تبليغاتX
یادداشت های مهرپویا همت پور

خیبر خیبر یا صهیون جیش محمد قادمون

درباره وبلاگ
بازديد كننده گرامي.
از اينكه به اين وبلاگ ابراز لطف نموده ايد سپاسگذارم. اين وبلاگ متعلق به اينجانب مهرپويا همت پور مي باشد . اخباري كه از سايت هاي ديگري اقتباس گرديده اند صرفا جهت بهره برداري قانوني و شرعي شما مي باشد.كليه حقوق يادداشت ها و مقالات و اخباري نيز كه با نام بنده در اين وبلاگ قرار دارند نيز منحصرا متعلق اينجانب بوده و هر گونه استفاده بدون اجازه از آنها غيرقانوني و قابل پيگرد مي باشد.
نظرات سازنده شما پله موفقيت اين وبلاگ است. لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب نظرات و انتقادات خود را در وبلاگ اعلام فرماييد.
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
تشكيل ستاد جنگ رواني براي فتح انتخابات شوراها

يك محفل وابسته به برخي مديران سابق شهرداري، اقدام به تشكيل ستاد جنگ رواني براي تخريب چهره شهردار تهران و اكثريت شوراي شهر كرده‌اند.

گفته مي‌شود، اين اقدام، پس از آغاز رسيدگي به تخلفات ده‌ها ميليارد توماني صورت گرفته در شهرداري طي سال‌هاي 83ـ 84 انجام گرفته است.

از جمله كارهاي اين ستاد، نفوذ در صداوسيما و پخش اخباري عليه رقيب از شبكه پنجم سيما در دهم تير ماه گذشته بوده است.

پيرو اين عمل، با دستور عزت‌الله ضرغامي، رئيس سازمان صداوسيما، سردبير بخش خبري مذكور عزل شده است.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
امروز دنيا در مقابل زورگويي آمريكا ايستاده است
     
   
  به گزارش ايلنا،"سعيده هنريان" در نشست خبري تشكلهاي دانشجويي با نماينده حماس در تهران با اشاره به دلايل تشكيل چنين ستادي گفت: ما پس از پيروزي حماس در فلسطين و با توجه به تاكيد مقام معظم رهبري بر حمايت حمايت مالي از مردم فلسطين به اين نتيجه رسيديم كه با تشكيل اين ستاد براي جمع آوري كمكهاي مالي دانشجويان و مردم به ملت فلسطين اقدام كنيم.
وي با بيان اينكه تاكنون حمايت‌‏ها از ملت فلسطين معنوي بوده است، گفت: اينكه آمريكا اعلام كرده براي توقف حملات رژيم صهيونيستي به غزه ايران و سوريه بايد دست از حمايت حماس بردارد، مسخره است زيرا امروز همه دنيا در مقابل زورگويي‌‏هاي آمريكا ايستاده‌‏است و هر كس كه وجدان انساني دارد با چنين اقداماتي مخالفت مي‌‏كند

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
پاسخ علی (ع) به یک پرسش اساسی

نویسنده: محمد خردمند
منبع: باشگاه اندیشه 17/11/1383



اشاره:

مقاله حاضر که قبلا در سایت بازتاب منتشر شده است توسط نویسنده برای سایت باشگاه ارسال شده است/ با تشکر از ایشان


آيا هدف
وسيله را توجيه مي كند؟
اين، يكي‌ از مهم‌ترين سؤالهايي‌ است كه در فلسفه
سياسي‌ مطرح است. پس براي‌ مردم عادي‌ مطرح نيست؟ چرا. اين پرسش براي‌ همگان مهم است و مردم كوچه و بازار نيز با زبان خاص خود در صدد يافتن جواب آن هستند. اين سؤال را به تعبير روان‌تر و روشن‌تر مي‌‌توان چنين بيان كرد: آيا براي‌ رسيدن به مطلوب و مقصود خود، مي‌‌توانيم هرگونه ابزار و وسيله‌اي‌ را به كار ببريم؟ به بيان ديگر، اگر هدفمان خوب باشد، آيا مي‌‌توان براي‌ رسيدن به آن، از وسايل بد و پليد هم استفاده كرد؟ مثلا هدف شخصي‌ آن است كه مردم را شاد كند، آيا براي‌ اين كار مي‌‌تواند از هر روشي‌ مثل دروغ و... بهره بگيرد؟ يا آنكه كسي‌ مي‌‌خواهد به قدرت و حكومت برسد، آيا به اين جهت، مي‌‌تواند از نيرنگ و فريب استفاده كند؟ و
... .
نظر واقعي‌ و عملكرد بسياري‌ از سياستمداران ديروز و امروز چنين بوده و هست كه
آري‌، هدف، وسيله را توجيه مي‌‌كند و به كار بردن هر وسيله‌اي‌ هر چند ضد اخلاق و دين و انسانيت باشد، براي‌ تأمين هدف رواست و «الغايات تبرر المبادي‌» و «خذ الغايات و اترك المبادي‌». اين نظر هر چند بسيار عجيب و تأسف‌آور است، اما مورد قبول بسياري از سياستمداران بوده و هست و بدتر اينكه بر اساس آن عمل مي‌كنند. به طور مثال، «ماكياول» در كتاب «شهريار» چنين نوشته است: «... همگان بر اين نكته واقفند كه صفاتي‌ مانند وفاداري‌، حفظ حرمت قول، درستي‌ رفتار و نيالودگي‌ به نيرنگ تا چه پايه در شهريار پسنديده است. اما از آن طرف، در قبال حوادثي‌ كه در عصر ما اتفاق افتاده است، خود به چشم مي‌‌بينيم كه شهرياراني‌ كه زياد پايبند حفظ قول خود نبوده‌اند ولي‌ در مقابل، رموز غلبه بر ديگران را به كمك حيله و نيرنگ خوب مي‌‌دانسته‌اند، كارهاي‌ بزرگ انجام داده‌اند و وضعشان در آخر كار بهتر از آن كساني‌ بوده است كه در معامله با ديگران صداقت و درستي‌ به خرج داده‌اند. پس بگذاريد همه اين را بدانند كه براي‌ رسيدن به هدف، از دو راه مي‌‌توان رفت؛ يكي‌ از راه قانون و ديگري‌ از راه زور. از اين دو راه، اولي‌ شايسته انسانها و دومي‌ شايسته حيوانهاست. ولي‌ از آنجا كه طريقه نخست، غالبا بي‌‌تأثير است، تشبث به طريقه دوم، ضرورت پيدا مي‌ كند... بر شهريار واجب است كه حيله‌گري‌ روباه را براي‌ دفع گزند با صولت شير براي‌ نشان دادن قدرت، توأم سازد... يك شهريار دورانديش، هرگز نمي‌‌تواند ـ و نبايد ـ خود را پايبند حفظ قولي‌ كه داده است، بشمارد... در نتيجه هر آن شهرياري‌ كه در استقرار و حفظ قدرتش كامياب گردد، مي‌‌تواند مطمئن باشد كه همگان، از كوچك و بزرگ، بي‌‌آنكه درباره خوبي‌ يا بدي‌ وسايلي‌ كه وي‌ براي‌ تحصيل هدفش به كار برده است، انديشه كنند، از آنجا كه خود هدف را تصويب كرده‌اند، وسايلش را نيز ـ هر قدر هم پست و ناروا باشد ـ تصويب خواهند كرد».(1)
مثال ديگر، سخن
«چرچيل» است. او در كتابي‌ كه در تاريخ جنگ جهاني‌ دوم نوشته است، درباره حمله متفقين به ايران مي‌‌نويسد: «اگر چه ما با ايراني‌‌ها پيمان بسته بوديم، قرارداد داشتيم و طبق قرارداد، نبايد چنين كاري‌ مي‌‌كرديم، ولي‌ اين معيارها ـ پيمان و وفاي‌ به عهد ـ در مقياسهاي‌ كوچك درست است، دو نفر وقتي‌ با يكديگر قول و قرار مي‌ گذارند، درست است، اما در سياست، وقتي‌ كه پاي‌ منافع يك ملت در ميان مي‌آيد، اين حرفها ديگر موهوم است، من نمي‌‌توانستم از منافع بريتانياي‌ كبير به عنوان اينكه اين كار ضد اخلاق است، چشم بپوشم كه ما با يك كشور ديگر پيمان بسته‌ايم و نقض پيمان، بر خلاف اصول انسانيت است. اين حرفها اساسا در مقياسهاي‌ كلي‌ و در شعاعهاي‌
خيلي‌ وسيع درست نيست».(2)
نمونه سوم، عملكرد معاويه است. او صلح‌نامه‌اي‌ را با
امام حسن مجتبي‌(ع) امضا كرد، اما دير زماني‌ نگذشت كه همه مواد صلح‌نامه را ناديده گرفت و نقض كرد و به صراحت گفت: «اي‌ مردم! آگاه باشيد آن پيمان و شروط، در زير دو
پاي‌ من قرار دارد».(3)
و از اين نمونه‌ها، صفحات تاريخ، ده‌ها و صدها و شايد
هزارها و ميليونها سراغ دارد و بسيارند انسانها و سياستمداراني‌ كه شعار و ادعاي‌ اصول انساني‌ و حقوق بشر و دين و اخلاق داشته و دارند اما اعمال و رفتار آنها طبق دستور شيطاني‌ «ماكياول» است و زشت‌ترين افعال را براي‌ اهداف مادي‌ و حيواني‌ خود مرتكب مي‌شوند. چنان رفتار مي‌كنند كه گويي‌ بويي‌ از انسانيت نبرده‌اند و حيواني‌ بيش نيستند و به تعبير قرآن كريم «... اولئك كالأنعام بل هم أضل
».
نمونه روشن آن
در دوران معاصر، عملكرد خائنانه صدام، رئيس‌جمهور سابق عراق، است كه در سال 1359 شمسي‌، آشكارا در برابر چشمان حيرت‌زده جهانيان در پرده تلويزيون عراق ظاهر شد و قرارداد 1975 الجزاير را پاره كرد و عهد و پيمان و قراردادي‌ را كه تنها پنج، شش سال از امضاي‌ آن گذشته بود، ناديده گرفت و نقض كرد و به اين وسيله به دست خود، سندي‌ بر رسوايي‌ و پيمان شكني‌ خود پديد آورد! ...
اما در بين سياستمداران
تاريخ، به ندرت كساني‌ يافت مي‌شوند كه با اعمال و رفتار خود، اخلاق و اصول متعالي‌ انساني‌ را پاس داشته‌اند و عملكرد آنان گواهي‌ مي‌دهد كه «هدف» هرگز «وسيله» را توجيه نمي‌كند و براي‌ تأمين اهداف عالي‌ و مقدس نيز بايد از ابزار و وسيله‌هاي‌ اخلاقي‌، انساني‌ و مشروع استفاده كرد. بي‌ترديد يكي‌ از مهم‌ترين سياستمداران جهان و اسوه‌هاي‌ انسانيت، حضرت اميرالمؤمنين علي‌(ع) است.
در مقاله حاضر در صدد آنيم
كه نظر و سيره آن بزرگوار را در اين موضوع بررسي‌ كنيم. روشن است كه تاريخ هيچ موردي‌ را سراغ ندارد كه در آن، حضرت علي‌(ع) از روش غيرانساني‌ و خلاف اخلاق و شرع استفاده كرده باشد. اين سخني‌ است كه جملگي‌ بر آنند و دوست و دشمن به آن اعتراف دارند و حتي‌ غيرمسلماناني‌ چون «جرج جرداق» مسيحي‌ نيز اميرالمؤمنين(ع) را اسوه انسانيت مي‌شمارند و او را «صداي‌ عدالت انساني‌» مي‌‌نامند. اين در حالي‌ است كه امام علي‌(ع) دشمنان بسياري‌ داشت و دارد و بلكه از پردشمن‌ترين انسانهاي‌ روي‌ زمين است و دشمنان از راه‌هاي‌ گوناگون سعي‌ در تخريب شخصيت ايشان داشته و دارند، اما با اين همه، آن قدر گفتار و رفتار و سيره اميرالمؤمنين علي‌(ع) پاك و پيراسته و خدايي‌ و اخلاقي‌ بود كه تاكنون ـ و پس از گذشت حدود 14 قرن از عصر ايشان ـ احدي‌ نتوانسته است حتي‌ يك مورد را نشان دهد كه در آن، اميرالمؤمنين(ع) براي‌ رسيدن به هدف، از روش و شيوه غير انساني‌ و اخلاقي‌ و شرعي‌ استفاده كرده باشد و بلكه در تاريخ، موارد فراواني‌ ذكر شده است كه در آن، اميرالمؤمنين(ع) به خاطر مراعات اصول اخلاقي‌ و انساني‌ و شرعي‌، دچار محروميت و مشكلات اجتماعي‌ و.... شده است و هرگز به هيچ زشتي‌ و بدي‌ و شيطنتي‌ آلوده نشده است.
همه آنچه گذشت، در حالي‌ است كه
اميرالمؤمنين(ع) روشهاي‌ شيطاني‌ را بهتر از هر انساني‌ مي‌‌دانست و به همه چيز آگاهي‌ داشت و به تعبير خودش: «و الله ما معاويه بأدهي‌ مني‌ و لكنه يغدر و يفجر و لو لا كراهيه الغدر لكنت من أدهي‌ الناس و لكن كل غدره فجره و كل فجره كفره و لكل غادر لوأ يعرف به يوم القيامه و الله مااستغفل بالمكيده و لا استغمز بالشديده».(4) به خدا قسم! معاويه از من زيرك‌تر نيست، اما فريبكاري‌ و خيانت و معصيت مي‌‌كند و اگر مكر و فريب ناپسند نبود، من از زيرك‌ترين مردمان بودم، ولي‌ هر بي‌وفايي‌، گناه است و هر گناه، ناسپاسي‌ و براي‌ هر فريبكاري،‌ پرچمي‌ است كه با آن در روز قيامت شناخته مي‌شود. به خدا قسم! من به وسيله مكر، غافلگير نمي‌‌شوم و در سختي‌ها، ناتوان و عاجز نمي‌گردم.
و اين گونه است كه پس از بيعت مردم مدينه در سال 35
هجري‌، اميرالمؤمنين(ع) در اولين سخنراني‌، با كمال صداقت و صراحت و قاطعيت مي‌‌فرمايد: «ذمتي‌ بما اقول رهينه و أنابه زعيم ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوي‌ عن تقحم الشبهات. الا و ان بليتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث الله نبيه(ص) و الذي‌ بعثه بالحق لتبلبلن بلبله و لتغربلن غربله و لتساطن سوط القدر حتي‌ يعود اسفلكم اعلاكم و أعلاكم أسفلكم و ليسبقن سابقون كانوا قصروا و ليقصرن سباقون كانوا سبقوا. والله ما كتمت وشمه و لا كذبت كذبه و... »(5) ذمه من، گرو سخناني‌ است كه مي‌گويم و تمام آن را ضامنم، كسي‌ كه عبرتهاي‌ روزگار، مسائل و پيشامدهاي‌ آينده را برايش آشكار سازد، تقوا او را از فرورفتن در گرداب شبهه‌ها بازمي‌دارد. بدانيد كه بلاي‌ شما، بازگشته است، مانند آن امتحاني‌ كه در روز بعثت رسول الله(ص) بود. سوگند به آن كسي‌ كه او را به حق مبعوث كرد، به هم خواهيد خورد و غربال خواهيد گرديد و جدا خواهيد شد تا پايين‌ترين، بالاترين و بالاترين، پايين‌ترين شود و جلو خواهند افتاد، كساني كه عقب مانده‌اند و عقب خواهند ماند، پيشتازاني كه جلو افتاده‌اند. به خدا قسم! هرگز حقيقتي‌ را پنهان نكردم و هيچ گاه دروغي‌ نگفتم... .
چنانچه ملاحظه مي‌‌فرماييد، اميرالمؤمنين(ع) از همان آغاز
زمامداري‌، صادقانه و آشكارا، برنامه آينده خود را بيان مي‌‌دارد و به هيچ وجه حاضر نيست كه مانند مدعيان سياست و كياست و ذكاوت، مردم را فريب دهد و با وعده‌هاي‌ دروغين، آنان را جذب كند و بلكه حق را آن‌گونه كه هست، باز مي‌گويد و انتخاب را به مردم وا مي‌گذارد، با آنكه بهتر از هر كسي‌ مي‌‌داند كه مردم، چه برخوردي‌ خواهند كرد و «ناكثين» و «قاسطين» و «مارقين» چه نقشه و عملكردي‌ خواهند داشت. اميرالمؤمنين علي‌(ع) به نيكي‌ مي‌داند كه سرانجام و فرجام كار چيست، اما چون عبد خداست، همان راهي‌ را مي‌‌پيمايد كه خدا مي‌‌پسندد و خود را مأمور به تكليف شرعي‌ مي‌داند و نگران آن نيست كه نتيجه چه مي‌شود و اين و آن مي‌‌پسندند يا نه؟ آري‌، اين تقواي‌ الهي‌ و رعايت اخلاق و انسانيت بود كه او را از به كارگيري‌ شيطنتها و حيله‌ها و نيرنگها و ارتكاب زشتي‌‌ها و بدي‌ها بازداشت و اين ياد خدا و روز قيامت بود كه او را پاك و پيراسته ساخت.
و به دليل همين خداپرستي‌ و تقواي‌ الهي‌ است
كه با شگفتي‌ مي‌پرسد: «أتأمروني‌ أن أطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه؟! و الله لااطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في‌ السمأ نجما...»(6)، آيا مي‌خواهيد پيروزي‌ را به وسيله ستم بر رعيت تأمين كنم؟! هرگز نمي‌شود. به خدا سوگند! تا روز و شب باقي‌ است و ستاره‌ها‌ در آسمان مي‌‌درخشد، چنين روشي‌ پيشه نخواهم كرد... هرگز از ابزار نامشروع استفاده نخواهم كرد. يعني‌ چنين نيست كه براي‌ رسيدن به پيروزي‌، استفاده از هر وسيله و و روشي‌ روا باشد، بلكه تنها و تنها بايد از روش خداپسندانه و ابزار مشروع بهره گرفت. بنابراين برخلاف نظر «ماكياول»، از ديدگاه اميرالمؤمنين علي‌(ع) هدف هرگز وسيله را توجيه نمي‌‌كند. عملكرد اميرالمؤمنين علي‌(ع) در طول زندگي‌، شاهدي‌ صادق بر ادعاي‌ مذكور است كه آن را به بهترين صورت ثابت مي‌‌كند. از جمله دقت و تأمل در شوراي‌ شش نفره خلافت و نظر خاص اميرالمؤمنين علي‌(ع) در اين زمينه، درسي‌ آموزنده است. در حساس‌ترين لحظه نيز حضرت علي‌(ع) بر راستگويي‌ و صداقت پايدار و استوار است و هرگز در فكر دروغ و حيله‌گري‌ نيست. عبدالرحمن بن عوف به اميرالمؤمنين(ع) عرض مي‌‌كند: اگر قول مي‌دهي‌ كه به سيره شيخين ـ ابوبكر و عمر ـ عمل كني‌، من به شما رأي‌ مي‌دهم. امام علي‌(ع) مي‌‌داند كه با رأي‌ «عبدالرحمن بن عوف» مي‌تواند به خلافت برسد، اما براي‌ به دست آوردن رأي‌ عبدالرحمن، هرگز راه دروغ و ناجوانمردي‌ را پيش نمي‌‌گيرد و به هيچ وجه حاضر نيست براي‌ رسيدن به قدرت و حكومت، به فريب و خدعه آلوده شود و به اين جهت بي‌ هيچ ترديد و شبهه‌اي‌ تصريح مي‌‌كند كه تنها به كتاب خدا و سنت رسول اكرم(ص) و اجتهاد خودش عمل مي‌‌كند و شرط عبدالرحمن بن عوف را با قاطعيت مردود مي‌داند.(7)
چنين رفتاري‌ در نزد
سياستمداران عادي‌، نوعي‌ ساده‌لوحي‌ و ضعف سياسي‌ شمرده مي‌ شود اما در نظر سياستمداران الهي‌ ـ كه هدفي‌ عالي‌ و برتر از لذت و شهوت و معيشت و شهرت دارند ـ امري‌ شايسته و ستودني‌ و بلكه ضروري‌ و لازم و مطابق با اهداف متعالي‌ و اصول انساني‌ است و نهايت فطانت و بصيرت را نشان مي‌دهد
.
«مغيره بن شعبه» از
سياستمداران معروف عرب اما سياستمداري‌ شيطاني‌ است و نه سياستمدار الهي‌، به اين جهت، مثل «ماكياول» اعتقاد دارد كه هدف، وسيله را توجيه مي‌كند و بر آن اساس عمل مي‌كند و به ديگران نيز توصيه مي‌نمايد. وي‌ در آغاز خلافت و امامت اميرالمؤمنين علي(ع) به نزد ايشان آمد و گفت: من اعتقاد دارم كه بهتر است اكنون درباره معاويه هيچ سخني‌ نگويي‌ و هيچ اقدامي‌ ننمايي‌، بگذار فعلا باقي‌ باشد، وقتي‌ كه حكومتت خوب استقرار يافت، آن وقت مي‌‌تواني‌ او را عزل كني‌. اميرالمؤمنين علي‌(ع) با قاطعيت اين نظر را رد كرد و فرمود: معناي‌ اين كار ـ سكوت ـ آن است كه در اين مدت محدود، معاويه را صالح و شايسته مي‌ دانم، در حالي‌ كه چنين نيست و من هرگز او را صالح نمي‌‌دانم و نمي‌توانم دروغ بگويم.(8)
استفاده از روش نامشروع به هيچ
قيمتي‌ درست نيست و به بيان اميرالمؤمنين علي‌(ع): «... والله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها علي‌ إن اعصي‌ الله في‌ نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته...»(9)، به خدا سوگند! اگر اقليمهاي‌ هفت‌گانه با هر آنچه در زير آسمانهايش دارد، به من داده شود تا خدا را معصيت كنم و پوست جويي‌ را از مورچه‌اي‌ بگيرم، هرگز نمي‌ پذيرم و چنين كاري‌ را نمي‌ كنم
... .
محدث عاليقدر، مرحوم حاج ميرزا
حسين نوري‌ ـ رضوان الله عليه ـ به خوبي‌ توضيح داده است كه قول به «جواز استفاده از دروغ در مقام عزاداري» خلاف ضرورت دين و مذهب است و اگر چنين امري‌ درست باشد، سبب آن مي‌‌گردد كه بسياري‌ از محرمات الهي‌ تبديل به مباح و بلكه مستحب شود! در حالي‌ كه حرمت افعالي‌ چون غيبت و... ابدي‌ است و تا قيامت باقي‌ است و از سويي‌ ديگر، طاعت و عبادت الهي‌ را هرگز نمي‌توان با چيزي‌ كه سبب غضب و سخط خداست، به دست آورد و استحباب در جايي‌ مي‌آيد كه اصل عمل جايز و مباح باشد و بنابر آنچه گذشت، براي‌ سوگواري‌ و عزاداري‌ بر شهادت حضرت سيدالشهدا(ع) نيز نمي‌توان از روش نامشروع مثل دروغ و... استفاده كرد.(10) در حماسه حسيني‌، گريه و گرياندني‌ ارزش دارد و سبب قرب الهي‌ است كه از راه درست و شرعي‌ و مباح صورت پذيرد و هرگز با گناه، نمي‌توان به خداي‌ تعالي‌ تقرب جست و با معصيت نمي‌‌توان به فضيلتي‌ دست يافت.
پاسخ به سؤالي‌ كه در آغاز مقاله مطرح شد و جمع‌بندي‌ و نتيجه‌گيري‌ از
فرمايشات و سيره حضرت اميرالمؤمنين(ع) چنين مي‌ شود كه: هدف، هرگز وسيله را توجيه نمي‌كند و بايد براي‌ رسيدن به اهداف، از ابزار و روشهاي‌ مباح و مشروع و مجاز استفاده كرد و طاعت و قرب و رضاي‌ الهي‌ را هرگز نمي‌‌توان با معصيت و گناه تحصيل نمود.

پي‌‌نوشت:
1ـ خداوندان انديشه سياسي‌، مايكل ب. فاستر، ترجمه دكترجواد
شيخ الاسلامي‌، شركت انتشارات علمي‌ و فرهنگي‌، ويراسته دوم، چاپ اول، تهران، 1373 ش، ج 1، ص 527ـ531.
2ـ بنا بر نقل استاد شهيد مرتضي‌ مطهري‌ در سيري‌ در سيره
نبوي‌، انتشارات صدرا، چاپ دوم، 1366 ش، ص 92.
3ـ الفتوح لابن اعثم الكوفي‌، ج
4، ص 163 و صلح امام حسن(ع)، شيخ راضي‌ آل ياسين، ترجمه حضرت آيت‌الله سيدعلي‌ خامنه‌اي‌، انتشارات آسيا، چاپ اول، 1348 ش، ص 407.
4ـ نهج البلاغه صبحي‌ صالح و
دشتي‌، خطبه 200 و فيض الاسلام، خطبه 191.
5ـ همان، خطبه 16
.
6ـ همان، خطبه
126.
7ـ حيات فكري‌ وسياسي‌ امامان شيعه، رسول جعفريان، انتشارات انصاريان، چاپ
اول، 1376 ش، ص 59.
8 ـ مروج الذهب، ج 2، ص 354ـ356 و نيز سيري‌ در سيره نبوي‌،
ص 132
9ـ نهج البلاغه، خطبه 224
.
10ـ لولو و مرجان، ص 183ـ187 و نيز ر.ك
: حماسه حسيني‌، شهيد مطهري‌، ج 1، ص 19ـ52.



نکته : فلسفه سیاسی سیاست امام علی"
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
علم ايدئولوژيک، ايدئولوژي و بيطرفي×سخنراني حسن رحيم پور×

منبع: باشگاه انديشه 30/3/85



ما بايد بين فرهنگ و تمدن فرق بگذاريم تمدن جسم است و فرهنگ مقوله ديگري است. درست است كه نمي‌شود تمدن را از فرهنگ كاملاً تفكيك كرد. اما مي‌شود تفكيك اجمالي و موردي نمود. يعني يك ملازمه قطعي علمي بين اين دو لزوماً وجود ندارد چون گاهي عللي خارج از فرهنگ وارد جامعه مي‌شوند و تمدن آن جامعه را مي‌سازند. بسياري از نكات مثبتي كه الآن در تمدن غرب وجود دارد ريشه فرهنگ غربي ندارد و از جاهاي ديگر از جمله جهان اسلام رسيده است. از قرن 9 ميلادي تا قرن 15 ميلادي غرب بر سر سفره علوم و فرهنگ و تمدن اسلامي نشست و 6 قرن ترجمه كرد و از قرن 15 ميلادي كم‌كم تكان خوردند و بحث رنسانس و امانيسم و رفورميسم و عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي را بعد از تماس با جهان اسلام مطرح كردند. بنابراين تشكر از غرب به خاطر علوم جديد مثل اين است كه شما به خاطر پس گرفتن بخشي از ميراث خودتان از كسي متشكر باشيد. البته تشكر كردن عيبي ندارد ولي بايد معلوم باشد كه اصل قضيه اين بوده است. منت‌گذاري اوريايي‌ها بر ما مثل منت‌گذاري كسي است كه جيب فرد ديگري را زده و بعد با مقداري از پول خودش، او را به شام دعوت مي‌كند. الآن قضي اين است. وضعيت مسلمان‌ها با علوم و تمدن جديد مثل اين مثال است. بدون ناديده گرفتن پيشرفت و تكنولوژي غرب به خصوص در 100 سال اخير و بالاخص در 60 و 70 سال اخير كه يك سابقه بي‌نظير در غرب اتفاق افتاد بايد بدانيم كه اين پيشرفت از كجا شروع شد و استارت آن كجا زده شد و مواد اوليه آن را از كجا گرفتند كه بعد از 3 و 4 قرن به اينجا رسيدند ضمن اينكه نبايد علم و تكنولوژي را بت كرد. بلكه بايد آنها را ارزشي در جدول ارزشي خودمان بدانيم و بايد آنها را زير سايه ارزش‌هاي اصل مثل توحيد قرار داد و نبايد آنها را مستقلاً بت كرد. ولي ارزش آنها در جاي خودش محفوظ است. خلاصه ما نبايد بگذاريم كلاه خودمان را سر خودمان بگذارند و منت هم بگذارند كه شاگردي غير از بردگي است. عيبي ندارد كه فردي به‌صورت ابزاري به ملتي احترام بگذارد و از آنها چيزي بياموزد و در عين حال در عقل ديني و معارف انساني و مفاهيم نظري آنها حساس باشد و سؤال طرح كند، اينها را نبايد با هم مغالطه كرد اينها دو مقوله جداست. به هم مربوط هستند ولي يكي نيست و از هم مستقل هستند. اگر غرب به فضا موشك فرستاده است يا فلان امتياز علمي را دارد و يا سرمايه و ارتش مجهز دارد اين دليل بر آن نيست كه انسان‌شناسي و فلسفه درست هم داشته باشد الآن توجه به فرهنگ و لباس و ارزش‌هاي غربي در دنيا و حتي در ايران نه به دليل قدرت استدلال اين فرهنگ است و نه به علت تفرق نظريه آن است. بلكه به علت قدرت نظامي و اقتصادي و تبليغاتي اوست اگر واقعاً اروپاي غربي و امريكا فقير بودند آيا باز هم اين همه الگوبرداري و تقليد از آنها در لباس و مدل مو و نحوه حرف زدن و غذاخوردن وجود داشت؟ چون ثروتمند هستند اين‌گونه است. اين تقليد از غربي‌ها هم مثل كارهاي فردي است مثلاً در يك جامعه فقرا از ثروتمندان تقليد مي‌كنند. مي‌گويد چون‌كه او ثروتمند است و ماشين و خانه خوبي دارد پس بايد اداي او را درآورد. بچه يك فقير در طرح حرف زدن اداي بچه سرمايه‌دار را در مي‌آورد حالا چه كسي گفته است كه چون او بچه پولدار است پس شعور هم دارد؟ چرا چون ثروتمند است و زور دارد در همه چيز از او تقليد مي‌كنند؟ اينها مقوله‌هاي روان‌شناسي است. چرا در دانشگاههاي فلسفه دنيا همه جا بحث كانت، دكارت،‌ استراكميل، جان لاك، ويليام جيمز و مطرح مي‌شود ولي حكيم هندي يا چيزي مطرح نمي‌گردد؟ براي اينكه هند فقير است. نه به خاطر آنكه فرهنگ هند از فرهنگ غرب فقيرتر است. كه اصلاً اينها قابل مقايسه نيست. فرهنگ هند و چين و حتي بعضي از فرهنگ‌هاي عقلي و معارفي در افريقا و حتي در اروپاي قبل از اين دوره، خيلي مباحث عميق داشت. ولي چرا اين مباحث در دنيا مطرح نيست؟ براي اينكه هندي‌ها فقير و گرسنه‌اند. اينكه فلان جامعه‌شناس امريكايي يا غربي و يا فلان اقتصاددان انگليسي يا آلماني يا فرانسوي فلان مطلب را گفت. چرا اين قدر مهم است؟ بلكه بايد حرف آنها را شنيد راجع به آنها و فكر كرد ولي اين روحيه‌ها در دانشگاهها وجود ندارد. در كل جهان اسلام و شرق و افريقا و آسيا و امريكاي لاتين اين روحيه را كشتند، شخصيت‌ها را كشتند. لذا اگر الآن اقبال به فرهنگ چين و هند و افريقا وجود ندارد علتش اين نيست كه فرهنگ اينها فقيرتر از فرهنگ غرب است بلكه علت آن است كه اقتصاد آنها فقير است و الا فلسفه آنگولاجكسون اروپاي غربي و به خصوص انگليس و آمريكا جزء فقيرترين فلسفه‌هاي دين است. هر كسي كه فلسفه غرب و فلسفه شرق مي‌شناسد و با مفاهيم اسلامي آشناست اگر فلسفه آنها را بخواند مي‌فهمد كه جزء فقيرترين و بي‌چيزترين فلسفه‌هاي دنيا، فلسفه آنگولاجاكسون است اصلاً فلسفة ضد فلسفه است چون بزرگترين افتخارشان فلسفه تحليلي و پراگمانيسم است كه هر دوي آنها به معناي نفي فلسفه است. و مي‌گويند همه مباحث فلسفه، بحث‌ها و گره‌هاي لفظي است و ما اصلاً مشكل عقلي نداريم. مثل كسي كه عقل ندارد و همه دنيا را بدون مشكل مي‌بيند. اصلاً فلسفه تحليلي سفارش اين است و مي‌گويد تمام دعواها و بحث‌هايي كه حكما و فلاسفه كرده‌اند. و اين همه كتابهاي قطور و اخلاق نظري و الهيات به وجود آوردند علت همه اينها سوء تفاهم لفظي بوده است. اصلاً مشكلي وجود ندارد. اين بزرگترين شاهكار فلسفه آنگولاجاكسون است. فلسفه لينگوويستيك و فلسفه زباني يا فلسفه تحليلي اين است كه بالاترين سطح فلسفه آنان مي‌باشد. امريكا كه اصلاً چند قرن است كه بوجود آمده است و اروپايي‌هايي كه از كشورشان فرار كردند و يا آنها را بيرون كردند به امريكا رفتند و زير پرچم انگليس كشور تشكيل دادند و بعداً هم مستقل شدند پس امريكا چيزي به نام تاريخ و فرهنگ ندارد. و كشورهاي بي‌تاريخ مي‌باشد. و با اروپا فرق مي‌كند. كه اينها فرهنگ و تاريخ دارند. چرا توجهات به فرهنگ بي‌تاريخ‌ترين كشور جلب مي‌شود؟ براي اينكه پول و زور و رسانه دارد نه به دليل اينكه منطق و استدلال دارد و قوي‌ترين حرفهاي فلسفي آنجا زده شده است. اما اين مغالطه هميشه غالب است. و حتي در وراي ذهن من و شما هم هست. وقتي‌كه صحبت از يك فيلسوف غربي يا امريكايي مي‌شود فوري حرف او را بزرگ مي‌دانيم اما وقتي صحبت از يك فيلسوف شرقي يا هندي مي‌شود. حرف او را نقد مي‌كنيم. اينها مسائلي است كه به‌صورت ناآگاهانه به آنها معتقديم. و جزء اعتقادات پس پرده است.

پس ادا درآوردن غير از فهم مطلب است. يكي از سوء تفاهم‌هايي كه سر مسأله توليد علم و نحوه انتقال علوم از جهان اسلام به غرب پيدا شده است و خيلي‌ها بر آن مشكل دارند و در اين گرداب گير افتاده‌اند همين مي‌باشد و مشكل الآن هم نيست بلكه مربوط به قرن 17 و 18 ميلادي در غرب و در 100 سال اخير در جهان اسلام مي‌باشد. مشكل اين است كه مي‌گويند چون در غرب تكنولوژي از وقتي شروع شد كه آنها متافيزيك را رقيق كردند و آن را ضعيف و حذف نمودند و الهيات مسيحي و الهيات عقلي و فلسفي را كنار گذاشتند و گفتند كه ما اصلاً الهيات نمي‌خواهيم بلكه ما مي‌خواهيم زندگي‌مان ار بكنيم. و هدف آفريده شدن جهان براي ما مهم نيست. آنها گفتند كه ما از اين به بعد به غايت جهان كاري نداريم بلكه ما با مكانيزم جهان كار داريم. به نظر ما نه تنها جهان و انسان غايت ندارد پس سياست و فلسفه هم غايتي ندارد. و اينها حرف آدم‌هاي بي‌كار است. اينكه چرا آمده‌ از كجا آمده‌ام به كجا مي‌روم حرفهاي مفت است. و سرت را زير بينداز و فكر كني كه چگونه مي‌شود بهتر زندگي كرد. و اينكه چگونه مي‌شود كه كمتر زحمت كشيد و بيشتر لذت برد. و مسئوليت و تكليف و هدف و غايت را انكار كردند شعار فرانسيس بكن كه پدر علوم تجربي و علوم جديد و در اواخر قرون وسطي جزء شاگردان دانشگاههاي اسلام بود اين بود كه «از اين به بعد ديگر اهميت ندارد كه جهان و انسان چرا هست. آنچه مهم است آن است كه چه كنيم كه بيشتر از دنيا استفاده كنيم و لذت ببريم» يعني سرت را بالا نگير بلكه سرت را پايين بينداز و راهت را ادامه بده. فرهنگ شرقي و مرتازهاي هندي و چيني كه تحت عنوان عرفان‌هاي شرقي مطرح هستند جهت عكس اروپايي‌ها را گرفتند. و گفتند كه نبايد پايين را نگاه كرد بلكه بايد گوشه‌اي نشست و سر را بالا گرفت و در 40 و 50 سال زندگي فقط بايد در عوالم معنوي فكر كرد.

و به حق و باطل و تكليف و اقتصاد و جامعه كاري نداشت. و علم و سياست و نوع پوشش و غذا را بايد كنار گذاشت. و بايد به محتويات عالم فكر كرد و با اطراف كاري نداشت. ولي فرهنگ اسلامي با هر دو تفريط مبارزه مي‌كند و مي‌گويد كه هم بايد به چرايي زندگي و هم به چگونگي زندگي انديشيد و بايد درست زندگي كرد و در حوزه مادي و معنوي، امروز نبايد با فردا مساوي باشد. و بايد عقل را بكار انداخت كه جامعه‌اي كه از عقل خود استفاده نكند جامع ديني نيست. در فرهنگ اسلامي آدمي از عقل استفاده نمي‌كند آدم متدين نيست و عقل را به كار انداختن و حل مشكلات عبادت است. بعضي‌ها مي‌گويند كه ما هميشه مشغول زندگي مساوي هستيم پس كي ترقي معنوي و عبادت بكنيم» اين سوال در فرهنگ غرب و شرق بي‌جواب است و يك جواب در فرهنگ اسلامي دارد و اين است كه همان لحظه‌اي كه دنبال درس و دانشگاه و كار هستي همان‌ها عبادت هستند به شرط اينكه با توجه به هدف درست انجام بشوند. پس آزمايشگاه يك فرد مسلمان به منزله مسجد اوست و كارخانه او نيز محل عبادت او مي‌گردد. هر جا كه هست براي او مسجد مي‌شود البته اگر با هدف الهي و انساني عمل كند. خانه‌داري و رسيدگي به فرزند و همسر و احترام به پدر و مادر همه عبادت است ولي بايد به هر دوي دنيا و آخرت رسيدگي كرد. در روايت است كه «اگر كسي دنيايش را به خاطر آخرت و يا آخرتش را به خاطر دنيا رها كند هيچ كدام از ما نيستند» اينها حرفهاي بديهي نيست آخرين و جنجالي‌ترين بحث‌هاي فلسفي در دنيا همين‌هاست و هنوز جوابي براي اينها ندارند. غربي‌ها متافيزيك را كنار گذاشتند تا علم رشد كند. در حالي‌كه در جهان اسلام علم زير سايه متافيزيك رشد كرد. آنها گفتند كه بين علم و متافيزيك تضاد وجود دارد و يا بايد به الهيات و تقدير و مبدا و معاد معتقد بود و بحث‌هاي عقلي و فلسفي و الهياتي كرد يا در آزمايشگاه بحث تجربي استقرائي آزمايشگاهي كرد. اين دو با هم سازگار نيست. اين نقطه شروع انحراف تمدن جديد غرب بود. گفتند كه ديگر علم كنيز فلسفه و دين نيست بلكه علم مستقل است. اما با كمال تأسف الآن علم كنيز سرمايه‌دارها و صاحبان قدرت شده است. علمي كه از حوزه اخلاق و الهيات كنار كشيده شد و سكولاريزه گرديد. الان در خدمت استعمار جهاني و آدم‌كشي و تكنولوژي مواد مخدر و سكس و خشونت و دروغ‌گويي و شستشوي مغزي و جنگ رسانه‌اي درآمده است. غربي‌ها وارد دانشگاههاي اسلامي شدند و گفتند : «كه ايدئولوژي و تقيد و تعهد، تعصب است بلكه علم بايد آزاد باشد» آزادانديشي به مفهومي كه غربي‌ها مي‌گويند نه تفكر آزاد از استبداد و كليشه و سنت‌هاي غلط است بلكه تفكر آزاد از تعهد و مسئوليت انساني است و كم‌كم تبديل به تفكر آزاد از منطق شد و به نسبي‌گرايي و شكاكيت رسيد و به اين رسيد كه همة مفاهيم تاريخي هستند و ما هيچ مفهوم فراتاريخي نداريم لذا هيچ حكم فراتاريخي و شريعت ابدي وجود ندارد. منشأ همه اينها از اين نوع تفكرات است. غربي‌ها گفتند كه «فارغ از هر نوع ايدئولوژي و تعهد و مسئوليت بايد آزاد انديشيد تا علم رشد كند. بايد فارغ از متافيزيك و الهيات و عقل فلسفي بسته، انديشيد» دانشگاه و دانشجو هم قبول كردند كه هيچ تعهدي نسبت به هيچ اصل پيشينه‌اي نداشته باشند و آزادانه شروع به تفكر كنند، و بي‌طرف باشند» و از آزادانديشي، بي‌طرفي و لاقيدي و بي‌تعهدي نسبت به انسان و خدا را نتيجه گرفتند و حق‌الله و حق‌الناس را فراموش كردند. و گفتند : علم براي علم و هنر براي هنر است و اينكه علم و هنر در خدمت ايدئولوژي و در خدمت به خلق و در خدمت ارزش‌هاي اسلامي باشد درست نيست. پس «علمي شدن به معني بي‌طرف بودن و معني نداشتن حق و باطل» گرديد و بي‌تعصبي تبديل به بي‌تفاوتي شد و اين‌گونه هم نماند. بعدها براي كارهاي علمي، قيمت پيشنهاد كردند و براي ساخت سلاح‌‌هاي شيميايي دانشمندان را خريدند. اين‌گونه بود كه تحت عنوان مبارزه با سنت و تعصب و خرافات و ارتجاع كل هنرمندان و دانشمندان را از جبهه خدا و حق و از كنار محرومين و ضعفا بيرون كشيدند و در اردوي سرمايه‌دارها و استعمارگران و امپرياليسم بودند. همه دانشمنداني كه بمب‌هاي كشتار جمعي مي‌سازند جاني و جلاد نيستند بلكه اغلب آنها انسانهاي دانشگاهي هستند كه حرفهاي روشن فكري هم مي‌زنند.

مگر هر كسي كه در خدمت استكبار جهاني در آمده است جاني بالفطره است. بلكه آنها عالم بي‌تعصب هستند. عالمي هستند كه مي‌گويند ما به چرايي و غايت و هدف و ايدئولوژي كاري نداريم بلكه علم براي علم است و ما مي‌خواهيم به مسائل، علمي نگاه كنيم. اين‌گونه مي‌شود كه اگر به مسائل علمي نگاه كردن به اين معني مي‌شود هر كسي پيشنهاد قيمت بالاتر دهد دانشمند را مي‌خرد» الآن بسياري از دانشمنداني كه در آزمايشگاههاي غرب كار مي‌كنند عاشق علم هستند. نظريه نسبيت اينشتين در خدمت چه كسي قرار گرفت؟ در خدمت بمباران ناكازاكي و هيروشيما قرار گرفت. جالب است كه در آن زمان ژاپن تسليم شده بود اما امريكا براي آزمايش بمب‌هاي خود، اين دو شهر را بمباران كرد. بعد از بمباران هيروشيما مي‌خواستند شهر ديگري غير از ناكازاكي بمباران شود. خلبان مي‌گويد : من آن شهر ديگر را پيدا نكردم و گفتم كه دارم برمي‌گردم. از برج فرماندهي پرسيدند كه آيا سر راهت هيچ شهر ديگري نيست؟ من گفتم : چرا يك شهر هست. دستور دهيد كه بمب را همانجا بينداز» از ژاپني‌ها بايد پركاري و تلاش و پيگيري را ياد گرفت مثلاً ژاپني‌ها به دولت فشار مي‌آورند كه تعطيلات را كم كنيد. اما خيال نكنيد ژاپن، آش دهان‌سوز است بلكه حكومت و ملت ژاپن، يك ذره استقلال ملي و سياسي ندارند و نمي‌توانند كوچكترين تصميم را براي خودشان بگيرند. كره جنوبي و ژاپن اصلاً تصميم‌ساز نيستند. نوبل كه جايزه صلح نوبل به نام او مي‌باشد مخترع ديناميت است. جالب است كه جايزه صلح جهاني به نام مخترع ديناميت درست كرده‌اند. اينها سرنوشت علم و تكنولوژي بدون غايت و هدف مي‌باشد. علم سكولار، علم بدون الهيات است. علمي كه با فداكاري ندارد. غربي‌ها دانش را ارزش جدا كردند و به ضد ارزش وصل نمودند بايد توجه كرد كه اصلاً علم و تكنولوژي و هنر بي‌طرف ندارد اگر تخصص و هنر و عرضه انسان در خدمت مردم و محرومين و فقرا نباشد و در صف خدا و توحيد و عدالت نباشد حتماً در صف ظلم و ضد خدا و ضد مردم است. ولي ممكن است عالم و دانشمند آگاه به مسائل و مقصر نباشد و از بسياري از مسائل و اطلاع هم نداشته باشد اما او با ناآگاهي خود به سودجويان كمك مي‌كند. ممكن است كسي پشت كامپيوتر نشسته است اصلاً در ذهنش تجاوز به حقوق بشر، صدمه زدن به ديگران، جنايت كردن و يتيم كردن بچه‌ها نباشد بلكه فقط كار علمي انجام مي‌دهد. اما بايد شعور داشته باشد و از خودش بپرسد كه اين تخصص من در خدمت چه چيزي و چه كسي قرار مي‌گيرد و تكليف علم و تخصص من با متافيزيك الهيات و اخلاق و مبدا و معاد چه مي‌شود. او در نتيجه ناآگاهي خود عملة آماتور ظلمه مي‌شود. و بسياري از آنها پول زيادي هم نمي‌گيرند و آماتور و عاشق علم هستند ولي عاشق احمق علم مي‌باشد. حماقت معني‌‌‌اش همين است. احمق كسي است كه علت كار را نمي‌پرسد. احمق و سفيه با مجنون و ديوانه فرق دارند. احمق به معناي خل و چل نيست. ديوانه كسي است كه او را بايد به تيمارستان ببرند احمق را به تيمارستان نمي‌برند بلكه احمق‌ها كل جامعه را به ديوانه خانه تبديل مي‌كنند چون احمق كسي است كه سرش را پايين انداخته و كاري را انجام مي‌دهد ولي علت آن را نمي‌داند ولو متخصص و پركار و ثروتمند هم است. احمق‌ها كساني هستند كه نمي‌دانند كه هزينه و فايده كار انجام شده چقدر است و اينكه كار از كجا شروع مي‌شود چرا شروع مي‌شود و به كجا ختم مي‌گردد. فقط يك چيز را مي‌فهمد و آن اينكه سرش را پايين بيندازد و مثل چرخ دنده‌هاي ماشين كار انجام دهد. و توليد براي مصرف و مصرف براي توليد انجام دهد. حضرت امير مي‌فرمايند : «مؤمن كسي است كه از خودش اين سه سؤال را بپرسد كه من از كجا آمده‌ام و براي چه آمده‌ام و به كجا مي‌روم» اينها سؤالهايي است كه احمق‌ها از خودشان نمي‌پرسند ولو اينكه متخصص باشند. و جامعه بشري هر چه ضرر مي‌بيند از حاكمان و مديران احمق است. اصلاً يكي از زواياي انحراف غرب، تفكيك علم از الهيات است. و اينكه پيشرفت علم را با پيشرفت الهياتو دين يكي دانستند. در غرب، در مجهولات دنبال خدا مي‌گشتند يعني هر چيزي را كه نمي‌شناختند به خدا نسبت مي‌دادند بعد از مدتي كه آن مطلب را مي‌فهميدند مي‌گفتند «خوب ديگر احتياج به خدا نيست» يعني در تاريكي‌ها دنبال خدا مي‌گشتند. اما در فرهنگ اسلامي باشد در روشني به دنبال خدا گشت نه در تاريكي. و انسان هر مطلبي را كه نمي‌فهمد مثلاً چگونه زلزله مي‌شود يا چگونه باران مي‌آيد و چگونه بيماري شفا پيدا مي‌كند تازه همان جاست كه بايد خدا را بشناسد. نه اينكه مطلبي را كه نمي‌فهمي به خدا نسبت بدهي و نتيجه آن، اين مي‌شود كه هر چه علم پيشرفت كند خدا عقب‌نشيني مي‌كند. در غرب هر چه علم جلو مي‌آمد دين و الهيات و ارزش و اخلاق عقب مي‌رفت. در فرهنگ اسلامي درست برعكس بود و جامعه بي‌سواد جزيره‌العرب را كه 10 نفر باسواد داشت با شعارهاي متافيزيكي تبديل به پيشرفته‌ترين جامعه از لحاظ تمدن و علم و فرهنگ و اقتصاد و قدرت و ثروت كرد. يعني زير سايه اخلاق و متافيزيك و الهيات و عقل و عدالت و ارزش‌ها، علم اين‌قدر پيشرفت كرد. در فرهنگ اسلامي در روشنايي بايد دنبال خدا گشت چون كه خدا نور است. و لذا هر زمان مكانيزم جهان از نظر علمي شناخته شد الهيات و دين عقب‌نشيني نمي‌كند. الهيات اسلامي علم را زير سايه خودش پرورش مي‌دهد. توجيه و تفسير مي‌كند و به آن جهت مي‌دهد. بنابراين پيشرفت انسان يك لكه ترديد و سؤال براي خدا نيست براي اينكه خود انسان هم آيت‌الله  قدرت خداست. بعضي‌ها از روي انسان به نفي خدا مي‌رسند از انسان كه بزرگترين شاهكار خداست، انكار خدا مي‌رسند. بلكه بايد از اينها به وجود خدا رسيد.

از كشفيات انسان، الهيات بايد تقويت بشود نه اينكه تضعيف گردد. مثلاً مي‌گويند هوش مصنوعي و رباتها كه ساخته شده‌اند خلقت الهي زير سؤال مي‌رود. در حالي‌كه اگر انسان هر قدر در ساختن چيزهاي مختلف موفق باشد قدرت خدا بيشتر ثابت مي‌شود يعني خدا موجودي را خلق كرده است كه چه كارهايي مي‌كند. بعضي‌ها فكر مي‌كنند پيشرفت انسان پيشرفت خداست، اتفاقاً با ساخت ربات و خلقت و قدرت الهي به اثبات مي‌رسد. خداوند راجع به انسان گفت : تبارك‌الله احسن الخالقين. چرا كه انسان موجودي است كه مي‌تواند آفرينش‌گري كند. در فرهنگ غربي هر چه علم و تكنولوژي پيش مي‌رفت خدا و الهيات و دين تضعيف مي‌شد. و الآن به خرافات و نسبي‌گري تبديل شده است و هر كسي هر چيزي مي‌خواهد مي‌گويد و نظر همه محترم است. ولي در فرهنگ اسلامي هر چه انسان جلوتر رفته است الهيات اسلامي بيشتر ثابت شده است. پس الهيات اسلامي هيچ موقع تضعيف نمي‌شود. اما در غرب برعكس بود. پس در فرهنگ اسلامي علم در طول مابعدالطبيعه و الهيات و فلسفه است نه اينكه در عرض آن باشد پس هيچ تضادي بين علم و الهيات نمي‌باشد مي‌شود از يك طرف بر عليت  مقتضيات ذات تكيه كرد و به‌عنوان يك فيلسوف و حكيم امور ذاتي و عرضي و امور طبيعي و قصري را از هم تفكيك كرد و از يك طرف نفي تجربه و سد باب پيشرفت عل ننمود. نگاه فيلسوف به حركت با نگاه فيزيك‌دان به حرك البته دو نوع نگاه است اما منكر همديگر نيستند. مي‌توان به‌عنوان يك فيلسوف يا متافيزيك‌دان عقل‌گراي متأله، حركت را بر اساس قوه و فعل تفسير و تعريف كرد و در عين حال در فيزيك و مكانيك هم حركت را فرموليزه نمود. اينها هيچ منافاتي با همديگر ندارند و متافيزيك‌دان مي‌تواند از علت فاعلي و غايت و چرايي حركت و فلسفه تحول در جهان بحث بكند و همان فرد مي‌تواند از زاويه ديگري راجع به كيفيت هندسي و تعريف رياضي تحولات طبيعي بحث كند. نگاه از دو سطح به پديده‌هاي عالم كه يكي تغيير فلسفي و ديگري تغيير علمي است. هم ممكن است و هم لازم مي‌باشد. آخرين نكته كه خيلي مطرح مي‌شود و خيلي‌ها با مغالطه جواب آن را مي‌دهند و بعضي هم كه از حوزه تفكر ديني جواب مي‌دهند، غلط جواب مي‌دهند آن است كه براي تفسير علمي و تجربي از جهان و طبيعت لازم نيست كه تبيين مابعدالطبيعي را از جهان انكار كرد. نه تنها لازم نيست بلكه با انكار مابعدالطبيعه، خود علم ست مي‌شود چنانكه الآن در 40 و 50 سال اخير اين اتفاق افتاده است. در دهه‌هاي اخير تفسير علمي قطعي نداشتن جزء بديهيات در فلسفه علم و معرفت‌شناسي غرب مي‌باشد و تفسير علمي متكي بر يك مفهوم متافيزيك و پارادايم فلسفي است كه غربي‌ها از آن به اپي‌سيستم تعبير مي‌كنند و هر تفسير علمي و تجربي در قالب يك اپي‌سيستم خاص معني مي‌دهد يعني مي‌گويند ما پيكر واحد و پيوسته‌اي به نام علم نداريم. و چيزي به نام متد علمي و پيشرفت علم وجود ندارد. چون پيشرفت علم به معني آن است كه علم يك مجموعه واحد پيوسته‌اي است كه در يك مسير طولي و خطي و زنجيره‌اي مدام تكامل پيدا مي‌كند. الآن مي‌گويند نه تنها علوم با هم ارتباطي ندارند نظريات داخل يك علم هم با هم ارتباط منطقي ندارند. بنابراين اصلاً ما هيچ پيكره واحد به هم پيوسته‌اي به نام علم نداريم كه بتوان گفت : علم متدي دارد كه تكامل پيدا كرده است. آخرين نظريات در فلسفه علم در غرب مي‌گويند كه ما چيزي به نام تكامل علم نداريم آن چيزي كه هست بحران علم است بعد از آنكه به اسم علم و تجربه و علوم جديد اخلاق و عرفان، فلسفه و الهيات و حتي عقل فلسفي را زير سؤال بردند همان علم الآن تبديل به جوجه لاغري شده است كه با هر بادي زمين مي‌افتد. دوستان را براي آشنايي با سير نظريات فلسفي علم معرفت‌شناسي لاكاتوس و كوير و معرفت‌شناسي توماس كهن و فرياربند ارجاع مي‌دهم. كه اينها آخرين نظريه‌پردازان فلسفي علم در غرب هستند كه در اين 3 و 4 دهه اخير بوده‌اند.

خلاصه نظريه‌هايشان اين است كه تاريخ علم غيرعقلاني بوده است و علم هيچ ارتباط منطقي نداشته و ندارد بنابراين ديگر فلسفه علم منتفي است و ما حداكثر از جامعه‌شناسي علم و روان‌شناسي عالمان مي‌توان سخن بگوييم از فلسفه علم نمي‌توان سخن گفت. و امروز متد علمي و تعريف و موضوع علم همه بي‌معنا شده‌اند و علم را اگر بتوان حداكثر مي‌توان به‌عنوان تعريف كرد و حتي به نظر ما علم را حتي به غرض و غايت هم نمي‌توان تعريف كرد و حداكثر به نتايج پراكنده نظريات علمي مي‌توان تعريف نمود.

بنابراين ما ديگر چيزي به‌عنوان قلمرو واحد و مشخص علم كه بتوان آن را در برابر فلسفه و الهيات و حتي خرافات نشان داد نداريم. مي‌گويند : ما يك زماني مي‌گفتيم غير از علم تجربي همه چيز خرافه است حتي دين و مذهب و عرفان و اخلاق و فلسفه خرافه هستند اما امروزه مي‌گوييم كه علم نيز خرافه است و همه خرافات به يك اندازه علمي هستند» يك روزي مي‌گفتند «آن گزاره و جمله‌اي علمي است كه با تجربه بشود آن را اثبات كرد يا حداقل با تجربه بشود آن را ابطال نمود» اولاً با تجربه نه چيزي اثبات مي‌شود و نه ابطال مي‌گردد. چون اگر تجربه را از عقل و متافيزيك جدا كنيم چيزي را اثبات يا ابطال نمي‌كند. فقط گزارش جزئي موردي از يك مورد خاص مي‌باشد. مي‌گويند «امروز بايد سرمان را پايين بگيريم و بگوييم كه حتي علم نيز خرافه است و ما معرفت علي نداريم. و ما هيچ ملاكي براي علمي بودن و يا غيرعلمي بودن مطالب نداريم. بنابراين حتي خرافات هم مي‌توانند علمي باشند.» يعني كساني‌كه گفتند : «متافيزيك خرافه است چون تجربي نيست حالا مي‌گويند : خرافات هم علمي است چون علم هم خرافه است» اينها سرانجام علم سكولار و بي‌طرف و علمي كه به اخلاق و متافيزيك كاري نداشت مي‌باشد. الان مي‌گويند كه ما فقط در صورتي مي‌توانيم تفسير علمي را موقتاً بپذيريم و آن هم زماني است كه بگوييم تفسير علمي محتاج به مبناي مابعدالطبيعه و فلسفي است كه متأسفانه آن مبنا را هم نداريم. بنابراين هنگامي كه ارتباط علم با فلسفه و متافيزيك قطع شد ابتدا علوم تجربي ضرر مي‌بينند همچنان كه ضرر ديدند پس بايد توجه داشت كه در صورت انكار تغيير مابعدالطبيعه از عالم تفسير علمي از جهان را هم نمي‌توان قبول كرد. چنانچه در غرب بعد از يك قرن به اين نتيجه رسيده‌اند و امروز در فلسفه علم و معرفت‌شناسي جديد غرب بعد از قطع ارتباط علم با الهيات و فلسفه، معرفت ديني و وحياني، معرفت و علم نيست بلكه خرافه و سليقه است و بعداً گفته شد كه معرفت فلسفي و عقلي غيرتجربي هم معرفت نيست و آنها هم خرافه است، امروز گفته مي‌شود كه معرفت علمي نيز معرفت نيست يعني تجربه هم علم نيست يعني وقتي در ميزان اعتبار تجربه مبالغه‌هاي پوزوتيويستي مي‌شود و معرفت ديني و عقلي و شهودي، انكار مي‌شود نتيجه بلافصل اين افراطي‌گري بعد از مدتي به انكار خود معرفت تجربي و رد صلاحيت علوم جديد منجر مي‌شود و شده است غربي‌ها امروزه مي‌گويند كه ما اعتراف مي‌كنيم كه بايد نگاه علي و الهي و عقلي به انسان و جهان را نخست پذيرفت تا پس از آن بتوان نگاه هندسي، رياضي و تجربي به طبيعت و جهان را تثبيت كرد ولي متأسفانه چون ما هيچ مابعدالطبيعه فلسفي و الهي را قبول نداريم بايد از علم هم صرف‌نظر بكنيم فقط مي‌گوييم علم عبارت از گزاره موقت است براي آنكه مشكلات عملي ما را حل كند. ابطال‌ها علم نيست بلكه يكسري حدس است و يكسري ابطال است و روي هيچ كدام هم نمي‌شود سوگند علمي خورد كه اين مطلب واقعاً از عالم واقع گزارش مي‌دهد.» زماني غربي‌ها مي‌گفتند : نه تنها علوم طبيعي علم هستند بلكه علوم انساني هم مثل علوم طبيعي هستند و علم محض تجربي‌اند و لذا مي‌گفتند : انسان‌شناسي هماني است كه ما مي‌گوييم. و لذا علوم انساني و انسان‌شناسي ديني و الهي هم مزخرف است. امروز مي‌گويند : نه تنها علوم انساني مثل علوم تجربي نيستند بلكه، اصلاً علوم انساني علم نيستند و تنها يك سري حدسيات و گزاره‌ها و نظريه هستند اظهار مي‌كنند كه حق علوم طبيعي هم علم نيستند. شما به افراط و تفريط‌ها در اين قضيه توجه كنيد كه الآن بت كردن علم تبديل به افكار علم و همه معرفت‌ها شده است كه معني نسبي‌گرايي و شكاكيت همين است.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS
حاج محمد کوثری