تبليغاتX
یادداشت های مهرپویا همت پور

خیبر خیبر یا صهیون جیش محمد قادمون

درباره وبلاگ
بازديد كننده گرامي.
از اينكه به اين وبلاگ ابراز لطف نموده ايد سپاسگذارم. اين وبلاگ متعلق به اينجانب مهرپويا همت پور مي باشد . اخباري كه از سايت هاي ديگري اقتباس گرديده اند صرفا جهت بهره برداري قانوني و شرعي شما مي باشد.كليه حقوق يادداشت ها و مقالات و اخباري نيز كه با نام بنده در اين وبلاگ قرار دارند نيز منحصرا متعلق اينجانب بوده و هر گونه استفاده بدون اجازه از آنها غيرقانوني و قابل پيگرد مي باشد.
نظرات سازنده شما پله موفقيت اين وبلاگ است. لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب نظرات و انتقادات خود را در وبلاگ اعلام فرماييد.
پیوندهای روزانه
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
آمريكا در حسرت جايگاه قاضى جهانى
نويسنده: سید عبدالمجید زواری*
منبع:‌ باشگاه انديشه 24/12/84

اين مقاله توسط آقاي سيد عبدالمجيد زواري براي سايت باشگاه ارسال شده است/ با تشكر از ايشان

 

چهارشنبه گذشته وزارت امور خارجه امريكا طبق روال سال هاى گذشته اقدام به انتشار گزارشى درباره نقض حقوق بشر در ديگر كشورها نمود.

گزارش سالانه مزبور هفت ديدگاه را در نظر گرفته كه شامل اجراى قوانين، حقوق سياسى، نژادى و نقض حقوق بشر در ساير كشورها مى شود.

در اين گزارش نكات جالبى وجود دارد كه با تامل در آنها مى توان به معيارهاى دوگانه مقامات كاخ سفيد درباره مقوله هايى از جمله حقوق بشر پى برد. در اين گزارش امريكايى ها در حالى كشورهايى مانند ايران و سوريه را به نقض حقوق بشر متهم مى سازند كه در قبال كشورهاى دوست امريكا كه در آنجا زنان از ابتدايى ترين حقوق مانند حق راى يا اجازه رانندگى محروم هستند سكوت اختيار شده است. نكته جالب ديگر درباره اين گزارش اين است كه براى اولين بار وزارت خارجه امريكا با توجه به رسوايى هاى پيش آمده مجبور شده است در گزارش خود اشاره بسيار كوتاهى همراه با توجيه سياست هاى ضد انسانى در زندان هاى گوانتانامو، ابوغريب و ديگر زندان هاى مخفى سازمان سيا بنمايد.

همچنين اين گزارش بدون اشاره به اينكه رژيم صهيونيستى با كشتار بى رحمانه زنان و كودكان فلسطينى، حقق بشر را نقض كرده مدعى است كه اسراييل به طور كلى حقوق بشر شهروندان خود را محترم شمرده است.

در اين گزارش چين، روسيه، ونزوئلا، تايلند، فيليپين و... نيز به نقض حقوق بشر متهم شده اند كه البته با واكنش شديد اين كشورها مواجه شده اند.

در واكنش به گزارش وزارت خارجه امريكا، دولت چين با رد گزارش فوق فهرستى از مشكلات حقوق بشرى امريكا را از نقض حقوق بشر گرفته تا جنايت منتشر كرد. در گزارش منتشر شده توسط چين آمده است: ما از دولت امريكا مى خواهيم با مشكلات حقوق بشرى خودش دست و پنجه نرم كند و اقدامات عملى انجام دهد تا اوضاع حقوق بشرى اش بهبود يابد.

روسيه در بيانيه اى ضمن انتقاد از برخورد دوگانه امريكا با وضع حقوق بشر در جهان با توجه به عملكرد امريكا در عراق و افغانستان كه خلاف همه اصول انسانى و موازين

شناخته شده است تاكيد كرد: اين برخورد دوگانه امريكا، مانع گسترش روابط مسكو -واشنگتن مى شود.

وزارت امور خارجه امريكا در حالى در گزارش ساليانه خود كشورهاى ديگر را به نقض حقوق بشر متهم كرد كه به اعتقاد اكثر كشورها ومراجع ذيصلاح، خود بزرگ ترين ناقض حقوق بشر مى باشد.

به فاصله كوتاهى پس از انتشار گزارش وزارت خارجه امريكا، «ميگوئل تينگرسالاس» استاد تاريح دانشگاه كاليفرنيا اعلام كرد به دليل انتقاد از سياست هاى جرج بوش مورد بازجويى پليس فدرال قرار گرفته وماموران FBIبا حضور دردفتركارش، ضمن ترساندن و تهديد او از وى بازجويى كرده اند.

از سوى ديگر براساس يك نظر سنجى كه پايگاه اينترنتى فايننشال تايمز روز شنبه منتشر كرد، جايگاه سياسى بوش به پايين ترين حد خود رسيده و دو سوم مردم اين كشور به وى اعتماد ندارند. به نوشته فايننشال تايمز، بيش از ۷۰ درصد مردم امريكا بر اين عقيده هستند كه مسيرى كه دولت امريكا انتخاب كرده، كشور را به سوى اهداف درستى هدايت نمى كند.

به نوشته اين رسانه اينترنتى، اعتماد به بوش حتى در ميان جمهورى خواهان نيز به پايين ترين حد رسيده است و اكنون اين سوال براى برخى از حاميان سابق جورج بوش مطرح است كه آيا وى در سه سال باقى مانده از دوره رياست جمهورى خود، قادر به اصلاح انحرافاتى كه ايجاد كرده، خواهد بود يا نه.

فايننشال تايمز به نقل از «ادرولنيز» يك مشاور برجسته رونالدريگان كه اكنون به عنوان يك متخصص امور راهبردى مطرح است، نوشت: اگر قرار بود براساس نظام پارلمانى راى گيرى شود، به جورج بوش راى اعتماد داده نمى شد.

همچنين پل اينگرام يكى از كارشناسان ارشد موسسه مطالعات امنيت امريكا و انگليس تصريح كرد: دولت امريكا از رژيم هاى ديكتاتورى حمايت مى كند و به عقايد مردم و دموكراسى واقعى اهميت نمى دهد. وى افزود: با اينكه انتخابات از مهم ترين ابزار دموكراسى است اما امريكا هيچ گاه به آراء مردم احترام نمى گذارد و تنها به منافع خود مى انديشد.

لازم به ذكر است امريكا در حالى خود را مدعى و متولى حقوق بشر معرفى مى كند كه افشاى گسترده جنايات و شكنجه هاى نيروهاى امريكايى در زندان ابوغريب و گوانتانامو و كشتار مردم بى دفاع عراق و افغانستان، حمايت هاى همه جانبه از جنايت هاى رژيم صهيونيستى و برخوردهاى دوگانه درمورد انتخابات عراق و حماس وهمچنين شنود غيرقانونى مكالمات شهروندان امريكايى و تجاوز به حريم خصوصى افراد و همچنين محدود شدن آزادى بيان و سانسور خبرى گسترده در امريكا موجى از اعتراضات گسترده را در امريكا و ديگر نقاط جهان عليه سياست هاى بوش و تيم نومحافظه كاران به راه انداخته است و مردم جهان به خوبى از ماهيت ادعاهاى دروغين امريكا در مورد مقوله هايى مانند حقوق بشر، آزادى بيان، دموكراسى و ... آگاهى دارند.

 

* دانشجوی کارشناسی ارشد روابط بین الملل

magidzawari@yahoo.com

www.magidzawari.parsiblog.com

 

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
دورنمای مذاکره با امریکا
تحلیلی از رویکردهای گوناگون پیرامون مذاکره ایران و امریکا

 

تندروهای کاخ سفید پاسخ مثبت ایران را جهت شرکت در مذاکرات مربوط به عراق، به "دام" تعبیر کرده اند. به اعتقاد آنان دعوت ایران به مذاکره به مفهوم به رسمیت شناختن نقش ونفوذ ایران در عراق است، ضمن آن که این کار به معنای تسلیم ابرقدرت جهان در برابر رژیمی است که مسئولان آمریکایی بارها از آن به عنوان دولت متمرد وحامی تروریسم یاد کرده اند ودر حال حاضر با فعالیت های هسته ای خود واشنگتن را به چالش جدیدی کشانده است.

اما میانه روها قائل به آنند که مذاکره با تهران به مثابه فرصتی جهت خروج از تنگنای عراق امری ضروری محسوب می شود. در عین حال تاکید طرفداران مذاکره آن است که نشست با نمایندگان ایران تنها باید منحصر به مسایل عراق باشد وموضوعات دیگری چون پرونده هسته ای نباید مطرح شود، چون ایرانی ها از این طریق چه بسا به کسب امتیاز پرداخته ودر روند اجماع هم پیمانان آمریکا علیه خود خلل ایجاد خواهند کرد. از این رو توصیه سیاستمدارانی چون "جیم هوگلند" به جرج بوش آن است که روش رونالد ریگان را در مذاکره با گورباچوف در پیش گیرد، به این معنا که به طرف مقابل اعتماد نکرده ودر هر گام از مذاکره دقت وهوشیاری لازم اعمال گردد.

چنین رویکردی کم وبیش در داخل ایران نیز به چشم می خورد. در جایی که برخی مذاکره با آمریکا را جزء خطوط قرمز قلمداد می کنند، گروهی دیگر از آن استقبال کرده وآن را فرصتی تاریخی برای حل مشکلات دیرینه می پندارند. با این حال رهبر انقلاب ضمن تاکید بر عدم مذاکره در باره مسایل غیر عراق، مذاکره محدود ومشروط را که در چهارچوب منافع ملت عراق باشد تجویز نموده ونمایندگان ایرانی خود را برای گفت وگو با همتایان آمریکایی خود آماده می سازند.

بعید است مذاکرات دو طرف نتایج چندان قابل ملاحظه ای در برداشته باشد وبه تعبیر برخی ناظران چنین نشستی بیش از آن که به دستور جلسه بپردازد، نوعی محک زدن برای دو طرف محسوب می شود. با این حال نخستین جلسه می تواند سرنوشت مذاکرات را رقم زند، بدین معنا که یا مذاکرات به کلی مسدود می شود ویا دو طرف به نقاط اشتراکی دست خواهند یافت که می تواند بستر ادامه گفت وگوها را در آینده فراهم آورد.

از سوی دیگر نقش عراق ودولتمردان این کشور در سرنوشت مذاکرات قابل توجه خواهد بود. تاکید گروه های سیاسی واز جمله گروه های نزدیک به ایران آن است که عراق تبدیل به معرکه فیمابین تهران وواشنگتن نگردد چون عراقی ها ناچار به پرداخت هزینه درگیری میان آمریکا وایران خواهند بود.

به نظر آنان جمهوری اسلامی ایران می تواند با نزدیکی به واشنگتن به ثبات وامنیت عراق وپیشبرد روند سیاسی در این کشور کمک کند واین در حالی است که دولت بوش علیرغم شعارهای مکرر در انجام این ماموریت ناکام بوده است. از این رو"ائتلاف یکپارچه عراق" به طور رسمی وساطت وآماده سازی مذاکرات را برعهده گرفته است. با این تفاصیل عراقی ها تمایل زیادی به موفقیت مذاکره خواهند داشت وآن گونه که ابراهیم جعفری تصریح کرده است روابط حسنه میان تهران وواشنکتن به پیشبرد روند سیاسی در عراق کمک خواهد کرد.

شاید گفت وگوهای محدود به بهبود نسبی اوضاع عراق بینجامد، اما پرسش مهم آن است که آیا اختلافات اساسی آمریکا وایران حداقل در محدوده عراق حل وفصل خواهد شد؟

با توجه به اختلافات راهبردی میان دو طرف، دورنمای روشنی از این موضوع به چشم نمی خورد. اهداف واشنگتن در عراق با اهداف وسیاست های منطقه ای جمهوری اسلامی ایران در تعارض است. آمریکا در صدد ایجاد عراق نوین بر اساس طرح خاورمیانه بزرگ است، طرحی که بیش از همه مقاصد هژمونیک واشنگتن ومحوریت رژیم صهونیستی را در منطقه تعقیب می کند. در مقابل ایران خواهان ایجاد حکومتی مردمسالار ومستقل از سلطه آمریکا واسراییل در عراق می باشد که شیعیان اسلامگرا به عنوان اکثریت در آن حقوق از دست رفته خود را بازیابند.

البته ناظران اعتقاد دارند شرایط عراق بیشتر به نفع ایران است، چون در هر حال حاکمیت جدید بغداد با تهران همسویی دارد. از سوی دیگر ایران بر عقب نشینی اشغالگران اصرار می ورزد وعراق نیز در آستانه ترسیم مرحله دائمی وتحقق سیادت واقعی خود می باشد وبر اساس قطعنامه 1946 ادامه حضور بیگانگان در خاک عراق توجیه قانونی ندارد. آمریکا دیر یا زود ناچار به خروج از عراق خواهد بود، اما جمهوری اسلامی ایران با بیشترین خطوط مرزی همچنان در همسایگی عراق باقی خواهد بود ومشترکات تاریخی واعتقادی پیوندی عمیق میان دو طرف ایجاد خواهد کرد، پیوندی که می تواند اجرای طرح خاورمیانه بزرگ را با چالش جدی مواجه سازد.



نکته : سياست مذاكره آمريكا ايران كاخ سفيد "
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
صدور انقلاب؛ خيال يا واقعيت
صدور انقلاب؛ خيال يا واقعيت
نويسنده: امیر دبیری مهر
منبع: باشگاه انديشه 19/1/85

اشاره:

يکي ازمفاهيم بحث برانگيز برامده ازانقلاب اسلامي صدور انقلاب است وعلي رغم گذشت 28سال از پيروزي انقلاب همچنان اين واژه محل بحث ومجادله و منازعه‌هاي گفتاري ونوشتاري است . در اين نوشتار سعي شده به اجما ل وبا نگاهي به اهم رويکردهاي موافق ومخالف با اين راهبرد بنيادين انقلاب اسلامي؛ هم «امکان » وهم «مطلوبيت» صدور انقلاب اسلامي تبيين وهمچنين نسبت اين راهبرد را با پروژه يا پروسه جهاني سازي سنجيده شود.

 

1- صدور انقلاب: اشتراک لفظ موافقان ومخالفان

برمبناي يک بحث نظري درعلوم سياسي بويژه جامعه شناسي سياسي؛ انقلاب اسلامي ايران که پس از فرايندي 15ساله درسال 1357(1977 م) به پيروزي رسيد در کنار انقلاب‌هايي نظير انقلاب کبير فرانسه در1789م و انقلاب بلشويکي روسيه در1917م وحتي انقلاب منجر به استقلال امريکا در1776م درزمره بزرگترين انقلابهاي تاريخ جوامع مدرن محسوب مي‌شود ونمي توان انقلابهاي مذکور بويژه انقلاب اسلامي را با انقلابهايي نظير انقلابهاي رنگين دراسياي مرکزي وقفقاز؛ نيکاراگوئه در1979 و. . . مقايسه کرد. سه دليل اين تمايز عبارتند از:

اول - بازتاب منطقه اي وبين المللي اين انقلابها

دوم - ايدئولوژي وپيامهاي فراملي اين انقلابها

سوم - تاکيد صاحبنظران؛ مورخان و صاحبان قدرت بر بزرگي وعظمت اين انقلابها درمقايسه با ديگر انقلابها ِ (2 )

ازاين رو انقلاب اسلامي به تاييد بسياري از صاحبنظران يکي از 10 رويداد بزرگ قرن بيستم درکنار وقايع بزرگي مثل دوجنگ جهاني؛ ظهور وافول نظام کمونيستي شوروي درروسيه و. . . است وهم منطقه خاورميانه وهم ديگر حوزه‌هاي منطقه اي درجهان ازان متاثر شدند. (3)

ازاين رو انقلاب اسلامي بازتابهاي گسترده اي درجهان داشت و آنچه که به عنوان صدور انقلاب ازان ياد مي‌شود ازدومنظر پيامد اين بازتابهاست.

منظر اول به ماهيت انقلاب اسلامي مربوط مي‌شود که ماهيتي خودجوش؛ فراملي وفرامرزي است ومنظر دوم طرح مخالفان انقلاب اسلامي براي کاهش تاثيرات ان درصحنه جهاني با طرح مفهوم صدور انقلاب " به مثابه يک تهديد " است. اين دومنظر نياز به تبيين وتشريح دارد.

ازمنظر اول صدور انقلاب پيامد طبيعي اين رويداد بزرگ است. انقلاب اسلامي با شعار اصلي خود يعني «استقلال؛ ازادي؛ جمهوري اسلامي » توجه همه ازاديخواهان؛ مظلومان تحت سيطره استعمار؛ ومسلمانان عز ت خواه را به خود جلب کرد و انها را دراقصي نقاط عالم به پيرزوي و توفيق حرکتهاي اجتماعي اميدوار نمود. نمونه‌هاي بارز ايجاد اين باور که ازانقلاب اسلامي متاثر بود را مي‌توانيم در لبنان؛ فلسطين، افغانستان، عراق و حتي پاکستان مشاهده کنيم. اين ملتها بويژه نخبگان سياسي و فعالان و مبارزانشان با پيروزي انقلاب اسلامي دريک حرکت خودجوش وبدون برنامه ريزي وطرح خاصي احساس غرور کرده و اميدوار شدند که با ادامه راه ملت ايران و الگوبرداري از حرکت و نهضت اسلامي درايران خواهند توانست به ارمانها ي فراموش شده خود دست يابند. و به تعبير دقيق‌تر با پيروزي انقلاب اسلامي موج نويني از«بيداري اسلامي» در جهان اسلام اغاز شد. نکته مهم ديگر محدود نماندن اين بيداري به جهان اسلام است. درپي انقلا ب برخي کشورها ي غير اسلامي نيز از فريادو شعار استقلال طلبي انقلاب که در«نه شرقي ونه غربي » تبلور يافته بود تاثير پذيرفتند . براي نمونه مي‌توان به کوبا وکره شمالي اشاره کرد.

ازمنظر دوم صدور انقلاب از يک واقعيت طبيعي و جبري برامده از انقلاب به سوژه اي تبليغاتي وجنجالي تبديل شده و به مثابه يک تهديد بررسي مي‌شود. نگراني حکام غير دموکرات درخاورميانه وسلطه جوي جهاني ازبازتابهاي انقلاب اسلامي دراين طيف قرارمي گيرد. انها بلافاصله پس ازپيروزي انقلاب وطرح مفهوم صدور انقلاب اين واژه رادستمايه تبليغات خود قراردادند و اينگونه وانمود کردند که جمهوري اسلامي بعنوان نظام سياسي برامده ازانفلاب قصد کشور گشايي داشته ودرگام اول با بي ثبات کردن فضاي سياسي کشورهاي عرب منطقه؛ بستر لازم براي فروپاشي در اين کشورها را فراهم خواهد ساخت. ومتاسفانه بعلت حجم وسيع تبليغات رسانه‌هاي چنين درکي از صدور انقلاب هنوز هم وحود دارد ومستمسک برخي اظهارات و اقدامات است.

رهبرمعظم انقلاب اسلامي در نوزدهم تيرماه 1368 دراين خصوص مي‌فرمايند:

«پس از پيروزى انقلاب اسلامى، سردمداران تبليغات جهانى روى اشاعه‏ى فرهنگ انقلابى اسلام جنجال راه انداختند و آن را به عنوان صدور انقلاب - با معناى غلطى كه از صدور انقلاب مى‏كردند - مورد تهاجم تبليغاتى قرار دادند. همه‏ى رسانه‏ها در سرتاسر عالم، روى اين نكته و كلمه تكيه مى‏كنند كه جمهورى اسلامى درصدد صدور انقلاب است! خباثت آنها در اين‏جاست كه صدور انقلاب را به معناى صدور مواد منفجره و ايجاد درگيرى در گوشه و كنار عالم و از اين قبيل كارها معرفى مى‏كنند! كه اين هم مثل بقيه‏ى خباثتهاى تبليغاتى دنياى غرب، يك ترفند رذيلانه است»

ايشان در سخنان خود که مبنا ومعيار حرکت نظام اسلامي است صدور انقلاب را «صدور فرهنگ انسان‏ساز اسلام و صدور صفا و خلوص و تكيه و اصرار بر ارزشهاى انسانى» معنا کرده وافزوده اند:

«ما به اين كار و انجام اين وظيفه افتخار مى‏كنيم. اين، راه انبياست و ما اين راه را بايد ادامه دهيم . . . چرا ما بايد از صادر كردن توحيد و اخلاق انبيا و روح فداكارى و اخلاص و تزكيه‏ى اخلاقى به كشورهاى ديگر خجالت بكشيم؟! چرا بايد شرم كنيم از اين‏كه غيرت و حميت صحيح و ايستادگى در مقابل قدرتهاى باطل را به صورت درس عملى به ملتهاى ديگر ارايه و تعليم بدهيم؟ملتها باور نمى‏كنند كه بشود با عوامل و مزدوران قدرتهاى استكبارى درافتاد. ما درافتاديم و پيروز هم شديم. چرا اين عمل و تجربه‏ى خودمان را در اختيار افكار عمومى ملتها نگذاريم؟ ما اين انقلاب را صادر مى‏كنيم. ما از اين‏كه بتوانيم توحيد و مكتب انبيا و روشهاى انسانىِ پاكيزه و طيب و طاهر و صبر و مقاومت و ايثار را به كشورهاى ديگر صادر كنيم، هيچ ابايى نداريم. رسانه‏هاى غربى كه با پول صهيونيستها و با تدبير سياستمداران خبيث و ظالم و فاسد اداره مى‏شوند، مى‏خواهند جنجال درست كنند و ما را از اين حرف و عمل كه فرهنگ و مفاهيم انقلاب بايد صادر شود، پشيمان كنند.

اگر منظور اين است كه ما مواد منفجره صادر مى‏كنيم، اين ادعا دروغ است. اين كار را خود دستگاههاى پليد خبيث استكبارى مى‏كنند. سازمان جاسوسى امريكاست كه براى ساقط كردن دولتها وارد صحنه مى‏شود و اسلحه و مواد منفجره و نيرو مى‏برد و به ضد انقلاب در كشورهاى انقلابى كمك مى‏كند. ما به هيچ كشورى مواد منفجره نمى‏بريم. خرابكارى دور از شأن ماست و به‏هيچ‏وجه به ما نمى‏چسبد و هر كس بگويد، خلاف و دروغ گفته است. اين تهمت‌هاى ناشايست، باب خود همان كسانى است كه اينها را به اسلام و جمهورى اسلامى نسبت مى‏دهند.... صدور انقلاب، به معناى صادر كردن ارزشهاى انقلابى و افشاگرى درباره‏ مستبدها و ظالمهاى عالم، وظيفه و تكليف الهى ماست. اگر اين كار را نكنيم، كوتاهى كرده‏ايم. جمهورى اسلامى و ملت ايران و آن شخصيت عظيم و عاليقدرى كه دنيا را در مقابل عظمت خودش كوچك و خاضع كرد، نشان دادند كه همه قدرتهاى عالم براى مقابله با چنين عزم و اراده‏ معظم و پولادينى - كه اسلامى است و متعلق به عموم ملت است - كوچكند».

لازم به تکرار نيست که جنگ هشت ساله عليه ملت ايران نيز به بهانه به اصطلاح خنثي سازي صدور انقلاب ازسوي عراق وباحمايت غرب وشرق اغاز شد درحالي که هدف اصلي تحميل اين جنگ منکوب کردن ارمانخواهي ملت ايران بود که البته با قيمت خون دهها هزار شهيد ويراني‌ها و خرابي‌هاي وسيع در کشور نتيجه عکس داد. و نه تنها روح آرمانخواه ايرانيان خدشه دار نشد بلکه افق‌هاي نويني از اهداف متعالي پيش روي ملت گشوده و تجربه‌هاي دفاع مقدس موجب تقويت توانمنديهاي ملي شد.

 

2- آيا صدور انقلاب منحصر به سالهاي نخست ييروزي است؟

آيا صدور انقلاب منحصر و محدود به سالهاي اوليه پيروزي انقلاب است ؟ آيا تنها دران سالهاي پرشور پيام انقلاب اسلامي جاذبه داشت؟ درپاسخ بايد گفت اولا جاذبه پيام‌هاي انقلاب درنيازهاي بشريت نهفته است و آيا امروز ان نيازها مرتفع شده اند تا پيام‌هاي انقلاب جاذبه نداشته باشند ؟ ثانيا انقلاب اسلامي يک رويداد نيست که صدو را نيز متوقف به زمان خاصي باشد. انقلاب اسلامي يک فرايندي است که مراحل تکاملي دارد واين مراحل عبارتند از:

1- نهضت اسلامي

2- پيروزي انقلاب اسلامي

3- استقرار نظام و دولت اسلامي

4- تشکيل کشور و جامعه اسلامي

5- ايجاد تمدن اسلامي

انقلاب اسلامي امروز در مرحله سوم است وتلاش مي‌کند با کارامد کردن نظام اسلامي بسترهاي تشکيل جامعه اسلامي را فراهم سازد. اگر ايجاد تمدن اسلامي هدف غايي انقلاب اسلامي است پس چگونه مي‌توان ازصدور انقلاب ومعناومفهوم وشيوه‌هاي تحقق ان به سادگي عبور کرد.

نظام جمهوري اسلامي در 28 سال گذشته چند دوره متمايز را سپري کرده که درتوفيق درهرکدام ارمان صدور انقلاب رابه و. اقعيت نزديک تر نموده است.

دوره اول دوره پيروزي وتثبيت است از 1357 تا 1359

دوره دوم دفاع مقدس دربرابر دشمن متجاوز است از 1359 تا 1367

دوره سوم دوره بازسازي و سازندگي زير ساختهاي توسعه کشور است از 1368 تا 1376

دوره چهارم دوره تثبيت مردم سالاري ديني وبازسازي روابط بين المللي است از 1367 تا 1384

و دوره پنجم که تازه آغاز شده است دوره احياي عدالت محوري وافزايش کارامدي نظام اسلامي است .

اگر به بازتابهاي مواضع واقدامات کشور درهردوره به دقت بنگريم مي‌بينيم که فرايند صدور انقلاب به معنايي که دراين نوشتار اختيار کرديم ادامه دارد والبته موانع وچالشهاي ويژه خود را نيز داشته است .

درواقع با گذر جمهوري اسلامي ازهريک ازمراحل فوق؛ حقانيت واصالت ارمانهاي ملت ايران درنزد افکار عمومي تثبيت مي‌شود و مردم ايران يک گام به خواسته‌هاي تاريخي خود نزديک تر مي‌شوند وايا مي‌توان منکر بازتاب وتاثيرات اين حرکت تدريجي درعرصه ملي شد ؟

 

3- صدور انقلاب و جهاني شدن

امروز جهاني شدن چه به معناي پروژه بکار رود وچه به معناي پروسه؛ مهمترين مساله پيش روي متفکران وصاحب نظران درمقام نظر وملتها دولتها درمقام عمل است. جهاني شدن يا جهاني‌سازي (4) مدعي ارائه پيام والگوي واحد وهمه پسند اززندگي است واين نويد را به بيش از 6ميليارد انسان مي‌دهد که اضطرابهاي ناشي ازانتخاب شيوه زندگي به پايان رسيده و همه مي‌توانند تحت لواي ليبراليسم وسرمايه داري زيست کنند وتنها تن به قانون‌هاي ليبرال نهند وديگر ايدولوژِ ي‌ها و مکاتب را با برچسب بنياد گرايي به خود وانهند. (5)

ازاين رو شايد بتوان گفت امروز تبيين نسبت انقلاب اسلامي با جهاني شدن از اهم ضرورت‌هاي نظري و تئوريک است که بايد بدون شعارزدگي و با صراحت علمي و پژوهشي مورد توجه و اقدام قرار گيرد. با حضور و ظهور جهاني شدن؛ دوام و بقاي انقلاب اسلامي بستگي به توان انقلاب در مواجهه با اين فرايند دارد. سه گزينه بيش تر روبروي انقلاب اسلامي درمواجهه با جهاني شدن قرار ندارد

1- تسليم واستحاله؛ چنان که غرب مي‌خواهد ازاين رو پروژه عرفي شدن وسکولاريسم را تعقيب مي‌کند

2- تقابل و درگيري يا رويارويي فيزيکي و سخت افزاري؛ چناچه بنيادگرايان مانند القاعده ان را تعقيب مي‌کنند

3- تعامل يا رويارويي نرم افزاري:

انقلاب اسلامي براي بقا وتکميل خود وصدور پيام‌ها وارمانهاي خود درسطح منطقه اي وجهاني بايد به شدت ازگزينه‌هاي اول ودو م پرهيز کرده وبراي اجراي هدفمند وروشمند گزينه سوم نهضت توليد علم وجنبش نرم افزاري وبرنامه ريزي داشته باشد که اين مهم مسئوليت اتاق‌هاي فکر درجمهوري اسلامي اعم ازدولتي ومدني را سنگين مي‌نمايد. امروز هر ادعا وبرنامه اي

درگستره منطقه اي و جهاني درگرو توفيقات داخلي وملي است. امروز عبور ازبحران کارامدي نظام اسلامي درهمه عرصه‌هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي و تامين محسوس «امنيت؛ رفاه وعدالت» در کشور مهمترين ضامن صدور انقلاب است. با چنين رويکردي مي‌توان حلقه‌هاي مفقود بين ارمانگرايي وواقع گرايي را پرکرد و از ذهيت به عينيت پل مستحکمي بنا ساخت .

 

پي نوشت:

1- بين جنبش اجتماعي؛ شورش عمومي وانقلاب تفاوتهاي بارزي وجود دارد که عدم تمايز بين انها موجب تشويش ذهن پژوهشگر خواهد شد. براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به کتابهاي زير:

-مصطفي ملکوتيان؛ سيري درنظريه‌هاي انقلاب؛ ( تهران: قومس؛ 1372)

-عباس منوچهري؛ نظريه‌هاي انقلاب؛ ( تهران: سمت؛ 1380)

حسين بشيريه؛ انقلاب وبسيج سياسي؛ (تهران: دانشگاه تهران؛ 1374)

هانا ارنت؛ انقلاب؛ ترجمه عزت الله فولادوند (تهران: خوارزمي؛ 1361)

استانفورد کوهن؛ تئوريهاي انقلاب؛ ترجمه علي رضا طيب (تهران: قومس؛ 1375) چاپ پنجم

2- نگارنده درباره تاثيرات انقلاب اسلامي ايران بر کشور پاکستان پژوهشي انجام داده است که بخشي ازان دربهمن ماه 1383درروزنامه جام جم با عنوان اسلام سياسي در پاکستان منتشر شده است.

 

3- نگاه کنيد به سايت ايشان به نشاني www.khamenei.ir

4- درباره مسائل مرتبط با جهاني شدن پژوهش مشروحي ازنگارنده درشماره اخير فصلنامه راهبرد ياس منتشر شده که تکميل شده سخنراني اينجانب در دانشگاه زابل در 16 اذر 1383 مي‌باشد.

5- نئو محافظه‌کاران در اينجا مسيرشان را جدا مي‌کنند و وانهادن به اصطلاح بنيادگرايان به حال خود را برنمي تابند وان راتهديدي عليه ليبراليسم و سرمايه‌داري مي‌دانند. از اين رو، توسل به قدرت نظامي را نيزبراي سرکوب مخالفان روا مي‌دانند چناچه در عراق وا فغانستان وارد عمل شدند ومقدمات اقدام عليه سوريه نيز با پروژه «خداميسم» در شرف اجراست.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
انقلاب، جنگ و انرژی هسته ای
انقلاب، جنگ و انرژی هسته ای

مروری بر تحولات هسته ایران از 1357 تا 1377

نويسنده: مهدی علیخانی*

منبع: باشگاه انديشه 23/1/85



اين مقاله توسط آقاي مهدي عليخاني براي سايت باشگاه ارسال شده است/ با تشكر از ايشان

 

مقدمه

با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، فعالیتهای هسته ای ایران علیرغم دهه قبل از آن که سیری صعودی طی می کرد و توجه خاصی به آن مبذول می شد، در ابتدا دچار رکود شد و بسیاری از طرحهای هسته ای متوقف شدند و به موازات عواملی چون حملات نظامی و تحریمهای اقتصادی و صنعتی، تصمیمات غیرکارشناسی و عدم موقعیت سنجی صحیح، سیر نزولی فعالیتهای هسته ای ایران را تشدید نمود.

در این راستا تا وقوع انقلاب اسلامی در فوریه 1979 (بهمن 1357)، رآکتور شماره یک بوشهر به میزان 85 درصد و احداث رآکتور شماره دو نیز 65 درصد پیشرفت فیزیکی داشتند، اما با پیروزی انقلاب، دولت موقت به ریاست مهدی بازرگانی و انتصاب دکتر (فریدون) از فعالان نهضت آزادی، به ریاست سازمان انرژی اتمی ایران، عملیات ساخت نیروگاه بوشهر، به عنوان بزرگترین پروژه اجرایی هسته‌ای خاورمیانه در زمان خود، را متوقف ساخت و بسیاری از برنامه‌های هسته‌ای دیگر نیز به تعطیلی کشانده شد ! (1)

بنابر نظر علی اکبر صالحی نماینده سابق ایران در آژانس بین المللی انرژی اتمی، برخی مسئولین رده میانی در ابتدای انقلاب با توجه به اطلاعاتی که در آن زمان داشتند خواهان لغو قرارداد نیروگاههای هسته ای بودند.

فسخ قرارداد بزرگ 2 میلیارد دلاری تأسیسات غنی سازی اورانیوم (یورودیف ) فرانسه، که منجر به پرداخت خسارت 900 میلیون فرانکی از سوی ایران نیز شد، تبعات جبران ناپذیری را برای فعالیتهای هسته ای ایران در پی داشت. (2)

همچنین شرکت آلمانی زیمنس، حاضر به تکمیل نیروگاه هسته‌ای بوشهر نشد و فعالیتهای هسته ای ایران که عمدتاً مربوط به دو نیروگاه در حال ساخت توسط آلمانی ها و فرانسوی ها بود تا سال 1364 معلق گردید. البته در این زمان، این تأسیسات به کرات هدف حملات هوایی رژیم عراق قرار گرفته و شرکتهای غربی نیز حاضر به ادامه کار نبودند. شرکتهای فراماتوم، آلستوم، اسپی باتینول و فراماتک به بهانه عدم پرداخت چند قسط از اقساط مقرر در قرارداد نیروگاه ها مبادرت به تعلیق کارها و سپس قرارداد نیروگاه نمودند.

 

احیای مجدد فعالیتهای هسته ای

پس از تثبیت شرایط سیاسی در داخل و مهیا شدن انسجام ساختاری در نظام، انگیزه های احیاء پروژه هسته ای ایران قوت بیشتری گرفت. در این زمان، مسئولان نظام تصمیم گرفتند که همزمان تلاش برای ساخت نیروگاههای بوشهر و دارخویین، تأسیسات سوخت هسته ای را نیز دنبال کنند. در این راستا سال 1363 (1985)، سال شکلگیری عزم و اراده ملی در فعالیتهای هسته ای بشمار می رود.

در این زمان ايران متخصصين هسته‌اي ايراني كه خارج از ايران بودند را به استخدام خود گرفت و كوشش كرد تا برنامه نيروي رآكتور خود را به عنوان راهي براي غني‌سازي مواد نوسازي كند. در این راستا در سال 1363 فعاليت در مجتمع رآكتور بوشهر را مجددا آغاز كرد.

به‌هرحال وقتي عراق مكررا پروژه‌هاي رآكتور در بوشهر را بمباران كرد، تلاش‌هاي ايران براي تكميل آن با خسارات و عقب‌ماندگي‌هاي عمده‌اي مواجه شد. شایان ذکر است بمباران‌هاي تأسیسات هسته ای ایران توسط عراق درتاریخهای (24 مارس 1984، 12 فوريه 1985، 4 مارس 1985، 12 جولاي 1986، 17 نوامبر 1987، 19 نوامبر 1987 و 19 جولاي 1988) انجام گرفت و دست‌كم چند متخصص خارجي در زمان بمباران‌ها كشته شدند و روند تكميل پروژه های هسته ای اغلب با تأخير مواجه مي‌شد.

برخی از صاحب نظران معتقدند حملات عراق در سال‌هاي 1987 و 1988 (1365)، ممكن است در پاسخ به اين واقعيت انجام گرفته باشد كه ايران انتقال تجهيزات حفاظي آژانس بين‌المللي انرژي اتمي به منطقه را در فوريه 1987 (بهمن 1365)،آغاز كرده بود.

پس از این جمهوری اسلامی ایران درخصوص تکمیل نیروگاه هسته ای ابتدا سعی کرد نظر آلمانی ها را جلب نماید. در مارس 1987 م (اسفند 1366) سازمان انرژی اتمی ایران با کنسرسیومی از شرکتهای آلمان غربی، اسپانیا و آرژانتین بمنظور از سرگیری کار نیروگاه بوشهر وارد مذاکره شد. در پائیز همان سال جمهوری اسلامی اقدامات اولیه در این سایت را فراهم آورد. با وجوداین، تا یک سال بعد از خاتمه جنگ تحمیلی، در سال 1368 (1989)، نه تنها کار نیروگاه بوشهر آغاز نشد بلکه آلمانی ها از ادامه همکاری با ایران انصراف دادند.

برخی از بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی معتقدند « جمهوري اسلامي در نيمه دهه1980 (1363و1364)، متخصصين و تجهيزات هسته‌اي را از مركز تحقيقات هسته‌اي امير آباد به يك مجمع تحقيقات هسته‌اي نزديك اصفهان منتقل كرده و در سال 1984 (1363)، يك مركز تحقيقات هسته‌اي جديد با كمك فرانسه در دانشگاه اصفهان تشكيل داده است و تأسيس اين مركز جديد به آژانس بين‌المللي انرژي اتمي اطلاع داده نشد، لذا آژانس بعداً در فوريه 1992 وقتي كه اجازه يافته بود از شش جايگاه فعاليت هسته‌اي ايران كه گزارشات موجود حاكي وجود فعاليت‌هاي مرتبط با سلاح‌هاي هسته‌اي ايران در آنها بود بازرسي سريعي انجام دهد از وجود مركز تحقيقات و فعاليت‌هاي هسته‌اي در اصفهان آگاه شد.»

ایران از سال 1364 اکتشاف و فعالیت در منطقه ساغند یزد که از ذخایر اورانيوم مهمي (حداقل 5 هزار تن) برخوردار است را آغاز نمود و در سال 1365 اعلام كرد، در استان يزد طرح‌هايي دارد تا مواد مورد نياز براي فعاليت‌هاي هسته‌اي را تهيه كند. تجهيزات مزبور در استان يزد تا سال 1367 تحت ساخت قرار داشتند.

گزارشاتي كه در این زمان توسط آژانس بین المللی انرژی هسته ای تهيه شد، نشان مي‌دهند كه ايران حداقل 200 دانشمند و دو هزار نيروي انساني شاغل در زمينه تحقيقات هسته‌اي داشته است.

در این دوره ایجاد تأسیسات سوخت هسته ای با مشکلات و چالش های روبرو شد و مسئولان مربوطه در برنامه «چرخه سوخت هسته ای» دو راه را برای غنی سازی اورانیوم در نظر گرفتند:

1 - غنی سازی از طریق سانتریفوژ گازی

2 - غنی سازی از طریق لیزری

تصمیم راه اندازی برنامه غنی سازی بوسیله سانتریفوژ در سال 1364 اتخاذ شد. (از نظر آژانس بین المللی انرژی اتمی فاز اول این برنامه تا 1376 به طول می‌انجامد.)

در این راستا، جمهوری اسلامی برای دستیابی به فن آوری چرخه سوخت هسته ای و غنی سازی اورانیوم کشورهای مختلفی را به همکاری طلبید. (روسیه، چین، آرژانتین، کانادا، اتریش، مولداوی، اوکراین، کره شمالی، اسپانیا، جمهوری چک، آفریقای جنوبی، پاکستان، لهستان و...) از جمله کشورهایی بودند که ایران بمنظور وارد کردن فن آوری هسته ای و تجهیزات مورد نیاز در این خصوص، وارد گفتگو و رایزنی با آنها شد و برای راه اندازی معدن ساغند از کارشناسان کشورهای مختلفی مانند آلمانَ، چکسلواکی، مجارستان، روسیه استفاده شد.

امّا مهمترین طرف قرارداد ایران پیرامون این موضوع و برنامه غنی سازی، کشور چین بود. ایران از اواسط دهه هشتاد میلادی با چینی ها وارد مذاکره شد و در زمینه کشف و استخراج اورانیوم و تأسیسات مربوط به فن آوری به توافقات خوبی دست یابید و در سال 1985 (1363)،يك رآكتور تحقيقي غير حساس از جمهوري خلق چين و نيز يك (Calutron)كوچك دريافت كرد كه در سال 1987 (1365) از آن براي تحقيقات غني‌سازي استفاده شد. اين (Calutron) فقط يك ماشين (Milliamp) بود كه در مقابل 600 ماشين (Milliamp) كه توسط عراق در تلاش‌هاي غني‌سازي سلاح‌ها استفاده مي‌شد، به ايران داده شد و بسيار كوچك بود به طوري ‌كه فقط براي اهداف تحقيقاتي و به‌ ويژه آزمايش عايق‌سازها (Insulators) و خط دهنده‌ها (Liners) و توليد ايزوتوپ‌هاي محكم زنيك (Zinc) براي اهداف دارويي از آن استفاده مي‌شد.

ايران همچنین از سال 1363، مجددا به تفكيك ايزوتوپ ليزري (LIS) علاقه نشان داد و در سپتامبر 1987 (1366) يك كنفرانس در اين خصوص برگزار نمود.

همچنین در سال 1367 قراردادی بین ایران و آرژانتین جهت انتقال فن آوری غنی سازی اورانیوم منعقد گردید و در سال 1987 (1365)، يك موافقتنامه همكاري هسته‌اي بین ایران و پاكستان امضا شد و طی آن متخصصين سازمان انرژي اتمي ايران گذراندن دوره‌هاي آموزشي در پاكستان را آغاز كردند و «دكتر عبد‌القادرخان» كه بسياري از تلاش‌هاي پاكستان براي توسعه مواد سلاح‌هاي هسته‌اي را مديريت نموده بود و به او لقب (پدر بمب اتمی پاکستان) داده بودند، در فوريه 1986 و ژانويه 1987 (1365) از تهران و بوشهر دیدن كرد.

در ادامه این تحولات سخنگوي وقت مجلس شورای اسلامی در16 آبان 1369 (نوامبر 1990)، به طور علني از سازمان انرژي اتمي ايران بازديد كرد و آزمايشگاه جديد (جابر بن حيان) را براي آموزش متخصصين هسته‌اي ايران افتتاح نمود.

 

پایان جنگ و ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی

با پایان جنگ تحمیلی در سال 1367 و خسارتهای زیادی که تأسیسات و فعالیتهای هسته ای ایران در این زمان با آن مواجه شده بود، با آغاز ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و دوران سازندگی، به فعالیتهای هسته ای نیز توجه ویژه ای شد.

در این زمان واردات فناوري‌هاي هسته ای با كاربرد دوگانه و نيز استمرار تلاش‌هاي نهاني ايران براي وارد كردن فناوري‌هاي تحت كنترل از غرب، شایعات زیادی را در ارتباط با تلاش ایران برای دستیابی به تسلیحات هسته ای در محافل مختلف جهانی به راه انداخت و گروهک منافقین در این رابطه فعالیت زیادی می کردند، اما تأسیسات هسته ای ایران مرتباً تحت نظارت بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی بودند.

در این دوره آرژانتين موافقت كرد كه به متخصصين ايراني در مؤسسه هسته‌اي خود بنام (Jose Balasero) آموزش دهد و بعد اورانيوم به ارزش 5/5 ميليون دلار به ايران فروخت كه در سال 1987 در رآكتور كوچك مركز تحقيقات هسته‌اي اميرآباد مورد استفاده قرار گرفت.

يك گروه از شركت آلماني (CENA) نیز در اواخر 1987 و اوايل 1988 (1366)، از ايران ديدن كرد و به نظر مي‌رسید براي فروش فناوري ضروري براي راه‌اندازي و فعاليت‌هاي رآكتور مزبور و ارائه اورانيوم غني‌شده به ميزان 20 درصد بعنوان جايگزيني براي مواد غني‌شده سطح بالاي آمريكا و نيز احتمالا اورانيوم غني‌شده و فناوري عمل‌آوري مجدد پلوتونيوم موافق ايران را كسب كرده باشد.

به‌هرحال بعد از تغييرات در دولت آرژانتين تمايل اين كشور براي حمايت از گسترش سلاح‌هاي هسته‌اي بسيار كاهش يافت. دولت آرژانتين در فوريه 1992(1370)، اعلام كرد كه به دليل عدم امضاي موافقتنامه حفاظت‌هاي هسته‌اي اقدام به لغو قرارداد فروش فناوري هسته‌اي به ارزش 18 ميليون دلار به ايران نموده است. منابع مطبوعاتي آرژانتين به‌هرحال مطرح كرده‌اند كه آرژانتين همكاري هسته‌اي خود با ايران را به علت فشارهاي آمريكا قطع نموده است.

انصراف آلمان و عدم قبول سایر دول غربی در همکاری با ایران باعث شد، جمهوری اسلامی ایران وارد رایزنی با روسها در سال 1989 (1368) شود که در نهایت در دی ماه 1373 منجر به انعقاد قراردادسنگین 800 میلیون دلاری با روسیه شد، (اگرچه روسها بدلیل فشارهای امریکا نیز تا سال 1377 بطور جدی نتوانستند برنامه‌های خود را عملیاتی کنند.)

يك نشريه اسپانيايي در فوريه 1990(1368)، گزارش داد كه شركت‌هاي زنجيره‌اي اسپانيا براي تكميل دو مجتمع نيروي هسته‌اي ايران در بوشهر در حال مذاكره هستند. يك شركت اسپانيايي ديگر موسوم به ENUSA (شركتهاي اورانيوم ملي) به ايران سوخت عرضه مي‌كرد كه با شركت کرافتورک یونیون(Kraftwerk Union) نيز در اين زمينه همكاري داشته است. (3)

گزارشات بعدي نشان داد كه يك هيأت ده نفره از وزارت صنايع ايران به مادريد سفر كرد تا با مدير شركت‌هاي زنجيره‌اي فوق بنام «آدولفو گارسيا رودريگوئز» مذاكره كند. ايران همچنين با اسپانيا براي تعمير و تكميل رآكتورهايي كه شاه ساخت آنها را در بوشهر آغاز كرده بود و نيز با (Kraftwerke Union) و شركت (CENA) در آلمان در اواخر دهه 1980 و اوايل 1990 مذاكره كرد. ايران تلاش كرد تا قطعات رآكتور را از شركت زيمنس در آلمان و شركت (Skoda) در چكسلواكي وارد كند.

هيچیك از اين تلاش‌ها مشكلات ايران در زمينه بازسازي برنامه رآكتوري را رفع نكرد اما به‌هرحال اين تلاش‌ها حاكي از عمق توجه ايران به اين امور است.

در این زمان ایران تصمیم گرفت کارخانه تولید «کیک زرد» را در اردکان یزد در سال 1371 تأسیس نماید و راکتور 5 مگاواتی امیر آباد را که از اواخر دهه 1960 فعال بود، مجدداً طرّاحی نماید و از سوخت (U308AL) غنی شده (U23A) با غنای 20 درصد استفاده کند. همچنین در نظر داشت در اواسط دهه 1370 راکتور نوترونی مینیاتوری موسوم به (MNSR) که یک رآکتور 30 کیلوواتی آب سبک است را در مرکز تکنولوژی هسته ای اصفهان تأسیس کند.

در این راستا، رآکتور آب سنگین نیروی صفر (HWZRP) که یک رآکتور 100 واتی آب سنگین است در مرکز هسته ای اصفهان در اواسط دهه 1370 راه اندازی شد و ایران تکنولوژی طراحی ماشین های سانتریفوژ را نیز بدست آورد.

ايران اقدامات ديگري براي تقويت برنامه هسته‌اي خويش در اوايل دهه 1990 انجام داد و در سال 1991 (1368)، يك (Cyclotron) با استفاده از لوازم بلژيكي در تأسيسات كرج نصب كرد. اين كشور در 21 ژانويه 1991 (1368)، يك موافقتنامه كميسيون علمي، فناوري و صنعت براي دفاع ملي چين جهت ساخت يك رآكتور تحقيقي كوچك 27 كيلو واتي در تأسيسات تحقيقات سلاح‌هاي هسته‌اي در اصفهان امضا نمود. اين رآكتور كه مشخصا با سوخت پلوتونيوم كار مي‌كرد احتمالا در سال 1994 (1372)، در مسير فعاليت قرار گرفته است.

چين در 4 نوامبر 1991 (13 آبان 1369)،اعلام نمود كه در سال 1989 و 1991 موافقتنامه‌هاي همكاري تجاري با ايران امضا نموده كه به موجب آن يك تفكيك‌كننده ايزوتوپ الكترومغناطيسي و يك رآكتور هسته‌اي كوچك به ايران خواهد داد كه براي اهداف صلح‌آميز و تجاري مورد استفاده قرار خواهند گرفت. همچنین در سال 1371 ایران قراردادی با چینی ها برای ساخت تأسیسات یو.سی.اف اصفهان به مبلغ 110 میلیون دلار منعقد کرد، با این حال چین هم مانند سایر کشورها، بواسطه فشارهای آمریکا نتوانست به همکاری خود با ایران در زمینه فوق ادامه دهد.

رآكتور و تفكيك‌كننده فوق سيستم‌هاي تحقيقي كوچكي بودند و ارزش و اثر مستقيم در توليد مواد فسيلي نداشتند. به‌هرحال اين دو وسيله موجب افزايش دانش ايران در خصوص رآكتور و فناوري غني‌سازي شدند و متخصصين آمريكا معتقدند كه چين اطلاعات اضافي در خصوص تفكيك شيميايي و ديگر فناوري‌هاي غني‌سازي و نيز طرح تجهيزات مربوط به تبديل اورانيوم به UF6 (هگزا فلوراید اورانیوم)(4) جهت تهيه سوخت رآكتور و نيز كمك براي عمل‌آوري كيك زرد (Yellow cake) در اختيار ايران قرار داده است.

ايران تجارب غني‌سازي اورانيوم و فن‌آوري متمركز را در دانشگاه صنعتي شريف در تهران بكار گرفت. دانشگاه شريف همچنين وارد عرصه فعاليت‌هاي مربوط به وارد كردن سيلندرهاي فلورین (5) كه براي عمل‌آوري مواد غني‌سازي مناسب هستند، شد و از تلاش‌هاي مربوط به وارد كردن مغناطيس‌هاي تخصصي كه مي‌توانند براي فعاليت‌هاي متمركز هسته‌اي مفيد باشند، مشاركت كرد. مغناطيس‌هاي مزبور در سال 1991 از (Thyssen) در آلمان تهيه شد. ويژگي‌هاي واردات ايران به وضوح نشان مي‌دهد كه ايران بيش از هر زمان ديگر در جستجوي فناوري متمركز هسته‌اي بوده است. اگر چه بسياري از تلاش‌هاي ايران هرگز علني نشده‌اند ولي مقامات گمرك انگليس، 110 پيوند فولاد تحت فشار كه در جولاي 1996(تیرماه1374) به ايران فرستاده مي‌شد را توقيف كرده‌اند.

بازرسان ايتاليايي نیز هشت دستگاه فشار بخار كه به مقصد ايران ارسال مي‌شد و قابليت استفاده در برنامه نهائي رآكتور داشتند را در سال 1993 (1371) توقيف كرده بودند و همچنين هشت دستگاه با فناوري بالا كه براي استفاده در آزمايش رآكتور مناسب بودند را در بندر (Bari) در ژانويه 1994 (آذرماه1372) توقيف كردند.

هاشمی رفسنجاني در 10 سپتامبر 1992 (شهریور 1370)، از پكن ديدار كرد و طبق گزارشات موجود مذاكراتي براي خريد يك يا دو رآكتور 300 تا 330 مگاواتي از چين انجام داد. موافقتنامه اوليه براي خريد يك رآكتور مزبور توسط وزير دفاع ايران در خلال ديدار فوق اعلام شد. جالب اينكه مورد فوق درست در زماني بود كه چين به پيمان منع گسترش سلاح‌هاي هسته‌اي پيوست. (6)

اما همكاري هسته ای بين چين و ايران موجب اعتراض فوري آمريكا به چين شد، لذا ويژگي فروش‌هاي چين به ايران تغيير كرد و بعد از آن تمايلات چين براي فروش لوازم و تجهيزات هسته‌‌اي به ايران ضمن اثر پذيري از روابط چين ـ آمريكا دچار نوسان شد.

برخی گزارشات تهيه شده در امریکا، در سپتامبر 1995( شهریور 1373) مطرح نمود كه چين براي توسعه تجهيزات توليد (calutron) در كرج واقع در 160 كيلومتري شمال شرقي تهران به ايران كمك مي‌كند و وزارت خارجه آمريكا نيز مطرح كرد كه چين در حال كمك به ايران براي توسعه تجهيزات (diffusion) واقع در نزديكي اصفهان در آوريل 1996(فروردین 1374) است. گزارشات ديگر حاكي از آن بود كه چين ممكن است قرارداد خود با ايران در خصوص فروش رآكتور را در نوامبر 1996 و اوايل 1997 (1374) تجديد كند و سازمان اطلاعاتي آمريكا (CIA) در همان زمان گزارش داد كه ايران خريدهاي فراوان و در عين حال نامشخص از چين در خصوص وسايل هسته‌اي داشته است.

نهایتاً مذاكراتي كه چين با آمريكا انجام داد موجب شد چين قول دهد كه هيچ نوع مساعدتي به تجهيزات هسته‌اي كه در 11 مي 1996(اردیبهشت 1374)، تحت نظارت ايمني آژانس بين‌المللي انرژي هسته‌اي قرار نداشته‌اند ارائه ننمايد. چين سپس مقررات تفصيلي براي اجرا كردن قول مزبور را در 11 سپتامبر 1996 ( شهریور 1374) بعد از گفت‌وگوهاي بيشتر با آمريكا منتشر ساخت.

طبق گزارشات آمريكا، چين همچنين در دسامبر 1996 (آذر 1373)، موافقت كرد كه مجتمع تبديل هگزافلورايد اورانيوم رابه ايران نفروشد.

در این راستا، چين به نخست‌وزير وقت اسراييل (نتانياهو)، در خلال ديدارش از چين آگوست 1997 (مرداد 1375)، اطمينان داد كه چين فناوري رآكتور يا ديگر فناوريهايي كه مي‌توانند در يك برنامه سلاح‌هاي هسته‌اي مورد استفاده قرار گيرند در اختيار ايران قرار ندهد. وزيرخارجه چين نيز يك بيانيه در 21 اكتبر 1997 (مهر 1374)، منتشر كرد و در آن اعلام نمود « استفاده صلح‌آميز از انرژي بين چين و ايران بدليل وجود برخي اختلافات در قرارداد انجام نشده است.»

در ادامه، ايران در 20 نوامبر 1994 (آبان 1372) اعلام كرد كه روسيه با معامله 780 ميليون دلاري براي تكميل يك رآكتور در بوشهر كه شركت‌هاي آلماني احداث آن را در زمان شاه آغاز كرده بودند موافقت كرده است. ايران اين موافقتنامه را با روسيه در 8 ژانويه 1995 (دی 1372)،امضا نمود و در زمان امضا ارزش معامله به 850 ميليون دلار افزايش يافت.

ساخت ساختمانهاي اصلي و شناورهاي فولادي يكي از رآكتورها در بوشهر تا زمان سقوط شاه به ميزان 85% تكميل شده بود و ساخت رآكتور ديگر تقريبا تمام شده بود.(7)

روسيه توانست سريعا حدود 150 متخصص را بعد از امضاي موافقتنامه با ايران جهت تكميل نیروگاه بوشهر بكار گيردو در این راستا، ارسال لوازم و تجهيزات را در سال 1996 آغاز كرد و اعلام نمود كه در نظر دارد حداكثر دو هزار نفر روسي را بكار گيرد و به حدود 500 متخصص ايراني آموزش دهد.(شایان ذکر است که روسيه طبق موافقتنامه موجود اساسا مي‌بايست امور مربوط به رآكتور اول را تا قبل از سال 2000 به پايان مي‌رساند.)

به‌هرحال تاريخ تكميل و هزينه موافقتنامه بستگي به اين داشت كه روسيه از تجهيزات موجود استفاده مطلوب مي‌كرد يا اينكه ازطرح رآكتور خودش بنام (1000 ـ VVER) براي تكميل آن استفاده مي‌كرد.

تجهيزات دو رآكتور فوق در خلال جنگ ايران و عراق تخريب شده بودند و رآكتور روسی VVER با رآكتور 1300 مگاواتي زيمنس تفاوت داشت. مضافا اينكه شركت زيمنس هنوز خود رآكتورها و مولدهاي بخار كه براي توربين‌ها بخار توليد مي‌كردند را نصب نكرده بود.

كارشناسان و متخصصان روسي دو رآكتور را در سپتامبر 1994(شهریور 1372)، مورد بازرسي قرار داده و به اين نتيجه رسيدند كه خرابي‌هاي موجود گسترده است و لذا فقدان اسناد فني آلماني مي‌تواند به كار آنها لطمه و ضرر بزند. لذا استنباط نهايي آنان اين بود كه تغيير طرح قديمي رآكتورها كه مربوط به دهه 1970 است و طراحي جديد براي ساختمانها براي استفاده از رآكتور روسي با ظرفيت هزار مگاوات بنام (1000 ـ VVER) كه از آب براي خنك‌سازي آن استفاده مي‌شد ضروري است.

روسیه در 18 مارس 1996(اسفند 1373)، اعلام کرد كه مشكل كليدي براي اجراي برنامه بازسازي رآكتورها، اسناد فني تجهيزات ساخت آلمان نصب شده در بوشهر است، كه در دسترس نیست و اينكه روسيه در صورت عدم توانايي ايران براي تهيه اسناد مزبور كه آلمان نيز مايل به ارائه آنها نبود مي‌بايد تجهيزات جديدي جايگزين تجهيزات آلماني کند و كه ساخت يك نيروگاه جديد آسانتر است ولي ايران اصرار داشت همان نيروگاه قبلي تكميل شود.

جالب اینکه بر اساس برخی گزارشات،ايران نسبت به اين واقعيت كه برخي از افراد روسي كه دربخش سرمايه‌گذاري بانكي پروژه نیروگاه بوشهر فعاليت داشتند يهودي بودند معترض بود !

اگرچه (رضا امراللهي) رييس وقت سازمان انرژي اتمي ايران هنوز در جولاي 1997 (تیر 1375)، ادعا مي‌كرد كه رآكتور مزبور در سال 2000 فعال خواهد شد، تلاش‌هاي قبلي روسيه براي صدور طرح‌هاي رآكتور منجر به تاخيرهاي مهم و افزايش هزينه شد و البته در قالب تعارفات و در گفتگوها اعلام كرده بود كه تجهيزات طراحي شده براي دو رآكتور فوق كه ساخت آلمان و كاملا متفاوت با فناوري روسيه بودند استفاده خواهد كرد.

در این زمان ايالات متحده آمريكا سعي كرد از طريق تشويق اوكراين براي منع كردن شركت دولتي خود بنام (AOA Turboa Tom) از عرضه توربين‌ها به نيروگاه بوشهر مشكلاتي را براي ايران ايجاد كند. آمريكا و اوكراين در 6 مارس 1998 (اسفند 1374)، پيش‌نويس توافقي را به امضا رساندند كه به شركت‌هاي آمريكايي اجازه مي‌داد با مجتمع‌هاي نيروگاه هسته‌اي اوكراين همكاري كند و اين توافق زماني به امضا رسيد كه اوكراين متعهد شد فناوري هسته‌اي به ايران عرضه نكند !

ايران در نوامبر 1998 (آبان 1376)، خواستار تسريع در ساخت مجتمع نيروگاه هسته‌اي بوشهر شد و مي‌خواست زودتر از نيمه مه 2003 (اردیبهشت 1381)، كه طبق برنامه تهيه شده زمان اتمام عمليات اعلام شده بود به پايان رسد. در این راستا، (يوگمن آدم‌اف) وزير انرژي اتمي روسيه در خلال ديدارش از ايران تأكيد كرد كه روسيه ساخت مجتمع نيروگاه اتمي بوشهر را با استفاده از رآكتور (VVER-1000) و عليرغم مخالفت آمريكا و اسراييل ادامه خواهد داد.

پس از افزایش فشار امریکا و اسرائیل پیرامون سوق یافتن فعالیت هسته ای ایران به سمت دستیابی به تسلیحات هسته ای سازمان انرژي اتمي ايران طی صدور تکذیبیه ای در 19 اوت 1997 (مرداد1375) اعلام كرد كه ایران برنامه تهيه سلاح‌هاي هسته‌اي نداشته و ندارد.

هاشمی رفسنجاني نیز قبلاً و با صراحت در پاسخ به يك سؤال كه در يك مصاحبه 60 دقيقه‌اي وی با برنامه تلويزيوني «سي.بي.اس» در فوريه 1997 (بهمن 1374)، در خصوص سلاح‌هاي هسته‌اي ايران مطرح شده بود گفت: «مطمئنا ما سلاح‌هاي هسته‌اي نداريم و من از اين سلاح‌ها نفرت دارم ! ».

 

* کارشناس و پژوهشگر مسائل سیاسی alikhani_iri@yahoo.com & www.alikhani.net

 

یادداشتها:

1- رک، شاه و اتم (چگونگی آغاز فعالیتهای هسته ای ایران )، ازهمین نگارنده – مهدی علیخانی www.alikhani.net

2- رک، همان

3- رک، همان

4- Hexafluoride – هگزافلوراید اورانیوم گازی خنثی است که با اضافه کردن گاز فلوراید F2، به گاز تترافلوراید اورانیوم به دست می آید و به آن به اختصار UF6 نیز اطلاق می شود و همان گازی است که در ماشینهای سانتریفیوژ غنی سازی می شود.

5- Fluorine

6- شایان ذکر است چين در سال 1988 به آژانس بين‌المللي انرژي اتمي پيوسته بود.

7- رک، شاه و اتم - مهدی علیخانی www.alikhani.net

 

 



نکته : انقلاب جنگ انرژی هسته ای
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
مسلمانان آمریکا و اروپا
 

مسلمانان آمریکا و اروپا

نويسندگان: دانيل بنيامين – استيون سيمون

مترجم: مهدي عليزاده

منبع: باشگاه انديشه 22/12/84



مقدمه مترجم:

سطوری که از نظر می گذرانید نقدیست آمریکایی بر موقعیت مسلمانان در اروپا و آمریکا. نویسندگان این مقاله هر چند که مسلمانان را عاملین اصلی حادثه ی 11 سپتامبر معرفی می کنند لیکن زیرکانه سعی بر این دارند که با ارائه ی چهره ای موجه از مسلمانان تبعه ی آمریکا، در واقع بر توانایی و نفوذ فرهنگ و حاکمیت ایالات متحده تاکید کنند. آنها با اشاره به اینکه مسلمانان آمریکایی با کنار گذاشتن آداب و رسوم و فرهنگ خود و نیز با تغییر دادن زبان مادری کودکانشان به زبان آمریکایی، درصدد آنند که مسلمانان آمریکایی را در مرتبه ای برتر از مسلمانان ساکن اروپا ببینند. استدلالهای مختلفی که در این مقال گنجانده شده است حاکی از احتمال تهاجمی دیگر به خاک ایالات متحده است ولی نگارندگان مطالب حاضر مسلمانان آمریکایی را از این مساله مبرا می دانند، چراکه از دیدگاه آمریکایی آنها، در واقع مسلمانان ساکن آمریکا، مسلمانان اصلاح شده هستند که خود را از خشونت به دور نگه می دارند. در مجموع باید گفت که نگاه منفی و پسیمیست حاکم بر این مقاله از همان خصومت دیرین ایالات متحده علیه ایران نشأت می گیرد ولی آنچه جالب توجه است اینست که آمریکایی ها هرچند سعی دارند اعورانه مساله ی 11 سپتامبر و دیگر حوادث تروریستی آمریکا را به گردن مسلمانان بیندازند، حال آنکه با رجوع به جزئیات حادثه می توان به هویت عاملان اصلی آن پی برد، با این حال به خیال خود رندی به خرج داده و بر این نکته تاکید دارند که آنان که فرهنگ آمریکایی را پذیرفتند، تحت تاثیر این فرهنگ از ویروس تروریسم نیز مصون ماندند.

 

ایالات متحده و جامعه ی مسلمانش تا حدودی زیادی با جوامع مسلمان اروپا تفاوت دارند. در اروپا، مسلمانان تمایل به انزوا دارند، حال آنکه جمعیتهای مسلمان آمریکایی علاقه ی زیادی به حضور چشمگیر در جامعه دارند.

دانیل بنیامین و استیون سیمون، نویسندگان " تهاجم بعدی "، به بحث پیرامون همین موضوع می پردازند. به هر حال، آنها هشدار می دهند که علائم نگران کننده ای مبنی بر افراط گرایی در میان جوانان مسلمان ایالات متحده به چشم می خورد.

چرا هیچ 11 سپتامبر دومی در ایالات متحده رخ نداده است؟ در هفته ها و ماههای پس از آن حادثه، در سراسر جهان صحبت از این بود که حملات بیشتری به وقوع خواهد پیوست، حملاتی که خرابی بسیار بزرگتری به بار خواهند آورد. کاملا واضح است چنین چیزی رخ نداده است. تفاسیری چند بر این موضوع وجود دارد.

دلیل نخست این است که فعالیت برای تروریستها در ایالات متحده واقعاً مشکل شده است، و این مسأله تا حدودی ناشی از تغییراتی است که دولت آمریکا صورت داده است. برای مثال، کنترلهای مهاجرت به طوری چشمگیر شدت یافته اند، و این امر به طور قابل ملاحظه ای ورود به ایالات متحده را، مخصوصاً برای افرادی که از کشورهای مسلمان می آیند، دشوار می سازد.

تفسیر نسبی دیگر این است که" جهادگران" آنچه را که نیاز دارند درجایی دیگر به دست می آورند. آنها با مبارزات خونین علیه ایالات متحده در عراق، در پی آنند که به امت مسلمان یا مومنین ثابت کنند که همانی هستند که ادعایش را دارند_ یعنی قهرمانان حقوق مسلمانان.

همچنین در کنار این ملاحظات باید این مسأله مورد توجه قرار گیرد که جامعه ی مسلمانان ایالات متحده "جهادگران" را نپذیرفته اند، و تا کنون، تا حد زیادی از افراطگریهایی که در کشورهای دیگر رخ داده است مصون مانده اند.

11/9، مسیری منفرد

یکی از کمکهای شایان توجه گزارش کمیسیون 11/9، ارائه ی اسناد و مدارک در خصوص هواپیماربایان در زمان حضورشان در ایالات متحده بود. به نظر می رسید که ارتباط آنها با اعضای سفارتخانه های کشورهای خارجی بیشتر از ارتباطشان با مسلمانان ایالات متحده بود.

اگر کمیسیون درست بگوید، عملیاتهای آنها ازین رو عملی شدند که آنها قادر بودند خارج از آمریکا زندگی کنند و بدون داشتن پایگاهی برای فعالیتهای داخلی جهت آماده سازی زمینه و شرایط عملیاتهایشان، حملات خود را ترتیب دهند. اینکه آنها توانستند چنین حملاتی را صورت دهند مسلماً خبریست بد. ولی اینکه هیچ شبکه ی داخلی که آز آنها حمایت کند یافت نشد نیز خبرخوبیست.

 

مسلمانان ایالات متحده

این بدین معنی نیست که هیچ تروریستی در ایالات متحده وجود ندارد_یا اینکه ملت آمریکا به طور کامل در مقابل ویروس ایدئولوژی جهادگری محفاظت شده است. برخی ازمسئولین حقوقی و اطلاعاتی چهار سال گذشته ی آمریکا متقاعد شده اند که FBI هنوز در امر جمع آوری اطلاعات داخلی تسلط لازم را به دست نیاورده است و به اشتباه در پی یافتن رد پای عاملانی است که در داخل کشورحضور داند.

دلیل عمده ی اینکه چرا مسلمانان آمریکایی در برابر فراخوان امت جدید، نسبتاً مصون مانده اند اینست که اجتماع آنها شباهتی با جامعه ی همتایانشان در اروپا ندارد. ایالات متحده مسلمانان را همانگونه ای در خود جای داده و یکپارچه کرده است که سایر گروههای مهاجر را.

نخستین موج مهاجران عرب به ایالات متحده مقدمتاً مسیحیان لبنانی بودند _بسیاری از عربهای مسلمانی که سپس وارد ایالات متحده شدند جزء طبقه ی متوسط بودن و نسبتاً تحصیلکرده و دارای بینشی جهانی.

مهاجران مسلمان بعدی که از آسیای جنوبی بودند، از نظر تمول در وضعیت پایینتری بودند ولی بسیاری از آنها در حالی وارد آمریکا شدند که تا حدی از مهارتهای زبان انگلیسی بهره مند بودند و اغلب نیز سابقه ای در تجارت داشتند. این گروهها به خوبی توانستند سازگار شوند و خود را در ایالات متحده جا بیندازند _ کودکانشان انگلیسی صحبت می کنند و در مدارس عمومی شرکت می کنند و راه خود را در جامعه ی آمریکایی می یابند.

 

اجتماعی یکپارچه و سازگار

برعکس، کشورهای اروپایی جوامع مشابه داشتند که با روشها و رسوم اتحاد اجتماعی ناآشنا بودند. دو نسل نخست مهاجران مسلمان، زبان مادری و آداب و رسوم خود را حفظ کردند_و این وضعیت جوی بیگانه را برای فرزندانشان خلق کرد. با ملاحظه ی میانگین درآمد هر خانوار، درجه ی انطباق و اتحاد مسلمانان در ایالات متحده آشکار می شود، که این میزان از میانگین درآمد جمعیت کل بالاتر است. دوسوم خانوارهای مسلمان در مقایسه با در آمد متوسط یک خانوار آمریکایی که بالغ بر 42158 دلاراست درآمدی بیشتر از 50000 دلار در سال دارند_ یک چهارم خانوارهای مسلمان نیز درآمدی بیش از 100000 دلار دارند. این مساله بدون شک هم علت و هم معلول پیشرفت بالای تحصیلی و آموزشی آنهاست : بیش از یک سوم مسلمانان آمریکایی دارای تحصیلات عالی هستند که این تعداد 8.6% جمعیت آمریکا را تشکیل می دهند.

 

سیاستهای ایالات متحده و مسلمانان آمریکایی

برخلاف مسلمانان اروپا که در اقلیت و در حاشیه ی شهرها به سر می برند، مسلمانان آمریکایی تمایل دارند که در شهرهای مرکزی و حومه های پیشرفته زندگی کنند.

در مجموع، تفکیک مسکونی پایین است،اگرچه به نظر می رسد که این افتراق همچنانکه مسلمانان شروع به جمع شدن بیشتر در مناطق مسلمان نشین می کنند، بالاتر رود. واضح نیست که آیا این روند پایدار است یا اینکه یکپارچه شدن مسلمانان با جامعه ی ایالات متحده در حال افول است.

شاید مهمترین اختلاف میان اجتماعات مسلمان واقع بر دو ضلع اقیانوس اطلس فعالیت های سیاسی باشد. در حالی که مسلمانان در ایالات متحده هنوز باید در پی دست یابی به کرسی در کنگره باشند، اهمیت انتخاباتی این اجتماع سازمان یافته ی رو به رشد به طرز وحشتناکی افزایش یافته است.

در انتخابات سالهای 2000 و 2004 ایالات متحده، جامعه ی مسلمانان ایالت میشیگان به عنوان یک حوزه ی انتخاباتی کلیدی در عرصه ی نبرد انتخاباتی شناخته شد که می توانست به طور چشمگیری نتایج انتخابات ریاست جمهوری را تحت تاثیر قرار دهد.

 

اخبار خوب

عاملان سیاسی ارشد هردو طرف برای ملاقات با رهبران جامعه _ به روشی که در بخش اعظم اروپا غیرقابل تصور خواهد بود_ آماده شدند.

به همین نحو، بخش فعالیت و مشارکت سیاسی با رشد مواجه بوده است،این رشد در قالب سازمانهای مردمی، اعمال نفوذ، نام نویسی رأی دهندگان و شمار نمایندگان برای پیمان نامه های ملی و نامزدها برای مسئولیتهای عمومی، صورت گرفته است، و این خبریست خوش.

حتی اگر دوره ی پس از حادثه ی 11 سپتامبر دشوارترین برهه ی تاریخ جامعه ی مسلمانان آمریکایی بوده باشد _ با موجی از احساسات ضداسلامی و 1500 گزارش خشونت و دشمنی علیه مسلمانان _ بسیاری از مسلمانان به وضوح حس می کنند که می توانند برای رفع نگرانیهایشان به راهکارهای سیاسی متوسل شوند. در نتیجه، بعید است که این افراد جامعه ی ایالات متحده را ترک کنند یا، بدتر، به خشونت علیه آن بپردازند.

 

آینده

اما مطابق با گفته ی مارسیا هرمانسن، یکی از اساتید مسلمان مطالعات اسلامی در دانشگاه لویولا، " شماری از جوانان مسلمان در آمریکا به شدت در حال محافظه کار شدن و محکوم شدن توسط همسالانشان، والدینشان و همه ی آنهایی که در در تنگنای یک باند ایدئولوژیکی قرار ندارند، هستند."

در حالی که خطر ورود بیگانگان افراطی به داخل کشور همواره وجود خواهد داشت، اگر شهروندان ایالات متحده با آنها ارتباط برقرار کنند_یا اگر گروههای مستقل خودانگیخته پدیدار شوند_ شانس حمله ای موفق تقویت خواهد شد.

حال سوال این است که آیا شرایطی که در حال گسترش است، آن وقایع را محتمل تر خواهد ساخت؟

 

تماس با مترجم:

Mahdi_1315@yahoo.com



نکته : آمريكا مسلمانان اروپا جامعه افراط گرايي 11 سپتامبر
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
جنگي كه هسته‌اي نشد
 

جنگي كه هسته‌اي نشد

نويسنده: ميشل كوزودوسكي

ترجمه: مجتبي شريفي

منبع: باشگاه انديشه 19/1/85



جنگ هسته‌اي عليه ايران

برنامه‌ريزي براي انجام يك حمله‌ي هسته‌اي عليه ايران در مراحل آخر خود قرار گرفته است. اعضاي ائتلافي كه شامل ايالات متحده، اسرائيل و تركيه مي‌شوند در مراحل پيشرفته‌ي آمادگي به سر مي‌برند. از آغاز سال 2005 چندين تمرين نظامي صورت گرفت. در عوض نظاميان ايران نيز در ماه دسامبر در خليج فارس يك مانور بزرگ با هدف مقابله با حملاتي كه ايالات متحده رهبري آن را بر عهده دارد، انجام دادند.

از ابتداي سال 2005، مذاكرات بسياري بين واشنگتن، آنكارا، تل‌آويو و سران ناتو، در بروكسل صورت گرفت. در آخرين تحركات، رئيس Cia، پورت گاس در جريان يك مانور در خاك تركيه، از نخست‌وزير تركيه (اردوغان) درخواست كرد كه از آمريكا هم از لحاظ لجستيك و هم از لحاظ سياسي در مورد حمله هوايي به تأسيسات هسته‌اي ايران حمايت كند. گاس «كمك مخصوص جاسوسان ترك در مراحل آماده‌سازي و ديده‌باني عمليات» را درخواست كرد. (30 دسامبر 2005، DDP)

جيمز پتراس، در ماه دسامبر 2005، در سايت گلوبال ريسرچ، چنين مي‌نويسد: «تمام مقامات بلندپايه‌ي اسرائيل اواخر مارس 2006 را زمان حمله به ايران مشخص كرده‌اند. همچنين پايان مارس، زمان گزارش آژانس بين‌المللي انرژي اتمي به شوراي امنيت سازمان ملل در مورد برنامه‌هاي اتمي ايران مي‌باشد.

سياستمداران اسرائيلي معتقدند كه تهديد آنها مي‌تواند بر گزارش تأثير گذاشته و يا حداقل موجب بروز يكسري ابهامات و هراس‌ها شود كه همپيمانان اسرائيل به وسيله آنها بتوانند در شوراي امنيت براي ايران تحريم وضع كرده و يا عمليات نظامي اسرائيل را توجيه كنند.

هر چند كه هنوز نقش ناتو در برنامه‌ي نظامي تحت رهبري ايالات متحده كاملاً مخفي نيست ولي ناتو اين طرح را پذيرفته است.

 

شوك و بيم

اجزاء متعدد عمليات نظامي تحت فرمان ايالات متحده بوده و توسط پنتاگون هماهنگي مي‌شوند. البته در اين جريان فرماندهي استراتژيك ايالات متحده (VSSTRATCOM) در پايگاه هوايي «آفات» مستقر در بزاسكا، نيز مشاركت دارد.

حتماً عملياتي كه توسط اسرائيل اعلام شده، نيز توسط پنتاگون هدايت خواهد شد. ساختار دستورات عمليات به صورت مركزي شده بوده و تصميم انجام يا عدم انجام عمليات نظامي بر عهده  واشنگتن خواهد بود.

منابع نظامي ايالات متحده معتقدند، حمله‌ي هوايي به ايران در مقايسه با حمله‌ي ماه مارس 2003 به عراق، نياز به تجهيزات بيشتر و برنامه‌ريزي دقيق‌تري دارد.

سايت globalsecurity.org چنين مي‌نويسد:

حمله‌ي هوايي آمريكا به ايران از نظر مقياس بسيار بزرگ‌تر از حمله‌ي سال 1981 اسرائيل به تأسيسات هسته‌اي عراق خواهد بود و بيشتر شبيه حمله هوايي سال 2003 به عراق خواهد بود. به نظر مي‌رسد استفاده‌ از تمام بمب‌افكن‌ پنهان B-2، حركت از پايگاه ديگوگارسيا و يا مستقيماً از ايالات متحده، حمايت كامل به وسيله‌ي جنگنده‌هاي F=117 كه از پايگاه العضيه در قطر و يا مناطق ديگر همجواري برخواهد خواست و البته انهدام حدود 24 سايت مشكوك به فعاليت هسته‌اي در خاك ايران از اجزاي اين نقشه خواهد بود.

در ماه نوامبر، فرماندهي استراتژيك ايالات متحده (US Stratgic Command) يك مانور ترتيب داد كه موضوع آن «طرح حمله‌ي جهاني» و عنوان آن «صاعقه‌ي جهاني» بود. اين مانور دربردارنده‌ي تمرين استفاده از تسليحات مرسوم و تسليحات هسته‌اي بر عليه دشمن فرضي بود. علاوه بر اين مانور، فرماندهي استراتژيك ايالات متحده، اقدامات ديگري را نيز در جهت آمادگي بيشتر انجام داده است.

در حالي كه روزنامه‌هاي آسيايي گزارش دادند كه دشمن فرضي مانور «صاعقه‌ي جهاني» كره‌ي شمالي است ولي زمان‌مندي مانور نشان مي‌داد كه تمارين براي حمله به ايران برنامه‌ريزي شده بودند.

 

توافق بر سر جنگ هسته‌اي

موافقت‌هاي سياسي نيز از برخي اعضاي اتحاديه اروپا به گوش مي‌رسد. در زمان حمله‌ي نظامي آمريكا به عراق مخالفت‌هاي ديپلماتيكي توسط فرانسه و آلمان با سياست‌هاي آمريكا صورت گرفت اما اكنون برخلاف مارس 2003 ايالات متحده مذاكرات موفقيت‌آميزي هم با اعضاي پيمان آتلانتيك شمالي (ناتو) و هم با اعضاي شوراي امنيت انجام داده است. اين مذاكرات حول يك سري اقدامات نظامي هسته‌اي تعريف شده بود كه مي‌توانند تأثيرات زيادي روي بخش آسياي ميانه و خاورميانه داشته باشد.

به علاوه اكنون تعدادي از دولت‌هاي فعال در خط مقدم جبهه اعراب، شركاي تاكتيكي ايالات متحده و اسرائيل در پروژه‌هاي نظامي‌ شده‌اند. افسر ارشد نظامي اسرائيل، حدود يك سال قبل (نوامبر 2004) با رئيس ناتو در بروكسل ملاقات كرد. در اين ملاقات شش افسر نظامي از كشورهاي حوزه‌ي مديترانه حاضر بودند كه از ميان آنها مي‌شود به مصر، اردن، مراكش، الجزاير و موريتاني اشاره كرد. در جريان اين جلسه يك پيمان بين ناتو و اسرائيل منعقد شد. پس از آن يك مشاركت نظامي براي تحت نظر داشتن سواحل سوريه توسط اسرائيل، ايالات متحده و تركيه صورت گرفت. سپس در فوريه‌ي 2005، اسرائيل به همراه چندين كشور عربي، يك سري مانورهاي «ضد تروريسم» انجام داد.

از طرف ديگر رسانه‌هاي جهاني در اقدامي صريح و هماهنگ ايران را به عنوان «تهديدي براي صلح جهاني» معرفي كردند. از طرف ديگر جريان‌هاي ضدجنگ دروغ‌هاي رسانه‌اي را پذيرفته و زواياي ديگر حادثه از چشم اين جريانات دور ماند. در اصل اين حقيقت كه طرح اسرائيل و آمريكا، در حال برنامه‌ريزي براي يك هولوكاست هسته‌اي در خاورميانه هستند، از دستورات كار جريانات ضدجنگ / ضدجهاني سازي خارج شد. در اصل به مردم قبولانده شده كه اين يك «عمل جراحي» است كه از گسترش تسليحات هسته‌اي توسط ايران جلوگيري مي‌كند. به ما اين گفته شد كه اين يك جنگ نيست، بلكه يك عمليات نظامي است كه حافظ صلح خواهد بود و فقط شامل حمله‌ي هوايي به سايت‌هاي هسته‌اي ايران مي‌شود.

 

موشك‌هاي نيمه‌هسته‌اي: «امن براي مردم شهرها»

مطبوعات و رسانه‌هاي خبري در كنار فاش كردن بخش‌هاي مختلف برنامه‌ي نظامي، به صورت گسترده اقدام به تحريف حقايق مربوط به عمليات نظامي كردند. گفتني است كه اين عمليات بر اساس نظريه پيشدستي در استفاده از تسليحات هسته‌اي مي‌باشد.

دستور كار اين عمليات بر اساس دكترين بوش مبتني بر «پيشدستي» در استفاده از تسليحات هسته‌اي كه در سال 2002 مطرح شده بود، تعريف شد.

تحريفات اطلاعات توسط رسانه‌ها به صورت گسترده ابعاد وخيم و مخرب استفاده از تسليحات هسته‌اي در حمله به ايران را پنهان مي‌كرد و اين حقيقت كه در اين عمل جراحي هم از تسليحات مرسوم و هم از تسليحات هسته‌اي استفاده خواهد شد، كمتر موضوع مباحثات قرار مي‌گرفت.

بر اساس مصوبه‌ي سنا در سال 2003، نسل جديد تسليحات تاكتيكي هسته‌اي يا «كمتر مخرب» نيمه‌هسته‌اي كه ظرفيت انفجاري آنها بيش از 6 برابر بمب هيروشيما مي‌باشد، تسليحات امن براي شهروندان محسوب مي‌شود و اجازه‌ي استفاده از آنها صادر مي‌شود چرا كه اين تسليحات در زيرزمين منفجر مي‌شوند.

طبق نظر يكي از رسانه‌ها كه خود را داوطلبانه حامي و پشتيبان دانشمندان هسته‌اي مي‌داند بمب‌هاي نيمه‌هسته‌اي نه تنها يك سلاح جنگي نيستند بلكه به عنوان يك وسيله‌ي حافظ صلح محسوب مي‌شوند. بمب‌هاي هسته‌اي با قدرت تخريب پايين نيز اجازه‌ي كاربرد در ميدان جنگ را پيدا كردند و در اقدام بعدي آمريكا در سري اقدامات «جنگ عليه تروريسم» در كنار تسليحات مرسوم مورد استفاده قرار خواهند گرفت. اين رسانه اينگونه مي‌گويد:

مقامات رسمي عقيده دارند تسليحات هسته‌اي ضعيف شده مي‌توانند به عنوان يك عامل بازدارنده، «در مقابل دولت‌هاي خشن و خطرناك [ايران، كره شمالي] به كار روند. منطق آنها اين است كه تسليحات هسته‌اي موجود بسيار خطرناك‌تر هستند و فقط بايد در جنگ‌هاي تمام عيار هسته‌اي به كار روند. دشمنان احتمالي ما اين مسائل را مي‌دانند، براي همين آنها به فكر انتقام‌گيري هسته‌اي نخواهند افتاد. در هر حال تسليحات ضعيف‌شده‌ي، هسته‌اي تخريب كمتري به همراه دارند و ممكن است مورد استفاده قرار بگيرد. اين تسليحات براي بازدارندگي مؤثر خواهند بود (طرفداران با شنيدن حذف بودجه‌ي تحقيقات دفاعي هسته‌اي غافلگير شدند) (29 نوامبر 2004)».

در يك منطق كامل وارونه، تسليحات هسته‌اي به عنوان عوامل سازنده‌ي صلح نشان‌ داده مي‌شوند. در همين رابطه، پنتاگون اعلام كرد كه تسليحات ضعيف شده‌ي هسته‌اي (با قدرت انفجاري كمتر از 5000 تن) براي ساكنان شهرها بي‌خطر است چرا كه انفجارات در زيرزمين صورت خواهد گرفت. با اين حال هر كدام از اين بمب‌ها از نظر انفجار و تشعشعات راديواكتيو – شباهت زيادي به بمب هيروشيما دارند. تخمين‌هاي صورت گرفته از انفجارات هيروشيما و ناكازاكي بيان مي‌كند كه آن بمب‌ها 19000 و 21000 تن بودند (www.warbirdforum.com/hiroshima.htm)

به عبارت ديگر اين تسليحات كه پنتاگون آنها را كم‌خطر مي‌داند، از نظر تخريب تقريباً يك سوم بمب‌هاي هيروشيما و ناكازاكي مي‌باشند.

تعاريف جديد از تسليحات هسته‌اي مرز بين تسليحات مرسوم و تسليحات هسته‌اي را كمرنگ كرده است. به صورتي كه اكنون تسليحات به صورت يك پكيج (بسته) متشكل از تسليحات مرسوم و نيز تسليحات هسته‌اي در نظر گرفته مي‌شوند. سناتور ادوارد كندي طي سخناني كه مربوط به گسترش تسليحات نيمه‌هسته‌اي و عادي‌سازي كاربرد آنها ايراد كرده بود، دولت بوش را متهم كرد كه نسل جديدي از تسحيلات اتمي قابل استفاده را گسترش داده‌اند.

ماردوخ ونون (كارمند اخراجي تأسيسات اتمي اسرائيل) اينگونه مي‌گويد: حفظ صلح و توازن فقط يك توجيه براي انجام عملياتي است كه ممكن است تبديل به يك هولوكاست هسته‌اي بشود. ولي رسانه‌ها با مفهوم هولوكاست هسته‌اي هنوز بيگانه‌اند. دولت اسرائيل در نظر دارد تا در جنگ بعدي خودش با دنياي اسلام، از تسليحات هسته‌اي استفاده كند. در اينجا كه من زندگي مي‌كنم، مردم هميشه از هولوكاست سخن مي‌گويند ولي آنها نمي‌دانند كه هر بمب هسته‌اي به نوبه‌ي خود مي‌تواند يك هولوكاست به وجود بياورد.

 

واحد فرماندهي حملات هوايي و زميني

يك حمله پيشدستي در استفاده از تسليحات تاكتيكي هسته‌اي با هماهنگي فرماندهي استراتژيك مستقر در پايگاه هوايي آفات، بزاسكا و در ارتباط با ستاد فرماندهي نيروهاي ائتلاف كه در خليج فارس و پايگاه نظامي ديگو گارسيا مستقر است و نيز تركيه و اسرائيل خواهد بود. طبق توافقات جديد، فرماندهي استراتژيك ايالات متحده (USTRATCOM) مسووليت سرپرستي و هدايت طرح عمليات‌هاي جهاني كه شامل استفاده مشترك از سلاح‌هاي مرسوم هسته‌اي مي‌باشد را بر عهده دارد. به زبان فني، اين واحد سرپرستي و هماهنگي عمليات‌هاي جهاني كه حاوي بخش‌هاي پيشرفته‌ي نظامي مثل عمليات‌هاي فضايي، عمليات اطلاعات، دفاع ضدموشكي، حملات جهاني، جاسوسي، بازجويي و شناسايي نيز بازدارندگي‌هاي استراتژيك، را انجام مي‌دهد.

در آغاز تحركات نظامي و آماده‌سازي به منظور اقدام نظامي عليه ايران، در ژانويه 2005، USTRATCOM به عنوان واحد رهبري و هماهنگي عمليات‌هاي انهدام تسليحات كشتار جمعي انتخاب شد. كه بر اساس نيازها يك واحد فرماندهي جديد به اسم اجزاء ادغام شده مربوط به حملات فضايي و جهاني (JFCCSGS) به وجود آمد.

JFCCSGS وظيفه‌ي سرپرستي حملات هسته‌اي (البته با توجه به شروط و قواعد ذكر شده در بازبيني موقعيت‌ هسته‌اي (NPR) كه در سال 2002 توسط كنگره تصويب شد) را بر عهده دارد در NPR سال 2002، بر حمله‌ي پيشگيرانه‌ي هسته‌اي نه تنها عليه كشورهاي خطرناك و بلكه حتي كشورهايي مثل چين و روسيه نيز تأكيد شده است. از ماه نوامبر، JFCCSGS اعلام كرده است كه در آمادگي گسترده‌اي به سر مي‌برد و در حال انجام تمرينات نظامي مي‌باشد. اين اطلاعيه در اوايل ماه دسامبر و توسط فرمانده يگان فرماندهي استراتژيك ايالات متحده ايراد شد. اين اطلاعيه حاكي از اين بود كه واحد مذكور به توانايي‌هاي بسياري در زمينه‌ي تهاجم سريع به اهداف مشخصي در سرتاسر جهان و استفاده از تسليحات مرسوم و هسته‌اي رسيده است.

مانور نظامي كه در ماه نوامبر صورت گرفت يك كشور فرضي به عنوان هدف انتخاب كرده بود كه برخي از صاحب‌نظران معتقدند، منظور كره شمالي بوده است.

رئيس يگان فرماندهي استراتژيك ايالات متحده چنين بيان كرد كه:

واحد جديد JFCCSGS در مانور ماه نوامبر به تمام اهداف پيش‌بيني شده دست يافت. اين مانور كه متشكل از دو تمرين نظامي با نام‌هاي صاعقه‌ي جهاني و سپر هوشياري بود يك هفته پيش به پايان رسيد. در اين مانور يگان فرماندهي دفاع فضايي آمريكايي شمالي يا همان NORAD نيز به منظور تمرين دفاع ضدموشكي آمريكا شمالي مشاركت داشت.

افسر نيروي دريايي، كاپيتان جيمز گرابيل كه سخنگوي STRATCOM مي‌باشد اعلام كرد: «پس از طرح‌ريزي تمرينات نظامي متعدد، فرماندهي استراتژيك ايالات متحده اقدام به سازماندهي دوباره‌ي خود و بهبود هماهنگي بين اجزاء نمود. در ماه مي سال 2005 JFCCSGS يك جزوه با عنوان اصول عمليات را تهيه كرده و روز به روز نيازهاي عملياتي و فرايندهاي برنامه‌ريزي خود را بهبود مي‌بخشد.» او همچنين افزود: «اقدامات يگان، در خلال مانور صاعقه‌ي جهاني به گونه‌اي هدايت شد تا عمليات زمينه‌ساز بهبود توانايي‌هاي مشترك فضايي و جهاني به منظور بازداشتن دشمن و شكست قطعي آنها باشد.» اما او به جزئيات عمليات‌هاي جديد واحد تازه‌كار كه در حدود 250 نفر پرسنل دارد، هيچ اشاره‌اي نكرد.

روزنامه‌ي اقتصاد ژاپن در تاريخ 30 دسامبر 2005 نوشت: «كارشناسان هسته‌اي و منابع دولتي اشاره كرده‌اند كه يكي از بخش‌هاي مهم اين عمليات‌ها به كاربري استراتژي هسته‌اي سال 2001 كه شامل اقدام پيشگيرانه‌ي هسته‌اي عليه كشورهاي دشمن داراي تسليحات كشتار جمعي مي‌شود».

 

طرح اصول كار 8022

JFCCSGS يك واحد پيشرفته و آماده است كه مسووليت آن رهبري حمله‌ي هسته‌اي به ايران و كره شمالي مي‌باشد.

پياده‌سازي عملياتي حمله‌ي جهاني، طرح مفاهيم يا طرح اصول كار 8022 نام نهاده شده است. اين طرح يك نقشه مشخص مي‌باشد كه نيروي هوايي و نيروي دريايي آن را در غالب يك حمله‌ي مشترك براي زيردريايي‌ها و بمب‌افكن‌ها تفسير و ترجمه مي‌كنند. CONPLAN 8022 يك چتر برنامه‌ريزي براي هماهنگي سناريوي استراتژيك مربوط به به‌كارگيري تسليحات هسته‌اي مي‌باشد.

هانس كريستين در روزنامه اينترنتي اقتصادي ژاپن اشاره كرد كه اين طرح عمليات نظامي را فقط محدود به چين و روسيه نكرده و در مورد به‌كارگيري طرح 8022 عليه ايران و كره شمالي، هيچ منعي وجود ندارد.

مأموريت JFCCSGS استفاده از طرح 8022 و به عبارت ديگر انجام عمليات نظامي هسته‌اي عليه ايران مي‌باشد. جورج بوش وزير دفاع را تعيين كرده و وزير دفاع اعضاي هيئت اجراي طرح 8022 را معرفي مي‌كند. طرح 8022 با نقشه‌هاي ديگر جنگي متفاوت است و برخلاف آنها، هيچ نگاهي به اقدام نيروهاي نظامي از راه زمين ندارد.

ويليام آركين در ماه مي سال 2005 به روزنامه واشنگتن پست گفت: «طرح 8022 با ديگر نقشه‌هاي جنگي متفاوت است، اين طرح شامل يك عمليات كوچك بوده و يكي از اصول آن اين است كه هيچ چكمه‌اي روي زمين نخواهد آمد. نقشه‌هاي معمولي جنگ شامل نيروهاي نظامي (هوايي، زميني، دريايي) مي‌شوند و بايد در مورد پشتيباني لجستيك و سياسي در صورت طولاني شدن مدت حضور نيروهايش، انديشيده باشد. ... حمله‌ي جهاني به سرعت و مخرب بوده و نيروها پس از انهدام اهداف، با فرمان رئيس جمهور از ميدان خارج مي‌شوند.)

 

نقش اسرائيل

اسرائيل از اواخر سال 2004 بسياري از تسليحات مرسوم و هسته‌اي ساخت آمريكا را به منظور انتظار براي حمله به ايران، انباشته كرده است. اين تسليحات كه به وسيله كمك‌هاي نظامي ايالات متحده خريداري شده بود، در ماه ژوئن 2005 تقريباً كامل شدند. در ميان اين تسليحات مي‌توان به چندين هزار «مهمات هوشمند هوايي»كه شامل 500 بمب بانكر – باستر نيز مي‌باشد (اين بمب‌ها قابليت حمل مهمات هسته‌اي را دارند) اشاره كرد. مهمات B61-11 كه نسخه‌ي هسته‌اي مهمات مرسوم BLV113 مي‌باشد قابليت حمل توسط بمب‌هاي بانكر – باستر را دارد.

براي اطلاع بيشتر به آدرس‌هاي زير مراجعه كنيد:

www.globalresearch.ca/articles/cho112c.html

www.thebulletin.org/article-nn.php?art-ofn=j703norri

 به علاوه در اواخر سال 2003 گزارش داده شد كه زيردريايي‌هاي كلاس دلفين اسرائيلي با موشك‌هاي هاريون آمريكا و كلاهك هسته‌اي مجهز شده و هدفشان ايران مي‌باشد

www. Globalresearc.ca/articles/TH311A.html

 

گسترش جنگ

در تاريخ 8 فوريه 2005، خبرگزاري CNN به نقل از ايران گزارش داد: «تهران اين مطلب را پذيرفته كه در صورت حمله، ايران نيز توسط موشك‌هاي بالستيك اسرائيل را مورد حمله قرار خواهد داد.» امكان دارد اين حمله‌ها به تأسيسات نظامي ايالات متحده در عراق و خليج فارس نيز كشيده شود كه نتيجه‌اي جز گسترش دامنه‌ي جنگ نخواهد داشت.

با توجه به وجود جنگ استعداد جنگ و ناآرامي در افغانستان، عراق، فلسطين، حمله‌ي نظامي به ايران، منطقه‌ي خاورميانه و آسياي ميانه را در شرايط نامتعادل امنيتي قرار خواهد داد. به نظر مي‌رسد فشار ايالات متحده بر سوريه و در مورد خروج نيروهاي نظامي سوري از لبنان براي اين است كه اسرائيل جاي بيشتري براي كار داشته و نيروهاي اسرائيل با خيال راحت‌تر در حمله شركت كنند. با توجه به پيمان‌هاي نظامي سال گذشته آنكارا – تل‌آويو، نقش تركيه در حمله‌ي احتمالي نيز نقش مهمي خواهد بود.

از آن طرف نيز ايران در حال تجهيز نظامي گسترده مي‌باشد. به گزارش ساندي تايمز در ماه دسامبر سال 2005 يك قرارداد 1 ميليارد دلاري بين ايران و روسيه امضا شد كه طي آن روسيه قول فروش يك سيستم پيشرفته‌ي دفاعي به ايران داده است. اين سيستم قابليت تخريب موشك‌هاي هدايت شونده و بمب‌هاي هدايت‌شونده‌ي ليزري را دارد.

 

جنگ زميني:

با اينكه در قالب طرح 8022، استفاده از پياده نظام در نظر گرفته نشده ولي بمباران هوايي فرآيند جنگ را به سمت دخالت پياده نظام و جنگ زميني خواهد كشيد.

نظاميان ايران توانايي مقابله با نيروهاي ائتلاف را هم در مرز ايران – عراق و هم در خاك عراق دارند و سربازان اسرائيلي نيز توانايي عمليات در خاك لبنان و سوريه را دارا هستند. البته طي تمرينات اخير، هدايت نيروها و برنامه‌ها به گونه‌اي صورت گرفت كه يك سري مانور نظامي توسط نيروهاي اسرائيل در مناطق كوهستاني بين ايران و تركيه و عراق صورت گرفت كه توسط دولت تركيه پشتيباني مي‌شد.

آنكارا و تل‌آويو موافقت‌نامه‌اي امضا كرده‌اند كه بر طبق آن، اسرائيل مي‌تواند در مناطق كوهستاني تركيه كه مرز بين ايران و تركيه مي‌باشد، تمرينات نظامي انجام دهد.

يك روزنامه‌ي كشور امارات متحده عربي نوشت: «بر اساس اين توافقنامه كه بين رئيس ستاد ارتش اسرائيل، دن هالوتز و مقامات رسمي ترك امضا شد، اسرائيل چند مانور نظامي در مناطق مشترك مرزي با ايران و سوريه انجام خواهد داد».

اين روزنامه بدون ذكر منبع خود اضافه كرد، اسرائيل به خاطر وجود مشكلات در عبور از مناطق كوهستاني در فصل زمستان، درخواست انجام اين مانورها را دارد. واحدهاي هاكاري و بولو در اين مانورها شركت خواهند داشت. اين واحدها مهم‌ترين واحدهاي نيروهاي مخصوص نظامي اسرائيل و متخصص در جنگ‌هاي چريكي مي‌باشند.

پيش‌تر تركيه پذيرفته بود كه خلبانان اسرائيل در مناطق مشترك مرزي با ايران، آموزش داده شوند. اين اخبار در زماني فاش شده است كه تركيه در تلاش است تا از اتهام همكاري با آمريكا در جاسوسي از ايران خود را تبرئه كند.

وب سايت اعتماد در 28 دسامبر 2005 با بيان اين مطلب اضافه كرد كه مطبوعات عربي با اشاره به آمادگي نظامي تركيه اعلام كرده‌اند كه حداقل تركيه در مورد اجازه به اسرائيل براي استفاده از خاك و هواي تركيه عليه ايران قانع شده است.

اين مقاله توسط دكتر ميشل كوزو دوسكي، استاد اقتصاد دانشگاه اتاوا و رئيس مركز تحقيقات جهاني‌سازي نوشته شده است.

 

آدرس سايت: www.globalreserch.ca  



نکته : جنگ هسته اي آمريكا ايران اسرائيل خاورميانه بمب هسته اي جنگ زميني جنگ هوايي
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
نقشه جهان جديد آمريكايي
 

نقشه جهان جديد آمريكايي
مترجم: مجتبي شريفي
منبع: باشگاه انديشه 23/1/85



 

1. مقدمه وزیر

- نقشه راهنمای عملیات اطلاعات مجموعه ای از نقطه نظرات وزارتخانه به همراه یک برنامه را ارائه میدهد که قصد دارند تا هدف عملیات اطلاعات را به عنوان یک هسته نظامی پیشرفته تدوین کنند. این راهنما شامل یک چهار چوب عمومی برای فهم عملیات اطلاعات و سیاست ها وروند های آن میشود که هدف آن نیرومند سازی نیروهای مسئول در برنامه ریزی و هماهنگ سازی عملیات اطلاعات می باشد. این امر مستلزم وجود نیروهای خاص کاری و نیز  آموزش پیشرفته برای عملیات اطلاعات   می باشد. در آخر، این راهنما از یک سری ساختار های سازمانی جدید استفاده می کند که این ساختار ها با پیشرفته سازی امکانات عملیاتی در کنار نیازهای جنگی و حمایت دگر گونی های دفاعی، اقدام به حفاظت از شرایط صلح می کنند. این راهنما نیز مثل هر نقشه دیگر در طول زمان و از طریق تجربیات اجرایی تغییر کرده و بهبود خواهد یافت. به همین دلیل،  پس از گذشت یک سال مطالعات و آزمایشات تجربی و بررسی نتایج، نقشه به طور مناسب تغییر پیدا خواهد کرد.

-  این راهنما نمونه دیگری از مصوبات وزارتخانه (وزارت دفاع) در جهت تغییر وضعیت امکانات نظامی در جهت حفاظت از صلح در زمان پیدایش تهدیدات و نیز بکارگیری فرصت های جدید در اختیار گذاشته شده به خاطر رشد و توسعه سریع فناوری اطلاعات می باشد. جریان پیشنهادات ارائه شده در راهنمای عملیات اطلاعاتی آغازگر فرایند توسعه آن در زمینه امکانات جنگی می باشد که نیروهای جنگنده را قادر خواهد ساخت تا در اقدامات حفاظتی از نیروهای خودی در مورد تهاجمات نظامی، تصمیم سازی کنند.

- من با پیشنهادات این راهنما موافقت می کنم و بخش های خدمات، نیروهای رزمنده و عوامل وزات دفاع را جهت حمایت همه جانبه از اجرای این نقشه، مدیریت و هماهنگی خواهم کرد.

 

امضا

دونالد رامسفلد

وزارت دفاع

 

2. منشور راهنمای IO  (عملیات اطلاعات)

- جزوه بازبینی وزارت دفاع در سال 2001، عملیات اطلاعات را به عنوان یکی از 6 هدف اصلی که توسط وزارت دفاع برای اصلاحات ملاحظه شده اند بیان کرد. این جزوه از وزارت دفاع خواست که در مورد عملیات اطلاعات از عوامل جاسوسی و تجهیزات فضایی نهایت استفاده را ببرد و نه تنها آن را به عنوان یک عامل مجهز کننده برای نیروهای نظامی فعلی بداند، بلکه آن را به عنوان یک توانایی حیاتی برای نیروهای آینده نیز قلمداد کند.

- متعاقباً، راهنمای برنامه ریزی  دفاعی (DPG ) برای سالهای 2004 تا 2009 تلاش کرد تا عملیات اطلاعات تبدیل به یک تخصص نظامی مرکزی و کاملاً در هماهنگی با مدیریت بحران باشد که بتواند هم به خوبی در اجرا مورد حمایت قرار گیرد و هم از عملیات های دیگر حمایت کند. راهنمای برنامه ریزی دفاعی نتایج مورد انتظار از راهنمای عملیات اطلاعات را به شرح زیر خلاصه می کند:

] *نکات حذف شده اند[*

A. رویکرد

 -دستور. راهنمای برنامه ریزی دفاعی بخش سیاستگزاری وزارت دفاع  [USD(P)] را مامور ساخته است تا در کنار بخش معاونت وزارت دفاع (فرمان، کنترل و ارتباطات) و نیز ریاست ستاد مشترک (CJCS) راهنمای جامع عملیات اطلاعات را برای ارئه به وزارت دفاع آماده کند. راهنمای جامع عملیات اطلاعات با فرض قبول IO به عنوان یک تخصص مرکزی نظامی بوجود آمده و شامل حمایت از مطالعات مربوطه به سیاست، برنامه ها، سازماندهی، آموزش، نیروهای وظیفه، حمایت تحلیلی، عملیات روانی (PSYOP)، امنیت عملیات (OPSEC)، جنگ افزار های الکترونیک (EW) حقه های نظامی و عملیات شبکه کامپیوتری (CNO) می با شد.

-رهبری. بخش سیاستگزاری وزارت دفاع اقدام به تشکیل یک هیات مرتبط با راهنمای عملیات اطلاعات کرده که توسط معاونت وزارت دفاع (منابع و بر نامه ها) [DASD (R&P)]  اداره می شود. معاونت (امنیتی و عملیات اطلاعات) وزارت دفاع [DASD(S&IO)] ومعاونت مسئول در عملیات اطلاعات (DDIO) با هم اقدام به ایفای نقش مدیریت ارشد در مورد سازمانهای مرتبط خود می کنند.این هیات، شامل نمایندگانی از دفاتر دیگر نظیر دفتر وزارت دفاع (OSD) عوامل خدمات و دفاعی ونیز شامل نمایندگانی از یگان عملیاتی مخصوص و یگان فضایی می شود. مسئولیت های یگان فضایی در تاریخ 1 اکتبر 2002 به یگان استراتژیک انتقال یافت.

- روش. کار اساسی هیات مذکور راهنمایی 15پروژه مطالعاتی پشتیبانی است که نتایج مطالعات خود را به صورت خلاصه و مفصل به اعضای هیات ارائه می دهند.پس از موافقت با نتایج مطالعات هر گروه مطالعاتی اقدام به تحقیق در مورد موضوع خود کرده و نکات مختلف را از منابع متعدد و مطالعات صورت گرفته در گذشته جمع آوری می کند. سپس گروه مطالعاتی، یک سری ارزیابی هایی را در مورد عواملی که در حالت کنونی می توانند با تکیه بر عملیات اطلاعات کمک زیادی برای تشکیل یک هسته تخصصی  نظامی برای عملیات اطلاعات باشند، انجام می دهد.سپس گروه، نتایج محصولات را به صورت مستند و مدون، برای تصحیح محدودیت های شناخته شده و گسترش پیشنهادات اولویت بندی شده به طوری که برای رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده کفایت کند، آماده می کند.

- رهبران گروههای مطالعاتی که برای انجام این 15 مطالعه و مراحل برجسته مطالعاتی انتخاب شده بودند، مشخص شدند و گروه های مطالعاتی مذکور تا سپتامبر و اکتبر 2002 مهلت داشتند تا مراحل مطالعات خود را تکمیل کنند.این مهلت از سوی راهنمای برنامه ریزی دفاعی برای تاثیر گزاری در برنامه و بازبینی بودجه آن تعیین شده بود که این اقدامات نیز صورت گرفت. تقریباً 383 میلیون دلار در سالهای 2004تا 2009 توسط مدیران هیات مذکور و به منظور اساسنامه تصمیمات برنامه که از پیشنهادات راهنمای موقت عملیات اطلاعات حمایت می کرد، تصویب و تامین اعتبار شد.

- رهبران تیم های مطالعاتی نتیجه بازبینی های ضمن تحقیق و نیز گزارشات نهایی را به هیات مذکور ارائه کردند. در حد فاصل ماه ژوئن تا دسامبر2002، هیات مذکور به صورت هفتگی یک سری جلسات را برای بررسی نتایج ارائه شده برگزار می کرد. معاونت منابع و برنامه ریزی وزارت دفاع و معاونت امنیت و عملیات اطلاعات وزارت دفاع و معاونت مسئول در عملیات اطلاعات وزارت دفاع طی جلسات هفتگی در مورد اینکه کدام یک از پیشنهادهای مطالعات باید در خلاصه راهنمای عملیات اطلاعات وارد شود، تصمیم گیری می کردند.

- مدیریت ارشد در مورد پیشنهادات تصمیم گیری می کند. در مواردی که توافق اعضا ممکن نباشد، بخش سیاستگزاری وزارت دفاع به عنوان مدیر اجرایی راهنمای برنامه ریزی دفاعی، اختلاف نظرات را رفع می کند و یا اینکه موارد را برای تصمیم گیری به وزیر ارائه میکند.

B. اهداف و فرضیات کلیدی

- فرضیات کلیدی. همیشه اطلاعات مربوط به جنگ افزارها برای رسیدن به موفقیت های نظامی حیاتی است و اکنون اهمیت این اطلاعات در رسیدن به اهداف مورد نظر بیشتر شده است. سه فرض حیاتی که اهمیت روزافزون اطلاعات را گوشزد می کند عبارت اند از:

1. توانایی های دولت ایالات متحده با اهداف مورد نظر ارتباط موثر داشته باشند. این یک نکته مهم برای مقابله با دشمنان می باشد. توانایی انتشار اطلاعاتی که مخاطبان را در مورد برنامه ها متقاعد و تشویق خواهد کرد می تواند تاثیر زیادی روی تصمیم سازی مخاطبان داشته و یکی از وسائل مهم جلوگیری از مخالفتها و اعتراضات به حساب آید. به علاوه، این می تواند از قدرت رهبران تروریست و مجامع حامی تروریست در استخدام افراد و بکارگیری تسلیحات کشتار جمعی بکاهد.

2. سیستم شبکه ای C4ISR می تواند عامل مهمی در تبدیل و تطبیق نیروها، شفاف سازی فضای جنگ، تصمیم سازی سریع و موثر و نیز عملیات های سریع، موازی و موثر به حساب آید.

3_سیستم شبکه ای C4ISR به عواملی چون تصمیم سازی اتوماتیک، شبکه های با پهنای باند زیاد و امکانات الکترو مغناطیسی وابسته بوده و البته دارای یک سری نقاط ضعف است که باید با برنامه ریزی و مدیریت رفع شوند.

- اهداف: عملیات اطلاعات تبدیل به یک تخصص مرکزی شود.اهمیت تسلط بر طیف اطلاعات، موضوع تبدیل عملیات اطلاعات به یک هسته تخصصی نظامی در تمام بخشهای هوا، زمین، دریا و عملیات های مخصوص را توضیح می دهد. وظیفه هیات ناظر بر راهنمای عملیات اطلاعات نیز تلاش برای توسعه عملیات اطلاعات و تمرکز آن بر روی مجموعه ای از اقدامات که تبدیل عملیات اطلاعات به یک هسته تخصصی نظامی را ممکن می سازد، می باشد. در مقابل این اقدامات نیازهای ضروری برای تبدیل عملیات اطلاعات به یک هسته تخصصی نظامی را شناسایی می‌کنند.

- عملیات اطلاعات به عنوان یک هسته تخصصی نطامی نیاز به یک فهم عمومی و ارتقاع سطح در خلال سلسله مراتب دفتری وزارت دفاع، خدمات و یگان های رزمنده دارد. همچنین این مجموعه نیازمند:

1. سیاست ها و راهکارهایی که:

*به وضوح عملیات اطلاعات را معرفی کرده و حدود اختیارات و محدودیت های اجرایی آن را مشخص کند.

*حداکثر اختیارات ممکن را به نیروهای رزمنده در برنامه ریزی و اجرای عملیات اطلاعات به طورت های ترکیبی، اعطا کند.

2. برنامه ها، عملیات ها و آزمایشهایی که:

*عملیات اطلاعات را در برنامه ریزی های مشترک با تمام فرماندهی های نیروها مشارکت دهد.

*مفاهیم عملیات اطلاعات را نیز در جریان توسعه راهکارهای عملیاتی جدید، گسترش دهد.

*تمام تمرین ها و دوره های آموزشی بلند مرتبه را نیز شامل آموزش های عملیات اطلاعات کند.

3. توسعه نیروی عملیات اطلاعات به وسیله عوامل زیر ممکن می باشد.

*مشارکت نیروهای رزمنده چهار ستاره وحمایت آنها از آزمایشات مربوط به عملیات اطلاعات، گسترش راهکارها و معرفی امکانات مورد نیاز را بیشتر کند.

* روابط سازمانی، فرامین و کنترل آسان و موثر سازد.

*نیروهای آموزش دیده و آگاه تربیت کند.

*برنامه های مشترک به منظور گسترش امکانات نیروهای موجود در راه تبدیل عملیات اطلاعات به یک هسته مرکزی نظامی می باشد را ایجاد کند.

                                                        

3. خلاصه اجرائیات

A. نتیجه گیری

- صاحب نظران عملیات اطلاعات به اتفاق 3 موضوع کلیدی را مشخص کردند که باید فوراً مورد توجه قرار گیرد.

1. ما باید با شبکه (NET )مقابله کنیم. وزارت دفاع درحال ساخت یک نیروی اطلاعات میانی می باشد.شبکه های داخلی یکی از مراکز ثقل بوده و وزارتخانه باید برای حمله به (NET )آماده باشد.

2. در هر حال شبکه های داخلی آسیب پذیرند وعدم توجه به این امر می تواند موجب آسیب پذیری بیشتر آنها شود.

3. پیشنهادات این گزارش می تواند نقطه شروعی برای اقدامات درمانی امنیت شبکه های داخلی به منظور حفظ اولویت تصمیم گیری باشد.گام ضروری بعدی ایجاد یک استراتژی تنومند و لایه لایه دفاع در عمق می باشد تا نیروهای رزمنده را در حفظ امکانات و تجهیزات جنگی کمک کند.

- ما باید عملیات های روانی را بهبود بخشیم. نیروهای نظامی باید آمادگی بیشتری در بکارگیری جنگ روانی در پشتیبانی از عملیات های نظامی بدست آورند. مقالات وپیام های به کارگرفته شده در جنگ های روانی  باید حاوی اهداف امنیت ملی بوده و موضوعات و پیام ها در سطح ملی باشند. در هر حال اکنون جبهه های ما در جنگ روانی به حد اکثر تاثیر گذاری و سودمندی خود نرسیده است.            

- پیشنهادات مربوط به گسترش و توسعه امکانات و قابلیت های جنگ های روانی که در این گزارش آمده است و روشن سازی مسئولیت ها و وظایف موجود در زمینه جنگ های روانی، در کنار حمایت های وزارت دفاع از دیپلماسی عمومی و تلاش های عمومی می تواند، توانایی وزارت دفاع در هدایت عملیات اطلاعات به سمت اجرای بسیار موفق اهداف همسو با امنیت ملی را بیشتر کند.

- جنگ روانی مشخصاً باید در مخاصمات علیه دشمن و برنامه ریزی دقیق برای اصلاح راههای مقابله در زمان تعارضات متمرکز شود. محصولات جنگ روانی بر پایه آگاهی های عمیق از روندهای تصمیم سازی مخاطبان و عوامل موثر بر تصمیمات آنها بنا شده و به سرعت و در بالاترین استاندارد تولید و با شدت و قدرت زیاد وبه طور مستقیم در فضای عملیات و در بین مخاطبان منتشر شود.

اتخاذ پیشنهادات این گزارش می تواند سرعت ما را در توسعه توانایی های موجود در حملات شبکه ای کامپیوتری (CNA)بسیار زیاد کند.به علاوه راهنمای مجزای جنگ افزارهای الکترونیک باید یک استراتژی سرمایه گزاری عمومی، برای وزارتخانه معرفی کند.

- روی هم رفته پیشنهادات موجود در این گزارش شروعی است برای اینکه عملیات اطلاعات تبدیل به یک هسته تخصصی نظامی برای نیروهای رزمنده شود. اگر در زمان تهاجم این پیشنهادات بکار گرفته شود می تواند فوائد زیر را به طور عمومی برای وزارتخانه و مشخصاً برای نیروهای رزمنده به همراه داشته باشد.

1. یک دایره لغات و دیدگاههای مربوط به عملیات اطلاعات که شامل اطلاعات مشترک با زمینه بر نامه ریزی نیز می باشد به وجود خواهد آمد.

2. اختیارات اجرایی بیشتر به نیروهای رزمنده اعطا خواهد شد.

3. یک دوره آموزش دیده از نیروهایی که در مورد برنامه ریزی و اجرای عملیات اطلاعات توانایی  دارند،به دست خواهد آمد.

4. برنامه ریزی عملیات اطلاعات و ایجاد حمایت های مشترک اجرایی و تحلیلی، توسط یگان فرماندهی استراتژیک مرکزی سازی خواهد شد.

5. همچنین توانایی های گسترده عملیات اطلاعات در مورد رزمندگان فوایدی به همراه خواهد داشت که از جمله آن می توان به موارد زیر اشاره کرد:

*افزایش توانایی در انتشار نیرومند پیام ها ومطالب در مقابله با تحرکات دشمنان.

*محافظت از شبکه ها از طریق استراتژی دفاع واقعی در عمق.

*به دست آوردن بسیاری از امکانات نیرومند و مخرب که می توانند برای انجام یک حمله همه جانبه شبکه کامپیوتری و الکترونیکی کافی باشد. البته میزان اعتبار این امکانات در فرایند های فرمان، کنترل/ آزمایش های تضمینی و پالایش تاکتیک ها و راهکارها افزایش پیدا خواهد کرد.

B. بنیان ساخت یک تخصص مرکزی نظامی

- یک مفهوم مشترک وتعریف مشخص برای عملیات اطلاعات باید بر پایه چارچوب عمومی وزارت دفاع و شا مل طیف کامل مفاهیم مرتبط با عملیات اطلاعات باشد که این مفاهیم با توجه به 3 تابع اصلی عملکرد عملیات اطلاعات و همچنین تعاریف پشتیبان که در زیر خو اهند آمد، ساخته می شوند.

- 3 تابع تعریف شده عملیات اطلاعات. مفاهیم تعریف شده برای عملیات اطلاعات توسط وزارتخانه باید موجب تسهیل تمام انواع عملیات اطلاعات که می تواند کمک بزرگی در انجام عملیات های نظامی چه در دوران صلح و چه در بحران و چه در جنگ باشد، شود. این مفاهیم شامل 3 تابع بسیار مهم می باشند:

1. در مقابل دشمن بازدارنده، ترساننده و مانع بوده و اینگونه وحدت فرمان نیروهای دشمن را بر هم زند و در عین حال موجب اتحاد نیروهای خود می شود.

2. از نقشه های ما محافظت کرده و در عین حال نقشه های دشمن را منحرف و بی اثر کند که از این طریق نیروهای ما حداکثر تاثیر را داشته و نیروهای آنها در حداقل بازده عمل کنند.

3_ ارتباطات و شبکه های دشمن را کنترل کرده و در عین حال از ارتباطات و شبکه های ما محافظت کند. این گونه توانایی دشمن در اداره یک دفاع سازمان داده شده را سلب کرده واز طرف دیگر قدرت و هماهنگی ما را بیشتر کند.

به عبارت دیگر در زمان جنگ همه جانبه، در دست گرفتن کنترل ارتباطات وشبکه های دشمن، نیروهای رزمنده ما را قادر می سازد تا کنترل تسلیحات وابسته به ارتباطات و شبکه دشمن را از دست دشمن خارج کنند که البته زیر ساخت های شبکه ای، فرامین و کنترل و مدیریت جبهه نیز از دست حریف خارج خواهد شد.

- آماده سازی در زمان صلح. خط مشی عملیات اطلاعات که توسط وزارت دفاع و برای تسهیل تمام انواع عملیات اطلاعات تعیین می شود، برای همه زمان ها جاری بوده و در زمان صلح نیز باید عملیات‌هایی برای آماده سازی و گسترش آن وجود داشته باشد.

*در زمان قبل از ایجاد بحران، منطقه مورد نظر برای عملیات اطلاعات باید از طریق جاسوسی، تجسس، شناسایی و اقدامات پیشرفته برنامه ریزی آماده شود.

1. [حذف شده است]

2 .به همین دلیل تلاش های جدی باید در جهت شناسایی دشمنان آینده، رهبران و اشخاص تعیین کننده آنان و روند تصمیم سازی و اولویت های تصمیم گیری آنان صورت گیرد. اگر این آنالیز عوامل انسانی به خوبی انجام نشود، انتقال پیام ها و مطالب جنگ روانی برای تغییر رفتار دشمن در زمان جنگ به خوبی و با حداکثر بازده انجام صورت نخواهد گرفت.

3. دفاع شبکه ای کامپیوتری CND)) و امنیت عملیات در تمام ابعاد جنگ یک توانایی حیاتی به شمار می روند ولی باید در زمان صلح نیز به آنها توجه زیادی شود تا از دشمن در قبال انجام عملیات های اطلاعات واستفاده از نقاط آسیب پذیر نیروهای ما جلوگیری کند. محافظت از برنامه ها و شبکه ها می تواند تصمیم گیری موثر و انجام بدون اشتباه برنامه ها را تضمین کند.

- پنج قابلیت مرکزی. در یک عملیات اطلاعات همه جانبه 5 قابلیت اصلی به منظور به دست آوردن اثرات مورد نظر و یا جلوگیری از دشمن در بدست آوردن نتایج مطلوبش بکارگرفته می شود: جنگ افزارهای الکترونیک، جنگ روانی، امنیت عملیات، فریب نظامی و عملیات شبکه ای کامپیوتری.

تمرکز بر روی 5 قابلیت اصلی یک تغییر مهم است که عملیات اطلاعات از دسامبر سال 1996 به سمت آن حرکت کرد چرا که قبل از آن 13 قابلیت اصلی تعریف شده بود. برای تمرکز کاری عملیات اطلاعات از 13 قابلیت به 5 قابلیت،3 دلیل قابل ذکر است:

1. این 5 قابلیت در برخورد اول عملیاتی و در عمل نیز نتایج عملیاتی به همراه دارند و یا اینکه دشمن را از رسیدن به آن نتایج باز می دارند.

2. آنها مستقل بوده و برای رسیدن به اهداف مورد نظر باید با هم ترکیب شوند.برای مثال:

[مثال های موجود در این بخش حذف شده اند]

*یکی از کارکرد ها کاهش اعتماد دشمن به قابلیت های خودش می باشد.

3. آنها به طور مشخص قابلیت هایی که یگان های خدمات و عملیات مخصوص باید به دست آورده، سازماندهی شده و به نیروهای رزمنده آموزش دهند را معرفی می کنند. مفهوم سازی جدید، تمرکز عملیات اطلاعات بر روی تصمیم سازی را کاهش داد و سه هدف اولیه عملیاتی که برای رزمندگان اهمیت زیادی دارند را جدا کرد.

- شناسایی توانایی های مرتبط و پشتیبان. تمام اعضای مشارکت کننده در تهیه راهنمای عملیات اطلاعات بر ضرورت شناسایی قابلیت های مرتبط و پشتیبان تاکید کردندو پذیرفتند که مانند دیگر قابلیت های اساسی نظامی، عملیات اطلاعات نیزبدون امکانات پشتیبانی گوناگون موفق نخواهد بود.

توانایی هایی نظیر امنیت فیزیکی، تضمین اطلاعات، ضد جاسوسی و حمله فیزیکی؛ کمک های مهمی به عملیات اطلاعات می کنند. این توانایی ها نیز مانند بخشهای دیگری نظیر لجستیک، شناسایی و تجسس در کنار عملیات اطلاعات، برای بخشهای دیگر نظامی نیز خدمت می کنند.

از طرف دیگر تلاشهای عمومی و عملیات های نظامی شهری فعالیت های مرتبطی را برای عملیات اطلاعات بوجود آورد که اولین بار در سال 1996 مطرح شدند :

1. این توانایی ها به گونه ای با عملیات اطلاعات مرتبط بودند که بسیاری از نتایج بدست آمده توسط آنها با اهداف بدست آمده توسط برخی از جنبه های عملیات اطلاعات مثلاً جنگ روانی مشابه بود.

2. یکی از نتایج تلاشهای عمومی و عملیات های نظامی شهری حمایت بیشتر از تلاشهای نظامی بود که متقابلاً این تلاشها موجب بازداشتن و ترساندن دشمن می شد. از طرف دیگر جنگ روانی نیز نتایجی مشابه به همین به همراه دارد.

- عملیات اطلاعات نیاز به هماهنگی با اقدامات عمومی و عملیات های نظامی شهری دارد تا بتواند اهداف فعالیت های مرتبط را با موفقیت تکمیل کرده و پیامها و مطالب مشخص را منتشر کند.

 

 



نکته : آمريكا عمليات اطلاعات راهنمای IO وزارت دفاع حمله جنگ
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
چالش‌های نظری لیبرال دموکراسی
 

چالش‌های نظری لیبرال دموکراسی

نویسنده: مهدی حاجیان

منبع: باشگاه انديشه 26/1/85



موضع لیبرالیسم بر آن است که حیات بشری دارای ابعادی است که باید از مداخله اجباری دیگران و علی‌الخصوص از مداخله دولت مصون و محفوظ بماند. موضع نظریه دموکراتیک نیز بر آن است که تصمیمات سیاسی باید به طور جمعی اتخاذ شود و تصمیمات جمعی نیز باید تابعی باشد از انتخاب‌های افراد که از میان گزینه‌های موجود صورت گرفته است. نظریه لیبرال دموکراسی آن نوع نظریه سیاسی است که سعی می‌کند همزمان موضعگیری لیبرالیستی و دموکراتیک را در نظامات سیاسی تبیین و عملی سازد.

 

دموکراسی از یونان باستان تا عصر جدید

دموکراسی(1) یا حکومت مردم بر مردم(مردم سالاری) ریشه در تاریخ دارد و معمولاً ریشه‌ي آن را به یونان باستان و دولت شهرهای آن باز‌می‌گردانند. براساس قانون اساسی آن روز آتن هر شهروند که به سن بیست سالگی می‌رسید حق شرکت در شورای شهر را داشت. همزمان با یونان باستان، دموکراسی در هند و چین نیز امری شناخته شده بود. به گونه‌ای که برخی منشأ اولیه دموکراسی را چین و هند دانسته‌اند.

افلاطون و ارسطو در آثار خویش به دموکراسی پرداخته‌اند. در نزد افلاطون، دموکراسی سمبل حکومت جاهلان بود و در نزد ارسطو، مظهر حاکمیت فقرا و تهیدستان. دموکراسی در یونان باستان تنها خاص شهروندان اصیل بود.

در قرون جدید، دموکراسی از نو پی‌ریزی شد و کسانی نظیر ماکیاولی، هابز، لاک، روسو و منتسکیو و جان استوارت میل هر یک در شکل گیری آن به شکل کنونی نقش داشته‌اند. به لحاظ مفهومی، دموکراسی در نزد روسو از مفهوم آن در یونان باستان متفاوت بود. روسو معتقد بود که حکومت مردم بر مردم عملاً غیرقابل دست‌یابی است و دموکراسی را به شکل حکومت اکثریت دانست. این رویکرد به دموکراسی نیز در بوته عمل کارساز واقع نشد و کسانی که پس از انقلاب فرانسه حکومت را به دست گرفتند و به نام اکثریت مردم حکومت دموکراسی تشکیل دادند چنان زیاده‌روی کردند که این تلقی به وجود آمد که استبداد ممکن است از سوی اکثریت به اقلیت تحمیل شود و نگرش جدیدی از دموکراسی مبنی بر حاکمیت غیر مستقیم مردم و به عبارت دیگر سیستم نمایندگی عرضه شد.(2)

در همین تاریخچه مختصر نیز پیداست که بر خلاف تصور بسیاری از ناآشنایان به ریشه‌های دموکراسی و لیبرالیسم، دموکراسی از ابتدا همراه و همزاد لیبرالیسم نبوده است و در کنار هم قرار گرفتن این دو در قرون اخیر رخ داده است. حتی نظریه‌پردازان اولیه مردم‌سالاری، نظیر هابز از جمله کسانی بودند که برای پادشاه حق مطلق و غیر پاسخگو قائل بودند. از این رو لازم است تاریخچه لیبرالیسم نیز بررسی شود.

 

شکل‌گیری لیبرالیسم

در شکل‌گیری لیبرالیسم، اندیشه‌های ماکیاولی- علی رغم آنکه می‌دانیم هیچ تعلق خاطری به آزادی و لیبرالیسم نداشت بسیار مؤثر بود زیرا وی ‌ندیشه هایی را نشر داد که تفکر غربی را به سوی دوری از معنویت و رسیدن به عقل ابزاری کمک شایانی نمود. همچنین نهضت اصلاح دینی در رشد و شکل‌گیری بعض دیگر از مفاهیم دخیل در لیبرالیسم نقش داشت که از این جمله است ذهن‌گرایی مطلق و فردباوری. فردباوری که فرد فرد انسان‌ها را به عنوان مرجع ایجاد ارزش‌ها و تشخیص مصلحت از غیر مصلحت معرفی می‌کند یکی از ارکان اصلی لیبرالیسم است. انسان مدرن خود را موجود صاحب اختیار می‌دانست که به ماهیت هر چیزی می‌تواند راه یابد و می تواند صلاح خود را بیابد. هر فرد لایق معیار بودن در شناسائی حق و باطل و دارای حقوقی است که آزادی در انتخاب یکی از اساسی‌ترین آنها محسوب می‌شود.

پس از جریان فردباوری، جریان‌طبیعت گرایی به یاری ژان ژاک روسو  و  ایمانوئل کانت هر گونه اصول اخلاقی را در آزادی درونی جای می‌دهد.

با رشد این افکار، نهضت‌هایی که در فکر اصلاح وضع سیاسی بودند پس از آنکه ابتدائاً حق حکومت پادشاهان را نه حقی الهی و آسمانی، بلکه حقی دانستند که از طرف مردم به آنها محول شده است، آرام آرام از حقوق مردم سخن گفته‌اند و دیگر پادشاه را قدرتی غیر پاسخگو به مردم ندانستند. بلکه اصولاً دولت نهادی است برای تضمین آزادی‌های فردی، حقی که به هیچ وجه نمی‌توان از انسان ها گرفت. لاک در رساله‌ی خود درباره‌ی حکومت می‌گوید: «هیچ قدرت فرادست نمی تواند از هیچ کس بدون رضایت او مالکیت‌اش را بگیرد زیرا پاسداری از مالکیت هم هدف حکومت و هم هدف انسانی است که به خاطر مالکیت وارد جامعه شده است.»

 جان استوارت میل نیز در کتاب درباره‌ی آزادی می‌گوید:«دو خطر برای آزادی وجود دارد یکی مداخله محتمل دولت و دیگری نیروی وحشتناک افکار عمومی.» او معتقد است که نمی توان افراد را به دلیل اعمالشان مؤاخذه کرد جز در شرایطی که به دیگران لطمه بزنند. بدین ترتیب لیبرال‌ها در یک حکومت دموکراتیک قائل به دو حوزه‌ی مجزا و تفکیک شده هستند. یکي حوزه‌ی خصوصی افراد و دیگری حوزه‌ی عمومی.

 

حوزه خصوصی و عمومی

دانستیم که یکی از ارکان و اصول لیبرال دموکراسی، اصل تقسیم حقوق به حقوق عمومی، حقوق خصوصی است و اساس و رکن لیبرال دموکراسی بر این است که دولت تنها در حوزه حقوق عمومی حق مداخله دارد و لازم است از هر گونه دخالت در حقوق خصوصی افراد پرهیز نماید.

جان استوارت میل، در کتاب درباره ی آزادی که اثر مبنایی لیبرال دموکراسی کلاسیک است می‌کوشد محدوده‌ای از حیات و رفتار فردی، از تجارب آگاهی خصوصی و اعمال معطوف به خود را که خصوصی است تمییز دهد. بدین معنی که آنچه درون این فضا رخ می‌دهد درست مانند آنچه درون چهاردیواری قصر یک لرد رخ می‌دهد ربطی به هیچ کس در خارج از این فضا ندارد. بدین ترتیب، هرآنچه که خصوصی نیست، هرآنچه که به تعبیری خارج از چهاردیواری قصر انسان واقع است عمومی است. میل سپس قائل شد که حیطه‌ی خصوصی باید از هر گونه مداخله‌ی اجباری دولتی یا اجتماعی مصون باشد در حالیکه انتخاب جمعی دموکراتیک به انضمام سایر اشکال مداخله، در حیطه ی عمومی مجاز است.

بدین ترتیب میل موضوعات مربوط به اعتقادات و اعمال مذهبی فردی و در واقع اکثر موضوعاتی که به شیوه‌ی حیات انسان مربوط می‌شود خصوصی دانست . سرقت و ضرب و شتم نیز در قلمرو عمومی قرار می‌گیرند.

 

نقد تفکیک بین حوزه خصوصی و عمومی

اما آیا فیلسوفان غربی می‌توانند به نحو معقول و قاعده مندی این تقسیم‌بندی را توجیه نمایند؟ آیا این تمایز بین حقوق خصوصی و عمومی قابل دفاع است و آیا می‌توان مستقل از هنجارها و رفتارها و سنت‌هایی که بر جوامع مختلف حاکم است اصل و معیاری را باز بجوئیم که بنابر آن و به کمک آن بتوانیم اعمال خصوصی را از عمومی بازشناسیم. اهمیت مطلب فوق از آنجاست که تعیین قلمرو خصوصی از قلمرو عمومی، قلمرو و محدوده‌ی اختیارات مداخله‌ی دولتی یا اجتماعی را در حوزه‌ی افراد مستقیماً تعیین می‌کند و لذا تعیین آن حدود و بدست دادن معیار و میزانی که ممیز این دو قلمرو باشد برای لیبرالیسم امری فوری و مبنایی است. لیبرالیسم و دول غربی همواره خود را نقاد سایر اشکال حکومت دانسته و حتی نظرات خود راجع به مواردی نظیر رعایت حقوق بشر در سایر کشورها و از این نوع دست را  هر ساله انتشار می‌دهند اما نقادی همواره محتاج سکوی پرتاب نقد است و نمی‌توان بدون معیار و اساس به نقد و اعتراض پرداخت.

واضح است که لفظ خصوصی یا عمومی تعیین نخواهد کرد که چه امور و اعمالی را باید در زیر مجموعه آنها قرار داد. از طرف دیگر احساسات شهودی ما برای معیار تمییز در این زمینه به هیچ وجه کفایت نمی‌کند زیرا این قبیل احساسات به شکل‌های مختلف محصول و مولود تجارب فرهنگی و اجتماعی خاصی است که افراد کسب کرده اند.(3)

در اینجاست که لیبرال دموکراسی دچار تناقض و تعارض با اصول خویش می شود زیرا همانطور که گذشت یکی از اصول همه‌ی لیبرال‌ها که از آن برای متهم کردن سایر نظام‌ها استفاده می‌کنند آزادی از ایدئولوژی و نظریه‌های ارزشی است. لیبرالیسم راه آزادی انسانها و رسیدن آنها به حداکثر رفاه و رهایی از بندهای اجتماعی را رها بودن و بی قید و خنثی بودن دولت از اصول ارزشی و نوع خاصی از جهان‌بینی می‌داند و به همین دلیل، دموکراسی اسلامی را ناشدنی و غیرممکن می‌داند زیرا اسلام، مکتب و طرز خاصی از تفکر و اندیشه است در حالی که به اعتقاد اینان، دولت دموکراتیک باید لیبرال و آزاد از هر نوع آئین و مکتب باشد تا باور و عقیده‌ای را به شهروندان خود تحمیل نکند و لذا مدعی است که لیبرال دموکراسی‌های غربی هیچگونه تفکر و مکتبی را به عنوان پشتوانه‌ی خود برنمی‌گزینند. حال آنکه تشخیص حوزه خصوصی و عمومی بدون داشتن چنین پشتوانه‌ای غیرممکن است و یافت ناشدنی. نمی‌توان به طور ارزشی- بینشی معلق بود و در عین حال ادعا کرد که به اعتقاد من این امور به دیگران مربوط نمی‌شود یا می‌شود.

از همین جاست که شاهد اختلاف اساسی بین متفکرین مسلمان و لیبرال هستیم. زیرا متفکران در عین اعتقاد به اینکه هر کس در حوزه مسائل شخصی و خصوصی‌اش آزاد است بسیاری از اموری را که یک لیبرال خصوصی می‌داند مربوط به حوزه عمومی و تأثیرگذار بر جامعه می‌داند و به دلیل همین تأثیرات مستقیم آن بر جامعه، آن را شخصی نمی‌دانند. مثال بارز آن مسأله حجاب و پوشش است که متفکرین مسلمان به دلیل تأثیری که بر دیگران دارد امری خصوصی و شخصی نمی‌دانند و لذا تابع اصول و مقرراتی می‌نمایند که رعایت آن بر هر شخص الزامی است. جالب این که متفکرین لیبرال، در حالیکه پوشش و حجاب را امری خصوصی دانسته و استدلال مبتنی بر تأثیر آن بر دیگران را انکار می‌کنند اما استفاده از مظاهر دینی و از جمله حجاب اسلامی را با عین همین استدلال در مدارس ممنوع کرده‌اند.

 

حوزه خصوصی و نابودی اخلاق

بر اساس اصل آزادی و نبود هیچ معیاری برای سنجش در نظام لیبرال، دموکراسی حتی اصول اخلاقی و هنجارهایی که هر انسانی در درون خود آن را می‌یابد نیز فاقد پشتوانه و دفاع درستی خواهد بود و چنین است که شاهد وضعیت غم‌انگیز و خجلت‌بار کنونی در جوامع جدید لیبرال می‌باشیم که حتی آه و اسف متفکرین غربی را نیز درآورده است. سال‌هاست که در جامعه آمریکا که درصد بسیار بالایی از آن اعتقاد و تعلق خاطر به کلیسا و ارزش‌های دینی دارند گرفتار موسیقی و هنر و فرهنگی شده است که سراسر ابتذال و خشونت است اما هیچکس را یارای مخالفت و جلوگیری از آن نیست زیرا هرگونه ایجاد محدودیت در برابر فیلم و عکس و نوشته مخالفت با آزادی بیان قلمداد می‌شود. اینگونه است که نباید در برابر موزیک و یا فیلم‌های سراسر خشونت و ابتذال هیچ‌گونه بی‌احترامی صورت گیرد: «من پیشنهاد می‌کنم که از سلاح سانسور برای حفظ حرمت‌های تعیین شده‌ی اخلاقی که با ارائه‌ی فیلم‌ها و برنامه‌های کثیف و مبتذل در هم شکسته استفاده کرد و یا اقلاً راجع به آن بیاندیشیم!... اصولاً سانسور موضوعی است که فقط معدودی از افراد جامعه ما مایل به شنیدن آن هستند و این به دلیل آن نیست که جامعه ما سانسور را آزموده و آنرا اختناق‌آمیز و خطرناک یافته، بلکه فرهنگ و معیارهای فرهنگی لیبرالیسم نوگرا هر گونه مخالفت با امر لذت فردی را واکنش خجلت‌بار می‌داند(4) این مجلات متعلق به رابرت اچ بورک، یکی از مخالفین و منتقدین فرهنگ خشونت و ابتذال است که جامعه آمریکائی را رو به سقوط می‌داند اما نمی‌تواند موضع تندتر از این در برابر آنچه عامل سقوط آمریکا می‌داند نشان دهد.

زیرا که ساختن این گونه فیلم‌ها و موسیقی‌ها و نیز تماشای آنها در حوزه خصوصی  افراد قرار دارد و بر اساس اصول لیبرالیستی نه حکومت و نه هیچ مرجع دیگری حق دخالت در این حوزه را ندارد.

در همین کتاب مناظره‌ای نقل شده است که میان یک خانم مدافع آزادی چاپ تصاویر و موسیقی‌های مبتذل و خشونت بار و دوسناتور مخالف اینگونه امور انجام گرفته است.« خانمRosen (مدافع) طوری صحبت می‌ کرد که سناتورهای آمریکائی لحن‌شان توأم با معذرت و پوزش‌خواهی از او بود! سناتور لیبرمن در این جلسات همه‌ا‌ش تأکید می‌کرد که منظورش از برگزاری این جلسات برقراری سانسور نیست بلکه اگر صاحبان صنعت موزیک تا حدی بتوانند در این اشعار تعدیل کنند برای جامعه آمریکا بهتر است»(5)

می‌بینید که در جامعه لیبرالی در مورد حتی خشن‌ترین فیلم‌ا و موسیقی‌هایی که همه‌اش تشویق به خودکشی یا سایر مفاسد مسلم برای همه است تنها می‌تواند پیشنهاد تعدیل به بنگاه‌هایی بدهند که جز به سود خود به موضوع دیگری نمی‌اندیشند.

 

پی نوشت ها:

1-demo cracy

2- فلسفه سیاست، محمدجواد نوروزی، موسسه آموزش – پژوهشی امام خمینی، ص 134.

3- نظریه لیبرال دموکراسی، اندرو لوین، ترجمه سعید زیباکلام، نشر سمت، ص 148.

4- در سراشیبی به سوی گومورا، رابرت اچ بورک، مترجم: الهه هاشمی، انتشارات حکمت، ص 318 و 319.

5- همان، صفحه 334.

 

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
دور باطل جنگ عليه تروريسم
 

دور باطل جنگ عليه تروريسم

نويسنده: روبرت شير



منبع: ماهنامه‌ي سياحت غرب، شماره‌ي 30

 

چكيده:

پس از حادثه‌ي يازده سپتامبر، شاهد شروع جنگي گسترده در مقياسي جهاني و البته هدفي دست نيافتني عليه دشمناني موهوم هستيم كه هدف آن، انحراف توجه جامعه‌ي آمريكا از مشكلات داخلي و نوعي دشمن‌تراشي در عرصه‌ي جهاني مي‌باشد. آنچه مسلم است آن‌كه، هرچه زمان مي‌گذرد، بر مشكلات آمريكاييان و نيز دردسرهاي جوامع اشغال شده، افزوده مي‌شود.

 

جنگ عليه تروريسم در حال تبديل شدن به بازي به شدت خطرناك و ابلهانه‌اي است كه در دوري باطل به روند خود ادامه مي‌دهد. كافي است تنها به اين توجيه بوش كه هم اكنون در باتلاق عراق گرفتار شده است، توجه كنيم :«بايد آن‌ها را پيش از آن كه در خانه به ما حمله كنند، در بيرون از خانه از پاي درآوريم.» و يا «در صورتي كه كشور مسلماني را اشغال نكنيم، تروريست‌ها را به نحوي تحريك مي‌كنيم تا به ما در بغداد حمله كنند كه در نتيجة آن، ميزان آسيب به نيروهاي ما بيش از هزينة حمله ما به آن كشور است.»

بله، حمله به عراق، همانند اشغال افغانستان توسط شوروي، زمينه ساز جذب نيرو توسط گروه‌هاي تند رو جهت عمليات‌هايي عليه نيروهاي آمريكايي حاضر در عراق تبديل شده است. حتي سازمان جاسوسي آمريكا نيز اخيراً اعلام نمود كه اشغال عراق به تقويت موضع تروريست‌ها كمك كرده است.

حتي رئيس جمهور آمريكا كه در اين معركه كاملاً گير افتاده است، در آستانه سالگرد حادثه يازدهم سپتامبر، در توجيه حمله به عراق اين گونه گفت: «ما امروز بدين خاطر مي‌جنگيم كه تروريست‌ها خواهان حمله به كشور ما و قتل عام شهروندان ما هستند و عراق محلي است كه آن‌ها را به كانون مقاومت خود تبديل نموده‌اند.»

نه، ما براي اين در عراق مي‌جنگيم كه بوش دنباله‌رو گروهي از نخبگان جناح راست در نظريه تبديل خاورميانه به سرزمين انعطاف پذير و مناسب جهت گسترش بازارهاي آزاد و تبديل آن‌ها به كشورهاي حامي دموكراسي غربي است كه البته اين مهم‌ نيز در سايه استفاده از ساز و برگ نظامي تحقق پذير مي‌باشد.

نكته مهم آن است كه اين بوش و دارو دسته وي نيستند كه در اين صحنه مي‌جنگند و كشته مي‌شوند، بلكه اينان جوانان نوزده ساله آمريكايي و يا عراقي‌هاي گرسنه و بدبختي هستند كه همه روزه جان خود را از دست مي‌دهند. نيروهاي خارجي مرتبط با القاعده هم نه به واسطه اين تصور كه عراق آخرين پايگاه ضربه زدن به آمريكاست، به اين محل آمده‌اند، بلكه اين كشور را فرصتي مناسب براي نيل به اهداف خود يافته‌اند.

چهار سال است كه كاخ سفيد، جنگ عليه تروريسم را به عنوان جنگي در مقياس جهاني و نبردي پايان نيافتني عليه دشمنان خود، در جبهه‌هاي مختلف سامان داده است. دقيقاً بلافاصله پس از حملات يازدهم سپتامبر بود كه بوش به نحوي نظام‌مند در پي آن شد تا توجه جامعه آمريكا و شوك حاصل از اين حملات را به نوعي حمله تروريستي توسط گروه كوچكي از افراطيون نسبت دهد و صحبت از آغاز جنگ جهاني سوم عليه آن چيزي كه وي آن را «محور شرارت» مي‌خواند نمود و اين در حالي بود كه اين سه كشور يعني ايران، عراق و كره شمالي، تنها در يك مسأله و آن هم نفرت و خصومت آشكارشان نسبت به ايالات متحده، با همديگر مشترك بودند و هيچ كدام ارتباطي با حادثه يازدهم سپتامبر نداشتند.

به دنبال اين رويكرد بود كه بوش با توجيه هزينه عظيم نظامي، ده‌ها ميليارد دلار در عراق هزينه نمود و بودجه داخلي را به اين سمت سوق داد و آزادي‌هاي مدني مردم كشورش و مردم ديگر نقاط جهان را تنها و تنها با توجيه خشكانيدن ريشه‌هاي حادثه يازدهم سپتامبر و ممانعت از تكرار آن در آينده، نقض نمود. با اين وجود شاهديم كه بن لادن نه تنها با مشكلي مواجه نشد، بلكه حاميان مالي و سياسي وي در عربستان سعودي و ديگر نقاط جهان هم چنان به فعاليت‌هاي خود ادامه مي‌دهند.

عدم توجه بوش به انتقادها و رويكرد غير عقلاني وي ناشي از اين است كه اين جنگ حامل منافع سياسي‌اي است كه جنگ سرد براي اسلافش به ارمغان آورده بود كه مهم ترين آن‌ها، وجهه سياسي، عقد قراردادهاي سودآور نظامي و اعلام هدفي پر زرق و برق براي پرداختن به اين جنگ بود.

از آن‌جا كه جنگ عليه تروريسم، هيچ معياري براي پيروزي ندارد، پس پاياني هم براي آن متصور نيست. اما حقيقت وحشتناك‌تر، واقعيات ناگفته اين جنگ است؛ جنگي كه در آن، تراژدي يازدهم سپتامبر، به ارمغان آورنده فرصتي سياسي براي سوء‌ استفاده بوش، هاليبرتون، پنتاگون و ديگر ستون‌هاي آن، يعني آن چيزي كه آيزنهاور در آخرين سخنراني دوره رياست جهوري‌اش، مجموعه صنعتي ـ نظامي ناميد، تبديل شده است.

 

پي‌نوشت:

1. Robert Scheer نويسنده و روزنامه‌ نگار آمريكايي

 

منبع:

 www.thenation.com

 



نکته : آمريكا تروريسم جنگ عراق
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
برده‌داري جنسي
 

برده‌داري جنسي

نويسنده: سيت روزن ريد(1)

منبع: سياحت غرب، شماره‌ي 30



چكيده:

همه ساله هزاران دختر و زن از كشورهايي نظير روسيه، تايلند، فيليپين، چين و اروپاي شرقي در دام گروه‌هاي تبهكار قاچاق زنان و دختران كه به مقصدهاي آمريكا و اروپا گسيل مي‌شوند، مي‌افتند. امروزه ابعاد اين فاجعه گسترده كه با خريد و يا ربودن دختران و زنان و انواع آزارهاي روحي و جسمي و جنسي، شكنجه و الزام به مصرف مواد مخدر همراه است، موجبات نگراني مردم و دستگاه‌هاي قضايي و سازمان‌هاي عام‌المنفعه را به دنبال داشته است. روسپي‌گري اين بردگان دنياي متمدن، اين تجارت شرم‌آور را به ويژه در شهرهاي نيويورك، نيواورلئان و لس‌آنجلس با رونق فراواني روبرو نموده است. اين مقاله به بررسي روند رو به رشد برده‌داري جنسي به ويژه در سه دهه‌ي اخير مي‌پردازد.

 

كاتالينا سوارز فقط نه سال داشت كه يكي از مردان همسايه او را با يك هديه فريب داد؛ سپس او را ربود و دست‌ها و پاهايش را با زنجير به يك تختخواب بست ـ همة اين اتفاقات در يكي از آلونك‌هاي مناطق روستايي كشور فقير پورتوريكو اتفاق افتاد ـ سپس او را مجبور نمودند كه به تجاوزهاي متعدد جنسي از سوي مردان متعددي تن دهد. اين ماجرا آغاز 18 سال بردگي جنسي كاتالينا در سراسر آمريكاي لاتين و ايالات متحده آمريكا گرديد. به گفته وي: «من بايد تا كنون چندين بار به دليل تزريق مواد مخدر، بيماري، كتك خوردن و يا بي‌توجهي مي‌مردم.»

او ادامه مي‌دهد: «من هميشه به نوعي تحت اذيت و آزار قرار داشتم و يا به وسيله ضرب و جرح، درد و يا ترس، دچار ضربات روحي شديدي مي‌گشتم.»

كاتالينا كه اينك 36 سال دارد مي افزايد: «من در صندوق‌هاي عقب خودروها و در كنار موش‌ها و سوسك‌ها قرار داده مي‌شدم. من بارها فرياد زدم، جيغ كشيدم و كمك خواستم. ولي هيچ كس به من كمك نكرد.»

اظهار نظرهاي سوارز در كنار مباحث مطرح شده از سوي مسئولان دولتي و گروه‌هاي حامي حقوق بشر، از يك تجارت هولناك و فزايندة بين‌المللي دختران، زنان و كودكان به عنوان برده‌هايي جهت «روسپي‌گري» پرده بر مي‌دارد.

اين جريان چند ميليون دلاري قاچاق بردگان جنسي، از تايلند تا سان فرانسيسكو و از روسيه تا شهر نيويورك جريان دارد. اداره قضايي آمريكا كه در واشنگتن دي سي مستقر است، اقدام به يك سري بررسي‌ها و تحقيقات در سراسر كشور، در مورد بردگي و روسپي‌گري زنان و دختران تايلندي، نموده است.

مارسياليس، يكي از وكلاي محاكم قضايي كه در قسمت سوء استفاده‌هاي جنسي كودكان در واشنگتن فعاليت مي‌كند، معتقد است، اين كار اولويت زيادي دارد. او مي‌گويد: «در اين بخش بايد در اجراي قانون و حفاظت از كودكان تلاش بيشتري شود. هم چنين بايد با آناني كه از زنان به عنوان قربانيان استثمار جنسي بهره برداري مي‌كنند، برخورد گردد.»

سازمان خدمات مهاجرت، در شش ماه گذشته، بيش از 20 مركز مختلف را به دليل عرضة زنان جهت فاحشه‌گري در شهرهاي سان‌فرانسيسكو، لس آنجلس، سياتل، دالاس، هوستون و نيواورلئان مورد پيگرد قانوني قرار داده است. يكي از سخنگويان سازمان خدمات مهاجرت مي‌گويد: «اين تجارت، در حال پيشرفت است.»

پس از انجام اين بازرسي‌ها، زنان در چند مورد گفته‌اند كه آن‌ها مورد ضرب و شتم، تجاوز جنسي و سوزاندن توسط سيگار قرار گرفته و جهت تأمين صورت حساب مسافرتشان به آمريكا، از آنان خواسته شده تا با صدها مرد همبستر شوند.

كاتلين باري استاد دانشگاه ايالتي پنسيلوانيا و نويسنده كتاب «روسپي‌گري و جنسيت» مي‌گويد: «قاچاق زنان فاحشه به ايالات متحده آمريكا، بخشي از منفعت جهاني سكس است كه امروزه در آمريكا مشتريان زيادي دارد.»

وي معتقد است: در كشورهاي فقيري كه اقتصادي نابسامان دارند، زنان بيشتري به سوي بردگي جنسي كشيده مي‌شوند، به طوري كه از دهه 70 ميلادي تا كنون، ميليون‌ها زن در سراسر جهان جهت روسپي‌گري فروخته شده‌اند كه اكثر مليت‌هاي آن زنان، به كشورهاي جنوب شرقي آسيا، اروپاي شرقي، آمريكاي جنوبي و آفريقا كه اقتصاد توسعه نيافته‌اي دارند، تعلق دارد. هم چنين در دهه 90 ميلادي، روسيه نيز به عنوان يكي از مراكز قاچاق زنان و دختران به مقصد كشورهاي غربي به ويژه آمستردام و آمريكا و همچنين ژاپن تبديل شد.

كاتالينا سپس به ايالت هوستون برده شد و در اتاقي بدون ارتباط با دنياي خارج محبوس گشت. او دچار بيماري هاي اعصاب و روان شد و حتي دست به خودكشي زد. بعدها، زن قواد او را به مبلغ 000/15 دلار فروخت تا در سان‌فرانسيسكو به روسپي‌گري بپردازد. كاتالينا مي‌گويد: «من مجبور شدم تا با 500 مرد مختلف، به ازاي هر نفر 93 دلار و هر كدام به مدت 45 دقيقه، همبستر شوم. همه روزه 10 مرد به اتاق من مي‌آمدند.»

بعدها پليس توانست آن خانه را كشف كند و دو مظنون اصلي دستگير شدند. در اتاق‌ آن‌ها 000/22 دلار، بليت‌هاي هواپيما و پاسپورت‌هاي تايلندي 5 زن ديگر كشف شد. هم چنين بعدها 3 زن ديگر تايلندي به پليس گفتند كه صاحب آن خانه و متهم اصلي پرونده  مدارك مسافرت ما را ضبط كرده و تنها حاضر شده به ازاي پرداخت 000/40 دلار از طريق روسپي‌گري، آن‌ها را به ما برگرداند.

تلاش‌هاي بعدي پليس در هوستون به يافتن 8 زن آسيايي ديگر كه يكي از آن‌ها تنها 15 سال داشت، منجر گرديد. همه آن‌ها به عنوان زنان روسپي در خانه‌ها و مراكز بدنام نگهداري مي‌شدند. يكي از اين زنان ادعا مي‌نمود كه در سه ماه اخير، با رفتن به فاحشه‌ خانه‌هاي مختلف سان‌فرانسيسكو، هوستون و آتالانتا، مجموعاً 000/40 دلار درآمد كسب نموده است تا مخارج مسافرتش به آمريكا تأمين گردد.

تحقيقات پليس در پرونده‌اي ديگر مشخص نمود كه دو دختر آسيايي به كار گرفته شده در «فاحشه خانه‌ها» كه خواهر نيز بودند، سرگذشت ترحم آميزي داشته‌اند. مادر آنان در 12 سالگي دخترهايش را به روسپي‌خانه فروخته بود.

 

فروش دختران

معمولاً زنان و دختران به كار گرفته شده در قاچاق بين‌المللي زنان جهت روسپي‌گري، از كشورهايي كه اقتصاد ضعيف و يا نظام سياسي ناپايداري دارند، به اين جريان كشيده مي‌شوند.

نورما هوتالينگ، مدير اجرايي يك گروه عام‌المنفعه كه در زمينة زنان روسپي‌ اقداماتي انجام مي‌دهد. مي‌گويد: «فروش دختران و زنان توسط خانواده‌ها، به فعاليتي سودآور در كشورهاي فقير تبديل شده است. تعدادي از اين زنان گفته‌اند كه به دروغ به ما گفته بودند كه از ما جهت كار در رستوران‌ها، خانه‌ها و يا لباس فروشي‌ها استفاده مي‌شود و شغلي قانوني و شرافتمندانه خواهيم داشت. البته عده‌اي نيز اظهار كرده‌اند كه علي رغم دانستن اين امر كه در روسپي‌خانه‌ها به كار گرفته مي‌شوند، نتوانسته‌اند براي نجات خود كاري انجام دهند.»

در موردي ديگر اگزي مي، ‌زني چيني كه 32 سال دارد، آرزو مي‌كرده است كه در آمريكا به نظافت خانه‌ها بپردازد. در سپتامبر 1994، مردي او را هنگام مشاوره جهت پيدا كردن شغلي در آمريكا، فريب داد و ربود. آن مرد چاقويي در زير گردن وي نهاده و به او گفته بود كه در صورت مقاومت كشته مي‌شود. او سپس به استان مرزي گوانگدونگ چين برده شد و به دنبال آن با يك قايق تايواني ماهيگيري كه در آن 160 مهاجر غير قانوني وجود داشت، به مكزيك انتقال يافت. سپس پياده به شهري در مرز آمريكا برده شد.

در مارس 1995، او در شهر نيويورك بود. مردي به او گفت كه بايد براي تأمين مخارج 000/20 دلاري اقامت در آمريكا در روسپي‌خانه‌ها به كار پردازد. با امتناع وي، او به يك هتل برده شد، بدنش را با سيم تلفن بستند، مورد ضرب و جرح قرار گرفت و مجبور به همبستري با مردان زيادي گرديد.

بعدها او به لس‌ آنجلس برده شد و در يك روسپي‌خانه به كار گرفته شد. چندي بعد، به دنبال حاملگي، او را مجبور به سقط جنين نمودند. صاحبان روسپي خانه دست‌ها و سينه‌ او را با سيگار مي‌سوزاندند تا از دستورات آن‌ها پيروي كند. آنان بارها به او تجاوز كردند و حتي تهديد كرده بودند كه در صورت عدم انجام دستورات، خانواده او را در چين خواهند كشت. بعدها كه هزينه 000/20 دلاري اقامت و سفر وي به آمريكا تأمين شد، آنان از او تقاضاي 000/60 دلار كردند.

در مارس 1996، او از آن خانه فرار كرد. يك زوج او را در حالي كه در يك پاركينگ فروشگاه گريه مي‌كرد، يافته و به پليس تحويل دادند. با همكاري مي، عاملان اسارت وي دستگير شدند و به محكوميت‌هاي مختلف زندان و جريمه‌ نقدي محكوم شدند.

اين سرگذشت اندوه‌بار زنان و دختراني بود كه قرباني تأثيرات ضد انساني تجارت سكس شده‌اند. والدين بسياري از اين دختران و زنان طلاق گرفته و بعضاً به دامان الكل پناه برده‌اند.

همه ساله دختران زيادي در كشورهاي مختلف به بهانه‌هاي مختلف سرقت شده و در خانه‌ها و مراكز بدنام به كار گرفته مي‌شوند. معمولاً به اين زنان مواد مخدر تزريق مي‌شود، از دهان‌بند استفاده شده و براي تحت فشار قرار دادن آن‌ها در هنگام تجاوزات جنسي، از اين زنان فيلم برداري مي‌گردد. معمولاً زنان قاچاق شده به مقصد آمريكا، ابتدا در كشورهاي حوزه كاراييب نظير پرو، اكوادور، پاناما و گواتمالا به كار گرفته مي‌شوند. بارها مورد اذيت و آزار و ضرب و جرح قرار مي‌گيرند و به دليل سكونت در محيط‌هاي آلوده و غذاهاي اندك، دچار بيماري‌هاي مختلف مي‌شوند. سپس اين زنان از راه‌هاي پرخطر به داخل آمريكا برده شده و در هتل‌هاي ارزان‌قيمت اسكان مي‌يابند تا به شهرهايي نظير نيويورك، اوهايو و آلاسكا انتقال يابند. بسياري از اين زنان به هرويين و كوكايين معتاد شده و بدين ترتيب زندگي خود را به عنوان يك زن روسپي آغاز مي‌كنند.

امروزه بي‌شك برده‌داري جنسي به لكه ننگي بر دامان كشورهاي ثروتمند و توسعه يافته بدل شده است.

 

پي‌نوشت:

1. Seth Rosenreid

منبع:

www.Webcom.com

 



نکته : سكس برده داري جنسي روسپي گري قاچاق انسان
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
اسطوره‌ي سوپرمن (1)اومبراتواکو
 

اسطوره‌ي سوپرمن (1)

نويسنده: اومبراتواکو



مترجم: خجسته کيهان

منبع: كتاب اسطوره‌ي سوپرمن و چند مقاله‌ي ديگر، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1384

 

از هرکول تا زيگفريد و از رولاند تا پانتاگروئل و پي‌تر پن، تخيل مردم همواره قهرماناني را آفريده که نيرويي خارق‌العاده داشته‌اند. امتيار قهرمانان ابرانساني و نيروهاي فراطبيعي آنان غالباً با رموز قدرت‌هاي طبيعي همچون زرنگي، سرعت عمل، مهارت‌هاي رزمي همراه بوده است که آن را به بهترين وجه به‌کار مي‌برند. مي‌توان هوش و ذکاوت و بالاترين درجه تيزبيني و فن مشاهده به نحوي که در شرلوک هلمز(1) ديده مي‌شود را نير به آن افزود. ولي در جامعه‌اي کاملاً طبقاتي که در آن ناراحتي‌هاي رواني، سرخوردگي‌ها و عقده‌هاي خودکم‌بيني رواج دارند، در يک جامعه صنعتي که هر انسان به شماره‌اي در يک سازان تبديل مي‌شود و سازمان به جاي او تصميم مي‌گيرد، در جامعه‌اي که نيروي فردي اگر در فعاليت ورزشي مصرف نشود، در برابر قدرت ماشين که هر چند براي بشر کار مي‌کند، ولي تا جايي پيش مي‌رود که سرانجام کنش او را تعين مي‌کند، در چنين جامعه‌اي قهرمانان محبوب بايد مظهر نيرويي فوق تصور باشند. مظهر نيروي خيالي شهروندي عادي که قادر به برآوردن خواسته‌هاي خود نيست.

سوپرمن براي چنين خواننده‌اي اسطوره‌ي تيپيک است: او موجودي زميني نيست، بلکه در کودکي از کره‌ي «کريپتون» که مي‌رفت تا بر اثر فاجعه‌اي کيهاني نابود شود، به زمين آمده است. پدرش که دانشمند بزرگي بوده موفق شده با سپردن بهنگام او به يک سفينه فضايي، پسرک را نجات دهد. سوپرمن در کره‌ي زمين رشد کرده، ولي داراي نيروهاي فراانساني است. در واقع قدرت او نامحدود است. با شتاب نور در فضا پرواز مي‌کند، و هنگامي که از آن نيز فراتر مي‌رود، ديوار زمان را مي‌شکند و خود را به ساير زمان‌ها انتقال مي‌دهد. او قادر است تنها با فشار ساده‌ي دستش زغال را به درجه حرارتي برساند که به الماس مبدل شود، در يک چشم بر‌هم زدن با سرعتي مافوق صوت، درختان جنگل را سرنگون کند، چوب درختان را ببرد و با آن دهکده يا کشتي بسازد. سوپرمن مي‌تواند در کوه‌ها تونل حفر کند، کشتي‌ها را بلند کند، سدها را بشکند يا بسازد، با چشمانش که به اشعه ايکس مجهزند از وراي همه چيز تا مسافتي نامحدود را ببينند و با نگاه اشياي فلزي را ذوب کند. اميتاز پرارزش ديگر او حس شنوايي نافذ است که به وسيله آن هرگونه گفت‌وگو را از هر کجا که باشد مي‌شنود. سوپرمن خوش‌سيما، فروتن، دست و دل‌باز و آماده کمک است. او زندگي‌اش را وقف مبارزه با بدي‌ها کرده و پليس او را همکاري خستگي‌ناپذير مي‌شمارد.

با وجود اين‌ها خوانندگان حق دارند که خود را با تصوير سوپرمن همذات بپندارند. در واقع سوپرمن با هويت ساختگي روزنامه‌نگاري به نام کلارک کنت در ميان مردم زندگي مي‌کند.

کلارک کنت که به ظاهر مردي ترسو، خجول، نه چندان باهوش، اندکي بي‌دست و پا و نزديک‌بين است که زير نفوذ همکارش لوئيز لين به سر مي‌برد. لين زني سلطه‌جو و دمدمي مزاج است که او را تحقير مي‌کند، زيرا سخت عاشق قهرمان ما سوپرمن است. از ديدگاه روايي هويت دوگانه سوپرمن موجه است، زيرا به روايت امکان مي‌دهد به اشکال متنوع و گوناگون ماجراها را نقل کند. ايجاد ابهام، جنبه‌هاي تئاتري و گونه‌اي تعليق به سبک رمان پليسي از آن جمله است. اما از نظر اسطوره‌اي _ بوطيقاتي، خلق هويت دوگانه بهترين وسيله است: در واقع شخصيت کلارک کنت عيناً شبيه به يک فرد عادي ساخته شده: مردي پرعقده که از سوي همنوعانش تحقير مي‌شود. بدين‌سان از طريق فرايند روشن همذات‌پنداري، هر کارمند ساده‌ي هر شهر آمريکا پنهاني آرزو مي‌کند که روزي بر مزار شخصيت کنوني‌اش يک ابرمرد ظاهر شود تا سال‌هايي را که به ابتذال بر او گذشته است، جبران نمايد.

 

ساختار اسطوره و تمدن رمان

پس از اين‌که جنبه‌هاي اسطوره‌اي شخصيت سوپرمن را پذيرفتيم، مي‌بايست ساختارهاي روايي را بيابيم که هر روز يا هر هفته، وسيله‌ي عرضه‌ي اين اسطوره به خوانندگان را فراهم مي‌آورند. اما در واقع ميان فردي همچون سوپرمن و قهرمانان اساطير کلاسيک، اسطوره‌هاي شمال اروپا يا روايت‌هاي ديني تفاوتي اساسي وجود دارد.

تصوير کلاسيک شخصيت‌هاي مذهبي، آنان را افرادي داراي سرمنشأ انساني يا قدرتي مي‌نماياند که داراي تصويري ثابت و خصوصيات ابدي بوده و با ماجراهاي بي‌بازگشت و يکسويه روبرو مي‌شوند. ممکن است همين شخصيت با ويژگي‌هاي خود در دل داستاني نيز جاي گيرد: اما اين داستان به شيوه‌اي جزمي طرح‌ريزي مي‌شود که تعين‌کننده‌ي ويژگي‌هاي مزبور است. به بيان ديگر، ممکن بود يک مجسمه‌ي يوناني مظهر هرکول يا صحنه‌اي از اعمال او باشد، ولي در هر دو حالت و بيش‌تر در حالت دوم، هرکول مانند فردي به نمايش درمي‌آمد که داراي پيشينه باشد، پيشينه‌اي که تعين‌کننده‌ي ويژگي‌هاي مقدس او بود. داستان قبلاً ساخته شده بود. چگونگي اين ساختگي بودن اهميتي ندارد، مهم اين است که نمي‌توان آن را نفي کرد. شخصيت هرکول در سلسله حوادثي که در زمان مي‌گذشت شکل پذيرفته بود اما اين گذر به پايان رسيده، تصوير همراه با پرسوناژ مظهر چگونگي آن حوادث، ثبت قطعي آن‌ها و قضاوت درباره آن‌ها بود. تصوير ممکن بود ساختار روايي داشته باشد، مانند نقاشي ديواري «خلقت صليب» يا روايت‌هاي از نوع سينمايي که نقل سرگذشت يک منشي به نام ثئوفيل که روح خود را به شيطان مي‌فروشد و سپس توسط مريم مقدس نجات مي‌يابد، از آن جمله است. شمايل‌سازي مذهبي مانع از داستان‌سرايي نبود، اما قصه‌ها همواره مسيري بي‌بازگشت را نقل مي‌کردند که شخصيت مورد نظر را به گونه‌اي اثبات شده توصيف و مشخص مي‌کرد.

برعکس، قهرمان داستان‌هاي مصور در «تمدن رمان» زاده شده‌اند. تمدن‌هاي کهن به روايت آنچه قبلاً گذشته و شناخته شده بود ارج مي‌نهادند. نقل ماجراهاي پالادن رولاند(2) که کم‌ترين جزئيات آن براي همه آشنا بود بارها و بارها تکرار مي‌شد. مردم جوياي آموختن چيزهاي تازه نبودند، بلکه ترجيح مي‌دادند نقالي خوش‌آهنگ اسطوره‌اي را بشنوند و از باز يافتن ماجراهاي آشنايي که هر بار با شدت و اشتياق بيش‌تري باز مي‌يافتند، لذت مي‌بردند. اضافات و زيباسازي‌هاي رمان‌گونه بسيار بود، اما در ويژگي‌هاي اسطوره‌اي که نقل مي‌شد تغييري رخ نمي‌داد. داستان‌هاي تصوير شده در کليساهاي گوتيک، کليساهاي زمان رنسانس و دوران ضد رفورم نيز کارکردي جز اين نداشت. همواره همان قصه‌هاي آشناي کهن به شيوه‌اي دراماتيک و پرماجرا بازسازي مي‌شد.

اما سنت رمانتيک (که اين ريشه‌هاي رويکرد رمانتيک به پيش از جنبش رمانتيسم باز مي‌گردد در اين‌جا مدنظر نيست) روايتي را عرضه مي‌کند که اشتياق خواننده را به سوي «آنچه خواهد آمد»، و پيش‌بيني‌ناپذيري آن، جابجا مي‌کند. بنابراين آنچه اهميت مي‌يابد ايجاد توطئه است که در مهم‌ترين سطح داستان جا مي‌گيرد. داستان پيش از روايت اتفاق نيفتاده، بلکه رفته‌رفته روي مي‌دهد و بنابر قرارداد، حتي خود نويسنده نيز از آنچه خواهد گذشت، بي‌خبر است.

داستان اديپ(3) در زماني که ساخته شد، با جنبه دراماتيک آن، هنگامي که اوديپ در پي افشاگري تيره‌سياس به گناه خود پي برد، دل شنوندگان را به دست آورد. دليل اين محبوبيت تنها ايجاد شگفتي در شنوندگاني که اسطوره را نمي‌شناختند نبود، بلکه علت اين بود که مکانيسم قصه بنا بر قانون ارسطو، آن‌ها را در آن شريک مي‌کرد و با جلب حس ترحم يا برانگيختن وحشت در موقعيتي قرارشان مي‌داد که خود را با قهرمان آن همذات مي‌پنداشتند. بر عکس هنگامي که ژولين سورل به مادام دورنال تيراندازي مي کند،(4) هنگامي که کارآگاه داستان ادگار آلن‌پو به هويت قاتل جنايت‌هاي دوگانه‌ي کوچه‌ي مورگ پي مي‌برد، و يا وقتي ژاور(5) دين خود را به ژان والژان(6) ادا مي‌کند، با لحظه‌اي تئاتري روبرو مي‌شويم که در آن غيرمترقبه بودن، جزئي از خلاقيت است و به ارزش زيبايي شناسانه بدل مي‌شود. ارزشي که در زمينه‌ي بوطيقاتي نويني مستقل از اعتبار سبک و سخني قرار مي‌گيرد که وقايع را به ما گزارش مي‌دهند. هر چه رمان پرخواننده‌تر و محبوب‌تر باشد، اين پديده برجسته‌تر مي‌شود. رمان‌هاي پاورقي که براي عموم مردم نوشته مي‌شوند_ مانند وقايع رکامبول و آرسن لوپن(7)_ ارزش مصنوع خود را از خلق هشيارانه‌ي وضعيت‌هاي غيرمتفرقه کسب مي‌کنند.

در مقابل، بهاي ايجاد اين بعد تازه در رمان، کاهش جنبه‌ي اسطوره‌اي پرسوناژ است. قهرمان اسطوره‌اي مظهر يک قانون، يا انجام يک وظيفه‌ي همگاني است، از اين‌رو رفتار وي مي‌بايست کم و بيش قابل پيش‌بيني باشد. قهرمان اسطوره‌اي کم‌ترين تعجبي در ما برنمي‌انگيزد. در حالي که، قهرمان رمان فردي همچون ديگران است و آنچه بر وي مي‌گذرد همان قدر غيرمترقبه است که رويدادهاي زندگي همه‌ي ما. بدين سبب است که قهرمان رمان داراي بعد «زيبايي شناختي جهانشمول» مي‌باشد. او داراي قابليت ايجاد حس مشارکت در ما و استعداد تبديل شدن به مرجع رفتارها و احساسات همگان است. با اين حال قهرمان ما فاقد جهانشمولي ويژه اسطوره است و به مظهر واقعيتي فراطبيعي تبديل نمي‌شود، زيرا وجود او نتيجه‌ي تحول يک داستان خاص به داستاني جهاني است. اين امر چنان واقعيت دارد که جنبه زيبايي شناختي رمان ناچار براي ايجاد اين پرسوناژ غبار از يک گروه‌بندي قديمي برمي‌گيرد، گروه‌بندي‌اي که هنگام رها کردن ساخت اسطوره از سوي هنر پديدار مي‌شود: گروه قهرمانان تيپيک.

امام قهرمان اسطوره‌اي داستان‌هاي مصور خود را در وضعيتي عجيب مي‌يابد: ناچار است کهن‌گونه (آرکه تيپ) باشد و مجموعه‌ي خواسته‌ها و آرزوهاي جمعي را بنماياند، بنابراين مي‌بايست در نوعي ثبات مشروطه به سر برد که او را به آساني قابل شناسايي مي‌کند (خصوصيتي که در سوپرمن وجود دارد)؛ ولي از آن‌جا که در چارچوب توليدات «رماني» و براي خوانندگان رمان روانه‌ي بازار مي‌شود، ناگزير نوعي دگرگوني را مي‌پذيرد که چنانچه گفته شد، از ويژگي‌هاي شخصيت‌هاي رمان است. براي حل اين معضل مي‌توان از روش‌هاي سازشکارانه سود جست. تحليل داستان‌هاي فکاهي از اين ديدگاه جالب توجه خواهد بود، ولي در اين‌جا به بررسي شخصيت سوپرمن اکتفا مي‌کنيم زيرا وي در مرز قرار دارد. به اين مفهوم که ابتدا طبق تعريف داراي همه‌ي ويژگي‌هاي قهرمانان اسطوره‌اي است، در حالي که در موقعيت رماني امروز به سر مي‌برد.

به گفته ارسطو يک اثر تراژيک هنگامي به وجود مي‌آيد که قهرمان آن در معرض مجموعه‌اي از سختي‌ها، مصائب و پيش‌آمدهاي تأسف‌انگيز و وحشت‌آور قرار گيرد که سرانجام به فاجعه‌اي ختم شوند. به نظر من رمان در حالي شکل مي‌گيرد که گره‌هاي دراماتيک آن در مجموعه‌اي ممتد و فصل‌بندي شده تکامل يابند. در رمان‌هاي عامه‌پسند هر حادثه هدفمند و تکامل يابنده است و مجموعه‌ي حوادث پشت هم و به شکل نامحدود ادامه مي‌يابد. رمان سه تفنگدار(8) که رويدادهاي آن در کتاب بيست سال بعد ادامه مي‌يابد و به وسيله‌ي ويکنت دو براگدن به سختي به پايان مي‌رسند (در اين‌جا از نقالان خيالبافي که حوادث زندگي فرزندان سه تفگندار يا درگيري ميان دارتنيان(9) و سيرانودبرژراک(10) و غيره را شرح مي‌دهد، درمي‌گذريم)، نمونه‌ي سلسله توطئه‌هاي روايي است که پي در پي ايجاد مي‌شوند و از آن‌جا که با وجود مجموعه‌اي بي‌انتها از تضادها، تقابل‌ها، بحران‌ها و راه‌حل‌ها پابرجاي مانند، زنده‌تر به نظر مي‌رسند.

امام سوپرمن _ که طبق تعريف قهرماني شکست‌ناپذير است _ در وضعيت روايي نگران‌کننده‌اي به سر مي‌برد، زيرا سوپرناژي بي‌بديل و بنابراين فاقد امکان رشد و تکامل است. بايد بيافزاييم که به دلايل تجارتي مشخص (که با تحليل رواني _ اجتماعي توضيح‌پذير است) رويدادهاي زندگي سوپرمن به خوانندگان تنبلي فروخته مي‌شود که اگر هر حادثه به شکلي طولاني رشد و تکامل يابد، ناچار خواهند بود تا چند هفته جزئيات آن را به ذهن بسپارند. براي جلوگيري از اين دشواري است که هر رويداد در چند صفحه نقل مي‌شود و پايان مي‌يابد. کتاب‌هاي هفتگي داستان‌هاي مصور سوپرمن هر يک دو يا سه اپيزود کامل را نقل مي‌کنند که داراي مراحل رشد و گره روايي ويژه‌اي است که بر داستان بعدي اثر نمي‌گذارد. سوپرمن که به دلايل زيبايي‌شناختي و بازاري از فرصت‌هاي اساسي لازم براي هرگونه تکامل داستاني محروم است، براي سناريونويسان دردسر ايجاد مي‌کند. آنان ناچارند هربار فرمول تازه‌اي بيابند تا تضاد يا تقابل بيافرينند: بدين‌سان سوپرمن نقطه ضعفي دارد. اشعه‌ي «کريپتونيک» او را خلع‌سلاح مي‌کند. «کريپتونيک» فلزي است که از سنگ‌هاي آسماني مي‌آيد و البته دشمنان او مي‌کوشند به هر قيمت شده آن را به دست آورند تا سوپرمن عدالت‌خواه را خنثي نمايند. اما چنان‌که مي‌دانيد موجودي با چنان نيروي فکري و جسماني به آساني راه‌حل مشکلات را مي‌يابد و همواره پيروز مي‌شود. از سوي ديگر بايد اذعان داشت که توطئه کاربرد «کريپتونيک» به عنوان تم روايي امکانات گوناگوني دربر ندارد و بهتر است به ندرت به کار رود.

آنچه باقي مي‌ماند روبرو کردن سوپرمن با سلسله مشکلات و موانع پيش‌بيني‌ناپذير و شگفت‌آوري است ک او يقيناً از ميان برمي‌دارد. نتيجه اين است که خواننده با مشاهده‌ي غرابت و اين موانع که به شکل اختراعات شيطاني، موجودات فضايي اعجاب‌انگيز، ماشين زمان، هيولاهايي که در نتيجه‌ي تجربه‌هاي ابتکاري و غربت به وجود آمده‌اند، حيله‌هاي دانشمندان پليدي که مي‌خواهند سوپرمن را به وسيله کريپتونيک به هلاکت رسانند، نبرد با موجوداتي داراي قدرتي مساوي يا همسان (مانند: «مکسي زپتلک» که از بعد پنجم آمده و تنها در صورتي به مبدأ بازمي‌گردد که سوپرمن او را وادارد نام خود را در جهت عکس تلفظ کند) و ساير رويدادها به شگفتي مي‌آيد. ديگر اين‌که به دليل هويت برتر قهرمان، يعني سوپرمن، بحران به سرعت حل مي‌شود و روايت در محدوده‌ي داستان کوتاه باقي مي‌ماند.

با اين حال مشکل ما حل نمي‌شود. در واقع با از ميان بردن موانع در چارچوبي که از سوي بازار و خواسته‌هاي آن ايجاد شده، سوپرمن، کاري را به انجام رسانده يا دست به واکنشي زده است که در گذشته‌ي او باقي مانده و بر آينده اثر مي‌گذارد. به بيان ديگر گامي به سوي مرگ برداشته و بر سن او، ولو ساعتي، افزوده شده است. سوپرمن به گونه‌اي بازگشت‌ناپذير بر مجموعه‌ي تجربيات خود افزوده است. بنابراين براي سوپرمن نيز همچون هر فرد ديگري «کنش» به مفهوم صرف وقت يا عمر است.

اما از آن‌جا که اسطوره تغييرناپذير است، سوپرمن نمي‌تواند در محدوده‌ي زمان قرار گيرد. همان‌طور که گفتيم قهرمان اسطوره‌ي کلاسيک جاودان است و نمي‌تواند کاربردي در داستان داشته باشد زيرا جوهر روايت اساطيري چنين مي‌طلبد که قهرمان قبلاً نيروي خود را براي انجام اعمال نمونه صرف کرده باشد.

اما سوپرمن در حالي به اسطوره بدل مي‌شود که در زندگي روزمره و در زمان حال جاي دارد و به رغم برتري نيروهايش، به ظاهر همچون ساير موجودات در شرايط وابستگي به زندگي و در معرض نيستي است. اگر فناناپذير بود، به موجودي غيرانساني و مقدس تبديل مي‌شد و همذات‌پنداري خوانندگان با شخصيت دوگانه‌اش (پديده‌اي که موجب خلق اين شخصيت دوگانه شده)، به وقوع مي‌پيوست.

از اين رو سوپرمن مي‌بايست در حالي که در زندگي روزمره به‌سر مي‌برد، تغييرناپذير بماند. او ويژگي‌هاي اسطوره دارد و بيرون از زمان است، در حالي که وقتي با پذيرش همگاني روبرو مي‌شود که در جهان روزمره، انساني و فاني به‌سر مي‌برد.

تضاد روايتي که سناريونويسان سوپرمن پيش رو دارند، ولو ناخودآگاه مستلزم راه حلي متضاد در نظام زماني است.

 

زمان و مصرف

از وقتي که ارسطو زمان را «شماري حرکت که در پيش يا پس واقع مي‌شوند» توصيف کرد، زمان درون ايده‌ي تداوم جاي گرفت. کانت به روشني چنين اعلام کرد که مفهوم زمان مي‌بايست به ايده‌‌ي عليت مربوط باشد: «از احکام لازمه‌ي حواس و بنابراين يکي از شرايط هرگونه مشاهده اين است که زمان پيشين لزوماً چگونگي زمان پسين را تعين مي‌کند.» علم فيزيک نسبيت‌گرا نيز همين ايده را نه به منظور مطالعه‌ي جهان متعالي بلکه براي اين‌که از ديدگاه عيني و گيتي‌شناسانه طبيعت زمان را تعريف کند، پذيرفته است. چنان که به ظاهر زمان چيزي به جز نظم زنجيره عليت نيست. اخيراً ريشن‌باخ(11) با رجوع به مفاهيم انيشتين نظام زمان را به‌سان نظام عليت تعريف کرده است: نظام زنجيره‌هاي علي باز که در کيهان ما به وقوع مي‌پيوندد. «جهت» زمان به مثابه آنتروپي(12) فزاينده است. (وي در چارچوب نظريه‌ي اطلاعات از اين مفهوم علم ترموديناميک که بسيار مورد توجه فيلسوفان قرار گرفته و وارد فلسفه شده است نيز بهره گرفته و از برگشت‌ناپذيري زمان سخن مي‌گويد.)(13)

پيش، پس را تعين مي‌کند و سلسله‌ي اين تعين، دست‌کم درون کيهان، برگشت‌ناپذير است (بر اساس الگوي شناخت‌شناسانه‌اي که جهان ما را توضيح مي‌دهد). مي‌دانيم که ساير الگوهاي گيتي‌شناسانه راه‌حل‌هاي ديگري را براي اين معظل ارائه مي‌دهند، ولي در چارچوب اداراک روزمره‌ي ما از رويدادها (و بنابراين در چارچوب ساختار يک پرسوناژ روايي)، اين مفهوم از زمان هماني است که به ما اجازه واکنش نسبت به وقايع، شناخت رويدادها و جهت‌گيري آن‌ها مي‌دهد.

اگزيستانسياليسم و فنومنولوژي با کاربرد واژه‌هاي متفاوت و ادامه نظام پيش و پس و رابطه‌ي علي ميان اين دو (در حالي که بر تعين‌کنندگي «پيش» نسبت به «پس» به شيوه‌اي ديگر تأکيد مي‌کردند)، مسئله زمان را در پهنه‌ي ساختارهاي ذهني جاي داده، مباحث مربوط به کنش، امکان، پروژه و آزادي را بر مبناي زمان طرح کردند.

زمان به عنوان چارچوب امکانات، پديده‌ي دگرگوني را مطرح مي‌سازد. دگرگوني که ما با حرکت به سوي آينده، در حالي که گذشته را پشت سر مي‌گذاريم، به انجام مي‌رسانيم. در اين صورت گذشته را همچون مانعي در برابر آزادي اجراي برنامه‌هاي خود مي‌يابيم (داشتن برنامه به اين مفهوم است که ناچاريم ميان آنچه در گذشته بوده‌ايم، گزينش کنيم) يا اين‌که آن را پايه و اساس امکانات آينده مي‌دانيم و بدين‌سان توانايي دگرگوني را به دست مي‌آوريم. توانايي تغيير که درون مرزهاي مشخص آزادي يافت مي‌شود. در اين حالت و در ساير شرايط، تصميم‌هاي ما در سه زمان (گذشته، حال، آينده) و روابط ميان آن‌ها به عينيت مي‌رسد.

اگر چنان‌که سارتر مي‌گويد: «گذشته تماميت همواره فزاينده‌ي فرديت ما» باشد، هنگامي که مي‌خواهم آينده‌ي ممکن را تصور کنم، مي‌بايست در گذشته باشم. امکانات گزينش يا عدم گزينش آينده‌اي خاص، هر چه پيش آيد، به کنش‌هايي بستگي دارد که از من سرزده و مرا چنان که اکنون هستم، به عنوان نقطه حرکت تصميمات ممکن، ساخته و پرداخته است و تصميم من که بلافاصله پس از گرفته شدن، در گذشته قرار مي‌گيرد، آنچه را که هستم دگرگون مي‌سازد و زمينه جديدي را براي پروژه‌هاي آينده‌ام در اختيار مي‌گذارد. اگر مطرح کردن مسئله آزادي و مسئوليت تصميمات فردي در چارچوب فلسفي مفهومي داشته باشد، پايه و اساس اين بحث و نقطه حرکت فنومنولوژي اين کنش‌ها همواره در چارچوب زمان است.

از ديدگاه هوسرل گذشته‌ي من، نه تنها مرا چنان‌که هستم، بلکه آينده‌ام را نيز مي‌سازد، با اين حال آينده، به نوبه‌ي خود موجب «رهايي» گذشته است ...، استقرار من در زمان آزادي من است و اين واقعيت که شدن من به وجودم عينيت مي‌بخشد نيز به آزادي‌ام وابسته است، هر چند اين وابستگي کامل نيست. با اين حال شدن من که در سنتزي دائمي با آينده شکل مي‌گيرد، محتواي خود را تنها از آينده کسب مي‌کند. بنابراين اگر (من) به دليل معين بودن و در عين حال به عنوان مني که بايد باشم، آزاد باشم، در آزادي اين چنين مشروط و سنگين از گذشته‌ي تغييرناپذير، دردهايي نهفته است که تنها در اداراک واقعيت موجود تعين مي‌يابد.(14)

بنابراين هرگاه طرحي براي آينده مي‌ريزم، با تراژدي شرايطم روبرو مي‌شوم، بي‌آن‌که راه خروجي داشته باشم. با اين حال به طرح‌ريزي ادامه مي‌دهم زيرا امکان نوعي مثبت‌نگري را با شرايط تراژديک موجود در تقابل مي‌گذارم. نوعي مثبت‌نگري که تغيير اين وضعيت را دربر مي‌گيرد، دگرگوني‌اي که من با حرکت به سوي آينده ايجاد خواهم کرد. بدين‌سان پروژه، آزادي و شرايط با يکديگر در کنشند، در حالي که «من» ارتباط ساختاري کنش خود را در بعد «مسئوليت»، احساس مي‌کند. هوسرل مي‌گويد: «در اين من هدايت شده به سوي هدف‌هاي ممکن تجلي پيدا مي‌کند که در مقايسه با آينده ماقبل (که همواره در آن قرار دارم)، پيش ساخته‌ي شکل جهاني هدف زندگي است.»

به بيان ديگر، اين واقعيت که من در اوج زمان هستم نه تنها مرا از وخامت و پيچيدگي تصميم‌گيري، بلکه از ناگزيري آن آگاه مي‌کند. و نيز از اين‌که من خود بايد تصميم‌گيرنده باشم و اين‌که تصميم من به سلسله نامعيني از ناگزيري تصميم‌گيري همه‌ي انسان‌ها مربوط است.

 

داستاني با قهرماني تغييرناپذير

در حالي که بسياري از بحث‌هاي امروزي که انسان را به انديشه درباره‌ي سرنوشت و شرايط وجودي خود وامي‌دارد بر وجود زمان استوار است، ساختار روايي سوپرمن براي رهايي از وضعيتي که پيش از اين تعريف شده است چاره‌اي جز شانه خالي کردن از مبحث زمان ندارد.

از اين رو سوپرمن هرگونه ايده زمان را به چالش کشيده، ساختار آن را مي‌شکند و اين کار را نه در چارچوب زماني که از آن گفت‌وگو کرديم، بلکه در زماني که در آن هستيم، انجام مي‌دهد. بدين مفهوم که گرچه ماجراهاي او حاوي سفرهاي افسانه‌اي در زمان و ملاقات با افرادي در گذشته يا آينده است، با اين حال سوپرمن در توالي ميان شدن و بودن، که چنان‌که گفتيم براي سرشت اسطوره‌اي شخصيتش حياتي است، قرار دارد. البته برخي از تضادهاي کيهاني پذيرفتني هستند. مثلاً فضانوردي که چند سال با سرعت نور در فضا سفر کرده است، به هنگام بازگشت به کره‌ي زمين مي‌بيند که دوستان و خانوداده‌اش همگي مرده‌اند چرا که از آغاز سفر فضايي‌اش چند قرن مي‌گذرد با اين حال او خود تنها به قدر زماني که در سفينه گذرانده، يعني چند سال، پير شده است. ولي در عين حال از شکل افتادگي قوانين عادي زمان نه بر روند پيري فضانورد خللي وارد آورده، نه بر فرسايش روابط ميان فضانورد و محيط زادگاهش تأثيري نهاده است. در مورد سوپرمن بر عکس زمان بحران زده، زمان روايت، يا ايده زماني وجود دارد که روايت را به ديگري مي‌پيوندد.

به عنوان مثال در يکي از حکايت‌ها، سوپرمن از اعمال خلاف گروهي گانگستر جلوگيري مي‌کند و ماجرا در همين جا خاتمه مي‌يابد. حکايت بعدي که هفته بعد آغاز مي‌شود ماجراي تازه‌اي دربر مي‌گيرد. اگر اين حکايت از پايان حکايت پيشين آغاز مي‌شد، قهرمان ما گامي به سوي مرگ برمي‌داشت. اما با شروع حکايت بدون اشاره به حکايت‌هاي پيشين، سوپرمن از شمول قانون فرسايش رهايي مي‌يابد. هر چند در درازمدت بينندگان (يا خوانندگان) به اين ترفند پي مي‌برند و از طنز نهفته آن آگاه مي‌گردند.

بنابراين سناريونويسان سوپرمن به راه‌حلي بسيار رندانه و به‌طور انکارناپذيري بکر دست يافته‌اند. ماجراهاي سوپرمن در فضايي مبهم روي مي‌دهند که بيننده نمي‌تواند به کنه آن پي ببرد و دانستن اين‌که کدام ماجرا در گذشته و کدام يک بعداً روي داده، بسيار مشکل است زيرا راوي هر دم چنان داستان را نو آغاز مي‌کند که گويي نکته‌اي را فراموش کرده و اکنون مي‌خواهد جزئياتي را به آنچه پيش از اين گفته است، بيفزايد.

بدين‌سان داستان‌هاي سوپر نوجوان يا سوپرمن نوجوان يا سوپر کودک، کودکي سوپرمن، به موازات ماجراهاي اصلي شکل مي‌گيرد و در يکي از حکايات سوپر دختر، دخترعموي سوپرمن که همچون سوپرمن هنگام نابودي کره‌ي کريپتون نجات يافته نيز ظاهر مي‌شود، بنابراين همه‌ي ماجراي سوپرمن به نحوي بازگو مي‌شود تا ورود اين خويشاوند تازه را توجيه کند (وجود دخترعمو از اين رو تا به حال مخفي مانده بود که تا هنگام بلوغ با هويتي تازه در شبانه‌روزي دختران به سر مي‌برد، اما با ديدن صحنه‌هاي بازگشت به گذشته درمي‌يابيم که سوپر دختر در بسياري از ماجراها حضور داشته اما دست به عملي نمي‌زده). از طريق سفر به زمان گذشته مي‌توان تصور کرد که سوپر دختر در گذشته سوپر نوجوان را ديده و با او بازي کرده است يا اين‌که سوپر نوجوان با عبور از مانع زمان به سوپرمن، يعني با خود آينده‌اش ملاقات مي‌کند. اما از آن‌جا که ممکن است گنجاندن اين‌گونه وقايع قهرمان را در سلسله فرايندهايي قرار دهد که بر کنش‌هاي بعدي او تأثير گذارد، در خاتمه‌ي حکايت درمي‌يابيم که سوپرنوجوان خواب ديده است. بدين‌سان آنچه پيش از اين روايت شده بود در تعليق قرار مي‌گيرد. در اين زمينه بي‌ترديد بکرترين راه‌حل از آن قصه‌هاي خيالي است. با اين حال بينندگان تلويزيوني غالباً با نوشتن نامه ايجاد صحنه‌هاي جالب‌تري را به سناريونويسان پيشنهاد مي‌کنند. از جمله اين‌که چرا سوپرمن با لوئيس لين همکار روزنامه‌نگارش که از ديرباز به او عشق مي‌ورزد ازدواج نمي‌کند. در واقع چنان‌که پيش از اين گفتيم، در حالي که سوپرمن با لين ازدواج کند، گامي به سوي مرگ برداشته است، به طوري که در روندي بازگشت‌ناپذير قرار مي‌گيرد. اما از آن‌جا که مي‌بايست با يافتن انگيزه‌هاي روايي تازه خواسته‌هاي رمان‌وار بينندگان را برآورده نمود، در هر داستان کنايه‌هاي دراماتيک گنجانده و در خاتمه تذکر داده مي‌شود که: توجه کنيد، اين يک قصه‌ي خيالي بود و در واقعيت جايي نداشت. مطلب A يا «قصه‌اي ناگفته» درباره‌ي وقايع بازگو شده است که در آن مطلبي ناگفته مانده و اينک همان قصه از زاويه‌اي ديگر حکايت شده و جنبه‌اي ... موازي را برملا ساخته است. در اين بمباران نيرومند رويدادها که در رابطه‌اي منطقي به يکديگر نمي‌پيوندند و هيچ‌يک در سلطه‌ي امر لازمي قرار ندارند، خواننده (يا بيننده) بي‌آن‌که بداند، سررشته‌ي نظام زماني را از دست مي‌دهد. و بدين‌سان در جهاني خيالي قرار مي‌گيرد که در آن برخلاف جهان ما زنجيره‌هاي عليت نه باز (A موجب B مي‌شود، B موجب C مي‌شود، C موجب D مي‌شود و زنجيره تا بي‌نهايت ادامه مي‌يابد)، که بسته‌اند (A موجب B مي‌شود، B موجب C مي‌شود، C موجب D مي‌شود و D موجب A است). در اين جهان گفت‌وگو از نظم زماني عادي که معمولاً از خلال آن به رويدادها پي مي‌بريم، بيهوده است.

مي‌توان گفت که بجز ملزومات اسطوره‌اي _ بوطيقاتي و محاسبات مربوط به افزايش فروش که چنين وضعيتي را به وجود مي‌آورند، اين نظام ساختاري در قصه‌هاي سوپرمن، هر چند ضعيف، سلسله باورهاي رايج در فرهنگ ما را منعکس مي‌کند. منظور بحران در مفهوم عليت، زمان و برگشت‌ناپذيري رويدادهاست. در واقع بخش مهمي از هنر معاصر، از آثار جويس گرفته تا فيلم سال گذشته در ماري ين باد (به کارگرداني آلن رنه) وضعيت‌هاي زماني متضادي را به نمايش مي‌گذارد که الگوهاي آن در دل بحث‌هاي معرفت‌شناختي امروز جاي مي‌گيرد. با اين حال در آثاري چون بيداري فينه گن(15) گسست روابط زماني عادي، هم از سوي نويسنده و هم از سوي کساني که در آن لذتي زيبايي‌شناسانه مي‌يابند، به نحو آگاهانه ايجاد مي‌شود، چنين بحران زماني در عين حال کارکردي پژوهشي و افشاکننده دارد و پاره‌اي از الگوهاي خيال‌پردازي را در اختيار خواننده مي‌گذارد که به درک وضعيت‌هاي علمي جديد ياري مي‌رساند و آن را ساده‌تر مي‌کند. و بدين‌سان کنش‌هاي نيروي تخيل وي را که به قالب‌هاي قديمي خو گرفته بودند، با فعاليت‌هاي فکري حاکي از جهان‌هاي چندتصويري و چندالگويي آشتي مي‌دهد. جهان‌هايي که به يک تصوير يا يک طرح کاهش دادني نيستند. در نتيجه چنين آثاري (ولي در اين‌جا گفتمان ديگري آغاز مي‌شود) کارکرد اسطوره‌اي_ بوطيقاتي خود را به نحو احسن به انجام مي‌رسانند و به ساکنان جهان معاصر طرحي نمادين و تمثيلي از معماي مطلقي ارائه مي‌دهند که علم به راه‌حل آن دست يافته است. اما اين راه‌حل در حوزه‌ي فراطبيعي جاي ندارد، بلکه به گونه‌اي است که به ما امکان ايجاد رابطه با جهان را مي‌دهد و بنابراين راه‌حلي است که شرح و توضيح جهان را ممکن مي‌کند.

در مقابل از آن‌جا که ماجراهاي سوپرمن عاري از خاستگاه نقادانه است، مي‌بايست پارادکس زماني که آن‌ها را دربر مي‌گيرد، براي خواننده مخفي بماند (چنان‌که احتمالاً بر نويسندگانش نيز آشکار نيست). زيرا تنها حس تيره و گيج‌کننده‌اي از زمان، شرط معتبر نماياندن هر روايت است. سوپرمن تنها هنگامي به عنوان اسطوره کارساز است که خواننده کنترل روابط زماني را از دست داده و از اساس قرار دادن اين روابط در استدلال‌هاي منطقي خود دست شسته باشد. بدين‌سان خواننده (يا بيننده) در حالي که همواره در توهم زمان حال جاي دارد، خود را در سيلان کنترل‌ناپذير قصه‌ها رها مي‌سازد. از آن‌جا که اسطوره‌ي سوپرمن همچون رويدادي مثالي در بعد جاودانگي منزوي نيست، براي ايجاد حس مشارکت در خواننده، مي‌بايست وي را در کنش‌هاي داستان سهيم گردانند، اما چون جريان يافتن کنش و رويدادها (لزوماً در زمان) نفي گرديده است، پس کنش‌ها در زمان حالي ثابت و ساکن شکل مي‌گيرند.

پس از اين که خواننده به اين‌گونه آينده‌سازي مداوم خو مي‌گيرد، رفته رفته آگاهي خود را نسبت به آنچه روي مي‌دهد و مي‌بايست در ابعاد سه‌گانه‌ي زمان جاي گيرد، از دست مي‌دهد. و از آن‌جا، که آگاهي نسبت به ابعاد زمان را از دست مي‌دهد، مسائل وابسته به زمان را نيز از ياد مي‌برد: از جمله وجود آزادي، امکان طرح‌ريزي براي آينده، ناگزيري طرح‌ريزي، رنجي که اين وظيفه در پي دارد، مسئوليتي که از آن ناشي مي‌شود و در آخر وجود جامعه‌ي انساني که پيشرفت آن به کنش افراد براي طرح‌ريزي و ايجاد پروژه براي آينده وابسته است.

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
اسطوره سوپر من از اومبرتو اکو2

 

اسطوره‌ي سوپرمن (2)

نويسنده: اومبراتواکو

مترجم: خجسته کيهان

 



 

منبع: كتاب اسطوره‌ي سوپرمن و چند مقاله‌ي ديگر، انتشارات ققنوس، چاپ اول، 1384

 

سوپرمن به عنوان الگويي براي رهبري در چند شب

اين تحليل از طريق کاربرد فنون بيان در جهتي معلوم براي تبيين رويدادهاي عادي و در ابعاد کوچک، نشان خواهد داد که خواننده‌ي سوپرمن يا بيننده‌ي فرضي که سريال سوپرمن براي او توليد مي‌شود، کسي نيست به جز فردي که جامعه‌شناسان پس از مطالعات و کند و کاوهاي گوناگون او را انسان رهبري شده در چند جهت ناميده‌اند.

انسان رهبري شده در چند جهت فردي است در جامعه‌اي با سطح بالاي تکنولوژي، داراي ساختار اجتماعي اقتصادي ويژه (در اين‌جا اقتصاد مصرفي) که دائماً در معرض تبليغات و برنامه‌هاي تلويزيون و ساير برنامه‌هاي تشويقي قرار دارد. اين تبليغات و برنامه‌ها همه‌ي وجوه زندگي روزمره را دربر مي‌گيرند و به او مي‌فهمانند که چه بايد بخواهد و چگونه آن را به دست آورد. رسيدن به خواسته‌ها از طريق اقدامات پيش‌ساخته‌اي ممکن مي‌گردد که او را از طرح‌ريزي براي آينده و ايجاد پروژه به نحوي مسئولانه و قبول ريسک، معاف مي‌کند. روند کلي اين جامعه چنان است که حتي گزينه‌ي ايدئولوژيک نيز از طريق اداره‌ي آگاهانه‌ي امکانات احساسي رأي‌دهندگان، به ايشان تحميل مي‌شود. در اين صورت گزينه‌ي مزبور نمي‌تواند پيامد انديشه و سنجش منطقي ارزش‌ها باشد. براي مثال شعار «من آيزنهاور را دوست دارم» نشانه روند مزبور است. کسي به رأي‌دهندگان نمي‌گويد: «تو بايد به دلايل فوق به اين کانديدا رأي بدهي.» بلکه القا مي‌کنند که «به علاقه‌ي مزبور بينديش آن‌گاه پاي صندوق رأي برو.»

(حتي پوستري که در آن يک قزاق را مي‌بينم که در ظرف آب متبرک پي‌ير مقدس به اسبش آب مي‌دهد، يا پوستر ديگري که در آن کاپيتاليست فربه و بدهيبتي بازو به ‌بازوي يک پدر روحاني روي پشت کارگران ايستاده و با بهره‌کشي از آن‌ها ثروتمندتر مي‌شود، به طور قطع در حد نهايي نمونه‌اي از تبليغ سياسي را بازنمايي مي‌کنند که چارچوب استدلالي دارد و رأي دهندگان را تشويق مي‌کند که به تأثيرات منفي‌اي که پيروزي فلان حزب در پي خواهد داشت بينديشند)؛ در اين‌جا به رأي دهنده نمي‌گويند: «تو بايد اين را بخواهي.» او را به شرکت در انجام پروژه‌اي دعوت نمي‌کنند، بلکه به او تلقين مي‌کنند که پروژه‌ي ساخته و پرداخته‌ي ديگران را بخواهد.(16)

در تبليغ کالاها نيز مانند پروپاگاند سياسي و روابط انساني، نبود بعد پروژه به منظور برقراري آموزشي پدرسالار ضرورت دارد. آموزشي که براي پيشبرد آن لازم است سوژه به اين يقين دروني برسد که نه مسئول گذشته‌ي خود است و نه صاحب اختيار آينده. چنانچه او برنامه داشت، برنامه‌ي مزبور سه بعد زمان (حال، گذشته، و آينده) را شامل مي‌گشت و باعث بروز مشکلات و کاستي‌هايي مي‌شد؛ در حالي که جامعه مي‌تواند به آدم‌هايي که در چند جهت رهبري مي‌شوند، نتايج پروژه‌ايي را عرضه کند که با موفقيت به انجام رسيده‌اند؛ پروژه‌هايي که براي ارضاي همه‌ي خواسته‌هاي‌شان کفايت مي‌کنند، در عين حال به افراد چنين تلقين مي‌شود که در آنچه عرضه شده، چيزي را که خود طالب آن بوده‌اند، بازشناسند.

تحليل چارچوب زماني در سوپرمن، تصوير نوعي از روايت را به ما داد که ظاهراً با پايه‌هاي اصول آموزشي حاکم بر چنين جامعه‌اي در پيوند است. اما آيا مي‌توان با تأکيد بر اين‌که سوپرمن چيزي جز ابزار آموزشي اين جامعه نيست (و نابودي زمان که در بطن اين داستان نهفته است، بخشي از پروژه‌اي است که موجب مي‌شود آدم‌ها به تدريج عادت به  ايده‌ي مسئوليت شخصي و طرح‌هاي مربوط به آن را ترک کنند)، ميان اين دو پديده پيوندي ايجاد کرد؟ اگر در اين باره از سناريونويسان سوپرمن سؤال کنيم، حتماً پاسخ منفي مي‌دهند و احتمالاً در اين پاسخگويي صداقت دارند. اما به همين منوال اگر از مردم هر قوم و قبيله‌ي ابتدايي نيز درباره‌ي هر تابو يا آداب و رسومي پرسش کنيم، نخواهند توانست مابين يک حرکت سنتي به تنهايي، با بدنه‌ي کلي باورهاي قوم، يا هسته‌ي مرکزي اسطوره‌اي که به اين باورها شکل مي‌بخشد، ارتباطي بيابند. اگر از يکي از اساتيد قرون وسطي درباره‌ي تناسبات بي‌چون و چرايي که هنگام ساختن در کليساي جامع مراعات مي‌کند، سؤالاتي مي‌پرسيدند، حتماً انگيزه‌هاي گوناگون زيبايي‌شناختي و فني را به ميان مي‌آورد، ولي مسلماً نمي‌توانست بگويد که با رعايت اين هنجارها و با ايجاد اين‌گونه سليقه در تناسبات، از مبحث خاصي از نظم پيروي مي‌کند که حاوي چارچوب کدهاي قضايي، سلسله مراتب امپراتوري و کليساست.

در اين‌جا همه چيز مانند تأييدي که مدام تکرار مي‌شود، استقرار مي‌يابد. تأييدي که گاه بر مبناي آن نظريه‌پردازي مي‌کنند، غالباً ناخودآگاه است و از ايماني افراطي برمي‌خيزد، به اين مفهوم که جهان آفريده‌اي مقدس است و خداوند براساس نظمي خاص آن را خلق کرده و مي‌بايست اين نظم قدسي در هر اثر انساني بازسازي و مؤکد شود. به اين ترتيب صنعتگري که محاسن پيامبري را با بريدگي‌هاي عمودي کاملاً موازي و متقارن در مجسمه‌اي مي‌ساخت، بي‌آن‌که بداند بر اسطوره‌ي آفرينش صحه مي‌گذاشت؛ و ما امروز در رفتار او بازتاب الگويي فرهنگي مي‌بينيم که فقط يک ايده از خداوند را باور دارد؛ فرهنگي که قادر است در کم‌ترين سويه‌هاي خود بازتوليد شود.

از طريق آموختن تاريخ‌نگاري مدرن مي‌توان فرضيه‌ي قوم‌شناسي فرهنگي را مطرح کرد: فرضيه‌اي که به ما امکان مي‌بخشد قصه‌هاي مصور سوپرمن را به مثابه بازتابي از يک وضعيت اجتماعي و نيز تأثير پيراموني يک الگوي کلي بخوانيم.

 

در دفاع از طرح تکرارشونده

سلسله رويدادهايي که براساس طرحي ثابت تکرار مي‌شوند (در حلي که هر رويداد با آغازي بالقوه و بدون در نظر گرفتن پايان اپيزود پيشين همراه است)، نه تنها در هنر روايي مردمي تازگي ندارد، بلکه بر عکس، يکي از معمول‌ترين ويژگي‌هاي شکلي آن است.

ساز و کار لذت بردن از اين شکل به دوران کودکي بازمي‌گردد. کودکان غالباً نه يک قصه‌ي تازه، بلکه تکرار داستاني را مي‌خواهند که پيش از آن هزار بار شنيده‌اند و از بَر مي‌دادنند.

اما چنين مکانيسم‌گريزي را (گريز از روزمرگي) که بر پايه‌ي عقب‌گردي چنين عقلايي استوار است، مي‌توان به ديده‌ي اغماض نگريست. زيرا در غير اين صورت، اين انديشه به ذهن مي‌آيد که اگر آن را زير سؤال ببريم، سرانجام در توضيح واقعيت‌هاي پيش‌پاافتاده و به طور کلي عادي، به نظريه‌هاي سرگيجه‌آوري مي‌رسيم. لذت تکرار، يکي از عناصر اصلي گريز از روزمرگي و بازي است. و هيچ‌کس نمي‌تواند کارکرد سلامت‌بخش ساز و کارهاي روشن و آشکار اين گريز را انکار کند.

به عنوان مثال بياييد رويکرد خود را به عنوان تماشاگر سريال پليسي پري ميسون تحليل کنيم. در اين‌جا نيز نويسنده و سناريونويس مي‌کوشند در هر اپيزود وضعيتي متفاوت و تازه ابداع کنند؛ اما لذت بردن ما از تماشاي آن عمدتاً به اين گوناگوني بستگي ندارد. در واقع ما از تکرار طرح اصلي حکايت محاکمه، بازجويي شاهدان، بدذاتي دادستان کل، مدرک اساسي‌اي که وکيل مدافع کارکشته در آخرين لحظه به دست مي‌آورد، پايان خوش ماجرا با يک حرکت_ تئاتري لذت مي‌بريم. تحقيق پري ميسون يک آگهي تجارتي نيست که با حواس‌پرتي تماشا کنيم، بلکه حکايتي است که تصميم به تماشاي آن مي‌گيريم و براي ديدن آن تلويزيون را روشن مي‌کنيم. اگر انگيزه‌ي اصلي و نهايي تصميم خود را جست‌وجو کنيم، پي مي‌بريم که اساس آن خواسته‌هاي عميق براي يافتن همان طرح است.

البته تماشاگر تلويزيون در رفتار خود تنها نيست. خواننده‌ي رمان پليسي نيز اگر انگيزه‌ي خود را صادقانه ارزيابي کند، به چگونگي مصرف اين رمان‌ها پي مي‌برد. خواننده‌ي رمان پليسي (از نوع سنتي) در آغاز طرح خاصي را پيش‌بيني مي‌کند: جنايتي که کشف آن از طريق يک سلسله استدلال و نتيجه‌گيري ممکن مي‌شود. وجود اين طرح اساسي است و بسياري از مشهورترين نويسندگان محبوبيت خود را بر پايه‌ي تغييرناپذيري آن‌ها بنا نهاده‌اند. در اين‌جا منظور فقط شکلي از نظم و آکسيون در روايت نيست، بلکه بايد گفت که اين شکل ساده در احساسات و حتي رويکردهاي رواني نيز پايدار است. قهرمان رمان چه کارآگاه مِگره باشد (قهرمان سيمنون)، چه هرکول پوآرو (قهرمان آگاتاکريستي)، به تمايل شفقت‌آميز و مکرري برمي‌خوريم که وجود کارآگاه را پس از کشف حقايق فرا مي‌گيرد و حاکي از نوعي درک و جذب انگيزه‌هاي فرد گناهکار است. در واقع گونه‌اي عمل خيرخواهانه است که با اقدامات قانوني و روش قضايي که عبارت از پرده‌برداري از واقعيت و محکوم کردن جرم است، در مي‌آميزد.

اما نويسنده‌ي داستان‌هاي پليسي به اين بسنده نمي‌کند و يک سلسله ويژگي‌هاي ضمني را نيز به متن مي‌افزايد (مانند ويژگي‌هاي شخصي مأمور پليس و نزديکانش)، به طوري که تکرار آن در هر داستان به شرط اصلي جاذبه‌ي متن تبديل مي‌شود. اين است که ما پريدن غيرارادي عضلات صورت شرلوک هلمز، که اکنون تاريخي شده، غرور و پرمدعا بودن هرکول پوآرو و پيپ و مشکلات خانوادگي مگره را به خوبي مي‌شناسيم. در مورد قهرمانان  بي‌دغدغه و انحرافات روزمره در رمان‌هاي پليسي بعد از جنگ دوم جهاني نيز وضع بر همين منوال است و ادوکلن و مارک سيگار اسليم کالاگان و پي‌تر شني، يا کنياک و ليوان آب سرد مورد علاقه‌ي مايکل پشن(17) برايمان آشناست. وجود اين عيب‌ها، رفتارها و عادت‌هايي که موجب مي‌شوند در پرسوناژ کارآگاه يک دوست قديمي را بازيابيم، شرط لازم را براي ورود به داستان فراهم مي‌آورند. براي اثبات اين گفته اضافه مي‌کنم که چنانچه نويسنده‌ي محبوب ما در داستان پرحادثه‌اي کارآگاه هميشگي را وارد نکند، متوجه نمي‌شويم که طرح اصلي تغييري نکرده است. آن‌گاه کتاب را با نوعي فاصله مي‌خوانيم و ميل داريم آن را اثري کم‌اهميت، پديده‌اي گذرا و نوعي رمان مصنوعي که براي ايجاد بحث و گفت‌وگو نوشته شده، تلقي کنيم.

براي روشن شدن موضوع پرسوناژ مشهوري به نام نرو ولف، ساخته و پرداخته‌ي رکس استوت(18) را بررسي مي‌کنيم. بر حسب احتياط و با اين فرض که بعضي از خوانندگان با قهرمان ما آشنا نباشند، برخي از عناصر که به ساختمان تيپ نرو ولف و محيط او کمک مي‌کنند را يادآوري مي‌کنيم. نرو ولف، اهل مونته‌نگرو که از مدت‌ها پيش به تابعيت ايالات متحده درآمده، مردي است بسيار فربه، به طوري که صندلي چرمي مخصوصي را به اندازه‌ي او ساخته‌اند. نرو بسيار تنبل است، هرگز از خانه بيرون نمي‌رود (تعداد دفعات خروج او آن‌قدر اندک است که داستان‌هاي مربوط به خروجش جاي خاصي در کتابخانه‌هاي علاقه‌مندانش اشغال مي‌کند)، و براي انجام تحقيقاتش مردي به نام آرچي گودوين را استخدام کرده است. گودوين که فاقد دغدغه‌هاي اخلاقي است با ولف رابطه‌اي بحث‌انگيز دارد که در عين حال دشوار و همراه با صميميت است. روحيه‌ي طنز طرفين اين رابطه را به اعتدال نزديک مي‌کند. نرو ولف عاشق غذا خوردن است و آشپزش فرتز همچون راهبي فقط به برآوردن نيازهاي خوراکي ولف که سليقه‌ي ناب نيز دارد، مي‌پردازد.

گذشته از لذت ميز غذا، ولف به پرورش گل ارکيده نيز علاقه‌اي شديد دارد و از مجموعه‌ي بسيار با ارزشش در گلخانه‌اي در طبقه‌ي آخر ويلاي خود نگهداري مي‌کند. در ميان عشق به خوارک و گل ارکيده، و با داشتن يک سلسله خصوصيات اضافي (تمايل به خواندن کتاب‌هاي سنگين و پيچيده، نفرت از زنان، تشنگي سيري‌ناپذير نسبت به پول)، نرو ولف تحقيقات خود را که شاهکار تيزبيني روان‌شناسانه است، در دفترش انجام مي‌دهد. او اطلاعاتي را که آرچي در اختيارش مي‌گذارد، مطالعه مي‌کند و در هر داستان، رفتار افراد مربوطه را که ناگزير به ديدارش مي‌روند، بررسي مي‌کند. بعد هم با بازرس کرامر بگومگو کند (مراقب باشيد، اين بازرس معمولاً سيگار برگ خاموشي به دهان مي‌گذارد و انتهاي آن را مي‌جود) يا با گروهبان پرلي استنبيز نفرت‌انگيز؛ در هر حال در آخر داستان همراه با يک کارگرداني بي‌نظير، معمولاً شبي همه‌ي افراد ماجرا را در دفترش جمع مي‌کند و آن‌جا، با بهره‌گيري از مانورهاي ماهرانه‌ي ديالکتيک، پيش از اين‌که خود به همه‌ي حقيقت پي برده باشد، گناهکار را وامي‌دارد تا در برابر جمع در حالتي هيستريک به جنايت خود و چگونگي آن اعتراف کند.

خوانندگان باوفاي تحقيقات نرو ولف (يا رکس استوت) مي‌دانند که جزئيات و امکانات پايدار و تکرارشونده‌اي که به ماجراها روح و هيجان مي‌بخشد، پايان‌ناپذير است. اين فهرست بسيار طولاني است: دستگيري اجتناب‌ناپذيز آرچي به اتهام پنهان کردن يا دستکاري مدارک جرم؛ انتقاد شديد قضات نسبت به نحوه‌ي استخدام ولف توسط افراد ذينفع؛ استخدام مأموران اضافي مانند سائول پانزر يا اري کارت، يک تابلوي نقاشي مجهز به روزنه‌ي مخفي ديدن اتاق مجاور که به ديوار دفتر کار ولف آويخته است و به او و آرچي اجازه مي‌دهد که رفتار و واکنش‌هاي افراد مظنون را مشاهده کنند؛ صحنه‌ي غافلگيرکننده‌اي که براي به حرفت آوردن آدم‌هاي فريبکار ايجاد مي‌شود ...، ادامه‌ي اين فهرست حد و مرزي ندارد و مي‌توان پي برد که تمامي امکانات ايجاد وقايع ناگوار در محدوده‌ي صفحات هر داستان به‌کار مي‌رود. در عين حال تنوع در موضوع جنايت نيز بسيار است. هر بار انگيزه‌هاي رواني و اقتصادي تازه‌اي در کار است و نويسنده ظاهراً وضعيت نويني را خلق مي‌کند. اما اين فقط ظاهر قضاياست، زيرا خواننده هرگز در صدد تحقيق برنمي‌آيد تا بداند که ماجرا کاملاً نتيجه‌ي ابداع نويسنده است يا نه. از سوي ديگر نقاط حساس روايت همان نقاطي نيست که در آن رويداد غيرمنتظره‌اي نقل مي‌شود، زيرا آن‌ها فقط بهانه‌اي به دست مي‌دهند؛ نقاط مهم آن‌هايي هستند که ولف رفتارهاي عادي خود را تکراري کند، مثلاً براي چندمين بار در حالي که براي رسيدگي به گل‌هاي ارکيده‌اش به طبقه بالا مي‌رود که شدت دراماتيک ماجرا به اوج رسيده است، يا بازرس کرامر پاي خود را ميان در و ديواري مي‌گذارد، گودوين را کنار مي‌زند و در حالي که انگشت سبابه‌ي خود را به سوي ولف تکان مي‌دهد، او را تهديد مي‌کند که اين بار به سادگي آن‌جا را ترک نخواهد کرد. جاذبه‌ي کتاب و احساس آرامش و آسودگي رواني‌اي که به همراه مي‌آورد از آن‌جا ناشي مي‌شود که خواننده در حالي که روي نيمکت يا صندلي قطاري نشسته، بي‌وقفه آنچه را از پيش مي‌داند و مي‌خواهد يک بار ديگر بداند _ و به همين دليل کتاب را خريده است_ باز مي‌يابد. لذت نبود داستان _ اگر منظور از داستان پيشروي رويدادها باشد، ما را از نقطه‌ي شروع به نقطه‌ي پاياني مي‌رساند که هرگز در خيالمان نمي‌گنجد. لذتي که در آن، سرگرمي به نبود پيشرفت در رويدادها مربوط مي‌شود، به توانايي رهاشدن از تنش گذشته _ آينده _ حال براي جاي گرفتن در يک لحظه که آن را دوست داريم زيرا آشناست.

 

طرح تکرار به عنوان پيامي بيهوده

ترديدي نيست که اين سازوکار در ادبيات عامه‌پسند امروزي بيش از پاروقي‌هاي قرن نوزدهم رواج دارد. اساس رمان‌هاي قديمي، پيشروي رويدادي بود و قهرمان تا به آخر، تا مرز تابودي مي‌رسيد (در آخر قرن نوزدهم، همزمان با از رونق افتادن پاورقي، فانتوماس(19) آخرين قهرمان زوال‌ناپذير بود و همراه با او دوره‌اي از ادبيات به پايان رسيد). پرسش اين است که آيا سازو کار تکرار به يکي از نيازهاي عميق انسان معاصر پاسخ مي‌گويد؟ مثبت بودن پاسخ، بيش از آنچه در نگاه اول به نظر مي‌آيد، توجيه‌پذير است.

اگر طرح تکرار را از زاويه‌ي ساختاري بنگريم، مشاهده مي‌کنيم که در برابر نمونه‌اي از سازوکار بيهودگي قرار داريم: هر رمان آلن يا رکس استوت پيامي است که اطلاعات بسيار کمي به ما مي‌دهد، ولي به وسيله‌ي عناصر زائد مفهومي را تکرار مي‌کند که بديهي است و با خواندن نخستين اثر از سري مزبور، دريافته بوديم. (در اين حالت مفهوم به يک سازوکار خاص از آکسيون مربوط مي‌شود که نتيجه‌ي دخالت پرسوناژ اصلي است). بنابراين علاقه به طرح تکرارشونده شبيه به تمايل به عناصر زائد و بيهوده به نظر مي‌رسد. شهرت ادبيات سرگرم‌کننده که بر پايه‌ي اين سازوکار قرار دارد، نيز شهرتي مبتني بر بيهودگي است. از اين ديدگاه، بخش عظيمي از روايت‌هاي عامه‌پسند، روايت‌هايي بر مبناي بيهودگي يا امور زائد است.

عجيب اين‌جاست که رمان‌هاي پليسي که در نگاه اول مي‌بايست تمايل به امور غيرمنتظره و هيجان‌انگيز را ارضا کند، در اصل به دلايلي عکس آن، يعني دعوت به مشاهده چيزهاي بديهي، آشنا، تجربه شده و پيش‌بيني‌پذير، مورد توجه قرار مي‌گيرد. اين‌که نمي‌دانيم قاتل کيست، فرع مسئله و تقريباً نوعي بهانه است. اين امر چنان واقعيت دارد که غالباً در رمان‌هاي پليسي مبتني بر آکسيون (که در آن نيز تکرار شکل اصلي به اندازه‌ي رمان‌هاي پليسي تحقيقاتي، با ابهت تمام خودنمايي کند)، تنش مربوط به نشناختن گناهکار واقعي از ميان مي‌رود. زيرا مسئله پي بردن به هويت قاتل نيست، بلکه مشاهده بعضي از رفتارهاي تيپيک پاره‌اي از پرسوناژهاست که حرکات ثابتشان را مي‌پسنديم. براي توضيح اين شهرت به بيهوده‌‌پردازي لازم نيست به فرضيات هوشمندانه متوسل شويم. رمان پاروقي که بر مبناي اطلاعات نوشته مي‌شد و شاهدي بر پيروزي دانستني‌ها بود، خوراک فکري جامعه‌اي را بازنمايي مي‌کرد که در ميان پيام‌هاي زائد و بيهوده زندگي مي‌‌کرد؛ آداب و رسوم، معيارهاي زندگي اجتماعي، اصول اخلاقي، قوانين حاکم بر رفتارهاي بورژوازي قرن نوزدهم، که نمونه‌ي تيپيک خواننده يا مصرف‌کننده‌ي رمان پاروقي نيز بود، به اتفاق سيستمي از ارتباطات پيش‌بيني‌پذير را به وجود مي‌آوردند که از سوي نظام اجتماعي به اعضاي جامعه تحميل مي‌شد و بر اثر آن زندگي بدون رويدادهاي غيرمنتظره، بي‌آن‌که ارزش‌ها واژگون شوند، ادامه مي‌يافت. درون اين چارچوب، شوک اطلاعاتي ناشي از خواندن يک داستان کوتاه، نوشته‌ي ادگار آلن پو،(20) يا يک شگرد تئاتري پونسون دواتري،(21) مفهوم خاصي مي‌يافت ...، بر عکس در جامعه‌ي صنعتي امروز، جابجايي شاخص‌ها، نابودي آداب و رسوم، سهولت حرکت در جامعه و پوسيدگي الگوها و اصول اعتقادات همگي در حوزه‌ي اطلاعاتي مداومي قرار مي‌گيرند که با جهش‌هاي ناگهاني به پيش مي‌رود دائماً با لزوم سازگار کردن احساسات و توانايي اداراک، توافق‌پذيري رواني و ايجاد صلاحيت‌هاي عقلي تازه همراه است. بنابراين در چنين فضايي روايت‌هاي تکراري و بي‌مايه مانند دعوت پرمهري به آرامش، يا يگانه فرصت استراحت واقعي به نظر مي‌رسد که به مصرف‌کننده عرضه مي‌شود. در حالي که برعکس، هنر متعالي طرح‌هاي تکاملي، تغييرات نحوي و کدهاي دگرگون‌شونده را پيشنهاد مي‌کند.

بنابراين، آيا طبيعي نيست که خواننده يا تماشاگر بافرهنگ که در لحظات تنش فکري از روايت يا سريال انتظار دارد که ذهن و نيروي تخيلش را به فعاليت وادارد، در اوقات استراحت و آرامش (که ضروري و رهايي‌بخش است) خواستار تنبلي کودکانه و نمايش شکوه و جلال باشد و از يک کالاي مصرفي رايج توقع داشته باشد که با وفور مطالب تکراري در شکل‌هاي گوناگون به او آرامش بخشد؟

با توجه به اين نظرگاه، راغب مي‌شويم که پديده‌هاي مربوط به سرگرمي و گريز از روزمرگي را (که اسطوره‌ي سوپرمن ما نيز از آن زمره است)، بيش‌تر به ديده‌ي اغماض بنگريم و از اين‌که آن را با محور قرار دادن اخلاق و فلسفه به نحو سخت‌گيرانه‌اي سنجيده‌ايم، پشيمان مي‌شويم. زيرا اين پديده نه تنها بي‌ضرر است، بلکه منافعي نيز دربر دارد. اما اگر لذت از مطالب تکراري و فرورفتن در بيهودگي و لحظات آرامبخش، در ميان آهنگ مشوش زندگي فکري امروز که مدام در معرض رسيدن اطلاعات قرار دارد، در همه‌ي فعاليت‌هاي مربوط به تخيل به يک هنجار تبديل شود، به شکل ديگري مطرح نمي‌شود؟ به زبان ديگر، مگر افراد به آدم‌هايي که روايت مبتني بر تکرارها و زوائد برايشان حکم بديل چيز ديگري را دارد، و آدم‌هايي که فقط اين‌گونه روايت را مي‌خوانند، تقسيم نمي‌شوند؟ از اين گذشته، در درون همان طرح‌هاي تکرار شونده، کم و زياد کردن محتواها و تم‌ها (به عبارت ديگر، اگر درون همان چارچوب داستاني، ارجاع‌هاي مفهومي به شيوه‌ي ديگري صورت پذيرند) تا چه حد کارکرد منفي طرح مزبور را نيرومندتر مي‌کند.

مسئله اين نيست که از خود بپرسيم آيا محتواهاي گوناگون ايدئولوژيک، با کاربرد همين طرح روايي مي‌توانند تأثيرات متفاوتي را ايجاد کنند يا نه، بلکه مي‌خواهيم پي ببريم که آيا يک طرح تکرار شونده تنها در صورتي تغيير شکل نمي‌دهد که مفاهيم عاري از رشد را روايت کند يا نه. به زبان ديگر: يک چارچوب روايي بيانگر يک جهان است و نشان دادن اين‌که مجموعه‌ي نظام‌مند عناصر اين جهان تا چه حد با چارچوب روايي آن همسان است، مي‌تواند بيش‌تر به درک اين پديده کمک کند. مورد سوپرمن نمونه‌اي از درستي اين فرضيه است. اگر محتواي ايدئولوژيک اپيزودهاي سوپرمن را بررسي کنيم، پي مي‌بريم که از يک سو، سريال به دليل چارچوب روايي خود در کارکرد ارتباطي موفق است و از سوي ديگر، اپيزودها در تعيين چارچوبي که با شکل دايره‌وار و ايستا هر يک از آن‌ها را روايت مي‌کند تا پيام آموزشي بلاتغييري را به مخاطبان برساند، با يکديگر مشترکند.

 

آگاهي شهروندي و آگاهي سياسي

داستان‌هاي سوپرمن يا ساير داستان‌هايي که حول محور آدم‌هايي با نيروهاي فوق انساني ساخته شده‌اند، سويه‌هاي مشترکي دارد. اما در سوپرمن، عناصر گوناگون داستان در مجموعه‌اي هماهنگ‌تر جاي مي‌گيرند و همين امر توجه ويژه‌ي ما را به آن توجيه مي‌کند. هر چه باشد اين‌که سوپرمن عامه‌پسندترين قهرمان مورد نظر ماست، تصادفي نيست؛ نه تنها او پدربزرگ و بنيانگذار گروه ابرانسان‌هاست، بلکه شخصيتي آشنا و پرطرفدار دارد که نتيجه‌ي سلسله داستان‌هايي است که چندين سال متوالي منتشر شده‌اند. ديگر اين‌که نبايد از ياد برد که داستان‌هاي اين‌گونه همواره با رگه‌اي از طنز و گذشت و کنار آمدن نويسندگان با سليقه‌ي روز همراهند. اين نويسندگان ضمن نگارش مي‌دانند که دست آخر يک کمدي مي‌سازند، نه يک درام يا رمان پرحادثه. اين همان علم کم و زياد کردن جلوه‌هاي رماني، وشيوه‌ي واقعي قلمداد کردن پرسوناژ به وسيله‌ي ايجاد اين حالت است که او خود را چندان جدي نمي‌گيرد، حالتي که در اين قبيل آثار الزامي است و تا حدودي سوپرمن را از ابتذال صرفاً تجارتي و پرفروش بودن مي‌رهاند و از آن نمونه مي‌سازد. همکاران سوپزمن که کيفيت نازل‌تري دارند، به اشباحي مي‌مانند که از اپيزودي به اپيزود بعدي مي‌روند و آن‌قدر مصرفي و ميرا هستند که همراهي، يا علاقه به آن‌ها ممکن نيست.

اما بهتر است مطالب را به ترتيب بيان کنيم. ابرقهرمانان به دو دسته تقسيم مي‌شوند: آن‌هايي که داراي نيروهاي فوق انساني هستند، و آنان که ويژگي‌هاي زميني و طبيعي را در بالاترين حد دارند. سوپرمن و مريخي شکارچي انسان(22) در گروه نخست جاي دارند. سوپرمن را مي‌شناسيم و مي‌دانيم كه از كره‌ي كريپتون به زمين آمده است؛ اما مرد مريخي به طور تصادفي به كره‌ي ما آمده و با هويت جعلي‌ِ كارآگاه جان جونز، مأموريت‌هاي پليسي انجام مي‌دهد. شكارچي انسان اين نيرو را دارد كه به سادگي به شكل هر كس درآيد؛ علاوه بر آن مي‌تواند از شكل مادي رها شود و مانند ارواح از ديوارها و اجسام جامد عبور كند. تنها دشمن او آتش است. مريخي با خود حيواني به نام رُوك آورده كه نيروهاي خارق‌العاده‌ و گوناگوني دارد و از اين نظر به كريپتو، سگ خانگي سوپرمن شبيه است.

در ميان قهرماناني كه ويژگي‌هاي انساني دارند، ابتدا بَت‌من و رابين‌ قرار دارند. در اين‌جا نيز دو مرد داريم كه غالباً با هويتي جعلي زندگي مي‌كنند (به دلايلي كه پيش از اين بيان كرديم، از تمِ اساسي هويت دوگانه هرگز غفلت نمي‌شود) و با فراخوان پليس در حالي كه لباس شنل‌دار با الهام از خفاش، به تن دارند، به سوي مكان جنايت‌هاي پرشمار و گوناگون مي‌روند. مانند لباس سوپرمن و مريخي شكارچي انسان و...، پوشش بت‌من و رابين نيز بايد چسبان، از جنس كش و قالب بدن باشد. اين خود موافق فرضيه‌ي كساني است كه به پيروي از جيامانكو (23) در اين قهرمانان و دوستي مردانه‌ي آنان عناصري از همجنس‌بازي مي‌يابند. تخصص بت‌من و رابين اين است كه به وسيله‌ي بندبازي از ساختماني به ساختمان ديگر مي‌پرند و اگر لازم شد از بالگردِ شخصي استفاده مي‌كنند (كه مانند اتومبيلشان به شكل خفاش است و بَت (24) ناميده مي‌شود.) گرين آرو و اسپيدي نيز به بت‌من و رابين نزديكند. همچنين مي‌توان قهرمانان ديگري را نيز بر اين فهرست افزود، (25) ولي گمان مي‌كنم نمونه‌ترين پرسوناژها را ذكر كرده باشيم. به روشني مي‌توان ديد كه همه‌ي اين قهرمانان بر اساس طرح واحدي ساخته شده‌اند. با وجود اين با نگاهي عميق‌تر درمي‌يابيم كه يافتن سويه‌ي مشترك يا پيونددهنده‌ي آن‌ها، يا عنصري كه پيامي واحد و آموزنده نيز دربرداشته باشد، به سادگي ممكن نيست. هر يك از آن‌ها چنان نيرويي دارد كه مي‌تواند حكومتي را تصرف كند، ارتش كاملي را شكست دهد و تعادل سياره‌اي را بر هم بزند. اگرچه مي‌توان در مورد بت‌من و گرين آرو اندكي ترديد كرد، اما بايد نيروي بالقوه‌ي سه قهرمان ديگر را بي‌چون و چرا پذيرفت. از سوي ديگر، آن‌ها همگي افرادي خوب و پيرو اصول اخلاقي هستند و قوانين طبيعي و انساني را محترم مي‌شمارند. همچنين اين واقعيت كه قدرت‌هاي خود را در خدمت نيكي به‌كار مي‌گيرند، بر حق و زيباست. از اين ديدگاه پيام آموزشي اين داستان‌ها دست‌كم در ميان ادبيات كودكان و نوجوانان، بسيار پذيرفتني است. حتي خشونتي كه آن‌ها را زينت مي‌دهد نيز ظاهراً تنها در راه مردود شمردن بدي و پيروزي انسان‌هاي شريف و درستكار به كار مي‌رود.(26)

با وجود اين، به محض اين‌که از خود بپرسيم «خوبي چيست؟» ابهام اين آموزش آشکار مي‌شود. در اين‌جا کافي است که وضعيت سوپرمن را بار ديگر بررسي کنيم، زيرا او در عناصر اصلي تشکيل‌دهنده‌اش، نمونه‌اي از ابرقهرمانان است.

سوپرمن، به کمک ويژگي‌هاي بدني، ذهني و تکنولوژيکي که پيش از اين برشمرديم، تقريباً از توانايي کامل برخودار است؛ آن هم در گستره‌ي کيهاني. بنابراين موجودي با چنين توانايي که خود را وقف خيرخواهي براي بشر کرده است (بياييد اين پرسش را با صداقت کامل، ولي در عين حال با احساس مسئوليت و تلاش براي واقعي نماياندن همه چيز مطرح کنيم)، در برابر خود زمينه‌ي عملياتي بسيار وسيع و گسترده‌اي دارد. ما حق داريم از مردمي که مي‌تواند در سه ثانيه کار و ثروت را به ابعاد نجومي ايجاد کند، توقع داشته باشيم که شگفت‌انگيزترين دگرگوني‌ها را در نظام جهان، چه از نظر سياسي و چه از ديدگاه اقتصادي و فني به وجود آورد. از راه‌حل براي معضل قحطي تا مزروعي کردن زمين‌هاي باير، نابودي تقسيم‌هاي غيرانساني (مثلاً چرا سوپرمن ششصد ميليون چيني را از سلطه‌ي مائوئيسم نمي‌رهاند؟)،(27) او مي‌تواند در سطح کيهان و کهکشان‌ها دست به نيکوکاري بزند و در عين حال به ما تعريفي از خوبي بدهد که بر اثر مبالغه‌اي آميخته به فانتزي، خطوط اخلاقي دقيقي را تنظيم نمايد.

به جاي همه‌ي اين‌ها، سوپرمن فعاليت خود را به شهر کوچکي که در آن زندگي مي‌کند (سمالويل در بچگي و متروپليس در بزرگسالي) محدود کرده و_ مانند يک دهاتي قرون وسطايي که احتمالاً زادگاه حضرت مسيح را مي‌شناخته اما از وجود ده پرت افتاده‌اي در پنجاه کيلومتري محل زندگي‌اش بي‌خبر بوده است _ با اين‌که با چابکي به سفرهايي به سايري کهکشان‌ها مي‌رود، تقريباً از چگونگي نمي‌گويم کره‌ي زمين، اما از چگونگي ايالات متحده بي‌خبر است.(28) درون شهر کوچکش، بدي، تنهاي بدي که بايد با آن مبارزه  کند، در وجود اعضاي دنياي زيرزميني، يا جهان مخفي مافيا ظاهر مي‌شود که نه به داد و ستد مواد مخدر و نه چنان‌که انتظار مي‌رود، به ايجاد فساد در ادارات دولتي و مردان سياسي مي‌پردازند، بلکه فقط بانک‌ها يا محموله‌هاي پستي را سرقت مي‌کنند. به بيان ديگر، تنها مشکل مشهودي که بدي به خود مي‌گيرد، در سوءقصد به مالکيت خصوصي پديدار مي‌شود، و شرارت موجودات فضايي نمک اضافي ماجراست که به صورت پيش‌بيني نشده و موقتي ظاهر مي‌شود.

جهان مخفي حاوي شرارت زميني است، نوعي جريان لعنتي که در طول تاريخ بشر ادامه داشته و آن را دربر گرفته است و دوگانه‌پنداري و سياه و سفيد ديدن بي‌چون و چراي امور، آن را به بخش‌هاي تاريک و روشن تقسيم مي‌کند. به‌طوري که هر فرد قدرتمند اساساً خوب و شريف است در حالي که همه‌ي آدم‌هاي شرور سر تا پا فسادند و هيچ اميدي به دگرگوني يا پشيماني در آن‌ها وجود ندارد.

البته طبيعي است که در اين‌جا بخش‌هاي فراگير هر موضوع به اپيزودهاي کوچک متفاوتي تقسيم مي‌شود (داستان مرد جواني که ضعف اراده‌اش او را فاسد کرده، اظهار پشيماني غيرمنتطره‌ي يکي از بدها، يعني لوتر، دشمني که داراي هوش خارق‌العاده و شيطاني است. او يکي از مبلغان واقعي بدي و دشمن قسم ‌خورده سوپرمن است، به دلايلي که به کودکي‌اش باز مي‌گردد لوتر خيال مي‌کند سوپر نوجوان کاري کرده که موجب طاسي سر او شده است). يک آمارگيري سريع درباره‌ي موضوع‌ها و تم‌هاي سوپرمن نظريه‌ي بالا را تأييد مي‌کند. چنان‌که قبلاً نيز گفته شد، سوپرمن نمونه‌ي کامل نوعي آگاهي شهروندي است که از آگاهي سياسي کاملاً مجزا شده باشد. سوپرمن وظايف شهروندي خود را بي‌چون و چرا انجام مي‌دهد، ولي تنها به يک شهر کوچک و محيط بسته‌ي آن اکتفا مي‌کند.

نيروي عظيمي که سوپرمن صرف نيکوکاري يا برگزاري نمايش‌هايي براي جمع‌آوري پول به منظور رسيدگي به کودکان يتيم يا مردمان بومي مي‌کند، بسيار چشمگير است. تناقض اين ريخت و پاش (چون نيروي مزبور مي‌توانست مستقيماً صرف توليد ثروت شود يا اوضاع را در بزرگ‌ترين مقياس، از پايه تغيير دهد) و هدر رفتن انرژي، دائماً توجه خواننده را جلب مي‌کند، زيرا مي‌بيند که سوپرمن مدام در حال برگزاري نمايشات خيريه است. به اين ترتيب در حالي که بدي فقط به‌صورت تجاوز به مالکيت خصوصي ظاهر مي‌شود، خوبي شکل يگانه‌ي خيريه را به خود مي‌گيرد. اين معادله‌ي ساده براي نشان دادن خصوصيات جهان اخلاقي سوپرمن کفايت مي‌کند. اما در واقع مي‌توان مشاهده کرد که سوپرمن ناچار است اقدامات خود را به ايجاد تغييرات بسيار جزئي در جهان واقعيت‌ها محدود کند، به دلايلي که در مورد ثابت بودن توطئه‌ها بيان شد، کم‌ترين تغيير کلي، جهان و به دنبال آن سوپرمن را به سوي نابودي خواهد کشاند.

ولي از اين گذشته، نمي‌توان تأييد کرد که ويژگي‌هاي اخلاقي سوپرمن تنها از ساختار داستان ناشي مي‌شود. به اين معني که خصوصيات سوپرمن به اين‌که دگرگوني‌هاي جبران‌ناپذير ايجاد نکند وابسته نيست؛ زيرا عکس آن نيز حقيقت دارد: متافيزيک بي‌تحرکي که در پس ايده‌ي اين روايت وجود دارد، مستقيماً و به‌صورت غيرعمدي از سازو کار ساختاري عمومي ناشي مي‌شود که به ظاهر تنها از طريق آن مي‌توان با حفظ موضوعي که قبلاً تعريف شد، آموزش خاصي را ارائه داد. لازم است داستان بي‌تحرک باشد و از هرگونه دگرگوني دوري گزيند، زيرا سوپرمن بايد کاري کند که خوبي در يک سلسله اقدامات کوچک و ناقص نهفته باشد و هرگز به آگاهي کامل و اقدام کلي منتهي نشود. به همين ترتيب، ويژگي خوبي بايد تنها در انجام عملياتي ناقص خلاصه شود تا اين‌که داستان بي‌تحرک بماند. بار ديگر بايد گفت که اين امر تنها ناشي از اراده و طرح عمدي نويسندگان داستان نيست، بلکه بيش‌تر به تطابق آن‌ها با ديدگاه خاصي از نظم مربوط مي‌شود که الگوي فرهنگي که در آن زندگي مي‌کنند را دربر مي‌گيرد. بنابراين آن‌ها نيز در مقياسي کوچک‌تر الگوهايي مشابه با آن را خلق مي‌کنند.

1. قهرمان رمان‌هاي کانون دويل. _ م.

2. شخصيت مشهور افسانه‌هاي فرانسوي که به دوران شارلماني (قرن هشتم ميلادي) منصوب است. _ م.

3. پرسناژ اسطوره يونان و پسر پادشاه تبس که در کودکي از قصر رانده شد و بعدها نادانسته در جنگي پدر خود را کشت و با مادر ازدواج کرد. اوديپ پس از پي بردن به گناهان چشمان خود را کور کرد ._ م.

4. اشاره به رمان سرخ و سياه، اثر استاندال. _ م.

5و 6. دو قهرمان رمان بي‌نوايان اثر ويکتور هوگو._ م.

7. قهرمان رمان‌هاي پليسي عامه‌پسند اثر موريس لوبلان. _ م.

8. اثر مشهور الکساند دوما (1870- 1802) نويسنده‌ي فرانسوي. _ م.

9. قهرمان رمان سه تفنگدار.

10. فيلسوف قرن هفدهم فرانسه و قهرمان رماني به همين نام که در سال 1897 توسط ادموند روستان نوشته شد. _ م.

11. Reichanbach

12. Antropie

13. H. Richenbach, the Direction of Time- Uviversity of Calif, press.

14. سارتر مي‌گويد: «من خود آينده‌ام هستم، در عين حال که همواره مي‌توانم نباشم. بدين‌سان اضطرابي که پيش از اين گفته شد از آن‌جا ناشي مي‌شود که من به قدر کافي آن خود آينده‌اي که بايد باشم و به زمان حالم معني مي‌بخشد، نيستم: بنابراين من وجودي هستم که مفهوم آن همواره با مشکل همراه است.»

15. رمان مشهور جيمز جويس. _ م.

16. اگر اين توضيح بيش از حد تند و جانبدارانه به نظر مي‌رسد به کتاب the Making of a President نوشته‌ي  Theodor H. white(1960) مراجعه کنيد. کتاب گزارش يک روزنامه‌نگار دموکرات است که با اسناد و مدارک کافي، از سيستمي که شرح داده است هواداري مي‌کند (و چهار دانشگاه آمريکا کتاب مزبور را براي بازنمايي اين سيسمتم برگزيده‌اند). در اين کتاب تصويري از روند کسب قدرت را ملاحظه مي‌کنيم که به ترتيب عبارتند از: 1. گروهي از مردان تصميم مي‌گيرند که قدرت سياسي را تسخير کنند؛ 2. آن‌ها خلق و خو و خواسته‌هاي رأي‌دهندگان را مطالعه مي‌کنند؛ 3. آن‌ها مکانيزم رواني‌اي را به کار مي‌اندازند که بر اساس آن خلق و خو و خواسته‌هايي به وجود مي‌آيند و موجب مي‌شوند تا مردم بر اثر انگيزه‌هاي غيرعقلاني از آن‌ها هواداري کنند؛ 4. پس از به دست آوردن قدرت، اين مردان بر اساس «خرد» حکومت مي‌کنند. آن‌ها خود را نمايندگان واجد شرايط «خرد» مزبور مي‌شمارند و آن را براي اقدامات سياسي به نفع همان رأي‌دهندگان به کار مي‌برند. جالب اين‌جاست که چنين کتابي به «اساس» اين روش عقلايي که نخبگان حکومتگر بر پايه‌ي آن عمل مي‌کنند، نمي‌پردازد (به ظاهر اين روش، تجربه‌ي عقل همگاني (Comman sense) مشهور آنگلوساکسون است که به طور تاريخي از ميراث اخلاقي پدران مهاجر نتيجه شده و موفقيت ملموس آن را تضمين مي‌کند _ ارتباطي که ماکس وبر ميان ذهنيت کاپيتاليسم و اخلاق پروتستان يافته، نيز به همين مفهوم است)؛ با وجود اين به وضوح اثبات شده است که اجراي اين روش عقلايي و کليه‌ي پروژه‌هايي که در پي دارد، به همان نخبگاني تعلق دارد که قدرت را به دست مي‌آورند. نخبگاني که کليه‌ي اقداماتشان به منظور عرضه‌ي طرح‌هاي قابل پذيرش به مردم است تا آن‌ها ناچار نباشند خود وارد عمل شوند.

17. قهرمان رمان‌هاي پليسي عامه‌پسند. _ م.

18. نويسنده‌ي آمريکايي. _ م.

19. قهرمان سلسله داستان‌هايي به همين نام که در فرانسه‌ي اواخر قرن نوزدهم بسيار مورد پسند بود. _ م.

20. نويسنده‌ي آمريکايي قرن نوزدهم که به نوشتن داستان‌هاي عجيب شهرت داشت و برخي او را نخستين نويسنده‌ي داستان‌هاي پليسي مي‌دانند. _ م.

21. نويسنده‌ي فرانسوي. _ م.

22. يکي از قهرمانان داستان‌هاي مصور. _ م.

23. نظريه‌پرداز ايتاليايي.-م.

24. Bat به معني خفاش مي‌باشد.-م.

25. در ميان ساير پرسوناژها مي‌توان از گرين لنترن نام برد كه انگشترش انرژي توليد مي‌كن؛ آكوامن و دوست نوجوانش آكوالد، كه مي‌توانند زير آب زندگي كنند و با كاربرد نيروي تلپاتي به هيولاهاي دريا فرمان مي‌دهند؛ و واندر وُمن زن شگفت‌انگيز معادل مؤنث سوپرمن. در كتاب‌هايي كه نزد ناشرين ديگر به چاپ رسيده نيز مي‌توان دكتر سولار، ماگنوس و اسيرين را يافت.

26. بايد افزود كه هريك از اين قهرمانان از خونريزي و خشونت بيزارند. بت‌من و گيرين آرو از روي غرور يا به اراده‌ي خود به دشمنانشان ضربه نمي‌زنند (و هرگز آنها را زخمي نمي‌كنند و معمولاً دشمنان شرور در وقايعي كه خود باعث آن بوده‌اند، از بين مي‌روند)، سوپرمن و مريخي از زخمي كردن بيهوده نفرت دارند. سوپرمن معمولاً اتومبيل، كشتي يا ساختماني كه فرد شرور در آن است را از جا درمي‌آورد.

27. اين مقاله پيش از مرگ مائو نوشته شده است. _ م.

28. او تنها يک بار _ در قصه‌اي _ خيالي رئيس جمهور ايالات متحده مي‌شود.

 



نکته : سوپرمن اسطوره رمان زمان قهرمان آگاهي شهروندي آگاهي سياسي

 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
سرازير شدن هدايا به "اسرائيل"!

نويسنده: فهمي هويدي

منبع:مركز اطلاع‌رساني فلسطین 23/1/85

        



       

شواهد گوناگوني وجود دارد كه نشان مي دهد "اسرائيل" اين روزها در حال دريافت هدايان زيادي است كه از هر جايي براي اين رژيم ارسال مي شود. هر چند كه اين رژيم از زمان امضاي توافق اسلو تاكنون جوايز و پاداش ها و هداياي زيادي دريافت كرده است، اما به نظر مي رسد كه دستاوردهاي اين رژيم پس از حوادث 11 سپتامبر سال 2001 بيشتر و با پيروزي جنبش حماس در انتخابات اخير مجلس قانونگذاري و تشكيل كابينه به وسيله اين جنبش، فراوان تر شده است.

چند روز پيش كونداليزا رايس وزير امور خارجه آمريكا اظهار داشت كه واشنگتن آماده است با طرح ايهود اولمرت نخست وزير رژيم صهيونيستي درباره تعيين يكجانبه مرزهاي اين رژيم موافقت كند، زيرا علت اين اقدام رژيم صهيونيستي را درك مي كند. بر اساس اين طرح نيمي از كرانه باختري به (اراضي تحت اشغال كامل ) رژيم صهيونيستي ضميمه و روند يهودي سازي قدس نيز تكميل و شهرك هاي اشغالي ساخته شده در اين مناطق هم قانوني تلقي و ديوار نژادپرستانه حايل نيز مشروع جلوه داده مي شود. با اجراي طرح يكجانبه اولمرت، دشت اردن در غرب رود اردن مصادره مي شود و علاوه بر اينها همه خواسته هاي صهيونيست ها با اقدامات ديگري اجابت مي گردد. اين امر نه تنها همه حقوق فلسطينيان را تهديد مي كند، بلكه همه قوانين و قطعنامه هاي مشروع بين المللي درباره لزوم عقب نشيني اشغالگران از اراضي اشغالي يا تغيير سيماي مناطق اشغالي و نيز حكم دادگاه بين المللي لاهه درباره غير قانوني بودن ديوار حايل ناديده گرفته و تهديد مي شود.

دولت آمريكا در اقدامي جنجالي و براي تحقير فلسطينيان و ناديده گرفتن كامل جهان عرب و اسلام، هدف از اين موافقت را عدم وجود شريك مناسب فلسطيني عنوان كرده است. اين ادعا دقيقا همان دروغي است كه آريل شارون نخست وزير سابق رژيم صهيونيستي از آن استفاده كرد و پيش از برگزاري انتخابات در فلسطين و پيش از آنكه حماس قدرت را به دست بگيرد، از نوار غزه عقب نشيني كرد، اما اقدام اخير اولمرت كه پس از آن رئيس كه كابينه دولت حماس به رسميت شناختن رژيم صهيونيستي از جانب اين جنبش را پيش از به رسميت شناخته شدن حقوق ملت فلسطين از سوي رژيم صهيونيستي مردود دانست، زمينه مناسبي براي ادعاهاي غرب مبني بر عدم وجود شريك فلسطيني و به دنبال آن باز گذاشتن دست كابينه رژيم اشغالگر قدس براي اجراي طرح هاي توسعه طلبانه اش، فراهم كرد.

اظهارات "رايس" علاوه بر آنكه ميزان تبعيت كوركورانه دولت آمريكا از خواسته هاي رژيم صهيونيستي و نيز ناتواني آمريكايي ها از ارزيابي تاثير اين اقدام در ثبات منطقه و وضعيت صلح آن را نشان مي دهد، همچنين ميزان ترس و ناتواني عرب ها را نيز به نمايش مي گذارد، زيرا چنان اقدام خطرناكي از سوي آمريكا بايد با واكنش اعتراض آميز و مخالفت قاطع عرب ها روبرو مي شد و آنان نسبت به ادامه حمايت آمريكا از مطامع صهيونيست ها هشدار مي دادند، زيرا اين مطامع علاوه بر آنكه حقوق ملي مشروع ملت فلسطين را پايمال مي كند، امنيت ملي عرب ها را نيز تهديد مي كند.

اما متأسفانه چنين واكنشي صورت نگرفت و با صلح به آن پاسخ داده شد و در نتيجه چراغ سبز و پوشش لازم براي كابينه جديد رژيم صهيونيستي فراهم ش تا همچنان به توطئه هاي خود ادامه دهد و مرزها را آنگونه كه خود مي خواهد تعيين كند و اين كار را در كوتاه ترين زمان ممكن به اجرا گذارد.

اين موضع آمريكا فقط چند روز پس از يورش نيروهاي نظامي صهيونيست هاي اشغالگر به زندان اريحا و ربودن احمد سعدات دبير كل جبهه خلق براي آزادي فلسطين و پنج تن از دوستانش اعلام شد. اين اقدام، اوج حمايت و پشتيباني آمريكا و انگليس از رژيم صهيونيستي را به نمايش گذاشت و نشان داد كه آنان چقدر افكار عمومي فلسطينيان و جهان عرب را به بازي گرفته اند و چه قدر در لگدمال كردن توافقات بين المللي در خصوص بازداشت سعدات و دوستانش جسورند. اين نيز هديه ديگري بود كه به كفيل نخست وزيري رژيم صهيونيستي كه به همراه حزبش در رقابت هاي انتخاباتي در مقابل احزاب ليكود و كار قرار گرفته است، داده شد.

جالب آنكه در بيانيه كنفرانس سران كشورهاي عربي در خارطوم حتي از اين امر ابراز نگراني نيز نشده است چه رسد به اعتراض شديد؛ بلكه بر عكس بيانيه چنان نوشته شده بود كه انگار قضيه اي به نام فلسطين وجود ندارد. در اين بيانيه فقط بر دو موضوع تاكيد شده بود كه يكي درخواست براي اجراي حكم دادگاه لاهه درباره غير قانوني بودن ديوار نژادپرستانه حايل است و ديگري تاكيد بر ادامه تعهد به ارائه كمك هاي مالي به تشكيلات خودگردان و ادامه كمك به صندوق هاي الاقصي و انتفاضه قدس جهت تقويت اقتصاد فلسطين.

تفاوت در اين بود كه در بيانيه كشورهاي اتحاديه عرب از ايران خواسته شده است كه از سه جزيره مورد منازعه با دولت امارات ( تنب بزرگ و كوچك و ابو موسي) عقب نشيني كند و حال آنكه از "اسرائيل" خواسته نشده است كه از اراضي اشغالي فلسطين عقب نشيني كند! كه البته اين امر با استقبال "اسرائيل" مواجه شد و اين رژيم را شادمان كرد و به اين وسيله، اتحاديه عرب اين پيام را براي "اسرائيل" فرستاد كه از همه اقداماتش چشم مي پوشد و رژيم صهيونيستي نيز دريافته است كه ديگر در جهان موضوعي وجود ندارد كه اين رژيم را نگران كند.

سكوت عرب ها در قبال اظهارات رسمي دولت هاي آمريكا و كانادا درباره تحريم دولت حماس و توقف تماس ها با دولت فلسطين ـ تا زماني كه اسرائيل را به رسميت نشناسد و به حمايت خود از مقاومت ادامه دهد و با امتيازاتي كه تشكيلات خودگردان در گذشته به دشمن صهيونيستي داده است، مخالف است ـ نيز ادامه يافت. اين بي مبالاتي كشورهاي عربي موجب شد كه كشورهاي اروپايي نيز بر تنگ تر كردن حلقه محاصره جنبش حماس جسورتر شوند و پس از قطع كمك هاي مالي، به قطع كامل روابط ـ حتي ديپلماتيك ـ مبادرت ورزند.

آنچه شگفتي آور است اينكه، بيشتر دولت هاي عربي در موضع رسمي ـ سياسي و تبليغاتي ـ خود همان سياست تحت فشار قرار دادن حماس را پيگيري مي كنند و از اين جنبش مي خواهند در برابر ديكته ها و مطالبات آمريكا و رژيم صهيونيستي تسليم شود و اين پرسش سنتي كه گاه و بي گاه علم مي شود، مطرح شده است كه چرا حماس نمي خواهد "اسرائيل" را به رسميت بشناسد، و حال آنكه هيچ گاه نشنيده ايم كه اين سؤال منطقي و بديهي مطرح شود كه «چرا "اسرائيل" كه دولت غاصب و اشغالگر است حاضر نيست حقوق ملت فلسطين را به رسميت بشناسد؟!»

اينكه عرب ها از طرف فلسطيني بخواهند كه در برابر خواسته هاي "اسرائيل" تسليم شود و حال آنكه جرأت آن را ندارند كه از "اسرائيل" بخواهند تا به ضرورت هاي حقوق فلسطينيان گردن نهد، هديه و پاداش ديگري است كه به رژيم صهيونيستي داده شده است.

تسليم جهان و به ويژه كشورهاي عربي به منطق زير فشار قرار دادن حماس جهت گردن نهادن به ديكته هاي رژيم صهيونيستي و پذيرش سياست امتيازدهي رايگاني كه فتح آن را پي گرفته بود، پاداش ديگري است كه جهان به "اسرائيل" مي دهد و به اين وسيله پوشش كافي براي توجيه همه تجاوزات و جنايت هاي اين رژيم عليه ملت فلسطين را فراهم مي كند و به اين رژيم امكان مي دهد كه به صورت يكجانبه و آن گونه كه اشاره كرديم، مرز تعيين كند و ملت فلسطين را گرسنه نگه دارد و مانع از اجراي همه پروژه هاي زيربنايي در مناطق فلسطيني نشين (كرانه باختري و نوار غزه) شود.

متأسفانه بيشتر رهبران جنبش فتح و برخي از سياست پيشگان فلسطيني نيز به عاملان فشار عليه جنبش حماس پيوسته اند و همين سبب شده است كه قضيه فلسطين دچار تزلزل گردد و آنان با انواع مكايد در فكر به شكست كشاندن تجربه "حماس" در حكومت هستند و چنين دغلكاري را با تحريم مشاركت در كابينه وحدت ملي و نيز مشاركت در تشديد نابساماني امنيتي و همكاري در توطئه هاي بين المللي براي تضعيف كابينه جديد و كوتاه كردن مدت حكومت آن، همراه ساخته اند. جزئيات زياد ديگري در اين باره وجود دارد كه اين گروه ها را از جايگاه ملي و تاريخي آنان خارج مي سازد و ـ خواسته يا نا خواسته ـ با "اسرائيل" و آمريكا و همه كساني كه با ملت فلسطين و آرمان عدالتخواهانه اين ملت سر دشمني دارند، همراه مي سازد.

هديه ديگري كه "اسرائيل" مشتاقانه در انتظار دريافت آن است، تشديد تبليغات بين المللي عليه ايران به بهانه پرونده هسته اي اين كشور است، زيرا نابودي برنامه هسته اي ايران يكي از اهداف راهبردي و بسيار مهم رژيم صهيونيستي است و به يكي از اولويت هاي مهم سياست هاي آمريكا در منطقه خاورميانه تبديل شده است. هر چند كه هنوز اقدامات عليه ايران سياسي است و قدرت هاي بزرگ مهلتي سي روزه به اين كشور داده اند، اما اين روزها احتمال اقدام نظامي آمريكا عليه ايران تقويت شده است و اين امر شادي "اسرائيل" را نيز بيشتر مي كند، زيرا چنين اقدامي ـ اگر موفقيت آميز باشد ـ تنها راه تضمين برتري نظامي رژيم صهيونيستي در خاورميانه است.

تازه ترين هديه عرب ها به رژيم صهيونيستي هم اين است كه برخي از رهبران كشورهاي عرب كه به مصالحه با دولت عبري تمايل زيادي دارند، پيروزي حزب اولمرت را به او تبريك گفته اند و حال آنكه متأسفانه نه پيروزي حماس را به اسماعيل هنيه تبريك گفته اند و نه تشكيل كابينه جديد فلسطين را... و اين وضع همچنان ادامه دارد.



نکته : هدايا اسرائيل يهودي سازي قدس كرانه باختري صهيونيست كونداليزا رايس طرح ايهود اولمرت
 نوشته شده توسط مهرپویا همت پور |  
اين سكوت لعنتي!

واكنش جامعه جهاني به جنايات صهيونيست ها چيست؟

نویسنده: مصطفي برغوثي

مترجم: مهران قاسمي

منبع: روزنامه همشهری 26/1/85

 



فلسطين اشغالي با ظلم شديد اسرائيل مواجه است و مردمي كه در اردوگاه هاي پناهندگان و در قلب نظام آپارتايدي اسرائيل زندگي مي كنند، اكنون بيش از پيش نيازمند درك، همدردي و از همه مهمتر همبستگي هستند. فلسطيني ها محتاج ترحم نيستند. ما كاملاً با حمايت هاي دلسوزانه مخالفيم چرا كه ديگر ملتي با قربانيان بينوا نيستيم. ما با ظلم استعمارگرانه و نژادي مقابله مي كنيم و در آرزوي رسيدن به عدالت و صلح واقعي هستيم و بالاتر از همه براي برقراري اصل جهاني برابري انسان ها مبارزه مي كنيم. اما ما به تنهايي قادر به اين كار نيستيم بلكه به ياري جهاني نيازمنديم.

مشكل فلسطين را تمامي جهان و البته بيشتر كشورهاي غربي ايجاد كردند و همين مردم بايد با مسئوليت اخلاقي خود در حل آن بكوشند. فيلسوف سرشناس فرانسوي اتين بايبر با توجه به اين ويژگي خاص مي گويد كه هدف فلسطيني ها، جهاني است زيرا آزموني براي شناخت حق و اجراي قوانين بين المللي به شمار مي آيد. در واقع در تاريخ مدرن تنها چند هدف مشابه وجود داشته كه اصول اوليه حكومت قوانين اخلاقي براي آن به چنين مبارزه مهلكي وارد شده باشند.

اسرائيل با برتري نظامي انكار نكردني خود، حمايتي مسلم و همه جانبه كه از جانب تنها قدرت مطلق دنيا دريافت مي كند و كم تمايلي سياسي دول عرب و اروپايي براي كنترل آن، شديداً حقوق بين الملل را با مصونيتي وقيحانه نقض كرده و كوچكترين اهميتي براي عقايد جامعه جهاني يا سازمان ملل قائل نيست. تنها فشارهاي مداوم، نظام مند و گسترده جهاني مي تواند با تحريم اين دولت به ظلم و بي عدالتي آن پايان بخشد.

اين مقاله به ابعاد اخلاقي تحريم توجه دارد كه من  آن را نه تنها نوع موجهي از مداخله بين المللي بلكه امري ضروري مي دانم. البته تحريم فرهنگي و آكادميك هم به شكلي جزيي تر بنابر ماهيت مناقشه برانگيزي كه دارند بررسي خواهند شد.

درخواست فلسطينيان براي تحريم علمي و فرهنگي اسرائيل بر ظلم مداوم اين دولت بر مردم فلسطين استوار است و سه گونه اصلي دارد:

اول، اسرائيل حق آوارگان فلسطيني را مبني بر بازگشت به سرزمين و خانه هايي كه در قوانين بين المللي هم قيد شده است، نمي پذيرد و از پذيرفتن هر گونه مسئوليتي در مورد آنها سرباز مي  زند، مبارزه بزرگ پاكسازي نژادي كه صهيونيست ها حدود سال ۱۹۴۸ آغاز كردند و بر اثر آن قريب به ۸۰۰ هزار فلسطيني آواره شدند. از سويي ديگر در ميان دانشگاهيان و ساير انديشمندان اسرائيلي توافقي بالقوه در مورد رد حقوق اساسي، اخلاقي و قانوني آوارگان فلسطين وجود دارد.

عجيب ترين بعدي كه در گفت وگوهاي ميان مردم يا دانشگاهيان اسرائيلي درباره ايجاد دولت به گوش مي رسد، جايگزيني مفهوم استعمارگري با «استقلال» و ويراني با شكوفايي است. حتي «چپ گرايان» متعهد هم از فقدان «برتري اخلاقي» اسرائيل پس از اشغال  كرانه باختري و نوار غزه در سال ،۱۹۶۸  متأسف هستند. گويي اسرائيل پيش از آن مانند فنلاند دولتي مدني، مشروع و پاي بند به قانون بود! به شكلي كاملاً متناقض انديشمندان اسرائيلي كه خودخواهانه حقوق فلسطينيان را نمي پذيرند، خود نقشي اساسي در مبارزات اعاده و جبران حقوق آوارگان يهودي پس از جنگ جهاني دوم داشته اند.

دوم، استعمار نظامي كرانه باختري و نوار غزه از سال ۱۹۶۷ به همراه تمامي غصب ها، ويراني خانه ها، كشتارهاي بي دليل و از همه بدتر ديوار استعماري، از ماه جولاي امسال توسط دادگاه بين الملل غيرقانوني اعلام شد ولي در خدمت غصب نابخشودني زمين ها و پاكسازي نژادي تدريجي فلسطيني هاست. دانشگاه هاي اسرائيل كه همگي دولتي هستند، نه تنها در برنامه ريزي، حفظ و فراهم كردن استدلال براي جنبه هاي مختلف اشغال تلاش مي كنند بلكه مستقيماً در مستعمره سازي شركت مي جويند. علاوه بر دسيسه هاي فردي بسياري انديشمندان اسرائيلي، مؤسسات آكادميك نيز هيچ گاه از انجام جنايت هاي استعمارگرايانه اجتناب نكرده اند. دانشگاه عبري به طور مداوم ولي به آرامي در حال غصب زمين هاي فلسطينيان و بيرون كردن مالكان آنها در اورشيلم شرقي اشغالي است. دانشگاه بارايلان كه داراي شعبه اي در مستعمره غيرقانوني آريل در نزديكي نابلس است، به آريل شارون به علت اشغال مجدد شهرهاي فلسطين در مارس ۲۰۰۲ دكتراي افتخاري داده است. در اين تاريخ جنايت هاي فجيع در جنين و نابلس و ويراني و كشتارهاي بي دليل در تمامي شهرهاي فلسطين و اردوگاه هاي آوارگان در كرانه باختري روي داد. دانشگاه بن گوريون به طرق مختلف از پاكسازي آرام نژادي ميان باديه نشينان فلسطيني در نژو حمايت كرده و يا در سكوت نظاره گر سياست كهنه تبعيض نژادي حاكم در آنجا بوده است. استادان اين دانشگاه در فواصل سال هاي ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۰ مطالعات محرمانه را از سوي وزارت بهداشت انجام دادند و در آن به بررسي نرخ بالاي شيوع نقص هاي مادرزادي حاد و سرطان ميان باديه نشينان فلسطيني ساكن در نزديكي اماكن صنعتي آلوده اسرائيل پرداختند. در اين بررسي، پژوهشگران به رابطه اي واضح ميان آلاينده هاي صنعتي و نرخ مرگ و مير ميان فلسطيني هاي ساكن در آن منطقه رسيدند كه ۶۵ درصد بالاتر از ساير مناطق فلسطيني نشين بوده و در مورد نرخ سرطان هم به همين شكل و دو برابر ميانگين ملي بود. با اين وجود يافته هاي آنان به علت توافق اين دانشمندان با وزارت بهداشت، محرمانه باقي ماند تا اين كه اخيراً بر حسب تصادف به رسانه ها نيز راه يافت. دانشگاه حيفا نيز يكي از نژادپرست ترين استادان را در خود جاي داده است. پروفسور آرنون سونر كه رهبر بدنام تهديد جمعيتي اعراب است، كاملاً بي رحمانه  و موثر به ارائه دلايل آكادميك براي پاكسازي نژادي فلسطيني ها، حتي شهروندان ساكن در اسرائيل، به شيوه ها و اشكال نوين مي پردازد.

اين دانشگاه همچنين خود وارد مبارزه اي گسترده در دهكده تنتوره در نزديكي حيفا شد تا كشتار صهيونيست ها را جبران كند و هنگامي كه پروفسور ايلان پپ و يكي از شاگردانش قصد روشن سازي واقعيت مربوط به اين قتل عام را داشتند، دانشگاه به اخراج، بدنام كردن و اجبار به سكوت روي آورد.

احتمالاً همه مي دانند كه فلسطين در طول اشغال ۳۷ ساله خود توسط اسراييل، تلفات انساني شديدي داشته است. اما آنچه كه ظاهراً از انظار عموم دور مانده است، اين است كه در طي انتفاضه كنوني، ارتش اسراييل بسياري از خطوط قرمز پيشين خود را رد كرده است و به گفته نماينده پارلمان بريتانيا، اوناكينگ، دست به جناياتي زده كه در نوع خود و نه ميزان آن، يادآور جنايت هاي نازي در مورد يهوديان اروپاست. در همين حال ارتش اين دولت كاملاً بيانگر و مورد حمايت جامعه اسراييلي است چرا كه IDF هنوز هم نسبتاً ارتشي مردمي به حساب مي آيد.

اسراييل با اعمال خود از مجبور كردن ويولونيست فلسطيني براي نواختن در راه بند نظامي در نزديكي نابلس تا اعدام دختر آواره ۱۳ ساله، بستن ستاره داوود بر بازوان پسران نوجوان فلسطيني و نوشتن شماره هاي تشخيص هويت بر پيشاني و بازوان فلسطيني هاي پير و جوان، جنايتي تنفرانگيز و مصونيتي بهت آور را عيان كرده است. به رغم تمامي اين موارد، انديشمندان و دانشگاهيان اسراييلي كه علنا در پي پايان اشغال فلسطين هستند، در اقليمي بسيار كم مانده اند چرا كه هيچ نهاد علمي يا اتحاديه صنفي اسراييلي قادر به بيان علني خواسته خود مبني بر پايان اشغال فلسطين يا هر گونه ظلم ديگر اسراييل نيست. اگر اينها دسيسه نيست، پس چيست؟

سوم، نوع سوم ظلم اسراييل به ندرت در رسانه ها يا آكادمي ها ذكر شده است: تبعيض نژادي در برابر فلسطينيان عرب كه رسماً «شهروند» اسراييل هستند و در اين كشور كاملاً از هويت خود دور شده و به شدت مجازات مي شوند تا جايي كه سرانجام فرياد مي زنند «من گناهكارم.» كل نظام دولت، شامل سيستم آموزشي، براي دور نگه  داشتن شهروندان فلسطيني عرب ساكن اسراييل از قدرت، عدم مالكيت و فقدان موقعيتي برابر در قانون و كرده هاي دولت طراحي شده است. به علاوه به جمعيت بومي منطقه كه ساكن اصلي آن هستند، عمدتاً به عنوان موجوداتي ناخواسته و بدتر از آن تهديد جمعيتي از سوي اكثريت يهوديان اسراييلي ساكن نگريسته مي شود كه بايد با قاطعيت با آنان برخورد شود. نظرسنجي ها نيز همواره نشان از اين دارند كه عمده يهوديان اسرائيل، قريب به دو سوم آنان خواستار «ترك عرب ها» به هر وسيله اي هستند.

اسراييل نظام آپارتايدي خود را ۵۶ سال است كه در كليه جنبه هاي اساسي زندگي از مالكيت زمين تا آموزش عالي و حرفه ها پياده كرده است ولي در ميان همه اين تبعيض هاي نژادي، موضوع آموزش برجسته تر از بقيه به چشم مي آيد. نتايج بررسي حفظ حقوق بشر كه در سال ۲۰۰۱ انتشار يافت چنين مي گويد: موانعي كه دانش آموزان فلسطيني از كودكستان تا دانشگاه با آنها روبه رو مي شوند مانند غربالي است كه مرتباً سوراخ آن ريزتر مي شود. در هر مرحله اي، سيستم آموزشي تعداد بيشتري از دانش آموزان فلسطيني را نسبت به دانش آموزان يهودي غربال مي كند. ولي هنوز دادگاه هاي اسرائيل كاري براي اجراي قوانين يا اصول كلي برابري به منظور حفظ كودكان فلسطيني از تبعيض در آموزش انجام نداده اند.

با وجود مسائلي كه ذكر شد من موافقم كه اسرائيل كاملاً مشابه آفريقاي جنوبي نيست بلكه بسيار پيچيده تر و داراي ابعاد گسترده تر بوده و حتي در برخي موارد شرورانه تر عمل مي كند. اما تعريف ما از اسرائيل مهم نيست. وجود نظام تبعيض نژادي مسلم و ريشه اي نشأت گرفته از هويت قومي- مذهبي اسرائيل است كه سبب مي شود تا ما خواستار تحريم هايي همانند آنچه در مورد آفريقاي جنوبي اعمال شد، باشيم. عباراتي چون آپارتايد، استعمار مهاجران صهيونيست، برتري يهوديان و امثالهم، نام هاي متفاوت يك بيماري هستند و آنچه مهم است درمان آن به بهترين شكل است. با توجه به سه بعد ظلم اسرائيل كه پيش آمد، شباهت كافي ميان اين دولت و آفريقاي جنوبي وجود دارد تا راه حلي به همان شكل در مورد اسرائيل نيز در پيش گرفته شود.

 

علل اصلي مخالفت با تحريم

برخي از حاميان برجسته