‌شود و به كجا ختم مي‌گردد. فقط يك چيز را مي‌فهمد و آن اينكه سرش را پايين بيندازد و مثل چرخ دنده‌هاي ماشين كار انجام دهد. و توليد براي مصرف و مصرف براي توليد انجام دهد. حضرت امير مي‌فرمايند : «مؤمن كسي است كه از خودش اين سه سؤال را بپرسد كه من از كجا آمده‌ام و براي چه آمده‌ام و به كجا مي‌روم» اينها سؤالهايي است كه احمق‌ها از خودشان نمي‌پرسند ولو اينكه متخصص باشند. و جامعه بشري هر چه ضرر مي‌بيند از حاكمان و مديران احمق است. اصلاً يكي از زواياي انحراف غرب، تفكيك علم از الهيات است. و اينكه پيشرفت علم را با پيشرفت الهياتو دين يكي دانستند. در غرب، در مجهولات دنبال خدا مي‌گشتند يعني هر چيزي را كه نمي‌شناختند به خدا نسبت مي‌دادند بعد از مدتي كه آن مطلب را مي‌فهميدند مي‌گفتند «خوب ديگر احتياج به خدا نيست» يعني در تاريكي‌ها دنبال خدا مي‌گشتند. اما در فرهنگ اسلامي باشد در روشني به دنبال خدا گشت نه در تاريكي. و انسان هر مطلبي را كه نمي‌فهمد مثلاً چگونه زلزله مي‌شود يا چگونه باران مي‌آيد و چگونه بيماري شفا پيدا مي‌كند تازه همان جاست كه بايد خدا را بشناسد. نه اينكه مطلبي را كه نمي‌فهمي به خدا نسبت بدهي و نتيجه آن، اين مي‌شود كه هر چه علم پيشرفت كند خدا عقب‌نشيني مي‌كند. در غرب هر چه علم جلو مي‌آمد دين و الهيات و ارزش و اخلاق عقب مي‌رفت. در فرهنگ اسلامي درست برعكس بود و جامعه بي‌سواد جزيره‌العرب را كه 10 نفر باسواد داشت با شعارهاي متافيزيكي تبديل به پيشرفته‌ترين جامعه از لحاظ تمدن و علم و فرهنگ و اقتصاد و قدرت و ثروت كرد. يعني زير سايه اخلاق و متافيزيك و الهيات و عقل و عدالت و ارزش‌ها، علم اين‌قدر پيشرفت كرد. در فرهنگ اسلامي در روشنايي بايد دنبال خدا گشت چون كه خدا نور است. و لذا هر زمان مكانيزم جهان از نظر علمي شناخته شد الهيات و دين عقب‌نشيني نمي‌كند. الهيات اسلامي علم را زير سايه خودش پرورش مي‌دهد. توجيه و تفسير مي‌كند و به آن جهت مي‌دهد. بنابراين پيشرفت انسان يك لكه ترديد و سؤال براي خدا نيست براي اينكه خود انسان هم آيت‌الله  قدرت خداست. بعضي‌ها از روي انسان به نفي خدا مي‌رسند از انسان كه بزرگترين شاهكار خداست، انكار خدا مي‌رسند. بلكه بايد از اينها به وجود خدا رسيد.

از كشفيات انسان، الهيات بايد تقويت بشود نه اينكه تضعيف گردد. مثلاً مي‌گويند هوش مصنوعي و رباتها كه ساخته شده‌اند خلقت الهي زير سؤال مي‌رود. در حالي‌كه اگر انسان هر قدر در ساختن چيزهاي مختلف موفق باشد قدرت خدا بيشتر ثابت مي‌شود يعني خدا موجودي را خلق كرده است كه چه كارهايي مي‌كند. بعضي‌ها فكر مي‌كنند پيشرفت انسان پيشرفت خداست، اتفاقاً با ساخت ربات و خلقت و قدرت الهي به اثبات مي‌رسد. خداوند راجع به انسان گفت : تبارك‌الله احسن الخالقين. چرا كه انسان موجودي است كه مي‌تواند آفرينش‌گري كند. در فرهنگ غربي هر چه علم و تكنولوژي پيش مي‌رفت خدا و الهيات و دين تضعيف مي‌شد. و الآن به خرافات و نسبي‌گري تبديل شده است و هر كسي هر چيزي مي‌خواهد مي‌گويد و نظر همه محترم است. ولي در فرهنگ اسلامي هر چه انسان جلوتر رفته است الهيات اسلامي بيشتر ثابت شده است. پس الهيات اسلامي هيچ موقع تضعيف نمي‌شود. اما در غرب برعكس بود. پس در فرهنگ اسلامي علم در طول مابعدالطبيعه و الهيات و فلسفه است نه اينكه در عرض آن باشد پس هيچ تضادي بين علم و الهيات نمي‌باشد مي‌شود از يك طرف بر عليت  مقتضيات ذات تكيه كرد و به‌عنوان يك فيلسوف و حكيم امور ذاتي و عرضي و امور طبيعي و قصري را از هم تفكيك كرد و از يك طرف نفي تجربه و سد باب پيشرفت عل ننمود. نگاه فيلسوف به حركت با نگاه فيزيك‌دان به حرك البته دو نوع نگاه است اما منكر همديگر نيستند. مي‌توان به‌عنوان يك فيلسوف يا متافيزيك‌دان عقل‌گراي متأله، حركت را بر اساس قوه و فعل تفسير و تعريف كرد و در عين حال در فيزيك و مكانيك هم حركت را فرموليزه نمود. اينها هيچ منافاتي با همديگر ندارند و متافيزيك‌دان مي‌تواند از علت فاعلي و غايت و چرايي حركت و فلسفه تحول در جهان بحث بكند و همان فرد مي‌تواند از زاويه ديگري راجع به كيفيت هندسي و تعريف رياضي تحولات طبيعي بحث كند. نگاه از دو سطح به پديده‌هاي عالم كه يكي تغيير فلسفي و ديگري تغيير علمي است. هم ممكن است و هم لازم مي‌باشد. آخرين نكته كه خيلي مطرح مي‌شود و خيلي‌ها با مغالطه جواب آن را مي‌دهند و بعضي هم كه از حوزه تفكر ديني جواب مي‌دهند، غلط جواب مي‌دهند آن است كه براي تفسير علمي و تجربي از جهان و طبيعت لازم نيست كه تبيين مابعدالطبيعي را از جهان انكار كرد. نه تنها لازم نيست بلكه با انكار مابعدالطبيعه، خود علم ست مي‌شود چنانكه الآن در 40 و 50 سال اخير اين اتفاق افتاده است. در دهه‌هاي اخير تفسير علمي قطعي نداشتن جزء بديهيات در فلسفه علم و معرفت‌شناسي غرب مي‌باشد و تفسير علمي متكي بر يك مفهوم متافيزيك و پارادايم فلسفي است كه غربي‌ها از آن به اپي‌سيستم تعبير مي‌كنند و هر تفسير علمي و تجربي در قالب يك اپي‌سيستم خاص معني مي‌دهد يعني مي‌گويند ما پيكر واحد و پيوسته‌اي به نام علم نداريم. و چيزي به نام متد علمي و پيشرفت علم وجود ندارد. چون پيشرفت علم به معني آن است كه علم يك مجموعه واحد پيوسته‌اي است كه در يك مسير طولي و خطي و زنجيره‌اي مدام تكامل پيدا مي‌كند. الآن مي‌گويند نه تنها علوم با هم ارتباطي ندارند نظريات داخل يك علم هم با هم ارتباط منطقي ندارند. بنابراين اصلاً ما هيچ پيكره واحد به هم پيوسته‌اي به نام علم نداريم كه بتوان گفت : علم متدي دارد كه تكامل پيدا كرده است. آخرين نظريات در فلسفه علم در غرب مي‌گويند كه ما چيزي به نام تكامل علم نداريم آن چيزي كه هست بحران علم است بعد از آنكه به اسم علم و تجربه و علوم جديد اخلاق و عرفان، فلسفه و الهيات و حتي عقل فلسفي را زير سؤال بردند همان علم الآن تبديل به جوجه لاغري شده است كه با هر بادي زمين مي‌افتد. دوستان را براي آشنايي با سير نظريات فلسفي علم معرفت‌شناسي لاكاتوس و كوير و معرفت‌شناسي توماس كهن و فرياربند ارجاع مي‌دهم. كه اينها آخرين نظريه‌پردازان فلسفي علم در غرب هستند كه در اين 3 و 4 دهه اخير بوده‌اند.

خلاصه نظريه‌هايشان اين است كه تاريخ علم غيرعقلاني بوده است و علم هيچ ارتباط منطقي نداشته و ندارد بنابراين ديگر فلسفه علم منتفي است و ما حداكثر از جامعه‌شناسي علم و روان‌شناسي عالمان مي‌توان سخن بگوييم از فلسفه علم نمي‌توان سخن گفت. و امروز متد علمي و تعريف و موضوع علم همه بي‌معنا شده‌اند و علم را اگر بتوان حداكثر مي‌توان به‌عنوان تعريف كرد و حتي به نظر ما علم را حتي به غرض و غايت هم نمي‌توان تعريف كرد و حداكثر به نتايج پراكنده نظريات علمي مي‌توان تعريف نمود.

بنابراين ما ديگر چيزي به‌عنوان قلمرو واحد و مشخص علم كه بتوان آن را در برابر فلسفه و الهيات و حتي خرافات نشان داد نداريم. مي‌گويند : ما يك زماني مي‌گفتيم غير از علم تجربي همه چيز خرافه است حتي دين و مذهب و عرفان و اخلاق و فلسفه خرافه هستند اما امروزه مي‌گوييم كه علم نيز خرافه است و همه خرافات به يك اندازه علمي هستند» يك روزي مي‌گفتند «آن گزاره و جمله‌اي علمي است كه با تجربه بشود آن را اثبات كرد يا حداقل با تجربه بشود آن را ابطال نمود» اولاً با تجربه نه چيزي اثبات مي‌شود و نه ابطال مي‌گردد. چون اگر تجربه را از عقل و متافيزيك جدا كنيم چيزي را اثبات يا ابطال نمي‌كند. فقط گزارش جزئي موردي از يك مورد خاص مي‌باشد. مي‌گويند «امروز بايد سرمان را پايين بگيريم و بگوييم كه حتي علم نيز خرافه است و ما معرفت علي نداريم. و ما هيچ ملاكي براي علمي بودن و يا غيرعلمي بودن مطالب نداريم. بنابراين حتي خرافات هم مي‌توانند علمي باشند.» يعني كساني‌كه گفتند : «متافيزيك خرافه است چون تجربي نيست حالا مي‌گويند : خرافات هم علمي است چون علم هم خرافه است» اينها سرانجام علم سكولار و بي‌طرف و علمي كه به اخلاق و متافيزيك كاري نداشت مي‌باشد. الان مي‌گويند كه ما فقط در صورتي مي‌توانيم تفسير علمي را موقتاً بپذيريم و آن هم زماني است كه بگوييم تفسير علمي محتاج به مبناي مابعدالطبيعه و فلسفي است كه متأسفانه آن مبنا را هم نداريم. بنابراين هنگامي كه ارتباط علم با فلسفه و متافيزيك قطع شد ابتدا علوم تجربي ضرر مي‌بينند همچنان كه ضرر ديدند پس بايد توجه داشت كه در صورت انكار تغيير مابعدالطبيعه از عالم تفسير علمي از جهان را هم نمي‌توان قبول كرد. چنانچه در غرب بعد از يك قرن به اين نتيجه رسيده‌اند و امروز در فلسفه علم و معرفت‌شناسي جديد غرب بعد از قطع ارتباط علم با الهيات و فلسفه، معرفت ديني و وحياني، معرفت و علم نيست بلكه خرافه و سليقه است و بعداً گفته شد كه معرفت فلسفي و عقلي غيرتجربي هم معرفت نيست و آنها هم خرافه است، امروز گفته مي‌شود كه معرفت علمي نيز معرفت نيست يعني تجربه هم علم نيست يعني وقتي در ميزان اعتبار تجربه مبالغه‌هاي پوزوتيويستي مي‌شود و معرفت ديني و عقلي و شهودي، انكار مي‌شود نتيجه بلافصل اين افراطي‌گري بعد از مدتي به انكار خود معرفت تجربي و رد صلاحيت علوم جديد منجر مي‌شود و شده است غربي‌ها امروزه مي‌گويند كه ما اعتراف مي‌كنيم كه بايد نگاه علي و الهي و عقلي به انسان و جهان را نخست پذيرفت تا پس از آن بتوان نگاه هندسي، رياضي و تجربي به طبيعت و جهان را تثبيت كرد ولي متأسفانه چون ما هيچ مابعدالطبيعه فلسفي و الهي را قبول نداريم بايد از علم هم صرف‌نظر بكنيم فقط مي‌گوييم علم عبارت از گزاره موقت است براي آنكه مشكلات عملي ما را حل كند. ابطال‌ها علم نيست بلكه يكسري حدس است و يكسري ابطال است و روي هيچ كدام هم نمي‌شود سوگند علمي خورد كه اين مطلب واقعاً از عالم واقع گزارش مي‌دهد.» زماني غربي‌ها مي‌گفتند : نه تنها علوم طبيعي علم هستند بلكه علوم انساني هم مثل علوم طبيعي هستند و علم محض تجربي‌اند و لذا مي‌گفتند : انسان‌شناسي هماني است كه ما مي‌گوييم. و لذا علوم انساني و انسان‌شناسي ديني و الهي هم مزخرف است. امروز مي‌گويند : نه تنها علوم انساني مثل علوم تجربي نيستند بلكه، اصلاً علوم انساني علم نيستند و تنها يك سري حدسيات و گزاره‌ها و نظريه هستند اظهار مي‌كنند كه حق علوم طبيعي هم علم نيستند. شما به افراط و تفريط‌ها در اين قضيه توجه كنيد كه الآن بت كردن علم تبديل به افكار علم و همه معرفت‌ها شده است كه معني نسبي‌گرايي و شكاكيت همين است.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
آينده‌نگري در كلام امام علي(ع)×مسلم سليماني×

آينده‌نگري (فتوريسم) يكي از موضوعات جذاب در زندگي بشري بوده و هست. و در اين عرصه صاحبان فكر و خرد به قدر درك و فهم خود از اتفاقات آينده خبر مي‌دهد. آينده نگري و اعجاز دومقوله جداي از هم مي‌باشد. در اعجاز گوينده مطالبي عنوان مي‌كندكه به صورت وحي در اختيار او قرار گرفته است اما پيشگويي و آينده نگري زائيده علم و تجربه شخص گوينده است. بزرگ مرد ميدان عمل و سخن، امام علي(ع) در خطبه 229 نهج البلاغه نسبت به حوادث آينده مطالبي را بيان مي‌فرمايد كه به نظر مي‌رسد در جامعه ماشيني امروز مي‌توان مصاديق بارزي را براي آن جست.

امام علي(ع) در ابتداي اين خطبه با تواضع خاصي نسبت به ساحت مقدس ائمه اطهار(ع) مي‌فرمايد: «پدر و مادرم به فداي آناني باد كه نامشان در آسمان معروف و در زمين مجهول است.»

ائمه بزرگوار ما با داشتن روحي بلند و معرفتي عميق در بين انسان‌ها گمنام و ناشناخت ماندند و عقل كوته نظر زمينيان در گل مانده، ياراي درك آن همه معنويت و دانش آنان نشد. لهذا آنان علي(ع) و ساير ائمه(ع) را چون خود مي‌پنداشتند و اگر خيلي خوشبينانه مي‌نگريستند مي‌گفتند: «آنها (ائمه(ع)) قدري علم و تقوايشان از ما بيشتر است» لهذا آن ائمه بزرگوار را نشناختند و آنهايي كه خوشه چين معرفتشان بودند تنها از روزنه اي كوچك توانستند ارتباط برقرار كنند. مويد اين مدعي ارتكاز ذهني علماء و عوام نسبت به شخصيت آن بزرگواران است. نام علي(ع) براي يك شخص تداعي كننده جنگ‌هاي سخت و براي شخص ديگر تداعي كننده شب زنده داري و مناجات دردل شب با چاه زمزم است. يكي علي(ع) را به علم مي‌شناسد و يكي به عمل. يكي او را خداي سخن مي‌داند و يكي خداي رحمت و... اما بهترين و جامعترين تعبير، تعريف خود حضرت است كه در طليعه آمد.

الف: بداقبالي و خوش اقبالي
امام علي(ع) بداقبالي و خوش اقبالي فردي و اجتماعي را نتيجه كارها و اقدامات انجام شده مي‌داند. (الافتوقعوا مايكون من ادبار اموركم) امام علي(ع) در اين جمله خط بطلان بر بحث «شانس و اقبال» مي‌زند و با اين عبارت آن را جزو امور واقعي نمي داند. لهذا هر آباداني و خرابي ريشه در نتيجه كردار و كارهاي انجام شده دارد. كار و تلاش خوب نتيجه خوب و كار و تلاش بد نتيجه بد دارد.

ب: گسيختگي پيوند
فرهنگ اسلام نسبت به موضوع ارتباطات و پيوندهاي اجتماعي حساسيت داشته و در فقه اسلامي دامنه، حدود و كيفيت ارتباط را به خوبي بيان داشته است. اسلام به هيچ وجه قطع رابطه با خويشاوندان نزديك (كه پيوند خوني با هم دارند) را جايز نمي داند و همواره به مسلمانان ياد داده است كه اين پيوند را گرچه با دادن يك ليوان «شربت آب» باشد آن را حفظ كنند. (وانقطاع وصلكم) گرچه در اين عبارت معناي قطع صله رحم متبادر به ذهن است اما اگر آن را به معني عام (يعني انتطاع پيوند) بگيريم شامل دونوع پيوند مي‌شود. پيوند دنيوي و ديني.

انقطاع پيوند دنيوي همان قطع ارتباط با اقوام نزديك نظير پدر، مادر، برادر، خواهر و... است و شامل اقوام كه از اين ارتباط نزديك نيز برخوردار نيست هم مي‌شود. نهايتاً پيوند دنيوي به صحنه اجتماعي زندگي بشر نيز كشيده مي‌شود. اما هر كدام حدود و قوانين خاص خود را دارد. ارتباط با اقوام نزديك به منظور تقويت بنيه روحي و تجديد محبت و ارتباط در صحنه اجتماعي به منظور رفع نيازها و كسب مهارت است....

اما انقطاع ديني بريدن از خالق هستي بخش و قطع ارتباط با منبع فيض مطلق است. به عبارتي روابط انسان به سه صورت خلاصه مي‌شود:
1-انسان با طبيعت:
2-انسان با انسان:
3-انسان با خدا:

در رابطه با اولي انسان مي‌آموزد كه چگونه طبيعت را مسخر خود كرده و نيازهاي ضروري خود را چگونه برطرف كند.
در رابطه دوم انسان مي‌آموزد كه چگونه با ديگران ارتباط برقرار كرده، نيازهاي مادي خود را چگونه برطرف سازد و چگونه در داد و ستدهاي علمي و تجربي با ديگران شريك شود.

در رابطه سوم مي‌آموزد كه نسبت به خالق و هستي بخش خود چه وظيفه اي دارد و براي وصل و ارتباط با او چه تمهيدات و مقدماتي را بايد طي كند. اگر اين ارتباط به شكل صحيح و حقيقي برقرار نشود زندگي آدمي به زندگي حيواني شبيه خواهد شد. زيرا در زندگي حيواني جز خوردن، خوابيدن، شهوت و زور چيز ديگري معنا ندارد و نگهداري از فرزندان جز يك اقدام غريزي چيز ديگري نيست...

پس جامعه غيرالهي مي‌بايست انواع بالاها و دام‌ها را به جان بخرد. جامعه غيرالهي از رحمات و الطاف خاصه حضرت حق محروم است. در جامعه غيرالهي حوادث، زلزله‌ها، سيل‌ها و... بسيار اتفاق مي‌افتد و قرآن آن را عاقبت و نتيجه قوم بدكاران مي‌داند)...

ج: روي كارآمدن بچه‌ها
تصدي مسانيد، محاكم و مواضع حكومتي توسط آدم‌هاي كم سن و سال و كم تجربه، خود ضربه مهلكي به پيكره جامعه خواهد بود (و استعمال صغاركم) نيروي جوان با توجه به شايستگي‌ها و انرژي سرشاري كه دارد مي‌بايست در مسير اصلي خود كه كسب دانش و تجربه است قرار گيرد تا كوران حوادث از آنها مرداني آبديده براي عرصه‌هاي مختلف بسازد.

به كار گماردن نيروهاي جوان براي مساعيدي چون فرمانداري، استانداري، وزارت و ديگر مسئوليت‌هاي حساس جز ضرر و خسران محصول ديگري در برندارد و خود يك خيانت ملي است كه مورد لعن و نفرين آيندگان قرار مي‌گيرد.
از حكيمي علت انقراض ساسانيان را پرسيدند و او گفت: «بكار گماشتن افراد كوچك براي كارهاي بزرگ» كارهاي بزرگ، مردان بزرگ مي‌خواهد تا در عرصه تصميم، تصويب و اجرا بتوانند كاربردي ترين، كم هزينه ترين و بهينه ترين طرح را پياده كنند. در يك جامعه پويا و كارآمد «شايسته سالاري» به مفهوم حقيقي و دقيق لغوي آن كاربرد دارد و سعي برآن است تا در همه جا و همه طرح‌ها، شايسته سالاري حرف اول را بزند. استفاده از كهتران به جاي مهتران زنگ خطر انحطاط و سقوط يك جامعه است...

امام علي(ع) اثرات وضعي چنين جامعه اي را (كه درآن اقدامات با عدم عقلانيت همراه است و انقطاع وصل و استعمال صغار مي‌شود) اينگونه برمي شمارد:
1- سختي در رزق حلال:
به دست آوردن «رزق حلال» بسيار مشكل خواهد بود و به تعبير امام علي(ع): «ضربه شمشير بر مؤمن آسان تر از به دست آوردن يك درهم حلال است.»

مردم براي به دست آوردن مال دنيا از هيچ كوششي دريغ نمي كنند. از زير بار كار شانه خالي مي‌كنند. بدون اجازه مرخصي به سراغ انجام كارهاي شخصي خود مي‌روند. در ازاي كاري كه وظيفه شان است طلب چيزي (رشوه) مي‌كنند. در كار خود خيانت مي‌كنند و... آري اگر بنده مؤمني بخواهد به صداقت و راستي كار كند مورد هجوم تهمت‌ها، مسخره‌ها و... قرار مي‌گيرد. چون مؤمن درستكار را سد راه خود مي‌دانند و او را مزاحم حيف و ميل‌هاي خود مي‌شمارند. مدام سعي در آزار و اذيت و حذف او دارند. خدا مي‌داند در اين شرايط مؤمن صالح چه خون دل‌ها كه نمي خورد! و چه آزار و اذيت‌ها كه نمي بيند. مؤمن صديق به كم حلال قانع، اما مسلمان ظاهرنما نسبت به هرچه كه در دنياست حريص و طمع كار است. مؤمن حقيقي خوب مي‌داند كه دنيا سرابي بيش نيست و همه سختي‌ها و زيبايي‌هاي آن چون رعدي زودگذر است. خود را آماده مي‌كند كه براي هرچه كه بدست آورده پاسخ دهد. مؤمن دائما در تلاش است اما ذره اي خيانت نمي كند و به حال ديگران يا بيت المال چشم طمع نمي دوزد... ممكن است قدري ناملايمات دنيا او را اذيت كند اما خوب مي‌داند كه: «شيريني دنيا، تلخي آخرت و تلخي دنيا، شيريني آخرت است.»

2- مستي بدون باده:
يك نوع مستي بر مردم غلبه مي‌كند كه آنها را از رفتن به سوي مقصد بازداشته و سرگرم لذات زودگذر مي‌كند. آنان بدون نوشيدن مشروب مست مي‌شوند. و اين مستي از زيادي نعمت و خوشگذراني است (ذاك حيث تسكرون من غير شراب بل من النعمه والنعيم) آري مستي فقط نوشيدن شراب نيست بلكه به شيوه‌هاي مختلف حاصل مي‌شود:

1-2- شنيداري
يكي از عوامل تحذير فكر و زائل كننده عقل آدمي، شنيدن صوت‌ها و ترانه‌هاي غيرمشروع مي‌باشد. اين آهنگ‌ها به همان ميزان (اگر صحيح و شرعي باشد) كه تأثير مثبت برآدمي مي‌گذارد، اگر دربردارنده مطالب مهيج شهوت، كفرآميز و پوچگرايي باشد، رفته رفته جامعه را به همان سمت و سو سوق مي‌دهد. و اين عوامل شنيداري جامعه را مست شهوت و حيوانيت مي‌كند...

2-2- ديداري
ديگر عامل زوال عقل، عوامل ديداري است، كه آن به وسيله عكس، فيلم و صحنه‌هاي عريان و نيمه عريان در اختلاط‌هاي زن و مرد به وجود مي‌آيد. شهوت غريزه اي است كه خداوند براي بقاء نسل آدمي در انسان به وديعه گذاشته است. افراط در اين امر باعث متزلزل شدن كانون مقدس خانواده و بي بندوباري‌هاي اجتماعي مي‌شود. ارتباط دو جنس مخالف اگر با شرايط و حدود لازم انجام شود، علاوه بر آنكه مضر به حال جامعه نيست بلكه به قول قرآن عوامل تسكين و آرامش را به وجود مي‌آورد. اگر چه دولت مردان (با اين شرط كه آنها از پختگي علمي و تجربي كافي برخوردار باشند.) وظيفه دارند تا شرايط ازدواج آسان را فراهم كرده و ميانگين سن ازدواج را تقليل دهند...

3-2- تفاخر
از ديگر عوامل تحذير عقل تفاخر است. فخر فروشي بر ديگران به خاطر داشتن پول و دارايي، علم، زيبايي و هر پديده ديگر انسان را به غرور و نابودي مي‌كشاند. انسان فاخر جز خود هيچكس را نمي بيند. انسان مغرور به هنگامي كه بر روي زمين قدم از قدم برمي دارد ملائكه او را لعنت مي‌كنند و خداوند تبارك و تعالي انسان را از ابتلا به غرور و خودخواهي نهي فرموده است (ولا تمشوا في الارض مرحا) شخص فاخر مست از باده غرور مي‌شود و تنها روزي متوجه مي‌شود كه ديگر خيلي دير شده است- انشاءالله قبل از آن روز متوجه شويم.

4-2- وفور نعمت
زيادي نعمت براي بسياري از انسان‌ها نعمت است همچنان كه فقر نيز براي بسياري از آنان نقمت. انسان ناقص با عدم بضاعت فكري و شناخت عميق وقتي در فراخي روزي و زيادي نعمات الهي قرار مي‌گيرد خودش را گم مي‌كند. كم كم به مجالس لهو و لعب و خوشگذراني وارد مي‌شود و از اين رو خود را غرق در مستي و گناه مي‌كند... تجربه نشان داده است كه در سرزمين‌هاي خوش آب و هوا بي بندوباري و فساد نسبت به جاهاي ديگر بيشتر است.

5-2- موادمخدر
انواع موادمخدر زائل كننده عقل آدمي است. مصرف كننده با استفاده از اين مواد منفور خود را مست در نفهمي و حيوانيت مي‌كند. آنگاه نه مي‌تواند از طبيعت بهره مند شود و نه در اجتماع كار مفيدي انجام دهد و نه در مرتبه سير و سلوك و شناخت حقايق هستي و حضرت حق جل الشانه حركتي را آغاز كند...
عوامل مستي هرچه كه باشد محصولي جز نابودي و اضمحلال نخواهد داشت...

3- قسم‌هاي بي جا
قسم (سوگند يا حلف) وسيله اي است كه تنها در شرائطي خاص كاربرد دارد. آنجا كه مدعي حقي را از خود ضايع مي‌بيند و براي اثبات شاهدي ندارد، چاره اي جز سوگند برايش باقي نمي ماند. اما مع الاسف سوگند به صورت رايج در زندگي ما درآمده است. براي هر چيز بي مقدار و حتي در بعضي موارد دروغ، نام با عظمت حضرت حق را مي‌بريم... ائمه بزرگوار ما قسم را حتي در موارد حقيقت و صحت (كه جنبه مالي داشت) ايراد نمي فرمودند. و در قضيه استرداد «فدك» كه دراختيار خليفه غاصب بود، به دليل نبودن شاهد مي‌بايست سوگند ياد مي‌كرد و آن را تحويل مي‌گرفت، كه اين كار را نكرد و فرمود: من كار مكروه نمي كنم...

4- دروغ بدون اضطرار
دروغ گناهي كبيره است. در روايات از دروغ به صورت شوخي و جدي نهي شده است زيرا كليد همه بدهي‌هاست. دروغ سبب مي‌شود تا آدمي لذت عبادت را نچشد و ...

اما شارع مقدس در چند مورد دروغ گفتن را جايز شمرده است كه از آن جمله اصلاح ذات بين و در جائي كه شخص را مجبور به دروغ گفتن، مي‌كنند. اما امام (ع) در اين فراز روي سخن را به جايي برده كه هيچگونه اضطرار و اجباري براي دروغ گفتن نيست اما شخص گوينده به راحتي اين گناه كبيره را انجام مي‌دهد. بعضي دروغ‌ها براي بدست آوردن ماديات، بعضي ديگر براي مطرح كردن و بزرگنمايي خود و بعضي ديگر براي تمسخر و كوچك كردن ديگران است. ( و تكذبون من غير احراج) با شيوه دروغ در جامعه و بين انسان‌ها كم كم اعتماد و حسن ظن از بين مي‌رود و جاي خود را به سوءظن و بي اعتمادي مي‌سپارد...

5- اثرات وضعي
در چنين جامعه اي (با توجه به مشخصاتي كه ذكر شد) بلاها و حوادث گريبان همه را مي‌گيرد.
نه انسا‌هاي خوب در امان هستند و نه انسان‌هاي بد. (ذلك اذا عضكم البلاء كما يعض القتب غارب البعير)
امام علي(ع) تعبير ظريفي را ارائه مي‌فرمايد. ايشان عدم امنيت براي همه انسان‌ها را به پالان شتر تشبيه مي‌كند كه كوهان شتر را گاز مي‌گيرد. به عبارت ديگر، سختي‌ها و بلاها خوب و بد شما را گاز مي‌گيرد. همچنانكه پالان كوهان شتر را. زير پالان در اثر تماس مستمر با كوهان شتر رفته رفته آن را مجروح مي‌كند و جامعه اي كه به رذائل اخلاقي مبتلا شود رفته رفته به ورطه نابودي مي‌رسد. و از آتش لهيب حوادث درامان نيست.

امام (ع) زمان گسترش اين رذائل را طولاني مي‌داند و اميد رهايي از آن را بعيد (ما اطول هذاالعناء و ابعد هذا الرجاء) رهايي از اين فتنه‌ها و حوادث قبل از ظهور آقا امام زمان (عج) بسيار سخت است و مومن در چنين جامعه اي آسايش ندارد. روز به روز بر دامنه آن فتنه‌ها افزوده مي‌شود . مسلمانان در مسير حق و باطل سرگردان مي‌شوند. و واقعاً انتخاب يك فرقه حق از ميان هفتاد فرقه كاري دشوار و سخت است. خواص به تاراج رفته در بازار غرور و رياست و شهوت، نيز عاملي براي گسيختگي و انحراف جامعه خواهد بود...

6- راهكارهاي حضرت امير (ع)
امام (ع) تنها راه نجات جامعه و جلوگيري از سقوط آن را بالا آوردن فهم و درك جامعه توأم با كسب تقوي مي‌داند و از اين رو مي‌فرمايد:
1- 6- دوري از گناه:
امام علي (ع) اولين شرط تحقق يك جامعه پويا و زنده را دوري مردم از گناه مي‌داند. و همه مشكلات به وجود آمده را ناشي از تخلفات از فرامين الهي و اصول انساني مي‌داند و از اين رو مي‌فرمايد: كارهايي كه بواسطه انجام آن بر دوشتان سنگيني مي‌كنند رها كنيد (ترك گناه) (ايهاالناس، القوا هذه الازمه التي تحمل ظهورها الاثقال من ايدكم).
اگر گناه در جامعه گسترده شود و دامن خوب و بد را بگيرد و هر يك نسبت به وظائف و تكاليف خود بي اعتناء و يا كم اعتناباشد، جامعه رو به سقوط و ويراني مي‌گذارد.

2-6- پيروي از امام:
در جامعه اگر بي نظمي و بي انظباطي حاكم شد و مردم از رهبر و ولي امر خود اطاعت نكنند، آن جامعه هم سرانجامي جز سقوط نخواهد داشت. (ولاتصدعوا علي سلطانكم) اگر در اين جامعه دستورات حكيمانه رهبر مورد بي رغبتي قرار گيرد و رعيت ازانجام آن سرپيچي كند در آينده اي نه چندان دور از كرده خود پشيمان خواهند شد. (فتذمواغب فعالكم).

عاقبت سرپيچي از رهبري خردمند، غرق شدن در درياي پرتلاطم و طوفان زده حيله‌ها و نيرنگ‌ها و دغل بازي‌هاي روزگار است. آنان كه بي فرمانده طي طريق كنند سرانجامي جز گمراهي و به خطا رفتن ندارند و اگر تصادفاً در مسير اصلي حركت كنند( كه احتمال آن بسيار كم است) كار بدون علم و آگاهي بي ارزش خواهد بود...

3-6- خود را در فتنه نيندازيد
بعضي از آدم‌ها شجاعت احمقانه اي دارند. شجاعتي كه ريشه در نفهمي و كج انديشي داشته باشد علاوه بر آنكه ممدوح نيست، مذموم نيز هست. امام (ع) مي‌فرمايد: بي باكانه وارد آتش فتنه و خون ريزي‌هاي ناحق نشويد. آتشي كه از قبل براي خود مقدمات آن را فراهم كرده ايد (ولاتقتحموا ما استقبلتم من فورنار الفتنه) خود را در آتش و شعله اختلاف و آشوب به زور گرفتار نسازيد. و از فتنه‌ها، آشوب‌ها و اختلافات كناره گيري كنيد و راه آن را باز بگذاريد تا مدتش سرآيد و به اتمام برسد. (و اميطوا عن سننها و خلوا قصد السبيل لها) زيرا ابتلاي در آن سقوط و هلاكت فرد و جامعه را به همراه دارد.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
صدور انقلاب؛ خيال يا واقعيت
صدور انقلاب؛ خيال يا واقعيت
نويسنده: امیر دبیری مهر
منبع: باشگاه انديشه 19/1/85

اشاره:

يکي ازمفاهيم بحث برانگيز برامده ازانقلاب اسلامي صدور انقلاب است وعلي رغم گذشت 28سال از پيروزي انقلاب همچنان اين واژه محل بحث ومجادله و منازعه‌هاي گفتاري ونوشتاري است . در اين نوشتار سعي شده به اجما ل وبا نگاهي به اهم رويکردهاي موافق ومخالف با اين راهبرد بنيادين انقلاب اسلامي؛ هم «امکان » وهم «مطلوبيت» صدور انقلاب اسلامي تبيين وهمچنين نسبت اين راهبرد را با پروژه يا پروسه جهاني سازي سنجيده شود.

 

1- صدور انقلاب: اشتراک لفظ موافقان ومخالفان

برمبناي يک بحث نظري درعلوم سياسي بويژه جامعه شناسي سياسي؛ انقلاب اسلامي ايران که پس از فرايندي 15ساله درسال 1357(1977 م) به پيروزي رسيد در کنار انقلاب‌هايي نظير انقلاب کبير فرانسه در1789م و انقلاب بلشويکي روسيه در1917م وحتي انقلاب منجر به استقلال امريکا در1776م درزمره بزرگترين انقلابهاي تاريخ جوامع مدرن محسوب مي‌شود ونمي توان انقلابهاي مذکور بويژه انقلاب اسلامي را با انقلابهايي نظير انقلابهاي رنگين دراسياي مرکزي وقفقاز؛ نيکاراگوئه در1979 و. . . مقايسه کرد. سه دليل اين تمايز عبارتند از:

اول - بازتاب منطقه اي وبين المللي اين انقلابها

دوم - ايدئولوژي وپيامهاي فراملي اين انقلابها

سوم - تاکيد صاحبنظران؛ مورخان و صاحبان قدرت بر بزرگي وعظمت اين انقلابها درمقايسه با ديگر انقلابها ِ (2 )

ازاين رو انقلاب اسلامي به تاييد بسياري از صاحبنظران يکي از 10 رويداد بزرگ قرن بيستم درکنار وقايع بزرگي مثل دوجنگ جهاني؛ ظهور وافول نظام کمونيستي شوروي درروسيه و. . . است وهم منطقه خاورميانه وهم ديگر حوزه‌هاي منطقه اي درجهان ازان متاثر شدند. (3)

ازاين رو انقلاب اسلامي بازتابهاي گسترده اي درجهان داشت و آنچه که به عنوان صدور انقلاب ازان ياد مي‌شود ازدومنظر پيامد اين بازتابهاست.

منظر اول به ماهيت انقلاب اسلامي مربوط مي‌شود که ماهيتي خودجوش؛ فراملي وفرامرزي است ومنظر دوم طرح مخالفان انقلاب اسلامي براي کاهش تاثيرات ان درصحنه جهاني با طرح مفهوم صدور انقلاب " به مثابه يک تهديد " است. اين دومنظر نياز به تبيين وتشريح دارد.

ازمنظر اول صدور انقلاب پيامد طبيعي اين رويداد بزرگ است. انقلاب اسلامي با شعار اصلي خود يعني «استقلال؛ ازادي؛ جمهوري اسلامي » توجه همه ازاديخواهان؛ مظلومان تحت سيطره استعمار؛ ومسلمانان عز ت خواه را به خود جلب کرد و انها را دراقصي نقاط عالم به پيرزوي و توفيق حرکتهاي اجتماعي اميدوار نمود. نمونه‌هاي بارز ايجاد اين باور که ازانقلاب اسلامي متاثر بود را مي‌توانيم در لبنان؛ فلسطين، افغانستان، عراق و حتي پاکستان مشاهده کنيم. اين ملتها بويژه نخبگان سياسي و فعالان و مبارزانشان با پيروزي انقلاب اسلامي دريک حرکت خودجوش وبدون برنامه ريزي وطرح خاصي احساس غرور کرده و اميدوار شدند که با ادامه راه ملت ايران و الگوبرداري از حرکت و نهضت اسلامي درايران خواهند توانست به ارمانها ي فراموش شده خود دست يابند. و به تعبير دقيق‌تر با پيروزي انقلاب اسلامي موج نويني از«بيداري اسلامي» در جهان اسلام اغاز شد. نکته مهم ديگر محدود نماندن اين بيداري به جهان اسلام است. درپي انقلا ب برخي کشورها ي غير اسلامي نيز از فريادو شعار استقلال طلبي انقلاب که در«نه شرقي ونه غربي » تبلور يافته بود تاثير پذيرفتند . براي نمونه مي‌توان به کوبا وکره شمالي اشاره کرد.

ازمنظر دوم صدور انقلاب از يک واقعيت طبيعي و جبري برامده از انقلاب به سوژه اي تبليغاتي وجنجالي تبديل شده و به مثابه يک تهديد بررسي مي‌شود. نگراني حکام غير دموکرات درخاورميانه وسلطه جوي جهاني ازبازتابهاي انقلاب اسلامي دراين طيف قرارمي گيرد. انها بلافاصله پس ازپيروزي انقلاب وطرح مفهوم صدور انقلاب اين واژه رادستمايه تبليغات خود قراردادند و اينگونه وانمود کردند که جمهوري اسلامي بعنوان نظام سياسي برامده ازانفلاب قصد کشور گشايي داشته ودرگام اول با بي ثبات کردن فضاي سياسي کشورهاي عرب منطقه؛ بستر لازم براي فروپاشي در اين کشورها را فراهم خواهد ساخت. ومتاسفانه بعلت حجم وسيع تبليغات رسانه‌هاي چنين درکي از صدور انقلاب هنوز هم وحود دارد ومستمسک برخي اظهارات و اقدامات است.

رهبرمعظم انقلاب اسلامي در نوزدهم تيرماه 1368 دراين خصوص مي‌فرمايند:

«پس از پيروزى انقلاب اسلامى، سردمداران تبليغات جهانى روى اشاعه‏ى فرهنگ انقلابى اسلام جنجال راه انداختند و آن را به عنوان صدور انقلاب - با معناى غلطى كه از صدور انقلاب مى‏كردند - مورد تهاجم تبليغاتى قرار دادند. همه‏ى رسانه‏ها در سرتاسر عالم، روى اين نكته و كلمه تكيه مى‏كنند كه جمهورى اسلامى درصدد صدور انقلاب است! خباثت آنها در اين‏جاست كه صدور انقلاب را به معناى صدور مواد منفجره و ايجاد درگيرى در گوشه و كنار عالم و از اين قبيل كارها معرفى مى‏كنند! كه اين هم مثل بقيه‏ى خباثتهاى تبليغاتى دنياى غرب، يك ترفند رذيلانه است»

ايشان در سخنان خود که مبنا ومعيار حرکت نظام اسلامي است صدور انقلاب را «صدور فرهنگ انسان‏ساز اسلام و صدور صفا و خلوص و تكيه و اصرار بر ارزشهاى انسانى» معنا کرده وافزوده اند:

«ما به اين كار و انجام اين وظيفه افتخار مى‏كنيم. اين، راه انبياست و ما اين راه را بايد ادامه دهيم . . . چرا ما بايد از صادر كردن توحيد و اخلاق انبيا و روح فداكارى و اخلاص و تزكيه‏ى اخلاقى به كشورهاى ديگر خجالت بكشيم؟! چرا بايد شرم كنيم از اين‏كه غيرت و حميت صحيح و ايستادگى در مقابل قدرتهاى باطل را به صورت درس عملى به ملتهاى ديگر ارايه و تعليم بدهيم؟ملتها باور نمى‏كنند كه بشود با عوامل و مزدوران قدرتهاى استكبارى درافتاد. ما درافتاديم و پيروز هم شديم. چرا اين عمل و تجربه‏ى خودمان را در اختيار افكار عمومى ملتها نگذاريم؟ ما اين انقلاب را صادر مى‏كنيم. ما از اين‏كه بتوانيم توحيد و مكتب انبيا و روشهاى انسانىِ پاكيزه و طيب و طاهر و صبر و مقاومت و ايثار را به كشورهاى ديگر صادر كنيم، هيچ ابايى نداريم. رسانه‏هاى غربى كه با پول صهيونيستها و با تدبير سياستمداران خبيث و ظالم و فاسد اداره مى‏شوند، مى‏خواهند جنجال درست كنند و ما را از اين حرف و عمل كه فرهنگ و مفاهيم انقلاب بايد صادر شود، پشيمان كنند.

اگر منظور اين است كه ما مواد منفجره صادر مى‏كنيم، اين ادعا دروغ است. اين كار را خود دستگاههاى پليد خبيث استكبارى مى‏كنند. سازمان جاسوسى امريكاست كه براى ساقط كردن دولتها وارد صحنه مى‏شود و اسلحه و مواد منفجره و نيرو مى‏برد و به ضد انقلاب در كشورهاى انقلابى كمك مى‏كند. ما به هيچ كشورى مواد منفجره نمى‏بريم. خرابكارى دور از شأن ماست و به‏هيچ‏وجه به ما نمى‏چسبد و هر كس بگويد، خلاف و دروغ گفته است. اين تهمت‌هاى ناشايست، باب خود همان كسانى است كه اينها را به اسلام و جمهورى اسلامى نسبت مى‏دهند.... صدور انقلاب، به معناى صادر كردن ارزشهاى انقلابى و افشاگرى درباره‏ مستبدها و ظالمهاى عالم، وظيفه و تكليف الهى ماست. اگر اين كار را نكنيم، كوتاهى كرده‏ايم. جمهورى اسلامى و ملت ايران و آن شخصيت عظيم و عاليقدرى كه دنيا را در مقابل عظمت خودش كوچك و خاضع كرد، نشان دادند كه همه قدرتهاى عالم براى مقابله با چنين عزم و اراده‏ معظم و پولادينى - كه اسلامى است و متعلق به عموم ملت است - كوچكند».

لازم به تکرار نيست که جنگ هشت ساله عليه ملت ايران نيز به بهانه به اصطلاح خنثي سازي صدور انقلاب ازسوي عراق وباحمايت غرب وشرق اغاز شد درحالي که هدف اصلي تحميل اين جنگ منکوب کردن ارمانخواهي ملت ايران بود که البته با قيمت خون دهها هزار شهيد ويراني‌ها و خرابي‌هاي وسيع در کشور نتيجه عکس داد. و نه تنها روح آرمانخواه ايرانيان خدشه دار نشد بلکه افق‌هاي نويني از اهداف متعالي پيش روي ملت گشوده و تجربه‌هاي دفاع مقدس موجب تقويت توانمنديهاي ملي شد.

 

2- آيا صدور انقلاب منحصر به سالهاي نخست ييروزي است؟

آيا صدور انقلاب منحصر و محدود به سالهاي اوليه پيروزي انقلاب است ؟ آيا تنها دران سالهاي پرشور پيام انقلاب اسلامي جاذبه داشت؟ درپاسخ بايد گفت اولا جاذبه پيام‌هاي انقلاب درنيازهاي بشريت نهفته است و آيا امروز ان نيازها مرتفع شده اند تا پيام‌هاي انقلاب جاذبه نداشته باشند ؟ ثانيا انقلاب اسلامي يک رويداد نيست که صدو را نيز متوقف به زمان خاصي باشد. انقلاب اسلامي يک فرايندي است که مراحل تکاملي دارد واين مراحل عبارتند از:

1- نهضت اسلامي

2- پيروزي انقلاب اسلامي

3- استقرار نظام و دولت اسلامي

4- تشکيل کشور و جامعه اسلامي

5- ايجاد تمدن اسلامي

انقلاب اسلامي امروز در مرحله سوم است وتلاش مي‌کند با کارامد کردن نظام اسلامي بسترهاي تشکيل جامعه اسلامي را فراهم سازد. اگر ايجاد تمدن اسلامي هدف غايي انقلاب اسلامي است پس چگونه مي‌توان ازصدور انقلاب ومعناومفهوم وشيوه‌هاي تحقق ان به سادگي عبور کرد.

نظام جمهوري اسلامي در 28 سال گذشته چند دوره متمايز را سپري کرده که درتوفيق درهرکدام ارمان صدور انقلاب رابه و. اقعيت نزديک تر نموده است.

دوره اول دوره پيروزي وتثبيت است از 1357 تا 1359

دوره دوم دفاع مقدس دربرابر دشمن متجاوز است از 1359 تا 1367

دوره سوم دوره بازسازي و سازندگي زير ساختهاي توسعه کشور است از 1368 تا 1376

دوره چهارم دوره تثبيت مردم سالاري ديني وبازسازي روابط بين المللي است از 1367 تا 1384

و دوره پنجم که تازه آغاز شده است دوره احياي عدالت محوري وافزايش کارامدي نظام اسلامي است .

اگر به بازتابهاي مواضع واقدامات کشور درهردوره به دقت بنگريم مي‌بينيم که فرايند صدور انقلاب به معنايي که دراين نوشتار اختيار کرديم ادامه دارد والبته موانع وچالشهاي ويژه خود را نيز داشته است .

درواقع با گذر جمهوري اسلامي ازهريک ازمراحل فوق؛ حقانيت واصالت ارمانهاي ملت ايران درنزد افکار عمومي تثبيت مي‌شود و مردم ايران يک گام به خواسته‌هاي تاريخي خود نزديک تر مي‌شوند وايا مي‌توان منکر بازتاب وتاثيرات اين حرکت تدريجي درعرصه ملي شد ؟

 

3- صدور انقلاب و جهاني شدن

امروز جهاني شدن چه به معناي پروژه بکار رود وچه به معناي پروسه؛ مهمترين مساله پيش روي متفکران وصاحب نظران درمقام نظر وملتها دولتها درمقام عمل است. جهاني شدن يا جهاني‌سازي (4) مدعي ارائه پيام والگوي واحد وهمه پسند اززندگي است واين نويد را به بيش از 6ميليارد انسان مي‌دهد که اضطرابهاي ناشي ازانتخاب شيوه زندگي به پايان رسيده و همه مي‌توانند تحت لواي ليبراليسم وسرمايه داري زيست کنند وتنها تن به قانون‌هاي ليبرال نهند وديگر ايدولوژِ ي‌ها و مکاتب را با برچسب بنياد گرايي به خود وانهند. (5)

ازاين رو شايد بتوان گفت امروز تبيين نسبت انقلاب اسلامي با جهاني شدن از اهم ضرورت‌هاي نظري و تئوريک است که بايد بدون شعارزدگي و با صراحت علمي و پژوهشي مورد توجه و اقدام قرار گيرد. با حضور و ظهور جهاني شدن؛ دوام و بقاي انقلاب اسلامي بستگي به توان انقلاب در مواجهه با اين فرايند دارد. سه گزينه بيش تر روبروي انقلاب اسلامي درمواجهه با جهاني شدن قرار ندارد

1- تسليم واستحاله؛ چنان که غرب مي‌خواهد ازاين رو پروژه عرفي شدن وسکولاريسم را تعقيب مي‌کند

2- تقابل و درگيري يا رويارويي فيزيکي و سخت افزاري؛ چناچه بنيادگرايان مانند القاعده ان را تعقيب مي‌کنند

3- تعامل يا رويارويي نرم افزاري:

انقلاب اسلامي براي بقا وتکميل خود وصدور پيام‌ها وارمانهاي خود درسطح منطقه اي وجهاني بايد به شدت ازگزينه‌هاي اول ودو م پرهيز کرده وبراي اجراي هدفمند وروشمند گزينه سوم نهضت توليد علم وجنبش نرم افزاري وبرنامه ريزي داشته باشد که اين مهم مسئوليت اتاق‌هاي فکر درجمهوري اسلامي اعم ازدولتي ومدني را سنگين مي‌نمايد. امروز هر ادعا وبرنامه اي

درگستره منطقه اي و جهاني درگرو توفيقات داخلي وملي است. امروز عبور ازبحران کارامدي نظام اسلامي درهمه عرصه‌هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي و تامين محسوس «امنيت؛ رفاه وعدالت» در کشور مهمترين ضامن صدور انقلاب است. با چنين رويکردي مي‌توان حلقه‌هاي مفقود بين ارمانگرايي وواقع گرايي را پرکرد و از ذهيت به عينيت پل مستحکمي بنا ساخت .

 

پي نوشت:

1- بين جنبش اجتماعي؛ شورش عمومي وانقلاب تفاوتهاي بارزي وجود دارد که عدم تمايز بين انها موجب تشويش ذهن پژوهشگر خواهد شد. براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به کتابهاي زير:

-مصطفي ملکوتيان؛ سيري درنظريه‌هاي انقلاب؛ ( تهران: قومس؛ 1372)

-عباس منوچهري؛ نظريه‌هاي انقلاب؛ ( تهران: سمت؛ 1380)

حسين بشيريه؛ انقلاب وبسيج سياسي؛ (تهران: دانشگاه تهران؛ 1374)

هانا ارنت؛ انقلاب؛ ترجمه عزت الله فولادوند (تهران: خوارزمي؛ 1361)

استانفورد کوهن؛ تئوريهاي انقلاب؛ ترجمه علي رضا طيب (تهران: قومس؛ 1375) چاپ پنجم

2- نگارنده درباره تاثيرات انقلاب اسلامي ايران بر کشور پاکستان پژوهشي انجام داده است که بخشي ازان دربهمن ماه 1383درروزنامه جام جم با عنوان اسلام سياسي در پاکستان منتشر شده است.

 

3- نگاه کنيد به سايت ايشان به نشاني www.khamenei.ir

4- درباره مسائل مرتبط با جهاني شدن پژوهش مشروحي ازنگارنده درشماره اخير فصلنامه راهبرد ياس منتشر شده که تکميل شده سخنراني اينجانب در دانشگاه زابل در 16 اذر 1383 مي‌باشد.

5- نئو محافظه‌کاران در اينجا مسيرشان را جدا مي‌کنند و وانهادن به اصطلاح بنيادگرايان به حال خود را برنمي تابند وان راتهديدي عليه ليبراليسم و سرمايه‌داري مي‌دانند. از اين رو، توسل به قدرت نظامي را نيزبراي سرکوب مخالفان روا مي‌دانند چناچه در عراق وا فغانستان وارد عمل شدند ومقدمات اقدام عليه سوريه نيز با پروژه «خداميسم» در شرف اجراست.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
چالش‌های نظری لیبرال دموکراسی
 

چالش‌های نظری لیبرال دموکراسی

نویسنده: مهدی حاجیان

منبع: باشگاه انديشه 26/1/85



موضع لیبرالیسم بر آن است که حیات بشری دارای ابعادی است که باید از مداخله اجباری دیگران و علی‌الخصوص از مداخله دولت مصون و محفوظ بماند. موضع نظریه دموکراتیک نیز بر آن است که تصمیمات سیاسی باید به طور جمعی اتخاذ شود و تصمیمات جمعی نیز باید تابعی باشد از انتخاب‌های افراد که از میان گزینه‌های موجود صورت گرفته است. نظریه لیبرال دموکراسی آن نوع نظریه سیاسی است که سعی می‌کند همزمان موضعگیری لیبرالیستی و دموکراتیک را در نظامات سیاسی تبیین و عملی سازد.

 

دموکراسی از یونان باستان تا عصر جدید

دموکراسی(1) یا حکومت مردم بر مردم(مردم سالاری) ریشه در تاریخ دارد و معمولاً ریشه‌ي آن را به یونان باستان و دولت شهرهای آن باز‌می‌گردانند. براساس قانون اساسی آن روز آتن هر شهروند که به سن بیست سالگی می‌رسید حق شرکت در شورای شهر را داشت. همزمان با یونان باستان، دموکراسی در هند و چین نیز امری شناخته شده بود. به گونه‌ای که برخی منشأ اولیه دموکراسی را چین و هند دانسته‌اند.

افلاطون و ارسطو در آثار خویش به دموکراسی پرداخته‌اند. در نزد افلاطون، دموکراسی سمبل حکومت جاهلان بود و در نزد ارسطو، مظهر حاکمیت فقرا و تهیدستان. دموکراسی در یونان باستان تنها خاص شهروندان اصیل بود.

در قرون جدید، دموکراسی از نو پی‌ریزی شد و کسانی نظیر ماکیاولی، هابز، لاک، روسو و منتسکیو و جان استوارت میل هر یک در شکل گیری آن به شکل کنونی نقش داشته‌اند. به لحاظ مفهومی، دموکراسی در نزد روسو از مفهوم آن در یونان باستان متفاوت بود. روسو معتقد بود که حکومت مردم بر مردم عملاً غیرقابل دست‌یابی است و دموکراسی را به شکل حکومت اکثریت دانست. این رویکرد به دموکراسی نیز در بوته عمل کارساز واقع نشد و کسانی که پس از انقلاب فرانسه حکومت را به دست گرفتند و به نام اکثریت مردم حکومت دموکراسی تشکیل دادند چنان زیاده‌روی کردند که این تلقی به وجود آمد که استبداد ممکن است از سوی اکثریت به اقلیت تحمیل شود و نگرش جدیدی از دموکراسی مبنی بر حاکمیت غیر مستقیم مردم و به عبارت دیگر سیستم نمایندگی عرضه شد.(2)

در همین تاریخچه مختصر نیز پیداست که بر خلاف تصور بسیاری از ناآشنایان به ریشه‌های دموکراسی و لیبرالیسم، دموکراسی از ابتدا همراه و همزاد لیبرالیسم نبوده است و در کنار هم قرار گرفتن این دو در قرون اخیر رخ داده است. حتی نظریه‌پردازان اولیه مردم‌سالاری، نظیر هابز از جمله کسانی بودند که برای پادشاه حق مطلق و غیر پاسخگو قائل بودند. از این رو لازم است تاریخچه لیبرالیسم نیز بررسی شود.

 

شکل‌گیری لیبرالیسم

در شکل‌گیری لیبرالیسم، اندیشه‌های ماکیاولی- علی رغم آنکه می‌دانیم هیچ تعلق خاطری به آزادی و لیبرالیسم نداشت بسیار مؤثر بود زیرا وی ‌ندیشه هایی را نشر داد که تفکر غربی را به سوی دوری از معنویت و رسیدن به عقل ابزاری کمک شایانی نمود. همچنین نهضت اصلاح دینی در رشد و شکل‌گیری بعض دیگر از مفاهیم دخیل در لیبرالیسم نقش داشت که از این جمله است ذهن‌گرایی مطلق و فردباوری. فردباوری که فرد فرد انسان‌ها را به عنوان مرجع ایجاد ارزش‌ها و تشخیص مصلحت از غیر مصلحت معرفی می‌کند یکی از ارکان اصلی لیبرالیسم است. انسان مدرن خود را موجود صاحب اختیار می‌دانست که به ماهیت هر چیزی می‌تواند راه یابد و می تواند صلاح خود را بیابد. هر فرد لایق معیار بودن در شناسائی حق و باطل و دارای حقوقی است که آزادی در انتخاب یکی از اساسی‌ترین آنها محسوب می‌شود.

پس از جریان فردباوری، جریان‌طبیعت گرایی به یاری ژان ژاک روسو  و  ایمانوئل کانت هر گونه اصول اخلاقی را در آزادی درونی جای می‌دهد.

با رشد این افکار، نهضت‌هایی که در فکر اصلاح وضع سیاسی بودند پس از آنکه ابتدائاً حق حکومت پادشاهان را نه حقی الهی و آسمانی، بلکه حقی دانستند که از طرف مردم به آنها محول شده است، آرام آرام از حقوق مردم سخن گفته‌اند و دیگر پادشاه را قدرتی غیر پاسخگو به مردم ندانستند. بلکه اصولاً دولت نهادی است برای تضمین آزادی‌های فردی، حقی که به هیچ وجه نمی‌توان از انسان ها گرفت. لاک در رساله‌ی خود درباره‌ی حکومت می‌گوید: «هیچ قدرت فرادست نمی تواند از هیچ کس بدون رضایت او مالکیت‌اش را بگیرد زیرا پاسداری از مالکیت هم هدف حکومت و هم هدف انسانی است که به خاطر مالکیت وارد جامعه شده است.»

 جان استوارت میل نیز در کتاب درباره‌ی آزادی می‌گوید:«دو خطر برای آزادی وجود دارد یکی مداخله محتمل دولت و دیگری نیروی وحشتناک افکار عمومی.» او معتقد است که نمی توان افراد را به دلیل اعمالشان مؤاخذه کرد جز در شرایطی که به دیگران لطمه بزنند. بدین ترتیب لیبرال‌ها در یک حکومت دموکراتیک قائل به دو حوزه‌ی مجزا و تفکیک شده هستند. یکي حوزه‌ی خصوصی افراد و دیگری حوزه‌ی عمومی.

 

حوزه خصوصی و عمومی

دانستیم که یکی از ارکان و اصول لیبرال دموکراسی، اصل تقسیم حقوق به حقوق عمومی، حقوق خصوصی است و اساس و رکن لیبرال دموکراسی بر این است که دولت تنها در حوزه حقوق عمومی حق مداخله دارد و لازم است از هر گونه دخالت در حقوق خصوصی افراد پرهیز نماید.

جان استوارت میل، در کتاب درباره ی آزادی که اثر مبنایی لیبرال دموکراسی کلاسیک است می‌کوشد محدوده‌ای از حیات و رفتار فردی، از تجارب آگاهی خصوصی و اعمال معطوف به خود را که خصوصی است تمییز دهد. بدین معنی که آنچه درون این فضا رخ می‌دهد درست مانند آنچه درون چهاردیواری قصر یک لرد رخ می‌دهد ربطی به هیچ کس در خارج از این فضا ندارد. بدین ترتیب، هرآنچه که خصوصی نیست، هرآنچه که به تعبیری خارج از چهاردیواری قصر انسان واقع است عمومی است. میل سپس قائل شد که حیطه‌ی خصوصی باید از هر گونه مداخله‌ی اجباری دولتی یا اجتماعی مصون باشد در حالیکه انتخاب جمعی دموکراتیک به انضمام سایر اشکال مداخله، در حیطه ی عمومی مجاز است.

بدین ترتیب میل موضوعات مربوط به اعتقادات و اعمال مذهبی فردی و در واقع اکثر موضوعاتی که به شیوه‌ی حیات انسان مربوط می‌شود خصوصی دانست . سرقت و ضرب و شتم نیز در قلمرو عمومی قرار می‌گیرند.

 

نقد تفکیک بین حوزه خصوصی و عمومی

اما آیا فیلسوفان غربی می‌توانند به نحو معقول و قاعده مندی این تقسیم‌بندی را توجیه نمایند؟ آیا این تمایز بین حقوق خصوصی و عمومی قابل دفاع است و آیا می‌توان مستقل از هنجارها و رفتارها و سنت‌هایی که بر جوامع مختلف حاکم است اصل و معیاری را باز بجوئیم که بنابر آن و به کمک آن بتوانیم اعمال خصوصی را از عمومی بازشناسیم. اهمیت مطلب فوق از آنجاست که تعیین قلمرو خصوصی از قلمرو عمومی، قلمرو و محدوده‌ی اختیارات مداخله‌ی دولتی یا اجتماعی را در حوزه‌ی افراد مستقیماً تعیین می‌کند و لذا تعیین آن حدود و بدست دادن معیار و میزانی که ممیز این دو قلمرو باشد برای لیبرالیسم امری فوری و مبنایی است. لیبرالیسم و دول غربی همواره خود را نقاد سایر اشکال حکومت دانسته و حتی نظرات خود راجع به مواردی نظیر رعایت حقوق بشر در سایر کشورها و از این نوع دست را  هر ساله انتشار می‌دهند اما نقادی همواره محتاج سکوی پرتاب نقد است و نمی‌توان بدون معیار و اساس به نقد و اعتراض پرداخت.

واضح است که لفظ خصوصی یا عمومی تعیین نخواهد کرد که چه امور و اعمالی را باید در زیر مجموعه آنها قرار داد. از طرف دیگر احساسات شهودی ما برای معیار تمییز در این زمینه به هیچ وجه کفایت نمی‌کند زیرا این قبیل احساسات به شکل‌های مختلف محصول و مولود تجارب فرهنگی و اجتماعی خاصی است که افراد کسب کرده اند.(3)

در اینجاست که لیبرال دموکراسی دچار تناقض و تعارض با اصول خویش می شود زیرا همانطور که گذشت یکی از اصول همه‌ی لیبرال‌ها که از آن برای متهم کردن سایر نظام‌ها استفاده می‌کنند آزادی از ایدئولوژی و نظریه‌های ارزشی است. لیبرالیسم راه آزادی انسانها و رسیدن آنها به حداکثر رفاه و رهایی از بندهای اجتماعی را رها بودن و بی قید و خنثی بودن دولت از اصول ارزشی و نوع خاصی از جهان‌بینی می‌داند و به همین دلیل، دموکراسی اسلامی را ناشدنی و غیرممکن می‌داند زیرا اسلام، مکتب و طرز خاصی از تفکر و اندیشه است در حالی که به اعتقاد اینان، دولت دموکراتیک باید لیبرال و آزاد از هر نوع آئین و مکتب باشد تا باور و عقیده‌ای را به شهروندان خود تحمیل نکند و لذا مدعی است که لیبرال دموکراسی‌های غربی هیچگونه تفکر و مکتبی را به عنوان پشتوانه‌ی خود برنمی‌گزینند. حال آنکه تشخیص حوزه خصوصی و عمومی بدون داشتن چنین پشتوانه‌ای غیرممکن است و یافت ناشدنی. نمی‌توان به طور ارزشی- بینشی معلق بود و در عین حال ادعا کرد که به اعتقاد من این امور به دیگران مربوط نمی‌شود یا می‌شود.

از همین جاست که شاهد اختلاف اساسی بین متفکرین مسلمان و لیبرال هستیم. زیرا متفکران در عین اعتقاد به اینکه هر کس در حوزه مسائل شخصی و خصوصی‌اش آزاد است بسیاری از اموری را که یک لیبرال خصوصی می‌داند مربوط به حوزه عمومی و تأثیرگذار بر جامعه می‌داند و به دلیل همین تأثیرات مستقیم آن بر جامعه، آن را شخصی نمی‌دانند. مثال بارز آن مسأله حجاب و پوشش است که متفکرین مسلمان به دلیل تأثیری که بر دیگران دارد امری خصوصی و شخصی نمی‌دانند و لذا تابع اصول و مقرراتی می‌نمایند که رعایت آن بر هر شخص الزامی است. جالب این که متفکرین لیبرال، در حالیکه پوشش و حجاب را امری خصوصی دانسته و استدلال مبتنی بر تأثیر آن بر دیگران را انکار می‌کنند اما استفاده از مظاهر دینی و از جمله حجاب اسلامی را با عین همین استدلال در مدارس ممنوع کرده‌اند.

 

حوزه خصوصی و نابودی اخلاق

بر اساس اصل آزادی و نبود هیچ معیاری برای سنجش در نظام لیبرال، دموکراسی حتی اصول اخلاقی و هنجارهایی که هر انسانی در درون خود آن را می‌یابد نیز فاقد پشتوانه و دفاع درستی خواهد بود و چنین است که شاهد وضعیت غم‌انگیز و خجلت‌بار کنونی در جوامع جدید لیبرال می‌باشیم که حتی آه و اسف متفکرین غربی را نیز درآورده است. سال‌هاست که در جامعه آمریکا که درصد بسیار بالایی از آن اعتقاد و تعلق خاطر به کلیسا و ارزش‌های دینی دارند گرفتار موسیقی و هنر و فرهنگی شده است که سراسر ابتذال و خشونت است اما هیچکس را یارای مخالفت و جلوگیری از آن نیست زیرا هرگونه ایجاد محدودیت در برابر فیلم و عکس و نوشته مخالفت با آزادی بیان قلمداد می‌شود. اینگونه است که نباید در برابر موزیک و یا فیلم‌های سراسر خشونت و ابتذال هیچ‌گونه بی‌احترامی صورت گیرد: «من پیشنهاد می‌کنم که از سلاح سانسور برای حفظ حرمت‌های تعیین شده‌ی اخلاقی که با ارائه‌ی فیلم‌ها و برنامه‌های کثیف و مبتذل در هم شکسته استفاده کرد و یا اقلاً راجع به آن بیاندیشیم!... اصولاً سانسور موضوعی است که فقط معدودی از افراد جامعه ما مایل به شنیدن آن هستند و این به دلیل آن نیست که جامعه ما سانسور را آزموده و آنرا اختناق‌آمیز و خطرناک یافته، بلکه فرهنگ و معیارهای فرهنگی لیبرالیسم نوگرا هر گونه مخالفت با امر لذت فردی را واکنش خجلت‌بار می‌داند(4) این مجلات متعلق به رابرت اچ بورک، یکی از مخالفین و منتقدین فرهنگ خشونت و ابتذال است که جامعه آمریکائی را رو به سقوط می‌داند اما نمی‌تواند موضع تندتر از این در برابر آنچه عامل سقوط آمریکا می‌داند نشان دهد.

زیرا که ساختن این گونه فیلم‌ها و موسیقی‌ها و نیز تماشای آنها در حوزه خصوصی  افراد قرار دارد و بر اساس اصول لیبرالیستی نه حکومت و نه هیچ مرجع دیگری حق دخالت در این حوزه را ندارد.

در همین کتاب مناظره‌ای نقل شده است که میان یک خانم مدافع آزادی چاپ تصاویر و موسیقی‌های مبتذل و خشونت بار و دوسناتور مخالف اینگونه امور انجام گرفته است.« خانمRosen (مدافع) طوری صحبت می‌ کرد که سناتورهای آمریکائی لحن‌شان توأم با معذرت و پوزش‌خواهی از او بود! سناتور لیبرمن در این جلسات همه‌ا‌ش تأکید می‌کرد که منظورش از برگزاری این جلسات برقراری سانسور نیست بلکه اگر صاحبان صنعت موزیک تا حدی بتوانند در این اشعار تعدیل کنند برای جامعه آمریکا بهتر است»(5)

می‌بینید که در جامعه لیبرالی در مورد حتی خشن‌ترین فیلم‌ا و موسیقی‌هایی که همه‌اش تشویق به خودکشی یا سایر مفاسد مسلم برای همه است تنها می‌تواند پیشنهاد تعدیل به بنگاه‌هایی بدهند که جز به سود خود به موضوع دیگری نمی‌اندیشند.

 

پی نوشت ها:

1-demo cracy

2- فلسفه سیاست، محمدجواد نوروزی، موسسه آموزش – پژوهشی امام خمینی، ص 134.

3- نظریه لیبرال دموکراسی، اندرو لوین، ترجمه سعید زیباکلام، نشر سمت، ص 148.

4- در سراشیبی به سوی گومورا، رابرت اچ بورک، مترجم: الهه هاشمی، انتشارات حکمت، ص 318 و 319.

5- همان، صفحه 334.

 

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
برده‌داري جنسي
 

برده‌داري جنسي

نويسنده: سيت روزن ريد(1)

منبع: سياحت غرب، شماره‌ي 30



چكيده:

همه ساله هزاران دختر و زن از كشورهايي نظير روسيه، تايلند، فيليپين، چين و اروپاي شرقي در دام گروه‌هاي تبهكار قاچاق زنان و دختران كه به مقصدهاي آمريكا و اروپا گسيل مي‌شوند، مي‌افتند. امروزه ابعاد اين فاجعه گسترده كه با خريد و يا ربودن دختران و زنان و انواع آزارهاي روحي و جسمي و جنسي، شكنجه و الزام به مصرف مواد مخدر همراه است، موجبات نگراني مردم و دستگاه‌هاي قضايي و سازمان‌هاي عام‌المنفعه را به دنبال داشته است. روسپي‌گري اين بردگان دنياي متمدن، اين تجارت شرم‌آور را به ويژه در شهرهاي نيويورك، نيواورلئان و لس‌آنجلس با رونق فراواني روبرو نموده است. اين مقاله به بررسي روند رو به رشد برده‌داري جنسي به ويژه در سه دهه‌ي اخير مي‌پردازد.

 

كاتالينا سوارز فقط نه سال داشت كه يكي از مردان همسايه او را با يك هديه فريب داد؛ سپس او را ربود و دست‌ها و پاهايش را با زنجير به يك تختخواب بست ـ همة اين اتفاقات در يكي از آلونك‌هاي مناطق روستايي كشور فقير پورتوريكو اتفاق افتاد ـ سپس او را مجبور نمودند كه به تجاوزهاي متعدد جنسي از سوي مردان متعددي تن دهد. اين ماجرا آغاز 18 سال بردگي جنسي كاتالينا در سراسر آمريكاي لاتين و ايالات متحده آمريكا گرديد. به گفته وي: «من بايد تا كنون چندين بار به دليل تزريق مواد مخدر، بيماري، كتك خوردن و يا بي‌توجهي مي‌مردم.»

او ادامه مي‌دهد: «من هميشه به نوعي تحت اذيت و آزار قرار داشتم و يا به وسيله ضرب و جرح، درد و يا ترس، دچار ضربات روحي شديدي مي‌گشتم.»

كاتالينا كه اينك 36 سال دارد مي افزايد: «من در صندوق‌هاي عقب خودروها و در كنار موش‌ها و سوسك‌ها قرار داده مي‌شدم. من بارها فرياد زدم، جيغ كشيدم و كمك خواستم. ولي هيچ كس به من كمك نكرد.»

اظهار نظرهاي سوارز در كنار مباحث مطرح شده از سوي مسئولان دولتي و گروه‌هاي حامي حقوق بشر، از يك تجارت هولناك و فزايندة بين‌المللي دختران، زنان و كودكان به عنوان برده‌هايي جهت «روسپي‌گري» پرده بر مي‌دارد.

اين جريان چند ميليون دلاري قاچاق بردگان جنسي، از تايلند تا سان فرانسيسكو و از روسيه تا شهر نيويورك جريان دارد. اداره قضايي آمريكا كه در واشنگتن دي سي مستقر است، اقدام به يك سري بررسي‌ها و تحقيقات در سراسر كشور، در مورد بردگي و روسپي‌گري زنان و دختران تايلندي، نموده است.

مارسياليس، يكي از وكلاي محاكم قضايي كه در قسمت سوء استفاده‌هاي جنسي كودكان در واشنگتن فعاليت مي‌كند، معتقد است، اين كار اولويت زيادي دارد. او مي‌گويد: «در اين بخش بايد در اجراي قانون و حفاظت از كودكان تلاش بيشتري شود. هم چنين بايد با آناني كه از زنان به عنوان قربانيان استثمار جنسي بهره برداري مي‌كنند، برخورد گردد.»

سازمان خدمات مهاجرت، در شش ماه گذشته، بيش از 20 مركز مختلف را به دليل عرضة زنان جهت فاحشه‌گري در شهرهاي سان‌فرانسيسكو، لس آنجلس، سياتل، دالاس، هوستون و نيواورلئان مورد پيگرد قانوني قرار داده است. يكي از سخنگويان سازمان خدمات مهاجرت مي‌گويد: «اين تجارت، در حال پيشرفت است.»

پس از انجام اين بازرسي‌ها، زنان در چند مورد گفته‌اند كه آن‌ها مورد ضرب و شتم، تجاوز جنسي و سوزاندن توسط سيگار قرار گرفته و جهت تأمين صورت حساب مسافرتشان به آمريكا، از آنان خواسته شده تا با صدها مرد همبستر شوند.

كاتلين باري استاد دانشگاه ايالتي پنسيلوانيا و نويسنده كتاب «روسپي‌گري و جنسيت» مي‌گويد: «قاچاق زنان فاحشه به ايالات متحده آمريكا، بخشي از منفعت جهاني سكس است كه امروزه در آمريكا مشتريان زيادي دارد.»

وي معتقد است: در كشورهاي فقيري كه اقتصادي نابسامان دارند، زنان بيشتري به سوي بردگي جنسي كشيده مي‌شوند، به طوري كه از دهه 70 ميلادي تا كنون، ميليون‌ها زن در سراسر جهان جهت روسپي‌گري فروخته شده‌اند كه اكثر مليت‌هاي آن زنان، به كشورهاي جنوب شرقي آسيا، اروپاي شرقي، آمريكاي جنوبي و آفريقا كه اقتصاد توسعه نيافته‌اي دارند، تعلق دارد. هم چنين در دهه 90 ميلادي، روسيه نيز به عنوان يكي از مراكز قاچاق زنان و دختران به مقصد كشورهاي غربي به ويژه آمستردام و آمريكا و همچنين ژاپن تبديل شد.

كاتالينا سپس به ايالت هوستون برده شد و در اتاقي بدون ارتباط با دنياي خارج محبوس گشت. او دچار بيماري هاي اعصاب و روان شد و حتي دست به خودكشي زد. بعدها، زن قواد او را به مبلغ 000/15 دلار فروخت تا در سان‌فرانسيسكو به روسپي‌گري بپردازد. كاتالينا مي‌گويد: «من مجبور شدم تا با 500 مرد مختلف، به ازاي هر نفر 93 دلار و هر كدام به مدت 45 دقيقه، همبستر شوم. همه روزه 10 مرد به اتاق من مي‌آمدند.»

بعدها پليس توانست آن خانه را كشف كند و دو مظنون اصلي دستگير شدند. در اتاق‌ آن‌ها 000/22 دلار، بليت‌هاي هواپيما و پاسپورت‌هاي تايلندي 5 زن ديگر كشف شد. هم چنين بعدها 3 زن ديگر تايلندي به پليس گفتند كه صاحب آن خانه و متهم اصلي پرونده  مدارك مسافرت ما را ضبط كرده و تنها حاضر شده به ازاي پرداخت 000/40 دلار از طريق روسپي‌گري، آن‌ها را به ما برگرداند.

تلاش‌هاي بعدي پليس در هوستون به يافتن 8 زن آسيايي ديگر كه يكي از آن‌ها تنها 15 سال داشت، منجر گرديد. همه آن‌ها به عنوان زنان روسپي در خانه‌ها و مراكز بدنام نگهداري مي‌شدند. يكي از اين زنان ادعا مي‌نمود كه در سه ماه اخير، با رفتن به فاحشه‌ خانه‌هاي مختلف سان‌فرانسيسكو، هوستون و آتالانتا، مجموعاً 000/40 دلار درآمد كسب نموده است تا مخارج مسافرتش به آمريكا تأمين گردد.

تحقيقات پليس در پرونده‌اي ديگر مشخص نمود كه دو دختر آسيايي به كار گرفته شده در «فاحشه خانه‌ها» كه خواهر نيز بودند، سرگذشت ترحم آميزي داشته‌اند. مادر آنان در 12 سالگي دخترهايش را به روسپي‌خانه فروخته بود.

 

فروش دختران

معمولاً زنان و دختران به كار گرفته شده در قاچاق بين‌المللي زنان جهت روسپي‌گري، از كشورهايي كه اقتصاد ضعيف و يا نظام سياسي ناپايداري دارند، به اين جريان كشيده مي‌شوند.

نورما هوتالينگ، مدير اجرايي يك گروه عام‌المنفعه كه در زمينة زنان روسپي‌ اقداماتي انجام مي‌دهد. مي‌گويد: «فروش دختران و زنان توسط خانواده‌ها، به فعاليتي سودآور در كشورهاي فقير تبديل شده است. تعدادي از اين زنان گفته‌اند كه به دروغ به ما گفته بودند كه از ما جهت كار در رستوران‌ها، خانه‌ها و يا لباس فروشي‌ها استفاده مي‌شود و شغلي قانوني و شرافتمندانه خواهيم داشت. البته عده‌اي نيز اظهار كرده‌اند كه علي رغم دانستن اين امر كه در روسپي‌خانه‌ها به كار گرفته مي‌شوند، نتوانسته‌اند براي نجات خود كاري انجام دهند.»

در موردي ديگر اگزي مي، ‌زني چيني كه 32 سال دارد، آرزو مي‌كرده است كه در آمريكا به نظافت خانه‌ها بپردازد. در سپتامبر 1994، مردي او را هنگام مشاوره جهت پيدا كردن شغلي در آمريكا، فريب داد و ربود. آن مرد چاقويي در زير گردن وي نهاده و به او گفته بود كه در صورت مقاومت كشته مي‌شود. او سپس به استان مرزي گوانگدونگ چين برده شد و به دنبال آن با يك قايق تايواني ماهيگيري كه در آن 160 مهاجر غير قانوني وجود داشت، به مكزيك انتقال يافت. سپس پياده به شهري در مرز آمريكا برده شد.

در مارس 1995، او در شهر نيويورك بود. مردي به او گفت كه بايد براي تأمين مخارج 000/20 دلاري اقامت در آمريكا در روسپي‌خانه‌ها به كار پردازد. با امتناع وي، او به يك هتل برده شد، بدنش را با سيم تلفن بستند، مورد ضرب و جرح قرار گرفت و مجبور به همبستري با مردان زيادي گرديد.

بعدها او به لس‌ آنجلس برده شد و در يك روسپي‌خانه به كار گرفته شد. چندي بعد، به دنبال حاملگي، او را مجبور به سقط جنين نمودند. صاحبان روسپي خانه دست‌ها و سينه‌ او را با سيگار مي‌سوزاندند تا از دستورات آن‌ها پيروي كند. آنان بارها به او تجاوز كردند و حتي تهديد كرده بودند كه در صورت عدم انجام دستورات، خانواده او را در چين خواهند كشت. بعدها كه هزينه 000/20 دلاري اقامت و سفر وي به آمريكا تأمين شد، آنان از او تقاضاي 000/60 دلار كردند.

در مارس 1996، او از آن خانه فرار كرد. يك زوج او را در حالي كه در يك پاركينگ فروشگاه گريه مي‌كرد، يافته و به پليس تحويل دادند. با همكاري مي، عاملان اسارت وي دستگير شدند و به محكوميت‌هاي مختلف زندان و جريمه‌ نقدي محكوم شدند.

اين سرگذشت اندوه‌بار زنان و دختراني بود كه قرباني تأثيرات ضد انساني تجارت سكس شده‌اند. والدين بسياري از اين دختران و زنان طلاق گرفته و بعضاً به دامان الكل پناه برده‌اند.

همه ساله دختران زيادي در كشورهاي مختلف به بهانه‌هاي مختلف سرقت شده و در خانه‌ها و مراكز بدنام به كار گرفته مي‌شوند. معمولاً به اين زنان مواد مخدر تزريق مي‌شود، از دهان‌بند استفاده شده و براي تحت فشار قرار دادن آن‌ها در هنگام تجاوزات جنسي، از اين زنان فيلم برداري مي‌گردد. معمولاً زنان قاچاق شده به مقصد آمريكا، ابتدا در كشورهاي حوزه كاراييب نظير پرو، اكوادور، پاناما و گواتمالا به كار گرفته مي‌شوند. بارها مورد اذيت و آزار و ضرب و جرح قرار مي‌گيرند و به دليل سكونت در محيط‌هاي آلوده و غذاهاي اندك، دچار بيماري‌هاي مختلف مي‌شوند. سپس اين زنان از راه‌هاي پرخطر به داخل آمريكا برده شده و در هتل‌هاي ارزان‌قيمت اسكان مي‌يابند تا به شهرهايي نظير نيويورك، اوهايو و آلاسكا انتقال يابند. بسياري از اين زنان به هرويين و كوكايين معتاد شده و بدين ترتيب زندگي خود را به عنوان يك زن روسپي آغاز مي‌كنند.

امروزه بي‌شك برده‌داري جنسي به لكه ننگي بر دامان كشورهاي ثروتمند و توسعه يافته بدل شده است.

 

پي‌نوشت:

1. Seth Rosenreid

منبع:

www.Webcom.com

 



نکته : سكس برده داري جنسي روسپي گري قاچاق انسان
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
سرنوشت صهيونيست‌ها به روايت كتب مقدس

براي آناني که با تعاليم اسلام آشنا هستند، روشن است که مسلمانان، تورات و انجيلي را که بر پيامبران بزرگي چون حضرت موسي(ع) و عيسي(ع) نازل شده است، سراسر نور و هدايت و مايه رحمت براي جهانيان مي‌دانند و از اين رو است که خداوند در اولين آيات سوره‌اي که قرآن با آن آغاز مي‌شود، ايمان داشتن به کتاب‌هاي مقدس انبيايي که قبل ازحضرت محمد(ص) نازل شده‌اند را شرط لازم براي اهل تقوا و ايمان دانسته است.

اما با توجه به تمامي احترامي که اسلام و مسلمانان به پيروان راستين اديان الهي گذاشته است، چرا طايفه‌اي از يهود به اسلام‌ستيزي رو آورده و هر از چند گاهي با توسل به حربه‌هاي متعدد تبليغاتي، سياسي، فرهنگي و رسانه‌اي، به اسلام و مسلمانان حمله کرده و به دنبال تلاش براي همراه کردن تمامي يهوديان مي‌باشند؟

اگرچه اين امر تاکنون توسط يهوديان واقع‌بين و مسيحيان پاک‌دل که قلوبشان از محبت لبريز است، با بي‌اعتنايي و عدم استقبال و در بسياري از موارد، با تقبيح روبه‌رو شده است، اما همواره اين خطر وجود دارد که اين گروه اندک، بتوانند جهان را در آتش جنگي ويرانگر و خانمانسوز درگير کنند. اينان با پايان يافتن جنگ سرد، به دنبال تحميل آرا و افکار خود در جهان هستند، در تلاشي هماهنگ و پيوسته، اسلام را دين تروريست‌ها و مسلمانان را تروريست مي‌نامند در حالي که اگر به تورات و انجيل مراجعه کنند، خواهند ديد که خودشان تروريست بوده و مرام و مسلکشان، جنايت و آدم‌کشي بوده است. حضرت عيسي(ع) در حق اين طايفه فرموده است:

«واي به حالتان اي علماي ديني و اي فريسيان رياکار!شما براي پدرانتان... مي‌گوييد اگر ما به جاي آنان بوديم، پيامبران را نمي‌کشتيم و با اين گفته، به زبان خود اعلام مي‌کنيد که فرزندان قاتلان انبيا هستند، شما قدم به قدم از آنان پيروي مي‌کنيد، شما در اعمال بد از ايشان پيشي گرفته‌ايد». 1

بد نيست بدانيم که حتي در تورات فعلي خداوند بارها از دست اين طايفه شکايت کرده و گاه به زبان حضرت موسي(ع) و هارون(ع) و حتي حضرت داوود پيامبر(ع) به تقبيح اين گروه پرداخته و با تعابير گوناگوني آنان را لعنت کرده است، آنجا كه مي‌خوانيم:

«خداوند به موسي فرمود: بشتاب و از کوه پايين برو، چون قوم تو که آنان را از مصر بيرون آوردي، فاسد شده‌اند».2
يا در جاي ديگر، ‌هارون در پاسخ سؤال حضرت موسي(ع) که از او مي‌خواهد توضيح دهد، چرا در غياب او برخي از يهوديان، گوساله‌پرست و منحرف شده‌اند،‌ مي‌گويد: «بر من خشم مگير، تو خود اين قوم را خوب مي‌شناسي که چقدر فاسدند».3

شايد از همه جالب‌تر، سخني باشد که حضرت موسي(ع) با توجه به قدرت وحي و شناختي که از نافرمانان قوم خود داشته است، به پيش‌بيني آينده وضع ايشان پرداخته و مي‌فرمايد: «اگر امروز که در ميان شما هستم، نسبت به خداوند اينچنين ياغي شده‌ايد، پس از مرگ من چه خواهيد کرد؟»4

اما بايد ديد اين گروه با اين ويژگي در عصر ما چه کساني هستند؟
بي‌شک بايد مردمي باشند که به نام قوم يهود در پي دست يافتن به منافع ديگران، به نام دين و وعده الهي رسيدن به سرزمين موعود به هر جنايت و قتل و ظلم و ستمي دست زده و عدالت و احکام الهي را زير پا گذاشته‌اند همان‌گونه که برخي از مردان پاک الهي که در تورات از آنان نام برده مي‌شود، در توصيف نافرمايان قوم يهود از اجداد خود فرمودند:

«خداوندا، اجداد ما متکبر و خودسر بودند و نخواستند از دستورات تو اطاعت کنند». 5
و يا در قسمت ديگر اعتراف کردند که: «قوم نافرمان نسبت به خداوند ياغي شدند، به دستورات تو اي خدا، توجه نکردند و انبياي تو را که سعي داشتند ايشان را به سوي تو بازگردانند، کشتند و با اين کارها به تو اهانت کردند». 6

مگر به راستي فرامين حضرت موسي(ع) و انبياي ديگر و مردان حکيم الهي که مروج شريعت او بودند، چه بود؟ آيا غير از اين بود که مي‌فرمودند: قتل نکنيد، دروغ نگوييد، جنايت نکنيد، سرزمين ديگران را غصب نکنيد و به وضوح فرموده است: « مال کسي را غصب نکنيد وبه کسي ظلم ننماييد و...» 7

آيا مگر امروزه جهانيان شاهد نيستند که گروه نافرماني از قوم يهود، سرزمين يک ملت مظلوم را با تباني آمريکا و هم‌پيمانانش ناجوانمردانه غصب کرده و هر روز به شکار زن و مرد و پير و جوان از مردم فلسطين مشغولند، آيا اين‌ها همان‌هايي نيستند که وعده عذاب و نابودي‌شان توسط خود تورات، پيش‌بيني شده است؟

خداوند در قسمت‌هاي مختلف تورات وعده عذاب اين طايفه از قوم ناسپاس و نافرمان يهود را به کرات تکرار نموده و چون اين طايفه در صدد اصلاح خود اقدام نکردند، عذاب‌هاي مختلف و متعددي را براي آنان پيش‌بيني كرده که برخي از آن به شرح ذيل است:

«من بر ضد شما برخواهم خاست و شما در برابر دشمنانتان پا به فرار خواهيد گذاشت».
«قدرت شما را که به آن فخر مي‌کنيد، در هم خواهم کوبيد».
«از شما انتقام مي‌کشم و عليه شما جنگ بر پا مي‌کنم».

«خداوند هرگونه بيماري و بلايي را که وجود دارد، حتي آنهايي که در اين کتاب اسمي از آنها برده نشده، به سراغ شما خواهد فرستاد تا نابود شويد». 8

اما پيش‌بيني نابودي اين طايفه از قوم يهود که نافرماني خدا را کرده‌اند، نه تنها در تورات که در انجيل‌هاي موجود از زبان حضرت عيسي(ع)، اين پيامبر بزرگ الهي که بار‌ها مورد آزار و اذيت بسياري از همين طايفه قرار گرفت نيز بيان شده است که به بيان برخي موارد آن مي‌پردازيم:

«اي مار‌هاي خوش خط‌ و خال، فکر کرديد مي‌توانيد بدون توبه واقعي، از عذاب بگريزيد؟ رفتارتان نشان مي‌دهد که واقعا توبه کرده‌ايد يا نه . اين فکر را از سرتان بيرون کنيد که چون جدتان ابراهيم است، از غضب خدا در امان خواهيد ماند زيرا خدا مي‌تواند از اين سنگهاي بيابان براي ابراهيم فرزندان به وجود آورد». 9

البته در اين نوشتار، فرصت پرداختن به جناياتي که اين طايفه از يهوديان نافرمان در حق حضرت عيسي(ع) و ياران پاک و باوفايش مرتکب شدند نيست ولي آنچه بر اساس آيات انجيل موجود که در دسترس همگان نيز قرار دارد شاهديم، راه نجات يهود در اطاعت از فرامين الهي و هلاکت سرنوشت محتوم آناني است که به ظلم و جنايت و ناسپاسي و کشتن انبيا و اوليا دست زده و به نام دين، ترور و وحشت را در هر دوره‌اي بر پا داشته و در زمين فساد کرده و مي‌کنند که يک نمونه آن، جنايات روزمره صهيونيست‌هاي اشغالگر فلسطين مي‌باشد و چون سخنان هدايتگر انبيا(ع) مختص يک دوره خاص نيست و سرلوحه برنامه‌هاي هدايت بشر است، اين سنت الهي يعني، نزول برکات بر مؤمنين و مجازات سرکشان در هر زماني قابل تکرار و اتفاق افتادن است و مجازات و در نتيجه نابودي جنايتکاران صهيونيست در سطح جهان وبه ويژه در سرزمين‌هاي اشغال شده هم امري حتمي و غير قابل اجتناب است، همچنان که يک بار پيش از اين توسط سپاه «بخت النصر» مجازات شدند و قرآن هم مي‌فرمايد که بخش ستمگر و نافرمان، از يهوديان دو بار در زمين فساد کردند و دو بار مجازات شده و خواهند شد، اين مطلب در قرآن مجيد چنين آمده است:

«در کتاب تورات به فرزندان اسرائيل گفتيم، شما دوبار در زمين فساد و سرکشي و طغيان خواهيد کرد و چون زمان اولين وعده مجازات، فرا رسد، مرداني جنگجو را مي‌گماريم که بر شما شورش کنند، اين وعده‌اي است که تحقق آن حتمي و مسلم است. اگر نيکي کنيد آن نيکي به خودتان بر مي‌گردد و اگر بدي کنيد، به خودتان بدي کرده‌ايد و چون وعده کيفر دوم فرا رسد (دشمنان بر شما غالب مي‌شوند و آنچنان در تنگنا قرار مي‌گيريد که آثار ذلت و غم و اندوه در چهره‌هاتان پديدار مي‌شود. چه بسا که خداوند رحم خود را شامل حال شما فرمايد، اما اگر شما به فساد وتباهي باز گرديد ما نيز شما را کيفر خواهيم کرد وما جهنم را براي کافران، زندان هميشگي قرار داده‌ايم». 10

با اين توضيح به نظر مي‌رسد که صهيونيسم ـ که مصداق واقعي اين طايفه از قوم يهود هستند ـ وعده مجازات آنان در کتاب‌هاي مقدس به خاطر ماهيت تروريستي‌شان که از نياکانشان به ارث برده‌اند، حتمي و لايتغير است، به جاي ستيز با اسلام و مسلمين مي‌بايست توبه كرده و به احكام الهي گردن نهند.

«و ما در زبور داود که بعد از تورات آمد نوشتيم: بندگان صالح من وارث حکومت بر زمين خواهند شد».11

در پايان ذکر اين نکته مجددا ضروري است که آنچه مورد بحث ما واقع شده است، به هيچ وجه يهوديان مؤمن به آئين و دستورات و فرامين حضرت موسي (ع) نبوده و نيست، بلکه منظور، آن بخش از قوم يهود هستند که نسبت به شريعت انبياي الهي، نافرمان و کافر شده‌اند و در زمان حاضر، از آنان به نام صهيونيست‌هاي غاصب سرزمين مقدس فلسطين نام برده مي‌شود و سلطه پنهان و آشکار خود را در صحنه‌هاي مختلف جهاني گسترانده‌اند.

منابع :
1 – انجيل متي فصل 23 آيات 29 به بعد
2- تورات، قسمت خروج، فصل 32 آيه 7
3 – تورات، قسمت خروج، فصل 32 آيه 22
4– تورات، قسمت تثنيه، فصل 31 آيه 27
5 – تورات، قسمت نحميا، فصل 9 آيه 16
6 - تورات، قسمت نحميا، فصل 9 آيه 26
7 – تورات، قسمت لاويان، فصل 19،آيه 13
8– تورات، قسمت تثنيه، فصل 28 آيه 61
9 – انجيل لوقا، فصل سوم، آيه 7 تا 9
10– قرآن کريم، سوره اسراء، آيات 4 تا 9
11ـ قرآن كريم، سوره انبياء، آيه 50

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
خرمشهر تا ابد مديون كاظمي است×احمد كاظمي به روايت محسن رضايي×

بازتاب: آشنايي‌تان با شهيد كاظمي، از كجا آغاز شد؟
رضايي: در عمليات «طريق‌القدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي مي‌شد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريق‌القدس» همكاري مي‌كرد.
با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتح‌المبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپ‌هايي بود كه به لشكر تبديل شد.

بازتاب: چه خصوصيات و ويژگي‌هايي در احمد كاظمي، وي را نسبت به ديگران برجسته مي‌كرد؟
رضايي: بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونه‌اي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عمليات‌ها، اظهارنظر مي‌كرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان مي‌داد؛ چه از لحاظ خط‌شكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.

ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آن‌كه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل مي‌كرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل مي‌كرد.

بازتاب: در كدام مقاطع حساس و نقاط عطف دفاع مقدس، شهيد كاظمي نقش مؤثري داشت؟
رضايي: نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتح‌المبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك مي‌شدند، تهديد كند و خلاصه آن‌كه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.

عمليات بعدي، «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ‌ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.

بازتاب: شيوه عملكرد و فرماندهي كاظمي چه خصوصياتي داشت؟
رضايي: كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي مي‌كرد، به گونه‌اي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت مي‌كرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن مي‌جنگيد، بلكه د رتلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي براي آماده كردن بخش‌هاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.
وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجي‌ها و طرح‌هاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت مي‌كرد.

بازتاب: خصوصيات اخلاقي كاظمي در فرماندهي چه تفاوتي با ديگران داشت؟
رضايي: بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار مي‌شد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقب‌نشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را مي‌فرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم مي‌آيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقب‌نشيني يگان‌ها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.

بازتاب: جداي از حضور در ميدان جنگ، شهيد كاظمي چه نگاهي به مسائل داخلي كشور داشت؟
رضايي: كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونه‌اي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.

بازتاب: ديدگاه كاظمي نسبت به ولايت، امام و رهبري چگونه بود؟
رضايي: وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌العاده محكمي داشت به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.

بازتاب: آيا چنین جوسازیهایی برای كاظمي در سپاه هم وجودداشت؟
رضايي: قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهده‌دار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.

بازتاب: احمد كاظمي را چگونه توصيف مي‌كنيد؟
رضايي: زندگي كاملا زاهدانه‌اي داشت و به دنبال جمع‌آوري ثروت نبود. با خانواده‌اش بسيار دوستانه برخورد مي‌كرد و به آنان كمك مي‌رساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد مي‌كرد و حتي با آنان مشورت مي‌كرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.

بازتاب: رابطه كاظمي با شما چگونه بود؟
رضايي: بسيار صميمي و نزديك بود، به گونه‌اي كه هنگامي كه در فعاليت‌هاي سياسي دچار مشكل مي‌شدم و نمي‌توانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان مي‌گذاشتم. علاقه فوق‌العاده‌اي به او داشتم و او را نزديك‌ترين فرد به خود مي‌دانستم.

بازتاب: شهادت احمد چه اثري بر جاي گذاشت؟
رضايي: شهادت وي، پيام تكان‌دهنده‌اي براي دوستان و ياران بود، به گونه‌اي كه آنان را بار ديگر به ارزش‌هاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزش‌ها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهره‌هاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كرده‌اند.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
هولوكاست افسانه نيست!× حسین شریعتمداری×

تعداد دانشمندان و محققان برجسته اي كه نتيجه تحقيقات علمي و مستند آنها حكايت از جعلي بودن هولوكاست مي كند و تنها به اين علت، محاكمه، محكوم و از جامعه علمي كشورهاي اروپايي طرد شده اند، بيشتر از آن است كه حتي فهرست آنان قابل اشاره در اين نوشته محدود باشد و فقط به عنوان نمونه و به مصداق اندكي از بسيارها مي توان به پروفسور روژه گارودي، پروفسور روبر فوريسون، پروفسور كريستوفرسون- صاحب كتاب معروف «دروغ آشويتس»... و نويسندگان صدها رساله علمي ديگر كه جعلي بودن داستان قتل عام يهوديان در آلمان نازي را اثبات كرده اند، اشاره داشت و اين كه تمامي اين دانشمندان و محققان، از سوي دولت هاي اروپايي به دادگاه احضار و محاكمه و محكوم شده اند...

 


1- اين واقعه هولناك در فاصله زماني بعد از ظهور حضرت مسيح (ع) و قبل از بعثت پيامبر اسلام (ص) در يمن اتفاق افتاده است: «ذونواس» پادشاه يهودي يمن در جايگاه مخصوصي كه براي او تدارك ديده‌اند، نشسته است و خاخام هاي يهود، اطراف او به احترام ايستاده‌اند، مقابل جايگاه گودال‌هاي خندق مانند و عميقي در زمين حفر شده و آتش سوزان و پرحجمي كه در گودال برافروخته‌اند تا چند متر بالاتر از سطح زمين زبانه مي‌كشد. آن سوي ميدان، جمع انبوهي از مردان، زنان و كودكان در حالي كه غل و زنجير بر دست و پا و گردن آنها زده‌اند در محاصره سربازان و صاحب منصبان مسلح سپاه ذونواس به زانو نشسته‌اند. شيون زنان، ناله دردناك مردان و گريه سوزناك كودكان فضا را آكنده است. خاخام بزرگ يهود با اشاره «ذونواس» فرمان او را براي آخرين بار و با صداي بلند به اسرا كه جمع انبوهي از مردان و زنان و كودكان يمني هستند، ابلاغ مي‌كند... زمان واقعه قبل از ظهور اسلام است، مردم يمن آن روزگار از سال‌ها قبل به دين مسيح گرويده‌اند و اكنون «ذونواس» پادشاه يمن كه چندي است به آئين يهود درآمده، فرمان هولناك خود را از زبان خاخام بزرگ دربار خويش اعلام مي‌كند... . اسرا تنها دو راه پيش روي دارند، يا از مسيحيت اعلام انزجار كرده و به دين يهود درآيند و يا در آتش سوزان و پرلهيب بسوزند. اسرا، اما كه از پيروان پاكباخته مسيح(ع) هستند، دست از ايمان خويش برنمي‌دارند و بعد... به فرمان پادشاه يهودي، تمامي آنان را زنده‌زنده به درون آتش انداخته و مي‌سوزانند... كودكان نيز، به جرم آن كه پدران و مادران آنها مسيحي مومن و خداپرست بوده‌اند، از زنده سوختن در آتش خشم پادشاه و خاخام‌هاي يهود در امان نمي‌مانند...

ماجراي اين واقعه هولناك در سوره مباركه بروج اينگونه آمده است:
«والسماء ذات البروج... سوگند به آسمان كه دارنده برج‌هاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواهي دهنده و آنچه به آن گواهي دهند، كه «اصحاب اخدود» به هلاكت رسيدند. [آنان كه] آتشي از هيزم‌ها افروخته و درحالي كه بر كناره آتش نشسته بودند، بر آنچه بر سر مومنان مي آوردند، نظاره مي كردند، (اصحاب اخدود) تنها به اين علت از مومنان انتقام گرفتند كه آنان به خداي عزيز و حميد ايمان آورده بودند...»

«اخدود» به معني شكاف زمين و گودال است و...

اين واقعه هولناك و جنايت شرم آور يهوديان سنگدل، اولين سند مكتوب از زنده سوزي دسته جمعي انسان‌هاست.

2- واژه «هولوكاست » (HOLOCAUST) كه ريشه يوناني دارد، امروزه به معناي قتل عام از طريق سوزاندن دسته جمعي انسان‌ها در آتش، به كار مي‌رود و برخي از زبان‌شناسان اين واژه را برگرفته از همان جنايت يهوديان در يمن باستان ميدانند كه به تدريج و در گذر ايام مفهوم عام تري يافته و به سوزاندن زنده‌زنده انسان‌ها اطلاق شده است.

از نيمه دوم قرن 19 ميلادي و چند سال بعد از پايان جنگ جهاني دوم، واژه «هولوكاست» در فرهنگ سياسي، مفهوم و معناي ويژه‌اي يافته و تقريباً به يك اسم خاص بدل شده است. از آن هنگام به بعد، ماجراي كشتار 6 ميليون يهودي در جريان جنگ جهاني دوم از سوي نازي‌ها كه يك داستان ساختگي است را «هولوكاست» مي‌نامند.

در اوايل دهه 80 قرن نوزدهم، تعدادي از اعضاي آژانس بين المللي صهيونيست ها، از جمله، «پي ير ويدال ناكه»، «سرژ ولز»، «فرانسوا براريدا» تحت سرپرستي «رنه ساموئل سپرات» خاخام معروف فرانسه، با استناد به داستان ساختگي كشتار 6 ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم و به عنوان پيشگيري از فراموش شدن مظلوميت اين قوم! پيش نويس قانوني را تهيه كرده و در ژوئيه سال 1990 ميلادي در فرانسه به تصويب رساندند كه براساس آن «هرگونه ترديد در باره «هولوكاست»، اعم از ترديد درباره كشتار -مورد ادعاي- يهوديان در جنگ جهاني دوم، وجود اتاق هاي گاز و حتي كمترين ترديد در رقم 6 ميليوني يهوديان كشته شده، جرم تلقي مي شود! و هركس در فرانسه از اين قانون تخلف كرده و در سه موضوع ياد شده ترديد كند به يك ماه تا يكسال زندان و پرداخت 2هزار تا 300هزار فرانك جريمه محكوم مي شود.»

بعدها با فشار آمريكا، انگليس، فرانسه و آژانس صهيونيستي، اين قانون در ساير كشورهاي اروپايي نيز به تصويب رسيد. به طوري كه امروزه هرگونه ترديد درباره هولوكاست مورد ادعا و ابعاد و اجزاء آن در اروپا جرم تلقي مي شود!

3- اخيرا آقاي احمدي نژاد رئيس جمهور محترم طي مصاحبه اي، ماجراي كشتار 6 ميليون يهودي به دست نازي ها و در جريان جنگ جهاني دوم را يك داستان جعلي ناميده و اظهار داشته است كه اگر دولت هاي غربي اين داستان ساختگي را قبول دارند و درپي دلجويي از يهوديان هستند مي توانند براي جبران اين قتل عام، بخشي از خاك كشورهاي خود، مخصوصا يك يا چند ايالت از دو كشور آلمان و اتريش را براي تشكيل دولت يهود در اختيار آنها بگذارند و پرسيده است كه چرا بايد هزينه جنايات غربي ها عليه يهوديان را مردم مسلمان و مظلوم فلسطين بپردازند؟

اظهارات آقاي احمدي نژاد بلافاصله با واكنش شديد آمريكا، رژيم صهيونيستي، كشورهاي اروپايي و حتي دبيركل سازمان ملل متحد روبرو شد و دولت هاي آلمان و اتريش، سفراي كشورمان را احضار كردند و سازمان ملل قرار است در اعتراض به اظهارات احمدي نژاد بيانيه اي صادر كند و اين واكنش ها همچنان ادامه دارد...

متاسفانه برخي از افراد و گروه ها در داخل كشور نيز سخنان رئيس جمهور را نسنجيده دانسته و اينگونه اظهارات را باعث افزايش خصومت غرب با ايران اسلامي ارزيابي كردند!

4- واكنش خصمانه دشمنان بيروني و عكس العمل برخي از غفلت زدگان داخلي نسبت به اظهارات آقاي احمدي نژاد، درحالي است كه اولا؛ اظهارنظر ايشان درباره جعلي بودن ماجراي قتل عام 6 ميليون يهودي در جريان جنگ جهاني دوم، ريشه در اسناد قطعي و غيرقابل ترديد تاريخي دارد و ثانيا؛ پيشنهاد او براي واگذاري بخشي از خاك كشورهاي غربي به صهيونيست ها، نتيجه منطقي دروغ بزرگ آنان درباره هولوكاست- قتل عام و سوزاندن 6 ميليون يهودي- است و چنانچه اين دروغ را باور ندارند، نبايد با تكيه بر آن اشغال سرزمين فلسطين را موجه جلوه دهند و اگر اين دروغ بزرگ را قبول كرده اند، بايد تاوان جنايتي را كه عليه 6 ميليون يهودي مرتكب شده اند، خود بپردازند.

5- در سال هاي سياه قرون وسطي در اروپا دادگاه هاي انگيزاسيون- تفتيش عقايد- «گاليله» دانشمند بزرگ و فرهيخته را تنها به اين گناه! مستحق اعدام دانستند كه با تحقيقات علمي خود نشان داده بود برخلاف نظريه هيئت بطلميوسي، زمين مركز عالم و ثابت نيست، بلكه به دور خود و خورشيد مي چرخد! گاليله در اثبات نظريه خود دلايل علمي و غيرقابل انكاري ارائه مي كرد و استدلال! قضات دادگاه قرون وسطي اين بود كه، كليسا، زمين را ثابت مي داند و نتيجه هيچ تحقيق علمي نبايد اين نظريه پذيرفته شده را نفي كند و در غير اين صورت، كسي كه آن را نفي كند مستحق اعدام است!... و سرانجام گاليله برخلاف نتيجه تحقيقات علمي و قطعي خود، مجبور به توبه شد!... اگرچه به قول جري آدامز، آهسته خطاب به زمين گفت، «من توبه كردم! ولي تو به چرخش خود، ادامه بده»!

بعد از رنسانس و تاكنون، اروپائيان و مخصوصاً فرانسوي ها از سال هاي سياه قرون وسطي به تلخي ياد مي كنند و دادگاه هاي انگيزاسيون و از جمله اجبار گاليله به توبه كردن را باعث شرمساري و ننگ تاريخ مي دانند و اين در حالي است كه هم اكنون اروپا، آمريكا و... درباره «هولوكاست» دقيقاً و بدون كم و كاست از همان قوانين شرم آور و خالي از كمترين نشانه عقل و شعور پيروي مي كنند و اين، فقط يك نمونه از مفهوم آزادي انديشه و مظهر دموكراسي در غرب است! چرا...؟!... بخوانيد؛

6- تاكنون ده ها مورخ برجسته اروپايي و صدها استاد بلندآوازه و متخصص شناخته شده بررسي اسناد تاريخي، با ارائه اسنادي كه هيچ صاحب نظري نمي تواند در صحت آنها كمترين ترديدي روا دارد، به روشي كاملا علمي اثبات كرده اند كه ماجراي قتل عام 6 ميليون يهودي، كوره هاي آدم سوزي، اتاق هاي گاز و همه آنچه صهيونيست ها در اين باره ادعا مي كنند، دروغ محض و يك داستان ساختگي با اهداف نه فقط سياسي محض، بلكه جنايتكارانه است و شايد تعجب كنيد- البته از دموكراسي با قرائت غربي تعجبي ندارد- كه از اين دانشمندان و محققان تمامي آنهايي كه اروپايي بوده اند، بدون استثناء- تاكيد مي شود، بدون استثناء- به دادگاه جلب شده و تنها به دليل آن كه تحقيقات علمي آنان با آنچه دولت هاي اروپايي درباره هولوكاست پذيرفته و تصويب كرده اند، تفاوت داشته، محاكمه و به زندان و جرايم نقدي محكوم شده اند! و دولت هاي غربي به اين سؤال پاسخ نمي دهند كه چگونه مي توان از يك سو ادعاي آزادي عقيده و انديشه را داشت و در همان حال، اگر تحقيقات علمي و مستند دانشمندان با ادعاي بي اساس و افسانه سرايي صهيونيست ها تفاوت داشته باشد، اين دانشمندان و محققان مستحق محاكمه، زندان و جريمه هستند؟!...

7- تعداد دانشمندان و محققان برجسته اي كه نتيجه تحقيقات علمي و مستند آنها حكايت از جعلي بودن هولوكاست مي كند و تنها به اين علت، محاكمه، محكوم و از جامعه علمي كشورهاي اروپايي طرد شده اند، بيشتر از آن است كه حتي فهرست آنان قابل اشاره در اين نوشته محدود باشد و فقط به عنوان نمونه و به مصداق اندكي از بسيارها مي توان به پروفسور روژه گارودي، پروفسور روبر فوريسون، پروفسور كريستوفرسون- صاحب كتاب معروف «دروغ آشويتس»... و نويسندگان صدها رساله علمي ديگر كه جعلي بودن داستان قتل عام يهوديان در آلمان نازي را اثبات كرده اند، اشاره داشت... و اين كه تمامي اين دانشمندان و محققان، از سوي دولت هاي اروپايي به دادگاه احضار و محاكمه و محكوم شده اند.

8- در اين ميان، ماجراي پروفسور روبر فوريسون و پروفسور روژه گارودي- هر دو از فرانسه- جديدتر و عبرت انگيزتر است.

پروفسور روبر فوريسون، استاد دانشگاه معروف «ليون» فرانسه و كارشناس عالي رتبه بررسي و ارزيابي اسناد و مدارك تاريخي، با شهرتي جهاني است. او تحقيقات علمي و مستند خود را در كتابي با عنوان «اتاق هاي گاز، واقعيت يا افسانه؟» جمع آوري كرده كه توسط آقاي سيد ابوالفريد ضياءالديني به فارسي نيز ترجمه شده است.

او هزاران سند را در اين زمينه بررسي كرده است و طي سال ها تحقيق، از تمامي مراكز مورد ادعاي صهيونيست ها، نظير اتاق هاي گاز، موزه ساختگي كوره هاي آدم سوزي، داخائو در مونيخ آلمان و... بازديد كرده و با صدها شاهد به گفت وگوي دقيق و علمي پرداخته و در نهايت بدون كمترين تحليل و تنها به زبان اسناد، نشان داده است كه ماجراي كشتار يهوديان در آلمان نازي يك دروغ بزرگ تاريخي و فريب شرم آور افكار عمومي است. چيزي كه از صهيونيست هاي وحشي به هيچوجه دور از انتظار نيست.

به عنوان مثال، فوريسون به عكس هاي ساختگي از اتاق هاي گاز مورد ادعاي صهيونيست ها اشاره كرده و ضمن رد اين ادعا با استناد به مدارك غيرقابل انكار، با تعجب مي پرسد، اگر اين عكس ها واقعي است، چگونه سربازان آلماني- مورد ادعا- بدون ماسك و بي آن كه كمترين پوششي بر دهان، بيني و چشم خود داشته باشند در اتاق هاي مالامال از گازهاي كشنده ايستاده و بر جان كندن يهوديان محكوم نظارت مي كنند؟! و يا، درباره يكي ديگر از عكس هاي مورد ادعاي صهيونيست ها كه جمعي از يهوديان را در محاصره چند تانك نشان مي دهد، با ارائه اسناد و شواهدي خواندني و غيرقابل ترديد، نشان مي دهد كه تانك ها در اين عكس، انگليسي هستند نه آلماني و...

9- دهها سال است كه دولت هاي اروپايي و آمريكا، با استناد به اين داستان جعلي، تشكيل دولت غيرقانوني و به قول امام راحلمان (ره) «غده سرطاني» اسرائيل را قانوني جلوه داده و اشغال فلسطين را هزينه اي مي دانند كه بايد براي جبران جنايات آلمان نازي عليه يهوديان، به آنها داده شود!!... و حال آن كه؛
اولا؛ قتل عام يهوديان در جريان جنگ دوم جهاني يك داستان ساختگي و خالي از واقعيت است. بنابراين چگونه مي توان از اين داستان جعلي به عنوان سند مشروعيت، دولت وحشي صهيونيست ها استفاده كرد؟!

ثانيا؛ اگر آمريكا و اروپا و صهيونيست ها اصرار دارند كه اين داستان را واقعي بدانند، چرا به جاي جنايتكاران اصلي، يعني، نازي ها- آلمان و اتريش كنوني - بايد تاوان اين جنايت جنگي را مردم مسلمان و مظلوم فلسطين بپردازند؟! و چرا چند ايالت از آلمان و اتريش را براي دلجويي از يهوديان به آنها واگذار نمي كنند؟! براساس كدام دليل عقلي و تفسير منطقي و قانوني بايستي تاوان جنايت اروپايي ها را مردم مسلمان فلسطين در قاره آسيا بپردازند؟!

...بيش از يك ساعت است كه مشغول نوشتنم، آن هم بعد از يك روز پركار... و ديگر خسته شدم. اما، داستان هنوز باقي است... اميد است، اندكي از گفتني‌ها، نوشته شده باشد.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
ماجراي باورنكردني ارسال احضاريه براي امام خميني

در ابتداي جنگ كه شهرهاي مرزي ايران، از جمله خرمشهر، زير توپ و خمپاره عراقي‌ها بود، امام(ره) با توجه به شرايطي كه در آن روز احساس مي‌كردند، از مردم خرمشهر خواستند شهر را در برابر هجوم عراقي‌ها ترك نكرده و از آن پاسداري كنند. به اين ترتيب، بنا بر فرمايشات امام، عده‌اي در شهر ماندند و در كنار بسيجي‌ها و سپاهي‌ها از خرمشهر دفاع ‌كردند، اما بر اثر شدت آتش عراقي‌ها و جوابگو نبودن امكانات دفاعي رزمندگان اسلام، عراقي‌ها خرمشهر را زير آتش گسترده خود قرار داده و سرانجام آن را اشغال كردند.

يكي از اهالي خرمشهر كه به فرمان امام در شهر مانده و بر اثر آتش دشمن اموال و دارايي خود را از دست داده بود، در اقدامي استثنايي، طي نامه‌اي به دادگستري تهران، از امام با نام «روح‌الله مصطفوي» شكايت كرده و در دادخواست خود نوشته بود: ما اثاثيه‌مان را جمع كرده بوديم كه از شهر خارج شويم، ولي تا شما گفتيد، ترك خرمشهر، خلاف شرع است، در شهر مانديم و عراقي‌ها آمدند و شهر را كوبيدند و اسباب و اثاثيه و دارايي ما از دست رفت، حالا شما بايد پول آن اثاث را به ما بدهيد؛ مبلغ مطالبه وي بابت اين خسارت، زير يك ميليون تومان بود.

آيت‌الله سيدعبدالكريم موسوي اردبيلي كه در آن زمان، رئيس قوه قضائيه بوده است، پس از نقل اين مقدمات مي‌گويد: وقتي داديار دادگستري به نام روح‌الله مصطفوي احضاريه زده، آن را به دست مأموري داده و به جماران فرستاده بود، از دفتر امام با من تماس گرفتند و پرسيدند: اين قضيه احضار امام چيست؟!

من كه در جريان كار نبودم، فرصت خواستم تا مسئله را پيگيري كنم و پاسخ بدهم. قضيه را پيگيري كردم و اين‌گونه توضيح دادم: به لحاظ قانوني و به صرف اين‌كه امام به مردم گفته است، شهر را ترك نكنيد و آنان هم گوش‌ كرده و به همين خاطر، به آنان ضرر و زيان مالي وارد شده است، امام را نمي‌توان طبق قوانين حقوقي مقصر دانست، چون آنان هم مي‌توانستند مثل ديگراني كه به اين توصيه امام گوش نكردند، توجه نكنند و اموال و اثاثيه خود را از خرمشهر خارج كنند و در اين صورت، كسي مانع اقدام آنان نمي‌شد.

پس از گذشت مدتي، يك روز كه خدمت امام رسيدم، ايشان از من پرسيدند: ماجراي شكايت آن خرمشهري از من چي شد و به كجا رسيد؟ وقتي قضيه را به لحاظ حقوقي خدمتشان توضيح دادم، فرمودند: اقلا يك چيزي تعيين مي‌كرديد و به ايشان مي‌داديد. عرض كردم: اگر اين‌طور كنيم و ديگران هم متوجه شوند شما به اين آسيب‌ديدگان خسارت مي‌دهيد كه ديگر قضيه جمع نمي‌شود (نقل به مضمون).

آيت‌الله موسوي اردبيلي مي‌افزايد: امام به جاي اين‌كه ناراحت بشوند و بگويند، اين كيست كه از من شكايت كرده يا اين داديار به چه جرأتي براي من احضاريه و اخطاريه فرستاده، به نوعي دنبال اين بودند كه به مسئله شكايتي كه از وي شده بود، رسيدگي و طرف را راضي كنيم.

غلامعلي رجايي

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
اندیشه سیاسی امام
هنوز از یادها نرفته که امام خمینی در 12 بهمن 1357 در بهشت زهرا اعلام نمودند: « سرنوشت هر ملتی به دست خودش است… چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند… هر کس سرنوشت با خودش است، مگر پدرهای ما دلی ولی ما هستند؟» (1) یعنی هر نسلی در عصری حق دارد قانون اساسی و حاکمان خود را آن گونه که می خواهد تعیین کند، ایشان می گفتند « مردم احتیاج به قیم ندارند» و « میزان رای ملت است» همین امام که همه مردم تا حد جان فشانی دوستش داشتند در پایان وصیتنامه اش از ملت خواست که « امیدواریم که عذرم را در کوتاهیها و قصور و تقصیرها بپذیرند.»<BR>امام و حکومت اسلامی<BR>نقطه اوج فعالیتهای امام در سال 1350- 1349 و در زمانی پدیدار شد که ایشان کلیات خطوط اصلی تئوری حکومت اسلامی خود یعنی ولایت فقیه را آماده کرد. در تئوری حکومت اسلامی امام که در افکار سیاسی شیعه بی سابقه بود قدرت سیاسی تا زمان ظهور امام مهدی، بلاتکلیف نمی ماند. امام اظهار کرد: حکومت اسلامی مشابه هیچ یک از اشکال موجود دموکراسی نیست. حکومت اسلامی نه ظالمانه است نه استبدادی بلکه مشروطه است. البته نه به مفهوم رایج کلمه، مشروطه به این مفهوم که حاکمان ملزم به اجرای یک سری شرایط خاص در حکومت و اداره جامعه می باشند شرایطی که در قرآن کریم و سنت شریف ترین پیامبر مطرح شده است. از نظر ایشان برای پذیرفتن حاکمیت سیاسی دو صلاحیت اساسی مورد نیاز است: علم به قانون اسلامی و عدالت. اینها همان صلاحیتهایی هستند که توسط امیرالمومنین وضع شده اند و از زمان پس از مرگ پیامبر تا آغاز غیبت بر مسلمانان روش بوده اند. نظریات ایشان در مورد مفاهیمی مثل آزادی و برابری با دیدگاههای کلاسیک اسلامی هماهنگی دارند آزادی در وهله اول و مهمتر از هر چیزی ترک بندگی هر کس جز خداست. در مورد آزادی سیاسی هم استدلالات نایینی و علامه طباطبایی و آیت الله طالقانی در ایشان مشاهده می شد. که مقصود از آزادی سیاسی حذف استبداد داخلی و تسلط قدرتهای بیگانه یعنی همان دو نمود برجسته اطلاعت از قدرتی به غیر از خداست. امام خمینی به عنوان یک مسلمان طرفدار احیای مذهب تلاشهای بسیاری در فکر حرمت و عزت ملل مسلمان و به ویژه ایران نمود. از نظر ایشان اطاعت از فرد مستبدی که به نوبه خود مطیع قدرتهای بیگانه باشد بدترین شکل ممکن بندگی و حقارت برای انسان محسوب می شود. طی انقلاب 1357 امام در سخنرانیها و مصاحبه های خود قول دادند که در یک حکومت اسلامی تمام گروهها از آزادی بیان بهره مند خواهند شد مشروط بر اینکه صداقت خود را ثابت کنند و این آزادی تا اندازه ای است که آنها علیه اسلام و مسلمین توطئه نکنند یا قوانین اساسی کشور را مورد تعرض قرار ندهند. در مورد برابری حقوق سیاسی، برای تضمین این نکته که مطابق با قانون مقدس اسلام، همه صداها را باید شنید، ایشان مکرراً به ذات تساوی طلب اسلام تکیه می نمودند. امام خمینی همچنین در پاسخ به بسیاری از سئوالات به ویژه آنهایی که توسط روزنامه نگاران خارجی در مورد ماهیت حکومت اسلامی از ایشان پرسیده می شد حکومت اسلامی را با دموکراسی برابر می شمرد چرا که اذعان می داشتند که اسلام تمام امتیازات یک دموکراسی و حتی بیشتر از آن را دار است. در حقیقت آنچه که امام خمینی به عنوان دموکراسی غربی محکوم می کردند سیستمی که در آن فساد و تباهی اجتماعی و فردی شایع است. در پایان باید افزود امام خمینی با برداشتی به روز از اسلام توانستند اکثر روشنفکران و دانشگاهیان را با خود همراه سازند. ایشان به قدری از تشعشع جاذبه در میان تمامی اقشار، برخوردار بودند که مردم حاضر بودند در برابر ایشان جان فشانی نمایند ایشان تمام زندگی خود را وقف اسلام و ایران نمود و در پایان عمر نیز با خاشعیت بی نظیری در وصیت نامه خویش از تمامی مردم عذرخواهی نمود شبیه همان رفتاری که پیامبر در آخرین روزهای زندگی انجام داد و از مردم خواست اگر ناخرسندی و نارضایتی از ایشان دارند، او را ببخشایند. راهشان پر رهرو باد. <BR>پی نوشت: <BR>1- صحیفه نور، جلد 4، صص 281-282
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
درخت بلورین انقلاب ×محمد نوری زاد
هوا طوفانی است و من، در مقابل « درختی » تناور ایستاده ام. درختی که گویا از بلور و الماس ناب است. درختی که انگار به جای نم آب، ذرات نور از سلولهای آن با لا می رود. عجب جذبه ای از شاخ و برگ و تنه این درخت بر می جوشد و مرا به تماشای هر چه بیشتر خود فرا می خواند. <BR>نگاهم را از تنه اصلی درخت، به سمت سرشاخه های آن می دوانم. چرا بعضی از شاخه های این درخت را شکسته اند؟ چرا به ضرب تبر، جای جای آن را زخمی کرده اند؟ <BR>بر یک بلندی ایستاده ام و به گذشته های نچندان دور می نگرم. <BR>در هوایی طوفانی، جمعیت کثیری از مردمان سپیدپوش، به اشاره باغبانی پیر، نهال کوچکی را در زمین غرس می کنند. اما نه، ریشه های این درخت بلورین، اگر چه در زمین است، اما انگار تارهای آن از وسعت زمین به در رفته است و با تاریخ آمیخته است. انگار این نهال کوچک، نه از آب، که از نور تغذیه می کند. آن سوتر، مردمانی سیاهپوش را می بینم که به ضرب فهم سپیدپوشان، متواری می شوند. گوئیا سپیدپوشان، با هزار زحمت، این نهال بلورین را از چنگ سیاهپوشان به در آورده اند و حالا، در گوشه ای از زمین و زمان، آن را می کارند. نهال کوچک، به سرعت رشد می کند. با همه ریز نقشی یش، سایه و ثمر بسیار دارد. مردمان خسته روزگار، به زیر سایه آن پناه می آورند و از ثمرش بهره می بردند. هوا طوفانی است. سیاهپوشان، هراز گاه برای بیرون کشیدن این نهال کوچک، به آب و آتش می زنند. <BR>عده ای را اجیر می کنند. نمی شود. دست به کار می شوند و با تجهیزات مجهز خود در صحرای طبس فرود می آیند. اما با تازیانه ذرات شن، عقب می نشینند. سپیدپوشان با خیال تخت، به ثمر چینی از نهال بلورین می پردازند و در این ثمربخشی دست روی هم بلند می کنند. سیاهپوشان فرصت را غنیمت می شمردند و به تحریک قداره بندی که در همان همسایگی ست، می پردازند؛ این که: تو برای خودت یک ابر قدرتی! همه باید از تو حساب ببرند. به بازویت نگاه کن! چرا باید این سپیدپوشان و نهال کوچکشان مفری برای طرح تو باقی نگذارند؟ چرا باید همه چشمها به این نهال بلورین باشد؟ کار، کار توست. سه روزه می توانی از ریشه درش بیاوری! زور بازویت این را می گوید! نگاه کن! سپیدپوشان به جان هم افتاده اند. خلاصه، سیاهپوشان، قداره بند محل را به سمت نهال کوچک هل می دهند. اما ناگهان سپیدپوشان به غفلت خود واقف می شوند. موقتاً اختلافها را کنار می گذارند و برای مقابله با قداره بند محل، بسیج می شوند. نفوذی های سیاهپوشان به کارشکنی می پردازند. حالا سپیدپوشان برای محافظت از نهال بلورین، باید در دو جبهه مقاومت می کردند. یکی از مقابل، دیگری در داخل خانه. نفوذی ها بالاخره دست به اسلحه بردند و « ذات » خودشان را رو کردند. تا می توانستند از سپیدپوشان به زمین ریختند. اما انگار قطره خونی که از سپیدپوشان بر زمین می ریخت، هزار سپیدپوش مصمم متولد می شد و به مقابله می شتافت. <BR>نهال بلورین در این گیرودار زخم برداشت. اما به سرعت به بازسازی و مرمت خود پرداخت. زخم کاری او از قداره بند و نوچه هایش نبود. نه. نهال بلورین این زخم ها را به هر شکلی که بود مداوا می کرد. زخم کاری او از سپیدپوشانی بود که برای میوه هایش ادعا داشتند. خود را در برپایی و طراوت و ثمر دهی نهال بلورین صاحب سهم و نقش می دانستند. اما هر طور که بود، سپیدپوشان، قداره بند محل و نوچه هایش را عقب زدند. از پا در آمدند اما نگذاشتند آسیبی به نهال بلورین برسد. علت اصلی پیروزی سپیدپوشان در اطاعت فراگیر از باغبان بود. این راه سیاه پوشان، خوب دریافته بودند. تا این که باغبان پیر از دنیا رفت. مردم، ریسمان صیانت از نهال بلورین را به باغبان دیگری سپردند. <BR>حالا بیست سال از زمان غرس آن نهال بلورین گذشته است. آن نهال کوچک، حالا به درخت تناوری بدل شده است و ریشه ها و شاخ وبرگهایش از محدوده زمین و زمان به در رفته است. آدمهایی که افق نگاهشان زمینی است، فقط به قد و قواره ظاهری آن نگاه می کنند و در مقایسه با سایر درختها، اختلاف چندانی مشاهده نمی کنند. اما سپید پوشان باطن بین، می دانند که ریشه های این درخت، از کجا رطوبت می گیرد و چه نسلهایی به میوه های آن چشم دوخته اند. اما چرا بعضی از شاخه های این درخت را شکسته اند؟ می بینم باغبان جدید، در زیر پای این درخت، چاهی برای خود کنده است و شبها، دور از چشم دیگران، سر در درون آن می برد. نمی دانم او با چاه چه می گوید، اما وقتی سر بر می آورد، چشمانش را سرخ و متورم می بینم. او را می بینم که رو به سپیدپوشان فریاد بر می آورد: عزیزانم، ما باید از این درخت بلورین، همچون امانتی عظیم صیانت کنیم و آن را برای فرزندان و نسلهای پس از خود حفظ کنیم. شکستن شاخه های این درخت، به هر دلیل، گناه بزرگی است. نگاه کنید. ببیند از محل شکستگی شاخه ها خون بیرون زده است! نگاه کنید در پشت این تپه، پشت آن سنگ، در آن شیار، سیاهپوشان کمین کرده اند! مراقب باشید. سر زنده و سرافراز باشید و برای این تناوری این نهال، از تحمل هیچ زحمتی دریغ نورزید. <BR>سخن باغبان را بسیاری می شنوند و اطاعت می کنند. اما در میان سپیدپوشان، آدمهای پراکنده ای را می بینم که به شیطنت سر می جنبانند. آه، بله، آنان راشناختم. همین ها هستند که شبانه و دور از چشم دیگران، شاخه های درخت بلورین را می شکنند. <BR>حالا از همان بلندی، به آینده می نگرم. سرشاخه های پرطراوت درخت بلورین را می بینم که تا دور دست پیش رفته است. نسلهایی را می بینم که چشم به راه ثمر چینی از این درخت تناورند. آیا آیندگان را نصیبی از این درخت هست! سعی می کنم برای سؤال خود پاسخی پیدا کنم. به صورت مطمئن باغبان و دوستدارانش که می نگرم، به خودم اطمینان می دهم که بله حتماً هست! <BR>
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS
حاج محمد کوثری